جامعه نو - قلم به دست سابق
اخلاق نبوی
سیاه و سفید(١٣۶)

سوگواری برای رسول ا... زمانی که با شناخت آن حضرت همراه باشد، سپید اندیشی و روشنای ضمیر را به دنبال دارد، مسئله ای که باید برای خود حل کنیم، این است که نسبت ما به حضرت رسول(ص) چیست، این سوال اگر پاسخ بگیرد همه چیز حل می‌شود مثلا اگر نسبت ما به حضرت، نسبت پیرو به راهبر و امت به امام باشد، سبک زندگی ما هم به گونه ای مهندسی خواهد شد، که سر مشق حضرت را به مشق در آوریم و رفتار ایشان را عملی کنیم ، لذا وقتی ایشان می فرمایند «من با اخلاق نیک و شایسته مبعوث شدم» ودر جایی دیگر فلسفه بعثت را به اکمال رساندن مکارم اخلاق می دانند و روشن است اگر نسبت ما به حضرت نسبت پیرو به امام خویش باشد، ما هم باید به دنبال مکارم اخلاق و زیبایی های رفتار باشیم، چه نمی شود، پیامبر مکرم را که به حقیقت مظهر اسماء و صفات خداوند هستند، پیرو باشیم اما رفتار ما دگرگونه باشد، اگر مقصد همان است که حضرت می روند، به قاعده باید راه هم همان باشد والا از راه دیگر به آن مقصد نمی توان رسید راه کعبه و بتکده جداست هر کدام راه خود را دارد، پس اگر می خواهیم با پیامبرمان هم مقصد شویم باید همراه هم بشویم و این نشاید جز با همراهی اخلاقی.

لذا وقتی پیامبر مکرم بر خرد و کلان سلام می فرمایند، آن که منتظر است تا به او سلام کنند تا شاید جواب بدهد، نمی تواند با پیامبر در یک مسیر باشد، آن که رفتار زشت را با رفتار زشت تر جواب می دهد، نسبتی با روش حضرت رسول ندارد، کسی که خشم نه میهمان که صاحب چهره اش شده و عصبیت جزئی از رفتارش شده است نمی تواند با رهبر مهربان مسلمانان همراه باشد، وقتی در روایتی از ایشان می خوانیم؛ «جوانمردی ما اهل بیت در این است که از کسانی که به ما ظلم می کنند گذشت می‌کنیم و کسانی که ما را محروم می کنند می بخشیم» نمی توانیم از جوانمردی چنان بی بهره باشیم که خویشاوندان خود را هم از یاد ببریم.

نمی توانیم مثل کسانی باشیم که نه تنها از دیگران گذشت نمی کنند بلکه هم ستم روا می دارند و هم باز طلبکار می مانند. این صد البته به معنای ستم پذیری نیست که پیشترها نوشتیم که مسلمان، ذاتا ستم ستیز است و هرگز و هرگز و هرگز تن به ظلم نهادمند و نهادینه شده نمی دهد. بلکه آن جا که به شخص او ستمی روا شده باشد می بخشد اما اگر این ظلم سازمان یافته، سازمان زندگی مردم را تهدید کند، هرگز نمی بخشد بلکه در برابر آن می ایستد پیامبر(ص) ظلم آن فرد را که بر سر ایشان شکمبه گوسفند می ریخت می بخشد اما ظلم بر دیگران را نمی بخشد.

امام علی(ع) در حق شخصی خود از مرد یهودی می گذرد اما در برابر ظلم نهادینه شده معاویه و ظلم به جهل فربه شده خوارج به شمشیر سخن می گوید و... پس مقصود از این فرمایش حضرت رسول در تعاملات اجتماعی است که اگر کسی به گناه ستم آلوده شد، تو از این گناه جان بشوی و عبرت گیر از زشتی کردار او و چون او ستمکاری مکن، باشد که ما نیز از پیامبر خویش روش زندگی بیاموزیم و زندگی برسبک رفتارایشان بنا کنیم تا اشکی که در سوگ ایشان می ریزیم، چشمانمان را روشن کند.خراسان -صفحه اجتماعی/٩/ مورخ سه‌شنبه 1388/11/20 شماره انتشار 17485

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

رفیقت را بشناس
سیاه و سفید(١٣۵)

