این همه چک برگشتی نشانه چیست؟
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:
اعتراض داشتم که چرا فلان شرکت که چک کشیده، جایش را پر نمی کند و چند روز می روم و دست خالی برمی گردم؟ با نگاهی حق به جانب، گفت: داریم ساخت و ساز می کنیم. شما وقتی در حال ساخت خانه هستی، چکت را پاس می کنی یا ساختمان را تمام می کنی؟   تعجب کردم از این «منطق غیر منطقی» گفتم: مرد حسابی! برای بدهی طلب مردم - با شرایطی- باید نماز واجبت را هم بشکنی و بعد پرداخت بدهی، نمازت را بخوانی. آن وقت برای ادامه ساخت و ساز، طلب مردم را این طرف و آن طرف می کنی؟  ...
جالب این که بنده خدا خانه نمی ساخت بلکه به کار توسعه مجتمع تجاری اش بود! از این دست آدم ها هم کم نداریم که با «ندادن حق و حقوق مردم» بر دارایی خود می افزایند، غافل از این که به احتکار وزر و وبال مشغولند.اگر بررسی کنیم در خواهیم یافت بسیاری از چک های برگشت خورده، نه از مردم فقیر و متوسط حال که از برخورداران جامعه است. از گروهی که انگار باور ندارند به کلمه ای به نام «حق». باور ندارند باید به وعده خود وفادار باشند. انگار نخوانده اند قرآن را که در باره ویژگی های مومنان تصریح می فرماید: «و الذین هم لاماناتهم و عهدهم راعون» یعنی آنان که ادای امانت و وفای به عهد را مراعات می کنند (مؤمنون، سوره23، آیه8) اگر خوانده بودیم و زندگی بر مدار ایمان بنا می کردیم ما جرا چنان نبود که با آماری چنین مواجه شویم؛ تازه ترین آمار ها از برگشت 2.4 میلیون فقره ای چک های برگشتی تا مبلغ 30 هزار میلیارد تومان در سه ماهه اول امسال خبر می دهد.نمی شود گناه همه این برگشت ها را به حساب رکود اقتصادی و بدی شرایط بازار گذاشت. شک نکنید که بد عهدی و خود بینی و عدم التزام به حق مردم، سهم عمده ای در این ماجرا دارد. آدم وقتی به خوانش ایمان در کلام معصومین می پردازد، در می یابد که چرا این همه بر وفای به عهد و شرط، تاکید دارند. تا جایی که عیار سنجی ایمان را نه در طول رکوع و سجود که به امانت داری و وفای به عهد، می دانند. این هم فرمایش رسول ا... (ص) است که به قاعده ای فقهی و حقوقی تبدیل شده است که؛ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (تهذیب الاحکام، ج7، ص371) اما پای شروط مان نیستیم. این معنای خوبی ندارد که معنای بدی هم دارد؛ باید در ایمان مان شک کرد. مومن که پای حرفش می ماند اما ما و جامعه ما با این همه چک برگشتی و وعده های محقق نشده و قول های برزمین مانده معلوم نیست ذیل چه عنوانی باید تعریف شود. چک اشخاص حقیقی که برگشت می خورد بالاخره اندکی احساس شرمساری می کنند اما شخصیت های حقوقی و دستگاه ها ی دولتی و شرکت ها و... خم هم به ابرو نمی آورند که اگر می آوردند این همه پیمانکار با مشکل مواجه نمی شدند و چک های آن ها هم خالی به دست کارگران نمی رسید و قصه چنین تلخ نمی شد. بگذریم ما جرای بدعهدی و بی تدبیری و فقر وفای به عهد خود نوعی فساد است که اگر به چاره بر نخیزیم ما را در زمین شکست خواهد نشاند.فاعتبروا یا اولوالابصار.
خراسان/ شماره : 19484/ یکشنبه ۸ اسفند-۱۳۹۵ / صفحه 16/ بدون موضوع
 
http://khorasannews.com/?nid=19484&pid=16&type=0
 

 


 
نام مادر تمام رزمندگان، زهرا (س) است
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

یادداشت اختصاصی؛

اگر از بچه های جنگ بپرسید، در سخت ترین شرایط به دامن مهر چه کسی دخیل می بستید و به دعای چه کسی امید داشتید؟ بی شک می گفتند: حضرت زهرا(س).

  اصلا، بزرگ ترین عملیات های جنگ با رمز مقدس یا زهرا به پیروزی می رسید. کتاب عملیات ها هست و گواهی به نام تاریخ که می تواند این واقعیت را برای آیندگان هم روایت کند. این جا سر تحلیل عملیات ها نداریم بلکه می خواهیم کتاب خاطرات را ورق بزنیم که لااقل به تعداد رزمندگان ، موضوع دارد. پیشتر هم گفتم " شما غریبه نیستید" لذا راحت می توانیم با هم حرف بزنیم. هم را بفهمیم و درک مشترک داشته باشیم یکی اش هم همین اعتقاد ما به نگاه ویژه حضرت زهرا به بچه های جبهه است ، بخوانید ؛

همیشه او را مادر صدا زده ام، بدون آن که نسب خونی ام به او برسد. اصلاً برایم مهم نیست که شجره نامه های نسب شناسانه مرا به او پیوند نمی دهند.مهم این است که شجره نامه عقیده، شناسنامه مرا به او پیوند می دهد و یک احساس خوش، مرا چون برگی بر شاخه های به آسمان کشیده شده او می رویاند. 
من شال سبز بر گردن نمی آویزم، اما برای اهتزاز پرچم سبز و سفید و سرخ گردن می گذارم و مطمئنم که می توانم با همه وجود او را مادر صدا کنم و او هم مثل یک مادر جوابم را خواهد داد. چنان که پیش از این داده است. او لااقل پنج بار در شب تاریک، به دنبالم آمده و مرا از دست مرگ رهانیده است. 