همیشه از دوستی های ناباب نالیده ایم و نالیده اند افزون بر همه، آنانی که گرفتار بلاهای پیامد دوستی های ناباب شده اند. پای صحبت معتاد که می نشینی از رفیق نابابی می گوید که «باب» رسیدن به خلاف شد. از به زندان افتاده که می پرسی علت این روزگار را، باز به افسوس دست بر پشت دست خواهد زد که « بسوزد پدر رفیق ناباب» و ... بله رفیق بد را علمای علم اخلاق به بدتر از مار بد تشبیه کرده اند که باید مدام از او گریخت. چه اگر مار بد، با نیش خود فقط بر جان آدمی زند، این یار بد، هم بر جان و جهان و هم بر ایمان آدمی زخم کاری خواهد زد و اگر حتی پسر نوح نبی هم باشی، کاری خواهد کرد که خاندان نبوت خود را گم کنی.حال آن که دوستی با افراد سالم تو را به سلامت می رساند و همراهی با صالحان و نیکوکاران تو را به مقام ابرار خواهد رساند. این که گفته اند « سگ اصحاب کهف روزی چند پی مردم گرفت و مردم شد» اشارت به تاثیرپذیری از گروه دوستان دارد. دوستان خوب، دست آدمی را می گیرند و از چاله و چاه بر می کشند و به رفعت می رسانند اما دوستان بد آدمی را از اوج، به حضیض ذلت می کشانند، لذا باید هوشیار باشیم، قبل از آن که دعوتی را بپذیریم، ببینیم دستی که برای دوستی دراز شده است، عطر وضو دارد یا بوی ناخوش ناجوانمردی. اول ببینیم بعد پاسخ گوییم چه برخی نه گفتن ها، آری گفتن به خوبی هاست و برخی «بله» گفتن ها، نه گفتن به آن چه حق فرموده است. امام حسن علیه السلام در توصیه ای کارساز به یکی از فرزندان خود و نیز همه فرزندان عقیدتی و معنوی خویش می فرمایند « ای پسرم! با احدی برادری رفاقت مکن مگر این که بدانی به کجا می رود و از کجا می آید و چون از حالش خوب آگاه شدی و او را شایسته رفاقت یافتی و معاشرتش را پسندیدی با او برادری کن و در معاشرت، بر لغزش او در حق تو چشم بپوشان و در سختی ها همراهش باش». به نظر اگر فقط و فقط همین یک رهنمود را در زندگی عملیاتی کنیم به چنان مهارتی در زندگی دست خواهیم یافت که هم سلامت خود را حفظ کنیم و هم دیگران را در جاده سلامت، یاور و راهنما باشیم. آن وقت دوستی های ما معنا خواهد یافت و چون خدا را در نظر می گیریم دوستی هایمان هم خدایی خواهد شد و صحبت های ما هم زلال و با زلال باوران خویشاوند خواهیم شد، زیرا چنان که در روایت می خوانیم:«خویشاوند کسی است که دوستی و محبت، او را به تو نزدیک کرده باشد اگر چه نژادش دور باشد و بیگانه، کسی است که از دوستی و محبت به دور است گرچه نژادش نزدیک باشد.» آری فرد صالح و نیکورفتار و مهربان با همه خویشاوند می شود، اما بدکردار و بدگفتار، رابطه خویشاوندی را بر هم می زند. فکر می کنم اگر به اطراف خود نگاه کنیم از این دست ماجراها و افراد کم مشاهده نخواهیم کرد. حد اعلای این گسست خویشاوندی و مشکل گرفتن خویشاوندی در ماجرای ابولهب است که خویشاوندی نسبی اش با رسول اسلام بریده شد و سلمان فارسی که به دلیل اوج گیری در بندگی خداوند، به خویشاوندی پیامبر بزرگوار مفتخر شد. پس هم رفیق شناس باشیم و هم در رفاقت بر اساس همکاری خیر و تعاونوا علی البر و التقوی، رفاقت را به خویشاوندی ارتقا دهیم. خراسان/ صفحه ٩اجتماعی- مورخ دوشنبه 1388/11/19 شماره انتشار 17484

دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پایتخت معنوی و تولید پیام

 

 تهران پایتخت ایران است و همه تصمیمات کشور آن جا اتخاذ می شود. اعتبار آن جاست، هنر آن جاست، رسانه آن جاست، امکانات آن جاست، فرهنگ هم آن جاست، اصلا همه چیز در تهران است،می گویند پایتخت است و باید باشد. به هر حال پایتخت بودن هم شانی دارد که باید رعایت شود. حرف درستی هم هست. اگر اصفهان و شیراز و تبریز و ... هم پایتخت می بود این امکانات به آن جا می رفت و استعدادها هم به آن جا هدایت می شد؛ حق هم همین است. امکانات از هرگونه باید آن قدر در پایتخت باشد که هم در خور شان پایتخت یک کشور باشدهم بتواند کشور را مدیریت کند. این مسئله یک سوال مهم را به ذهن می آورد و آن این که آیا خوانش مشهد به عنوان «پایتخت معنوی ایران» یک تعارف خالی و نقش بر کاغذ است و یا به حقیقت مسئولان باور دارند که مشهد پایتخت معنوی است؟ اگر یک تعارف است صد حرف و حدیث در پی دارد و اگر باور به واقعیت رسیده مسئولان است هزار حرف و حدیث. از جمله این که مگر «پایتخت معنوی ایران اسلامی» نباید از لوازم متناسب با این نام گذاری برخوردار باشد؟ و نیز این که چقدر برای فراهم آمدن این لوازم و بسترسازی اقتضائات آن تلاش شده است؟ و باز این که وقتی قرار است «پایتخت معنوی ایران» معنویت را پایتخت باشد و به عنوان یک مرکز تولید پیام برای همه کشور عمل کند آیا ساز و کارهای آن، آن گونه که باید فراهم است یا نه؟ آیا عزمی برای فراهم سازی آن هست یا نه ... اگر مشهد پایتخت معنوی ایران است که هست، باید لااقل در حوزه نرم افزاری تولید معنویت به آن توجه شود. باید نقش مشهد در معماری فرهنگ پندار و رفتار مردم برجسته شود.باید در مشهد «سبک زندگی» طراحی شود که نزدیک ترین سبک زندگی به حیات ائمه (ع) باشد و این سبک هم به همه کشور ارائه شود. باید حوزه ها و دانشگاه و مراکز فرهنگ ساز این شهر، چنان فربه شوند که بتوانند همه کشور را مدیریت معنوی کنند. باید دوربین رسانه های دیداری و میکروفن رسانه های شنیداری و قلم رسانه های مکتوب همان طور که در عرصه سیاست و اقتصاد و ... تهران را رصد می کنند و پیام های تولیدشده در آن را به همه کشور و حتی جهان مخابره می کنند، مشهد را هم ببینند و پیام های تولیدشده این پایتخت را هم به قلب مردمان سرزمین های دور و نزدیک برسانند. به خصوص در مناسبت های مذهبی باید قوی ترین تیم های رسانه ای کشور در مشهد مستقر باشند و رویدادهای این منطقه را روایت کنند و نهادهای مسئول هم باید نسبت به ارتقای فرهنگ و معنویت در این شهر چنان سامان مند تلاش کنند که همه استان ها و شهرها و روستاهای کشور حتی کشورهای دیگر هم خود را نیازمند مشهد و فرهنگ مشهد بدانند و الا اگر قرار باشد در مناسبت های مذهبی که بستر اول معنویت است، رسانه ها و مسئولان مشهد را نبینند و یا درجه چندم به حساب آورند، دیگر نامیدن مشهدالرضا به عنوان پایتخت معنوی ایران چندان جدیت نخواهد یافت. این درست که راز اصلی این نام گذاری، وجود حرم شریف امام هشتم(ع) است اما گشایش این راز می طلبد تا هم فرهنگ رضوی تولید و هم به همه جا صادر شود تا مشهد نقش تاریخی خود را در ارتقای معنویت ایرانیان و ایران ایفا کند و الا چه فرق بین مشهد و اهواز و بوشهر و ... که عنوان پایتخت معنوی ندارند؟
خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1388/11/18 شماره انتشار 17483

 

صفحه۴

یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فاصله حق و باطل
سیاه و سفید(١٣۴)

«بین حق و باطل به اندازه ۴ انگشت فاصله است، آن چه با چشمت ببینی حق است و چه بسا با گوش خود سخن باطل بسیاری بشنوی» این کلام هشدار دهنده و اگر تاملی باشد، هوشیار کننده امام مجتبی (ع) است که گویی به روزگار امروز اشارت دارد، اگر هوشیار شویم. چه در روزگار بمباران خبرهای دروغ و راست، باز شناختن کژی از راستی بسیار دشوار است، بسیار دشوار بسیار دشوار. در این روزگار گاه برای ما فکر می سازند و باز گمانمان است که خود فکر می کنیم، برایمان ذائقه می سازند و باز خیال می کنیم این ذائقه خودماست. برایمان سلیقه می سازند باز باورمان می شود که سلیقه خودماست که تعیین کننده است. سخت است تشخیص دادن مگر آن که آدمی، شاخصی داشته باشد و با آن شاخص راه خود را بشناسد و راه به هدایت برد و این نیازمند تقوا در همه حوزه ها و ساحت هاست.