مجنونی چند قدم آن سوی جزیره به دنبال لیلا 

اول بار، هنگامی بود که سال 65 در بازگشت از جزیره مجنون گم شده بودم. شب بود و چادر سیاه شب زمین را هم فرا گرفته بود و من نوجوانی 16 ساله، ناآشنا و تنها به هر سو سرک می کشیدم، اما هرچه می گشتم، نشان آشنایی کمتر می یافتم. کمتر خودرویی در آن مسیر تردد می کرد. اگر هم یافت می شد، خطر نمی کرد که در کنار بیگانه ای توقف کند. چه باید می کردم، به کجا باید می رفتم؟ چه کسی را باید صدا می زدم؟ 

چه کسی مهربان تر از مادر؟ او را صدا زدم. مادری که دست به پهلو، کوچه های تاریخ را به دنبال فرزندانش می چرخد. مادری که هیچ فرزندی را از یاد نمی برد. مادری که به اندازه همه یاران حسن و حسین، فرزند دارد.هرکس سودای حسین داشته باشد می تواند او را مادر صدا بزند و ما هم اگر در سر سودای حسین نداشتیم، پس چه چیزی ما را به حوالی فرات کشانده بود؟ 

سودای ما، سر الاسرار عشق، کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا بود. پس حق داشتیم مادر را صدا بزنیم و صدا زدم و چه زود شنید و قاصد فرستاد. نجواهایم با بی بی به پایان نرسیده بود که اولین خودرو کنارم توقف کرد. بچه های بهداری بودند، مرا به واحد خود بردند و با گردان ما هم تماس گرفتند و خبر دادند و من آن شب در احساس خوش فیض حضور مادر خوابیدم.. 

در آغوش خمپاره ها 

دوم بار، باز من بودم و خرمشهر و کوچه های تاریکی که فقط انفجار گلوله ها و خمپاره ها روشنش می کرد مقر ما در «دژ» بود، اما از خرمشهر تا آن جا را فقط گلوله ها خوب طی می کردند، نوجوان خراسانی ناآشنا و تنها کجا می توانست راه خویش را بیابد؟ 

به همان سمتی که احساس می کردم مقرمان باشد راه افتادم و باز هم حکایت تاریکی و شب و بی چراغی ، در تاریکی در حاشیه جاده احساس کردم ساختمانی نیمه مخروبه قرار دارد، گفتم می روم آنجا ، تا صبح می مانم فردا در مهربانی خورشید راه را خواهم یافت.رفتم و دراز کشیدم کنار یک دیوار اما...انفجار خمپاره ها این سوال را برایم پیش آورد که انفجار یک گلوله در این جا آیا جمع مفقودان را به اضافه یک نخواهد کرد؟ در جاده اگر اتفاقی بیفتد لااقل کسی جنازه ام را خواهد یافت. باز احساس تنهایی همه وجودم را گرفت و باز صدای یا فاطمه زهرایم در آن سکوت .این بار قاصدها از لشکر دیگری آمدند و مرا با خود بردند با این قرار که فردا به گردان خودمان بروم و آن شب میهمان قاصدهایی بودم که حتم داشتم مادر فرستاده بود، آن ها به فرماندهی ما اطلاع دادند و فردا وقتی راهی مقر گردان شدم از کنار همانجایی گذرمان افتاد که چند دقیقه ای در ویرانه هایش آرمیده بودم و تابلویی که این عبارت بر آن نوشته شده بود:« وارد نشوید، منطقه به شدت آلوده است»و من گلوله ها و نارنجک های عمل نکرده را هر سو می دیدم و عجیب که در میان همین گلوله ها راه رفته بودم و روی آن ها خوابیده بودم، اما... 