امام مجتبی علیه السلام می فرمایند: «به یقین بدانید که شما هرگز تقوا را نشناسید تا آن که صفت هدایت را بشناسید، هرگز به پیمان قرآن تمسک پیدا نمی کنید تا کسانی را که دورش انداختند (و از قرآن دوری گزیدند ) بشناسید. هرگز قرآن را چنان که شایسته تلاوت است، تلاوت نمی کنید تا آن ها را که تحریفش کردند بشناسید. هرگاه این را شناختید بدعت ها و برخود بستن ها را خواهید شناخت و (زشتی) دروغ(بستن)  بر خدا و تحریف را خواهید دانست و خواهید دید که اهل هوا ( و هوس) چگونه سقوط خواهند کرد» این راهی است که امام مجتبی علیه السلام پیش پای ما می گذارند، تا پای به راه شویم. به فهم هدایت عارف شویم تا توان تقوایمان باشد، چه وقتی «لا یمسه الاالمطهرون » حریم بان قرآن می شود تا هیچ کس قبل از طهارت خویش بدان دست نیازد، امکان تمسک به قرآن هم برای غیر اهل طهارت و تقوا فراهم نخواهد بود تا بتوان به برکت قرآن راه را یافت، چه قرآن، شفاست اما برای اهلش و برای کافران جز ضررو زیان نخواهد افزود.

این سنت خداوند است، خورشید صاحبان چشم بینا را به نور راه می نماید، اما آن که چشم خود بر خورشید می بندد بهره ای از خورشید نخواهد برد، حال آن که با چشم باز راه را می توان شناخت و از افتادن به بیراهه پرهیز کرد. با این پرهیز است که می توان بدعت ها را که به ظاهر راهند اما در حقیقت بیراه هایی در مسیرند تاسالک را گمراه کنند شناخت. این شناخت که آید کلید فرداهای روشن است، این شناخت هم حاصل نخواهد شد مگر آن که به «اهل ذکر» متوسل شویم و راه را از آنان بپرسیم که خداوند خود فرمانمان داده است به «فاسئلوا اهل الذکر» راه را فقط در کلام دانایان می توان یافت. و حرف آخر از جنس حرف اول است، از کلام مولا امام حسن مجتبی علیه السلام که «ای مردم ! کسی که برای خدا نصیحت کند و کلام خدا را راهنمای خود گیرد به راهی پایدار رهنمون شود و خداوند او را به رشد وهدایت موفق سازد و به نیکویی استوار گرداند، زیرا پناهنده به خدا در امان و محفوظ است و دشمن خدا، ترسان و بی یاور است و ...» پس بکوشیم راه را بشناسیم، تقوا پیشه کنیم تا با خدا باشیم و هرگز تنها نشویم.

خراسان - مورخ یکشنبه 1388/11/18 شماره انتشار 17483/صفحه٩/اجتماعی
یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

هزارجان و یک لبخند
سیاه و سفید(١٣٣)

کاش آدم عمر هزار ساله داشته باشد تا صرف خوشحال کردن خلق خدا کند و از این طریق رضایت خدا را به دست آورد. کاش عمر آدم هزار سال طول بکشد تا با نشاندن لبخند بر لبان مردم، دنیا را به گلستان تبدیل کند. کاش آدم در همین عمر کوتاه، قدم های بلندی برای خوشحال کردن مردم بردارد و رفتار خویش را چنان خوشایند کند که همه بندگان خدا را به فرح و بهجت برساند. کاش چنان رفتار کنیم که شایسته اهل ایمان است و این گونه خواهد بود که شاهد بهشت در همه زمین خواهیم بود.

یک نکته ظریف این است که اگر جامعه گلستان شود، رایحه گل به مشام همه و از جمله ما خواهد رسید و از جریان زیبایی همه لذت خواهیم برد. زندگی در بهشت برای همه دلنشین است و این، ما را باید به نیکی در حق دیگران مشتاق تر کند چه از نیکی، نیکی می زاید و می افزاید. «ارنست رنان» سخن زیبایی دارد در این باره که «سعادت دیگران، بخش مهمی از خوشبختی ماست» در ساختن این بخش مهم، هم شایسته است خود ما بیش از همه تلاش کنیم. برای نزدیک شدن این بحث به ذهن می توان گفت اگر مثلا خانه ما به قصر مانند باشد، اما در میان خانه های بیغوله، چقدر می تواند در چشم بنشیند و برای ما دلپذیر باشد تا داشتن خانه ای در محلی که همه خانه های خوب دارند.

خب روشن است که از هم افزایی خانه های خوب، محله خوب شکل می گیرد اما با یک کاخ در میان کوخ ها، محله ای آباد نمی شود پس باید برای آبادانی همه خانه ها تلاش کرد و از این تلاش  هم لذت برد. «زرتشت» می گوید: « کار خوبی که برای دیگران انجام می دهید، وظیفه و تکلیف نیست بلکه نوعی لذت است، زیرا به سلامت و شادابی خاطر شما می افزاید» به باور من بزرگ ترین پاداش خوبی، در همان لذت بردن از انجام کار خوب نهفته است که خداوند نصیب انسان می کند و در کنار آن بر عقل انسان نیز افزوده می شود. فکر می کنم این فرموده امام رضا علیه السلام کافی باشد تا ما را برای همیشه به یاری مردم ترغیب کند آن گونه که شب را از روز و روز را از شب باز نشناسیم. آن گونه که برای نوع دوستی و یاری انسان ها، از هم سبقت بگیریم، امر «فاستبقوالخیرات» صرفا به عبادت ها نظر ندارد، به خدمت به مردم هم نظر دارد. اصلا خدمت به خلق خدا خود زیباترین شکل بندگی کردن است.