 حیات/ گروه خبر/شنبه 7 اسفند 1395  / ساعت 8:06 /شماره: 133002/چ2

http://hayat.ir/0fa133002idcontent.htm


 
کسی با آتش خانه نمی سازد!
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

حرکت در نقشه راه رهبری

رهبران بزرگ، نسخه های نجات بخش می نویسند. افق نگاه شان هم فراتر از جغرافیا و زمان قابل تحلیل است. نگاه بین المللی شان را می شود بومی سازی کرد و به موفقیت رسید. نگاه ملی شان را می شود در گستره جهانی  تعریف و اجرایی کرد و توفیق را به دست آورد. دیروز که رادیوی خودرو، سخنان حکیمانه رهبر انقلاب اسلامی را در کنگره حمایت از انتفاضه فلسطین را "خبر خوانی" می کرد با خود به این می اندیشیدم که آیا همین نسخه شفا بخش را نباید نقشه راه کنیم برای  استان خودمان؟ مگر اختلاف فقط در فلسطین خانمان سوز است و این جا خانمان ساز که جامعه مخاطب آن را فقط فلسطین بدانیم؟ نه من باید بهره خود را ببرم و عراقی بهره خود را و فلسطینی بهره خویش و هرکس سهم خود را باید از این مسیر هدایت بردارد. حالا از این نگاه جای عبارت فلسطینی، خود را قرار دهیم و اهالی استان خود را آن وقت نگاه ما عوض خواهد شد که نگاه رهبر ما ، مسیر وحدت را نشان می دهد و دست ما را می گیرد و از کوچه های اختلاف بیرون می آورد. بخوانید با همان نگاه پیش گفته این سخنان نغز را؛ "....نکته‌ی دیگری که باید به آن اشاره شود، اختلاف میان گروه‌های مختلف فلسطینی است. تفاوت دیدگاه به دلیل تنوّع سلیقه در میان مجموعه‌ها امری طبیعی و قابل درک است و تا آنجا که در همین محدوده باقی بماند، چه بسا موجب هم‌افزایی و غِنای هرچه بیشتر مبارزات مردم فلسطین شود، لیکن مشکل از زمانی آغاز میشود که این اختلافات، به نزاع و خدای ناکرده درگیری بینجامد؛ که در این صورت جریان های مختلف، با خنثی کردن قدرت و توان یکدیگر، عملاً در مسیری گام برمیدارند که خواست دشمن مشترک همه‌ی آنها است. مدیریّتِ اختلاف و تفاوت نگرش و سلیقه، هنری است که همه‌ جریان های اصلی باید آن را به کار گیرند و به‌ گونه‌‌ای برنامه‌های مختلف مبارزاتی خود را برنامه‌ریزی کنند که فقط به دشمن فشار آورد و موجب تقویت مبارزه شود. اتّحاد ملّی بر اساس برنامه‌ی جهادی، ضرورتی ملّی برای فلسطین است که انتظار می رود همه‌ی جریان های مختلف در جهت عمل به خواست همه‌ی مردم فلسطین برای تحقّق آن بکوشند."حالا با این نگاه فکر نمی کنیم همه مان باید جور دیگری رفتار کنیم؟ آیا  نسنجیده خوانی و تند گویی و برداشت های سلیقه ای ، ما را از مسیر دور نمی کند؟ مگر قرار همه ما ساختن استانی آباد و مردمانی تعالی یافته در تراز انقلاب اسلامی نیست؟ با همین دست های مشت شده و رگ های برآمده گردن ، می خواهیم به مقصد برسیم؟ چنین می خواهیم "خراسان جنوبی" را به حق خود برسانیم؟ نه، نمی شود، مطمئن باشید. همه هم که کنار هم باشیم و بازو بدهیم به بازوی هم باز کلی نیرو کم داریم چه رسد که پنجه شویم در چهره هم. بگذریم، این آتش به اختلاف شعله کشیده را آبی باید برای خاموشی. آتشی اگر قرار است شعله بکشد باید به انرژی سازنده برای پیشرفت استان تبدیل شود نه برای سوختن فرصت ها پس با هم باشید و باشیم تا به ادای دین مان نسبت به استان بپردازیم و زبان بشوییم از کلماتی که بوی اختلاف می دهد.

ب / شماره 3288 / چهار شنبه 4 اسفند 1395/ صفحه اول و 2


 
دعوا، نه! همه با هم در مسیر رهبر انقلاب
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

مشت های تان را باز کنید لطفا. با دست های مشت شده نمی توان مانعی را از سر راه برداشت. گره از ابروها بردارید لطفا. با ابروان گره شده نمی شود مهربانی را، برادری را پاس داشت. نمی شود منطقی رفتار کرد و بر مدار انصاف ایستاد. به نهاد و گزاره خبر ها تامل فرمایید حتی توجه داشته باشید گاهی جابه جایی یک ویرگول کل معنای جمله را معکوس می کند. قصه همان ماجرای معروف است که همه فراوان خوانده ایم که نامه ای آمد در باره حکم فردی یکی خواند؛ عفو، لازم نیست اعدامش کنید که این به معنای خلاصی فرد بود و دیگری ویرگول را دو کلمه بعد تر نشاند و خواند؛ عفولازم نیست، اعدامش کنید و این معنای مرگ می داد. گاهی نقل جمله از افراد به همین ظرافت قلب معنا می شود و افرادی را بر سر اعتقادات خویش به میدان می آورد. من اما به تجربه کار رسانه ای معتقدم باید به دنبال جا به جا کنندگان ویرگول بود. کسانی که آش شان در دیگ مجادله و روی اجاق دعوا پخته می شود. این ها گاه نه تنها برای به دست آوردن یک دستمال که حتی گرفتن دستمال از دست رقیب، قیصریه را به آتش می کشند. این نکته ای است که باید همیشه در کانون توجه همه ما باشد. به شنیده ها اعتماد نکنیم همچنانکه در روایات اسلامی برآن تاکید شده است. به سهو لسان هم اهمیت ندهیم که گاه قوی ترین خطبا هم بدان مبتلا می شوند. اگر حرفی به میان آمد از صاحب آن سخن بپرسیم و مومنانه نقد کنیم و منصفانه رفتار کنیم که این به ایمان نزدیک تر است. توجه داشته باشیم که استان جوان ما برای توسعه و رونق به همت و تدبیر پیران راه و صاحبان تجربه های موفق نیاز دارد و به اینکه همه در کنار هم با توان هم افزا شده، به مواجهه و مقابله با مشکلات برویم. مشکلاتی که دارد نسق می کشد از گرده مردم. مردمی که شایسته بهترین ها هستند. مردمی که صاحبان اصلی انقلاب هستند و نظام مقدس جمهوری اسلامی در اعلا ترین درجه، باید زمینه تعالی آنان را فراهم کند. تعالی ای که همه ما را از کوچه های بن بست دعوا و خود حق بینی و افتادن به ورطه ای که خود را حق مطلق بپنداریم و خود حکم دهیم و خود اجرا کنیم نجات دهد. به میدان آزادی اندیشه و انصاف و ایمان که رسیدیم، درخواهیم یافت باید از گفته کم کنیم و بر کار بیفزائیم که در سال اقتصادی مقاومتی نه گاه نزاع و چالش که وقت اقدام و عمل است و معروف ترین مسئله ای که باید بدان امر کرد همین است که با هم برای رونق استان و البته ایران ، تمام قد بکوشیم و هر چه ما را، همه ما را از مسیری که رهبر انقلاب، ریل گذاری فرموده اند بیرون برد همان منکری است که باید از آن خود را و برادران و خواهران خود را نهی کرد. نتیجه آن امر و این نهی است که می تواند ما را به رستگاری برساند. پس چنین کنیم ان شاءا…