امام رضا(ع) می فرمایند « بعد از انجام واجبات، کاری بهتر از ایجاد خوشحالی برای مومن، نزد خداوند بزرگ نیست» پس اگر خواهان «کار بهتر» هستیم، بیشتر از هر عمل مستحبی، باید به خدمت مردم همت کنیم. این خدا را به مراتب خشنودتر می کند تا عبادات مستحبی که گاه برخی افراد در زمانی که باید در خدمت مردم باشند، انجام می دهند و از خدا و خلق هم طلبکارند. کاش یادمان باشد، و یادمان بماند این کلام روشن امام رضا(ع) که برای خشنودی خداوند با گره گشایی از مشکلات مردم، شادمانی را به آن ها هدیه کنیم.

کاش چنان کنیم که آمار مشکلات هر روز کمتر شود تا مردم شادتر و خداوند راضی تر شود. خراسان - مورخ شنبه 1388/11/17 شماره انتشار 17482/صفحه٩

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آدم های بزرگ، کارهای بزرگ
سیاه و سفید(١٣٢)

از آدم کوچک توقع کار بزرگ داشتن بی خردی و وانهادن کارهای خرد به افراد بزرگ، کفران نعمت است. تنها، قرار دادن افراد بزرگ در کارهای بزرگ و گذاشتن هر کس به فراخور توانش در جایگاهش عین عدل است. این عدالت است که می تواند سایر شقوق عدالت را هم به دنبال بیاورد و الا اگر این عدالت شکل نگیرد از عدالت توزیعی کاری بر نمی آید، چه توزیع نیازمند تولید امکانات است و اگر عدالت مدیریتی وجود نداشته باشد، امکانات رو به کاستی خواهد گذاشت و عملا امکان عدالت در توزیع هم از میان خواهد رفت. بزرگ ترین دوستی با جامعه نیز قرار دادن هر کس در جای خود است و بدترین نوع دشمنی هم همان است که در تاریخ می خوانیم که وقتی اسکندر ایران را مغلوب کرد، و برای استحکام پایه های حکومت خود در این سرزمین از مشاورانش مدد خواست گروهی او را به این خواندند که مردانشان را بکش و زنانشان را به اسیری ببر و گروهی آتش افکندن را در کتابخانه ها به او پیشنهاد دادند اما گروهی، چنان به او مشورت دادند که بدترین نوع دشمنی در حق مردم ایران و تاریخ ایران بود گفتند، کارهای بزرگ را به آدم های کوچک بسپار و بزرگان را پی کارهای کوچک روانه کن. آدم های کوچک از پس کار بر نمی آیند و کار را خراب می کنند و آدم های بزرگ دلسرد شده و به گوشه انزوا خواهند خزید و آن گاه تو ایمن از آنان خواهی توانست پایه های حکومت خود را استوار کنی چون از افراد کوچک گرفتار هم کاری ساخته نیست.

درست هم این است، مگر می شود با تیم کوتاه قامتان در بسکتبال به موفقیت رسید، نه، این عرصه بلندقامتان است. در سایر کارها هم همین قاعده جاری است. بزرگان را باید به کارهای بزرگ گمارد تا نتایج بزرگ هم به دست آید و همه از آن بهره ببرند و الا از آدم کوچک، چنان که «سیمرون» هم می گوید، هرگز نمی توان کارهای بزرگ انتظار داشت تا بتوان به نتایج آن دل بست. آدم های کوچک نه تنها خود توان کارهای بزرگ را ندارند بلکه بزرگان را هم از انجام کار باز می دارند و هم از این کار خود دلخوش می شوند حال آن که زیان انجام نشدن کار به همه می رسد.

پس عاقلانه این است که هم خودمان با کشف استعدادهامان در مسیر بزرگی قرار گیریم و هم بپذیریم به بزرگان جامعه به اندازه توان خود کمک کنیم تا در روشن شدن افق های پیش رو به اندازه یک شمع سهم داشته باشیم. یادمان باشد، برای فردای جامعه، همین امروز برای ما یک نقش مشخص تعریف کرده اند، با جان بخشیدن به آن نقش دین خود را به خود و جامعه خود ادا کنیم. هم برای بزرگ شدن برنامه محور و هدفمند تلاش کنیم و هم از کوچک ماندن و کارهای کوچک دامن بشوییم و به بلند قامتان نگاه کنیم تا شوق حرکت در ما پدید آید و ما را از برجای نشستن تا رفعت برخاستن و یا علی گفتن بکشاند...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1388/11/15 شماره انتشار 17481/صفحه٩
جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ضرورت کشف استعداد
سیاه و سفید(١٣١)

خداوند در وجود هر انسانی، استعدادی قرار داده است، که با کشف آن می تواند جایگاه خود را در پازل حیات پیدا کند. من معتقدم هیچ انسانی، بدون استعداد پا به عرصه حیات نمی گذارد، اما قبول دارم استعداد کشف ناشده فراوان است که به اشتباه بی استعدادی، خوانده می شود، در آموزه های دینی از کلام نورانی حضرت رسول مکرم اسلام(ص) می خوانیم «مردمان معادنی از طلا و نقره می باشند» یعنی هر کدام استعدادی دارند که اگر کشف شود از معدن طلا و نقره هم ارزشمندتر خواهد بود چه معادن زیرزمینی هر چند غنی باشد یک روز به پایان می رسد اما وقتی انسان خود را کشف کرد و به منبع انسانی تبدیل شد، پایان ناپذیر است. همه معادن جهان هم که تمام شود امام علی ماندگار است. هیچ معدنی که نباشد، یک انسان بزرگ برای رهانیدن بشر از فقر کافی است. خورشید هم که غروب کند، وقتی ادیسون باشد، کوچه ها و خانه ها روشن می شود. ذهن خلاق انسانی که کشف شود و استعداد خدادادی به ظهور که برسد، انسان از هر پرنده ای بالاتر خواهد پرید و... آدم ها اگر به کشف خود نایل آیند، از همه زمین و حتی عالم بزرگ تر خواهند شد. چنان که امروز، ما همه، ادیسون را، رازی را، انیشتین را، افلاطون را، بل را و... می شناسیم اما بسیارمان از ملیت و وطن جغرافیایی آنان خبری نداریم و این یعنی بزرگ تر بودن آدمی از زمین و زمان و این یعنی فهمیدن این فرمایش مولا علی(ع) که «اتزعمو انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبرو» گمان کرده ای تو موجودی خرد و حقیری (از این عالم هستی) حال آن که در درون تو عالم اکبر و جهان بزرگ تر است و این یعنی، آدمی اگر خود را بشناسد، آن قدر بزرگ است که همه چیز در برابرش کوچک می شود منتهی آدم باید به کشف خویش نایل آید والا خرد و کوچک خواهد ماند و ره به جایی نخواهد برد. پس در مرحله اول باید خویش را کشف کرد و در مرحله بعد، با برنامه ریزی هدفمند، به سوی تبدیل استعدادها به توان بالقوه حرکت کرد و در مرحله سوم، با مدیریت ذهن و زمان آن چه را دور می نماید باید به نزدیک و فرادست ها را در دسترس قرار داد و در مرحله چهارم برای توسعه و تنوع توانایی های خود کوشید. چه وقتی از زمین هزاران نوع گیاه و درخت می روید و در دل زمین هزاران معدن با هزاران تنوع محصول وجود دارد، نمی توان پذیرفت انسان دارای چنین گستره استعدادی نباشد. پس باید مدام به شناخت خویش پرداخت و برای کشف استعدادهای خویش کوشید. برای این «کوشش مقدس» که به کشف امانت های خداوندی منجر می شود هیچ وقت دیر نیست. این عبادتی است که همیشه اداست و می توان از همین حالا برای کشف زوایای ناپیدای خویش تلاش کرد، حتی اگر یک روز هم از عمرمان مانده باشد نباید از تکاپو، دست بکشیم چه توقف در خودشناسی، توقف در خداشناسی هم است زیرا فرموده اند «من عرفه نفسه فقد عرفه ربه» هر کس خود را بشناسد، خدای خویش را هم خواهد شناخت و مفهوم این کلام نورانی این است که هر کس خود را نشناسد، خدای خود را هم نخواهد شناخت.۱۴/۱۱/۸۸-چهارشنبه/صفحه۹/شماره۱۷۴۸۰

چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

موج شور و عشق و هوای تازه
آن روز، همه زندگی ما به شعر می آمد، عاشق بودیم همه، لبخند از لب ها نمی رفت، چهره ها در پرتو آفتاب روشن شده بود. هر کداممان به وسعت فهم امام، دامنه ای از مهتاب داشتیم، آن روزها همه عاشق بودیم. حرف دل همیشه ما با حضرت «روح ا...» این بود؛ تا آخر می مانیم و ماندیم بر آن پیمان. استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی نشان پایداری ما بر عهد خویش با امام مردی که نامش نقطه نداشت. روح ا... بود جاری در جان مردم

 

ای نام تو بی نقطه، من نقطه پایانم

تا نقطه پایانی، در حکم تو می مانم

در شوق شهادت ها، بی هول اسارت ها

گر حکم کنی جانا، من هدیه کنم جانم...