ب / شماره 3287 / سه شنبه 3 اسفند 1395/ صفحه اول و 2

http://www.birjandtoday.ir/1395/12/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%8C-%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1/


 
بوسه ترکش بر گلویی که بوسیده بودم
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:
رای من، نام دفاع مقدس مثل روضه است. اسم شهید که می آید چشم و دلم می شود ابر بهاری. کم روضه نشنیدم از شهید. کم گریه نکردم پای نام شهید. 

پای کلیپ هایی که کلید خاطرات اند، شما که مثل خود من هستید، پس بگذارید یک جور دیگر بنویسم که البته برای شما غریبه نیست؛ «آخرین بار، موقع خداحافظی، زیر گلویش را بوسیدم و به خدای حسین سپردمش ... وقتی او را آوردند جای بوسه ام، ترکش خورده بود ... 

اشک از چشمانم جوشید. صورتم را به طرف آسمان گرفتم و گفتم خدایا... رو کردم به سمت کربلا، گفتم یا حسین! یا زینب! حالا می توانم گوشه ای از دردی را که بی بی زینب(س) کشید درک کنم...» 

این ها پیامکی است که از زبان یک مادر شهید، رقم خورده و برای من یک روضه شده است. روضه ای که اگرچه از هزار زبان شنیده ام اما باز هم نامکرر است و باز هم فرمان باران می شود برای چشم ها ... 

دوباره پیامک را می خوانم؛ «آخرین بار، موقع خداحافظی، زیر گلویش را بوسیدم...» و من یاد بی بی زینب می افتم و آخرین وداع با امام شهدا، سیدالشهدای همیشه تاریخ، مولا حسین(ع)، آن جا که بی بی زینب (س) در انجام وصیت بی بی فاطمه (سلام ا... علیها) زیر گلوی برادر را می بوسد و روانه اش می کند. 

دگر باره که برادر را می یابد، از جای آن بوسه، خون می جوشد که قبل از آن حرامیان، سر مولا را به تیغ کین جدا کرده اند... وای... وای... چه کشید زینب (سلام ا... علیها) و باز ادامه پیامک را می خوانم؛ وقتی او را آوردند، جای بوسه ام ترکش خورده بود... 

وای... وای... چه می کشد این مادر و چه پرشکوه گفت: شهید آوینی، که هر کس می خواهد ما را بشناسد، به کربلا نگاه کند. 

آری کربلا، شرح لحظه لحظه ماست. کربلا، ایمان ماست، کربلا درس زندگی ماست. هر کس می خواهد ما را بشناسد به کربلا نگاه کند آخر ما در ادامه کربلا به عاشورای ۸ ساله پا گذاشتیم و این حرف همان شهیدی است که ترکش بر بوسه گاه زیر گلویش نشست که؛ دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید. شهید مهدی منصوب را می گویم دانشجوی هنرمندی که با آغاز «آخرین ماه زمستان» در سال ۶۶، در جزیره مجنون به سلام «بهار» رفت تا نشان دهد، به فهم بالاترین هنر رسیده است و شهادت حق اوست... 
و حالا، خدا کند، کسی زیر گلویمان را ببوسد، به یاد بی بی زینب، تا در رزمگاه امروز، به حق فریاد برآوریم، که جهاد امروز، پاسداری از شهادت است و این سخن رهبر فرزانه انقلاب است که امروز ذکر یاد شهدا کمتر از شهادت نیست و گلوهای متبرک به یاد سیدالشهدا، باید از شهید و شهادت بگویند، و قلم ها باید از شهید بگویند، تا شهادت جاودانه بماند.باید از شهادت بگویند تا حرمت نام شهید تا همیشه حفظ شود، ان شاالله. 

حیات / گروه خبر/  سه‌شنبه 3 اسفند 1395/ ساعت 9:08 /شماره: 132952/ چ2

http://hayat.ir/0fa132952idcontent.htm


 
ماجرای این ریزگردهای لعنتی
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

این روز ها فقط خوزستان نیست که نفس به درد برمی آورد که همه ایران با خوزستان تنگی نفس گرفته است.همه ما داریم به درد نفس برمی آوریم. همه ایران خوزستان است امروز. مگر دیروز این چنین نبود؟ یادمان که نرفته خوزستان ،پای ایران ایستاد. زخم خورد و ایستاد. خرمشهرش هزار پاره شد و ایستاد. آبادانش گلوله خورد و مثل خار در چشم هوس دیوانه بغدادی ایستاد. دزفولش موشک های ۱۲ متری را در کوچه های ۶ متری اش دید و ایستاد. هر وجب از خاک خوزستان به گردن ایران و ایرانی حق استقلال و امنیت دارد، این را همه از قدیم می دانیم و لذا خون مان بارها در هم آمیخته است و با خون وجب به وجب خوزستان را از لوث چکمه های آلوده، طهارت داده ایم. خود خوزستان هم می داند. همنفسی ما قصه ای است که همه می دانند. ما حاضریم اگر شده با کسری از بودجه دیگر استان ها، بودجه خاص برای خوزستان و درمان درد این « ریزگردهای لعنتی» بگذارند. خیلی از ماها نمی توانیم حتی تصورش را بکنیم که فرزندان خرد سال ما گرفتار بلای تنگی نفس شوند. نمی توانیم یک ماسک را حتی هنگام بازی بر صورت شان ببینیم چه رسد به شرایطی که بچه های خوزستان دارند. ما نمی توانیم به ذهن آوریم که مادر بیمار و پدر پیرمان نفس شان به شماره افتد. ما نمی توانیم.... حالا هم نمی توانیم خوزستان و مناطق همجوار را چنین ببینیم. باور کنید مردم حاضرند هرکاری بکنند تا اوضاع خوزستان به شرایط عادی برگردد. حاضرند هزینه کنند و خود هم با همه توان به میدان آیند تا چنین شود پس شما را به خدا مسئولان! موضوع را سیاسی نبینید و همه با هر گرایش و جناحی، در هر جایگاه حاکمیتی که کار به دست تان و به تصمیم تان رقم می خورد، کاری بکنید که کار به سامان آید. نمی شود که این ، درمانی نداشته باشد. این همه فناوری و علوم مختلف پس به چه کاری می آید اگر نتواند «تنفس» مردم را درست کند؟ اگر نتواند مشکل آب و برق مردم را حل کند؟ نه، به هیچ جای عالم برنمی خورد اگر در این زمینه از تجربه دیگر کشور ها استفاده کنیم.حتی اگر دست کمک خواهی دراز کنیم تا در این بحران یاری مان کنند، مگر ما کم یاری کرده ایم مردم دیگر کشور ها را؟ مگر «بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش زیک گوهرند» را بر پیشانی سازمان ملل ننوشته اند و به باور جهانی تبدیل نشده است؟ پس چرا نباید امروز به کمک ما بیایند کسانی که دیروز به یاری شان رفتیم؟ ببخشید، نفسم تنگ شده و کلمات هم در گلوی قلم به شماره افتاده است...فقط... بشنوید... و کاری... بکنید....تا مردم نفس... ب...ک...ش...ن....د.

خراسان / شماره : 19478/ یکشنبه ۱ اسفند -۱۳۹۵/ صفحه 16/ بدون موضوع

http://khorasannews.com/?nid=19478&pid=16&type=0

 

 
شهیدی که حدیث بود و آیه شد
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

رزمندگان ما، ترجمان زندگی مومنانه بودند. مشق دفتر حدیث را مشی رفتار کردند و چنان زیبا زیستند که پرواز چنین پرشکوه روزی شان شد،مثل شهید رضا، جوانی که فقط اسمش "رضا "نبود، بسیجی دلاوری که در عملیات خیبر با رزم جامه شهادت راهی بهشت شد. عاشق امام رضا(ع) بود. این عشق هم چنان جانش را چراغانی کرده بود که از جنس نام خود شده بود؛ غلامرضا. هویتش، باورش، شخصیتش در اسمش تجلی یافته بود و هم با این نام "زندگی" می کرد. یعنی رفتارش عطر یافته از بهار کلمات صاحب نامش بود. عطری که یک قطره اش برای بهاری شدن هزار جان کافی است. چندی قبل که داشتم بحث صله رحم را در احادیث مولا امام رضا(ع) مطالعه می کردم ، یاد این بسیجی شهید جانم را مسجد یاد شهدا کرد چون او اهل "صله رحم" بود. هم به "ذی رحم خونی "بر اساس آموزه های رضوی رفتار می کرد و هم با "ذی رحم عقیدتی" برادری را تمام می کرد. یادم هست وقتی بین پدر و عموی شهید اختلافی کار را به قهر میان دو برادر کشانده بود از قضا وقتی غلامرضا رسید هر دو برادر حضور داشتند و او با احترام دست پدر را بوسید اما لب هایش برای دستان عمو بی تابی می کرد و دل و دیده اش هم پی لبخند عمو بود. اما می دانست اگر در حضور پدر قدمی به سوی عمو بردارد باعث دلخوری پدر خواهد شد که قرآن اورا از "اف" گفتن هم منع کرده است پس آنقدر ایستاد تا پدر – متوجه شد یا نه اما رفت – آن وقت با همه محبت و احترامش در آغوش عمو فرو رفت. این درسی شد برای هر کس که دید چون او هم احترام پدر را کامل به جا آورد و هم عمو را کامل حرمت نهاد. همین کار هم خاطره شد و بعد از شهادتش روضه پدر و عمویش شد که با یادآوری آن روز و آن کار به باران می نشستند. حالا من هم دارم به احترام شهید"غلامرضا زنگوئی" این حدیث امام رضا(ع) را برایتان می خوانم که فرمود ؛ پدرم علی بن ابی طالب از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است: هرکس یک چیز را برای من ضمانت کند من چهارچیز را برای او ضمانت می کنم : با خویشاوندان خود رابطه داشته باشد تا خدا او را دوست بدارد، به او روزی فراخ دهد، عمر او را طولانی کند و او را به بهشتی که وعده داده است وارد کند.... 

این چهار چیز به بهترین وجه روزی رضای ما شد. یعنی آنقدر خدا او را دوست داشت که برای خودش انتخابش کرد. اورا چنان روزی فراخی قسمت شد که جز بر سفره حضرت کریم مقدور نیست. طول عمرش را هم به جاودانگی در بهشت رساند و چهار وعده حضرت رسول ا...(ص) چنین محقق شد و خداوند خود نیز در آیه 169 آل عمران به گواهی آمد که؛ وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ"...بله بسیجی شهید غلامرضا زنگوئی که حدیث صله رحم را زندگی کرد، نامش هم آدم را به یاد حدیث می اندازد. 
یاد آیات الهی. چنین بود که خود هم به آیه تبدیل شد و در صحیفه شهادت ، کلمه جاودانه شد. خدا کند با خوانش این کلمات آیه شده ما هم بتوانیم بهشتی زندگی کنیم. آمین! 

حیات / گروه خبر/شنبه 30 بهمن  1395 /  ساعت 10:29/ شماره: 132876/ چ2

http://hayat.ir/0fa132876idcontent.htm


 
شادی و نشاط، حق مسلم جامعه دینی
ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

زندگی مومنانه، زیباست و توام با نشاط و شاهکار  بزرگ حضرت خداوند که به خاطر آفریدنش به خویش دستمریزاد گفت و فرشتگان را هم به سجده او فرمان داد، موجودی است پر از هیجان و نیازمند تخلیه هیجان نیز هم. روی لبان این خلق احس خداوند، ظرفیتی به نام لبخند تعبیه شده است تا او را زیبا تر از پیش در دیده ها و دل ها بنشاند. در سرش، شور شادی نیز نهاده است تا جهان را از غم نجات دهد و با فرح مومنانه، زمین و زمان را به قرار شادمانی آورد . یکی از حقوق اساسی او نیز شادی و فرح است که نه تنها نباید از او دریغ کرد بلکه باید همه زمینه ها را برای توسعه شادی فراهم کرد. حال که سخن به این جا رسید اجازه بدهید با یک خاطره که هزار درس ناخوانده در آن است بحث را ادامه دهیم از زبان مردی که نماد ارزشمند ایمان و تجسم آموزه های دینی بود.مردی که با نام پر افتخار آیت الله شهید دکتر  بهشتی ، تراز فهم و زندگی مومنانه بود. ایشان می فرمود:در آغاز دوران بلوغ، تحصیلات علوم اسلامی را تازه شروع کرده بودم. در این سن، انسان نشاط و شادابی خاصی دارد، گاهی پیش از مباحثه و بعد از آن و یا قبل از درس، با دوستان می گفتیم و می خندیدیم، یکی از دوستانم که بزرگ شده جلسات مذهبی بود، و چند سالی از من بزرگ تر بود با من هم مباحثه بود، وقتی ما می خندیدیم، می گفت فلانی حالا که در آغاز تحصیل علوم اسلامی هستیم، بهتر است خودمان را عادت بدهیم و نخندیم یا کمتر بخندیم. گفتم چرا؟ گفت این آیه قرآن است: «فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا»؛ «باید کم بخندند و زیاد بگریند»سپس یکی دو حدیث هم در این رابطه می خواند. من از وی پرسیدم: آیا خندیدن کاری حرام است؟ گفت: نه حرام نیست.گفتم حالا که حرام نیست، من می خندم. از این ماجرا چند سالی گذشت و من اولین مطلبی که به صورت مستقل و براساس کتاب و سنت درباره اش تحقیق کردم و سعی کردم قرآن را از اول تا آخر به صورت علمی بررسی کنم، همین بحث بود تا این که به این آیه رسیدم. به خود گفتم عجب، این آیه در قرآن است، اما مطلب درست نقطه مقابل مطلبی است که دوست من فهمیده بود و آن دستور پیغمبر بود که باید تمام نیروهای توانا برای شرکت در مبارزه علیه کفار و مشرکانی که به سرزمین اسلام هجوم آورده بودند، بسیج شوند. عده ای با بهانه های مختلف از شرکت در این لشکرکشی خودداری کرده بودند و از فرمان خدا و پیغمبر تخلف نمودند. خداوند در این آیات قرآن می فرماید: «لعنت خدا بر کسانی که دیدند پیغمبر با انبوه مسلمانان به میدان نبرد می روند اما باز هم دوست داشتن زندگی آن ها را وادار کرد تا از فرمان خدا و رسولش تخلف کنند و بمانند» و به دنبال آن به عنوان یک نفرین و کیفر می فرماید: «از این پس کم بخندند و زیاد بگریند.» از دیدگاه اسلام زندگی با نشاط نعمت و رحمت خداست و زندگی توام با گریه و زاری خلاف رحمت خداست. در این  آیه خداوند در مقام نکوهش از این تخلف می فرماید: «از این پس از نعمت خنده و نشاط کم بهره باشید و همواره گریان و غمزده زندگی کنید.» از طرف دیگر تفریح یکی از نیازهای ضروری زندگی انسان است که باعث تجدید قوای انسان می گردد.چنان چه قرآن می فرماید: «قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده والطیبات من الرزق قل هی للذین آمنوا فی الحیوة الدنیا»؛ «ای پیغمبر! بگو؛ چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش خلق کرده، و روزی های پاک را حرام کرده است؟ بگو این روزی های پاک برای مردم با ایمان در این دنیا است.»فکر می کنم اگر به فهم درست از آیات الهی برسیم، زندگی ما الهی خواهد شد و در چنین زندگی که از آن به حیات طیبه تعبیر می شود، جز زیبایی وجود ندارد. ما هم برای نیل به آن حیات نورانی و بردن جامعه به آن سمت باید به فرصت سازی برای زندگی بهتر بپردازیم و همه لوازم زیست مومنانه را فراهم آوریم. این می طلبد تا هم امکانات را برای شادسازی جامعه مهیا کنیم . شادیی هنر مندانه که به تعالی انسانی بینجامد.به ویژه در جهان امروز که "باطل پنداران و غلط کردارانی چون داعش" می خواهد باطل خویش را به نام اسلام تبلیغ کند و دین را مجموعه ای از کشت و کشتار نشان می دهد ما باید عملا به تبلیغ حقیقت دین بپردازیم که بستر ساز هنر و زیبایی و سر زندگی است. بله اسلام دین زندگی است و با مردگی هیچ نسبتی ندارد و هنر اعم از شعر و موسیقی و خط و آواز و... باید به یاری بیاید تا جامعه تراز اسلامی شکل بگیرد چنانکه شهید بلند نظر بهشتی به طراحی هنر از نگاه اسلام می پرداخت و می گفت: "هنر، هنر تعالی بخش، هنری که به انسان کمک کند تا از زباله دان زندگی منحصر در مصرف، اوج بگیرد و بالا بیاید و معراج انسانیت را با سرعت بیشتری در نوردد، هنر اسلامی است. این هنر، هنری است که مورد تشویق و تقدیر اسلامی است..... وقتی انسان می خواهد به نیاز هنری انسان بنگرد، کاملا متوجه است که هنر باید نردبان عروج و تکامل باشد نه وسیله ای سقوط و تباهی. هنری که انسان را انسان تر بکند "بله، باید جهان را به هنر ، خبر کنیم تا بدانند اسلام ، دقیقا دین شادی و دین بهجت است نه دین اندوه پس مومنانه شاد باشیم و بستر را برای شادی همگان فراهم کنیم و از شادی سازان و هنر مندان و خالقان  فرح و تفرج هم حمایت کنیم که اینان با صنع خویش ما را با جلوه های صنع خداوند آشنا می کنند.

ب / شماره 3284/ شنبه 30 بهمن 1395/ صفحه اول و 3/ چ3


 
شهیدی که افشای راز کرد
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

برخی از مردان بزرگ، دست فردا را می خوانند. برخی دقیقا هم عاشورای خود را می دانند و هم کربلای خود را. تعجب نکنید اگر می شنوید که فلانی زمان مرگش را می دانست. آدمی در ساحت عرفان می تواند به چنان مرتبتی برسد که آن سوی پرده ها را هم ببیند. از این مردان در عالم هستند و در دفاع مقدس، فراوان بودند. یکی اش همین شهید حسین توکلی خواه، فرمانده گردان الحدید لشکر 21 امام رضا(ع) که در آخرین ساعت ها، حتی پرده را برای دیگران هم کنار زد تا به فهم تازه ای از معجزه فرزندان خمینی، این یاران آخر الزمانی خدا، برسند. این را از زبان هادی نعمتی که پس از او، پرچم گردان را بر دوش کشید، شنیده ایم و از دیگران نیز هم که وقتی توکلی خواه، نقشه عملیات و مسیر عمل گردان را توضیح می داد، به صراحت گفت، گردان را از فلان منطقه و معبر عبور می دهیم و «اینجا» من شهید می شوم و فلانی کار را ادامه می دهد. دوستان می گویند چه می گویی حسین؟ و او سه بار نقشه راه را بیان می کند و هر سه بار به نقطه کربلای خود اشاره می کند. این اما فقط پرده برداری حسین در جمع فرماندهان نیست که در جمع گردان هم از راز عشق، پرده برمی دارد تا گزارش آن را امروز از زبان جانشینش بخوانیم؛ «شب عملیات والفجر 8 بود. توکلی خواه فرمانده گردان در جمع نیرو هایش درباره عملیات صحبت می کرد. در بین جمعیت پدر او هم که از نیرو های گردان بود، حضور داشت. پس از این که تذکراتش درباره عملیات تمام شد، حال و هوای وداع را ایجاد کرد. پدرش را« حاج آقا»خطاب می کرد. گفت: حاج آقا توکلی خواه بیا که حسینت می خواهد با تو وداع کند. حس و حال شهادت داشت ضمن این که روز های قبلش پدرش به من این طور گفته بود که من از حسین دل کنده ام و می دانم او پس از این عملیات برنمی گردد. پدرش جلو آمد و همدیگر را عاشقانه در آغوش گرفتند. چه حس و حالی بود همه اشک شوق می ریختند. در خاطرم است آن شب پدر شهید توکلی خواه پروانه وار به دنبال او می گشت. در آن محوطه هر جا می رفت، دنبالش می گشت تا زمانی که خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و رفت...» رفت و دقیقا همان جایی که رسید، عاشورایش اتفاق افتاد تا لبیک خون برکشد به هل من ناصر ینصرنی اباعبدا... و بی سیم به صدا در آمد: حسین، به امام حسین(ع)  پیوست! کجایش را که پرسیدند دیدند همان جایی که گفته بود، نه یک گام پس و نه یک گام پیش...آدم با خواندن این ماجرا ها به یاد میثم تمار می افتد که پای نخل دار خویش نماز می خواند و فاش می گفت فردا ها را.آری، حسین توکلی خواه، فردا ها را می دید و ما از دیدن امروز هم عاجزیم و به فرموده آیت ا... جوادی آملی، خمینی(ره) به شما ها چه داد که ما را توان دریافت نبود؟ بله، خمینی(ره) با شما چه کرد که ما را طاقت آن نبود؟ شما دیدید و ما هنوز در حسرت دیدنیم. شما در والفجر 8 کربلایی شدی و ما 31 سال است که از فهم ماجرایت درمانده ایم. حسین عزیز برای بیناشدن ما قبیله کوران دعا کن...

خراسان / شماره : 19476 /پنج شنبه ۲۸ بهمن-۱۳۹۵ / صفحه 10/ پلاک عزت

http://khorasannews.com/?nid=19476&pid=10&type=0
 

 
هلا، هلا به صراط شهدا برگردیم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

با دستمال آلوده «سنگ پیچ» کسی، شیشه را پاک نمی کند.

 در روزگار تردید و مردمان مردد، یاد گذشته ها و مردان پر گذشت می افتم که چقدر محکم صحبت می کردند، با یقین سخن می گفتند، با اطمینان از رفتن می گفتند، آن چنان محکم که مطمئن می شدی این رفتن را بازآمدنی نیست. آنان علاوه بر این که انتخاب شده بودند برای شهادت، انتخاب هم کرده بودند شهادت را و من از بسیاری شنیده ام که فلان شهید... وقتی که می رفتند، با یقین به شهادت می رفتند.

 من هم از این مردان مومن کم ندیده ام. یادم هست، آن روزها می نوشتند، ما آدرس های بازگشت را از کوله پشتی هایمان هم بیرون گذاشته ایم بله، اصلا به بازگشت فکر نمی کردند. مگر امام حسین (علیه السلام) از مقتل بازگشت؟ خب باورمندان «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» مگر می توانستند جز این سیره، مسیری داشته باشند؟ آنان محکم سخن می گفتند، با یقین می رفتند و همه تار و پود دلبستگی ها را از پای خویش می گشودند تا خیلی راحت از زمین جدا شوند و خوب می دانستند برای رسیدن به خدا، باید از خود گذشت و چنین بودند شهیدان که عشق را معنا می شدند و هنوز عطر عشق را باید از کوچه هایی استشمام کرد که شهیدی از آن عبور کرده باشد. هنوز هم راز عشق را باید در تصاویری تماشا کرد که در قابی، به دیوار خانه حرمت بخشیده است و به خانه ای که نفس های پرنیایش شهیدی را در خویش به یادگار دارد. راز پرواز شهدا را باید در آموزه های اسلامی یافت که پرهیز از دلبستگی ها و تقوای از دنیا را سرالاسرار سربلندی انسان می دانند، چیزی که این روزها برعکس در رفتار ما نمود پیدا کرده است تا اگر عکس شهدا را هم بالای سرمان نصب کرده ایم، عکس آنان عمل کنیم.آنان بندها را از پا می گشودند.

 ما اما با نوار بند و میخ و قفل و جوش خود را به پست و مقام جوش می دهیم تا کسی نتواند ما را جدا کند! شهدا از رفتن می گفتند و از گذشتن، ما اما، از ماندن می گوییم، از تصاحب همه چیز به هرنام و به هرشکلی. به رفتارمان دقت کرده ایم که در تضاد با شهدا به چه روزگار عجیبی دچار شده است؟ یادمان هست برای شهدا خدا چنان بزرگ بود که همه چیز و همه دنیا و آنچه در آن است کوچک می شد و انسان با ایمان به خدا چنان قد می کشید که کوه ها در برابرش حقیر می شد، امروز اما، ما، خالی از خدا، چنان کوچک می شویم که گاه یک میز، یک صندلی همه دنیای ما می شود. برای یک لقمه نان شبهه ناک، برای یک ساعت ماندن در پست و مقام، به هر کس دخیل می بندیم و خدا برایمان جور دیگری تداعی می شود... بگذریم. امروز، به دنیا چسبیده ایم به همین خاطر است که از عشق تهی می شویم، درنگاه ما، بشارت هیچ معجزه ای نیست و لب هایمان پیغام مهربانی را روایت نمی کند. دست هایمان از عطر صداقت خالی است و از کوچه هایمان گاه بوی گناه به مشام می رسد. انگار به نفرین مبتلا شده ایم یا رفتارمان را برای خودمان ترجمه کرده اند و... بگذریم، برخی حرف و حدیث ها را که می شنوم. برخی بی اخلاقی ها و بد گفتاری ها را که می بینم، قدرتخواهی به هر قیمت بعضی افراد را که مشاهده می کنم، بیشتر به مظلومیت شهدا در درفتار امروز پی می برم و در خویش می گریم. با خود می گویم آنان چه مردانه رفتند تا اقتدار اسلام و انقلاب بماند اما برخی ها امروز ، هر کار می کنند تا به قدرت برسند حتی اگر جمهوری اسلامی هزار زخم بردارد. به راستی چه ارزشی دارد این قدرت که برخی ها به قول رئیس جمهور این همه بداخلاقی می کنند؟ جالب اینکه ادعای ارزش و حق هم دارند که این قوم را بیدار باید کرد به این سخن امام علی (ع) که هیچ کس از راه باطل به حق نمی رسد.بایدشان گفت ، شما خود را درست کنید، همه چیز درست می شود. با این دستمال آلوده و سنگ پیچ شده، نه که شیشه پاک نمی شود که در هم می شکند و اهل خانه می مانند و زمهریری که تا مغز استخوان را می سوزاند. باز هم بگذریم از خود و هواها و قدرتخواهی ها و به صراط شهیدان برگردیم. به صراط مستقیم شهیدان!

حیات/ گروه خبر/ سه‌شنبه 26 بهمن /1395 ساعت 8:04 / شماره: 132820/چ2

http://hayat.ir/0fa132820idcontent.htm

 


 
← صفحه بعد