عبد خدا

 

 

آن روز، زمین مهربان مهرآباد، به خود می بالید که بال در بال فرشتگان شده بود ذرات خاکش در قدوم مردی که «عبد خدا» بود
نگین سلیمان

 

 

همافران و آسمان باوران نیروی هوایی، انگشتری شدند برای نگین سلیمانی ولایت
برادر

 

 

... و ارتش رودخانه خروشانی بود که در دریای مردم عاشقانه آرام گرفت، تا مروارید وجود ایرانی، از صدف همدلی متولد شود
دانشگاه

 

 

دانشگاه تهران، خانه همیشه روشن انقلاب و دانشجویانی که عشق آموز فجر صادق شدند
زبان گل

 

 

... و گل، این زبان بین المللی شادترین لحظه ها، بر دستان پروضوی مردم سرود تبریک می خواند
کودکان بزرگ

 

 

ناب ترین عشق ها را می توان در لبخند کودکانی یافت که هویت خود را با خمینی تعریف کردند و یک باره بزرگ شدند
دولت تعیین می کنم

 

 

امام انقلاب در میان امت انقلاب، سخنی فرمود که پایان شاهنشاهی و آغاز جمهوری اسلامی شد؛ من به پشتوانه این ملت دولت تعیین می کنم!
آفتاب

 

 

مردم به تماشای عشق آمدند، به تماشای آفتاب، پس از خسوفی که ۱۵ سال به درازا کشید
دریا

 

 

قطره دریا شد، آن روز که به دریا پیوست. من و تو، یک امت شدیم وقتی با هم امام خویش را در آغوش کشیدیم
مبداء انقلاب

 

 

۱۲ بهمن، این روز شبیه هجرت، مبداء انقلاب شد، اولین روز هجری شمسی امام انقلاب
 
 
 
خراسان - مورخ سه‌شنبه 1388/11/13 شماره انتشار 17479/صفحه١٠
سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

همسایه خوب
سیاه و سفید(١٣٠)

خوبش، نعمت آور واصلا خود نعمت است، روشنای دل و دیده و دست همیشه همراه است. می توان به او امید بست و پشت به پشتوانه اش گرم داشت. می شود به روشنایی چراغ خانه اش راه یافت همسایه را می گویم که گاه از قوم و خویش هم نزدیک تر و عزیزتر می آید، همسایه خوب نعمت است که با رحمت همراه می شود و آدمی را یاد خدا می اندازد.

همسایه خوب قدرت هم است، دست توانمندی که مشکلات را می گشاید، حتی اگر هزار گره در آن افتاده باشد، وجود او درمان است برای دردهایی که می تواند آدمی را از پا بیندازد و... اما اگر خدای نکرده، همسایه، «بد» بود بلایی سخت از آن هم می توان یافت؟ امام عسکری علیه السلام می فرمایند «از بلاهای کمرشکن، همسایه ای است که اگر کردار خوبی ببیند، نهانش سازد و اگر کردار بدی ببیند، آشکارش سازد»، به حقیقت هم کمر حیثیت و آبروی آدمی می شکند وقتی در کنار چنین آتشی مسکن داشته باشد. همسایه بد، مثل دشمن پشت خاکریز است که لحظه ای نمی شود از او غفلت کرد.

همسایه بد مثل مار است، که هر لحظه احتمال حمله اش می رود و اگر چشم ببندی، نیشت خواهد زد، وجودش دل را تاریک و ناآرام می کند، بودنش مایه عذاب است و مواجهه با او بلا. او بدتر از هر نوع بیماری بد خیم است. غده های بدخیم را به جراحی می شود درمان کرد اما گاه این همسایه بد با هر چه درمان است بیگانه می شود لذاست که توصیه می شود در خرید یا اجاره خانه، اول ببینید با چه کسی همسایه می شوید، این خیلی مهم تر از خود ساختمان است چه اگر منزل جهنم باشد، با همسایه خوب به بهشت تبدیل می شود، بدترین روزگار هم به بهترین روزگار تبدیل خواهد شد اما زیباترین جا به بدترین مکان بدل خواهد شد وقتی همسایه بد باشد.

مال و جان و آبرو و حتی ناموس مردمان به خطر خواهد افتاد وقتی خانه در کنار همسایه بد داشته باشند و حرمت صد ساله به ثانیه ای خواهد شکست در کنار همسایه ای که سنگ بر دست گرفته و سخن ناپالوده در کام. یک مثل چینی می گوید: «برای این که انسان کمال یابد صد سال کافی نیست اما برای بدنامی او یک روزهم کافی است» نه این که یک روز کافی است که خیلی هم زیاد است. شخصیت آدم و ساختمان آبرو و حیثیت آدمی، به روزها و سال ها، شکل می گیرد مثل خشت روی خشت گذاشتن به روزگاران ولی برای خراب کردن آن یک لحظه هم کافی است، بگذریم امام عسکری ما را به «حسن همسایگی» امر فرموده اند و باز در آموزه های دینی می خوانیم که چنان بر حق همسایه بر همسایه، تاکید شده است که برخی گمان کرده اند، شاید همسایه از همسایه ارث هم ببرد. پس هر کس به اسلام اعتقاد دارد باید حرمت حریم همسایگی را به جان نگهبانی کند و به حسن رفتار شاخص محل زندگی خود شود چه، آب و هوا، خوب یابد، تحمل شدنی است، اما همسایه بد را نمی توان تحمل کرد. آلودگی هوا، با فیلتر کاهش می یابد، اما آلودگی همسایه بد را فیلتری کاهش نمی دهد...سه شنبه/١٣/١١/٨٨-شماره ١٧۴٧٩/صفحه اجتماعی٩

سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کار امروز وعده فردا
سیاه و سفید(١٢٩)

کار امروز را به فردا وامگذار، این یک رهنمود عمیق است برای زندگی و مدیریت زمان که از بس به هر زبان تکرار شده جامه ضرب المثل پوشیده است. یک ضرب المثل دیگر می گوید: هرگز کاری را که امروز قادر به انجام آن هستی به فردا مگذار زیرا «امروز» همان «فردایی» است که دیروز در انتظار آن بودی و این یعنی هشدار، که اگر به واگذاری امروز به فردا عادت کنی، کاری از پیش نخواهی برد و اگر همه عادت کنند، کاری به انجام نخواهد رسید.

هیچ فکر کرده اید، اگر مخترعان، و دانشمندان کار امروز را به فردا وا می نهادند، انسان هنوز در همان عصر نخستین می ماند؟ هیچ فکر کرده اید اگر قرار باشد مسافری رفتن را به فردا واگذارد، به هیچ جا نخواهد رسید؟  هیچ فکر کرده ایم چرا در آیات قرآن و در آموزه های دینی این همه بر تلاش و تکاپو تاکید می شود و ما را از واگذاری کار امروز به فردا که در تنبلی و بی برنامگی نمود پیدا می کند پرهیز می دهد «لیس للانسان الاماسعی» آدمی را به تکاپو و تلاش برای آینده بهتر می خواند در آیه ای دیگر خداوند سنت خویش را آشکارا بیان می کند که سرنوشت هیچ قومی تغییر نمی کند مگر آن که آنان در خود تغییر ایجاد کنند و این تغییر فقط با مدیریت زمان حال ممکن است. ما هنگامی می توانیم زندگی امروز و آینده خود را خوب بسازیم که امروز، بله، امروز، کار خود را انجام دهیم، امروز، «خویشتن» را چنان بسازیم که از ما هر کاری که سر بزند سزامند و سازنده باشد.

برای این هم باید اول سنگ هامان را با خودمان وابکنیم و از مسامحه کاری دست بشوییم و چنان که «برایان تریسی» می گوید: «یکی از راه های غلبه بر مسامحه کاری این است که فرض کنیم تنها یک روز فرصت داریم تا کارهایمان را انجام دهیم.» باید بدانیم شاید، هیچ وقت فردا فرصتی برای جبران امروز نداشته باشیم. هیچ کس هم به ما قول نداده است که در بازه زمان در اختیار ما، برای جبران امتحانات فردا، شهریور ماهی هم برای امتحان تجدیدی وجود داشته باشد. پس باید روی امروز متمرکز شویم، روی امروز و برنامه های امروز، روی برنامه های امروز و کارهایی که باید انجام شود پس چنان که «گراهام بل» می گوید:  «تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید، متمرکز کنید.

پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند» اگر قرار است در زندگی ما «ساختی» شکل بگیرد باید فرصت «سوز» فراهم شود و این هم میسر نمی شود مگر آن که تمرکز خورشیدوار در زندگی شکل بگیرد تا همه جا روشن شود پس باید از امروز، با انجام کارهای امروز گذشت و به فردا رسید با دستانی پر و باید دانست چنان که «لرد بایرن» می گوید:  «برای پیشرفت و پیروزی ۳ چیز لازم است: اول پشتکار، دوم پشتکار و سوم پشتکار» پشتکار داشته باشیم تا کارها به سامان و راه ها پیش پای ما باز شود.... دوشنبه/۱۲/۱۱/۸۸-شماره۱۷۴۷۸/ص۹

دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows