جامعه نو - قلم به دست سابق
خوش بگذرد، امشب !

وقتي آدم مي‌خواهد سخن تلخي بگويد، اول کام خودش تلخ مي‌شود، خيلي هم تلخ مي‌شود تا بتواند بخشي از آن را در کلام به مخاطب بنوشاند. پس انتظار شيرين سخني از تلخ کام نمي‌شود داشت و من مي‌گويم کامم تلخ است، تلخ، اصلا وقتي هر روز صفحات حوادث روزنامه‌ها، خبر مرگ کارتن خواب‌ها را چاپ مي‌کنند در شهري که کاخ بعضي‌ها دل‌آسمان را مي‌خراشد، مگر مي‌شود تلخ کام نبود؟ وقتي در همين مشهد، کساني هستند که ساعت يک ميليون توماني به دست مي‌بندند اما کارگرشان به علت اينکه 36 ساعت جز آب چيزي براي خوردن نداشته و در حال تي کشيدن کف ساختمان بر زمين مي‌افتد و آنان ککشان هم نمي‌گزد، مگر مي‌شود کام شيرين داشت؟
وقتي پول توجيبي يک روز بعضي از شازده‌ها در همين شهر امام‌رضا از درآمد يک خانواده بيشتر است، مگر مي‌شود سخن از زيبايي رقص برگ در پاييز کرد؟ اصلا وقتي تقويم زندگي بعضي‌هامان همه‌اش پاييز است و روزگار عاطفه بعضي ديگرهاي فقط زمستاني است چگونه مي‌توان دلخوش بود؟ ببخشيد، مي‌خواستم به شب چله بپردازم، اما چله غمي که هميشه جان قلم و واژه‌هايم را آشوب مي‌کند مرا با خود برد،
«امشب خوش بگذرد،» خوش، اما وقتي سبدهاي ميوه چهل، پنجاه هزار توماني مي‌خريد و جعبه‌هاي تمرهندي، يادتان باشد در همين شهر کساني هستند که ديري است از ميوه، جز تماشا نصيبشان نمي‌شود، نمي‌گويم چيزي نخريد و نخوريد، بخوريد، نوش‌جانتان، دارندگي است و خورندگي و برازندگي، اما عرض مي‌کنم، به فکر همنوعانتان هم باشيد جاي دوري نمي‌رود، باور کنيد،
نگوييد باز شب چله شد و اين‌آواره، با واژه‌هايش کاممان را تلخ کرد. خدا از من نگذرد اگر چنين قصدي داشته باشم، اما مي‌گويم مي‌شود با فقط هزار تومان کمتر، يک سبد ميوه ارزان و معمولي، چراغ چله را در خانه ديگران هم روشن کرد. چنانکه کساني هستند که چنين مي‌کنند، بي‌آنکه کسي بفهمد، مي‌آيند، بي‌نام، مي‌بخشند، بي‌نشان، و مي‌روند، مثل يک پهلوان، باور کنيد ما پهلوان کم نداريم، حتي مي‌توانيم خيلي» بيشتر از اينها داشته باشيم، خيلي بيشتر، فقط کافي است قرآن را باز کنيم و«لن تنالوالبرحتي تنفقوا مماتحبون» را بخوانيم و بدان عمل کنيم آن وقت از کوچه‌هايي را که بوي شهيد مي‌آيد، مردماني قد خواهند کشيد در قامت يک پهلوان،
شب چله مي‌تواند تلخ نباشد. مي‌تواند شيرين شيرين باشد. اگر بتوانيم کام همنوعانمان را شيرين کنيم. که مي‌توانيم منتهي بايد بخواهيم و اين خواست را به عمل درآوريم. آن وقت شب چهل، با چلچراغ‌هايش چقدر عاشقانه خواهد شد، چقدر مومنانه،
واژه‌هايم، هنوز شيرين نيست، که تلخ هم هست، اما آرزو مي‌کنم از اين پس خبرهاي شيرين بشنوم که در قالب واژه‌هاي شيرين به مردم هم بگويم. مثلا بشنويم که در کريم‌آباد و منزل‌آباد و ويران آبادهاي ديگر، مردماني با بسته‌هاي ميوه، کودکان آن ديار را شادماني بخشيده‌اند و بشنويم، کودکان يتيم، طعم ميوه را چشيده و حسرت از دل بدر کرده‌اند...
خبرنگار اجتماعي ما، وقتي به يک ميوه فروشي رفته بود مي‌گفت، خانمي از طبقه از ما بهتران آمده بود تا سفارش پنج عدد سبد ميوه بدهد براي شب چله‌اي عروسش، 200 هزار تومانش را راحت روي پيشخوان گذاشت خيلي راحت‌تر از مسافر واحد سواري که بليت 30 توماني مي‌دهد، آن خانم براي شب چله‌اي عروسش يک ميليون تومان کنار گذاشته بود،
خبرنگار ما از پايين‌شهر، از سبدهايي روايت مي‌کرد که اگر با ميوه‌هاي نيمه پوسيده که مغازه‌ها دور مي‌ريزند، پر نشود، اصلا پر نخواهد شد، او مي‌گفت سبدها خالي است اما دل‌ها پراست، خيلي هم پر،
يک شهروند هم به خبرنگار ما گفته بود: من به دامادم گفته‌ام اگر ميوه و شيريني بگيرد، به خانه راهش نمي‌دهم. گفتم فقط يک شاخه گل براي زنت بخر، بس است شما فرداي سختي در پيش داريد... او مي‌گفت وضع ما مثل اکثر مردم جوري است که باهزينه خريد ميوه و شيريني مي‌توانيم يک چاله از زندگي‌مان را پر کنيم. کسي که زندگيش پرچاله، چوله است، نمي‌تواند به فکر لوستر آنچناني باشد براي وسط اتاق مهماني،
شب چله است، اما به گواه خبرنگاران ما، بسياري از خانواده‌ها، بايد چله غم بگيرند، من پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌هايي را مي‌شناسم که چون سبد ميوه‌شان خالي است، در را به روي کسي باز نمي‌کنند. همان اول شب برق را خاموش مي کنند اما تا صبح خوابشان نمي‌برد.
من خود خيلي‌ها را مي شناسم که مانده‌اند، پاسخ نگاه کودکانشان را چگونه بدهند وقتي با دست خالي به خانه‌اي مي‌روند که باز هم از ميوه و شيريني خالي است،
شب چله، خوش بگذرد... خوش بگذرد امشب، اما...

دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

راست، چپ و پينه‌هاي دست

 
مثل درخت خشکيده مي‌مانست پيرمرد، دستان ترک خورده‌اش را پيش آورد -که دو قطعه از کوير تشنه را مانند شده بود- و غمگنانه گفت: ما نه «چپ» را مي‌شناسيم نه «راست» را. اما به خدا همينقدر مي‌دانم که از پينه‌هاي دست من چيزي کم نشده است ... راست مي‌گفت پيرمرد روستايي، دستهايش خالي بود مثل دستهاي خيلي‌هاي ديگر. اصلا مثل حساب معرفت بعضي آقايان که خالي است، خيلي خالي، خيلي،
اين حرف تنها پيرمرد نبود، حرف خيلي‌هاست، آنها از بس اين دعواهاي موسمي را ديده‌ بدان عادت کرده‌اند مثل بادهاي 120 روزه سيستان که شن مي‌آورد، شن مي‌آورد وشن مي‌آورد و جاده‌ها را نابود مي‌کند، حتي روستاها را هم، قصد شبيه‌سازي ندارم کار هم نه تنها کم نشده که خيلي هم شده است، روستا ديگر با قبل قابل مقايسه نيست اما تا وضع مطلوب هنوز خيلي فاصله داريم. در جامعه هستند کساني که دعواهاي جناح‌ها را از اصلاح‌طلب تا اصولگرا را، بازي با شکم‌هاي سير براي هضم غذا مي‌دانند که براي مردم حاصل جمعش چندان با صفر تفاوت نمي‌کند، آنهم زماني که آنها سوء تغذيه دارند ومي‌خواهند مديراني قد بکشند که اگر 20 هم نمي‌گيرند، رفوزه هم نشوند کساني بيايند که خود را وامدار مردم بدانند نه اين و آن. بيايند و اولويت نخست را به کار بدهند و سياست، جاي دوم باشد، اما ...
البته بسياري هم هستند که معتقدند، «نان» همه چيز نيست. نان مطالبه حداقلي است و بايد با مطالبه حقوق خود کاري کنيم که کسي نتواند حق ما را «هبه» کند، چه رسد که ندهد، آنها مي‌گويند سوء هاضمه آنها و سوء تغذيه اينها از اين روست که حق، سنگ محک نبوده است و الا در عملياتي شدن عدالت همه به حق خود مي‌رسند...
اين دو نگرش در کشور ما طرفداران فراواني دارند و مي‌بايست ميان اين دو ارتباط برقرار گردد و باواشکافي گفته‌هاشان، مطالباتشان را سامان داد. نکته مشترک اين دو نگرش، مطالبه آنها از رسانه‌هاست، هر دو مي‌خواهند رسانه‌ها و مخصوصا مطبوعات حرف آنها را فرياد کنند. آن پيرمرد روستايي مي‌گويد مسئولان که نمي‌آيند وضع ما را ببينند و ما را هم به سراي آنها راه نيست اما مطبوعات مي‌توانند با بازتاب واقعيتهاي زندگي ماها، آينه‌اي فراروي آنها بگذارند و ميان آنها و ما پل بزنند. گروه دوم هم معتقدند، بايد رسانه‌ها، مسئولان را قانع کنند نسبت به مطالبات آنها يا لااقل با تبيين اين خواسته‌ها، بخشي از پرده را کنار بزنند. آنها مي‌خواهند مطبوعات که بعضي‌ها قبولشان ندارند و به ديگر عبارت خود را براي بعضي‌ها اثبات نکرده‌اند؟،، به اثبات حقوق آنها بپردازند،... البته مطبوعات در حقگويي ومطالبه حق مردم روند رو به رشدي طي کرده‌اند، که نبايد ناديده گرفت اما باز هم تا وضع مطلوب فاصله داريم. به هر حال در جامعه با تعريف نقشها، در کنار اطلاع‌رساني، يکي از کارکردهاي مطبوعات هم حق‌خواهي است و ديگري فريادگري حق وبعدي نظارت ملي و نهادينه کردن امر به معروف و نهي از منکر درقالبي مدرن و روزآمد مي‌باشد. بايد باز پرسيد حق مردم را از اين جناح و آن جناح، اين گروه وآن گروه، درست به تناسب نقشي که در حکومت دارند. به اندازه دايره مسئوليتشان بايد از آنها پرسيد و هيچ کس نمي‌تواند خود را از پاسخگويي بري بداند، بري دانستن از پاسخ برائت از وظيفه‌شناسي است. حالا بايد پرسيد حق آن پيرمرد چيست؟ کجاست وچه کسي مسئول است؟ دستهاي او که خالي بود، خيلي هم خالي بود اما او هم به قطع حقي داشته است، کجاست آن حق؟ کجاست حق خيابان خوابهايي که هر شب از سرما بر بستري از کارتن مي‌ميرند؟ آنهم در شهري که ساختمانهايش آسمانخراش است ودل آسمان را مي‌خراشد،
چه بايد کرد؟ چه بايد گفت؟ ما را که واژه‌هايي زخمي بيش در دست نيست. خداکند کساني قامت افرازند که بتوانند کاري بکنند که ديگر خواننده خبرهاي تلخي از اين قسم نباشيم. اما امروز معتقدم قبل از آنکه کارتن خوابها بميرند آنها که حقشان را خورده‌اند مستحق مرگند. اين فرموده امام علي است که پاي هر کاخي، حق کوخ‌هايي دفن است و اگر نه اين بود، نه بايد بعضي در کاخ‌هاشان گذر فصلها را هم حس نکنند و بعضي در خيابان چنين غريبانه بميرند.
آن مردراست مي‌گفت، از پينه‌هاي دستش چيزي کم نشده بود و او نه چپ را مي‌شناخت نه راست را. نه اصلاح‌طلب را نه اصولگرا را. او دستهايش خالي بود، خيلي خالي.

یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جرايم رانندگي و جاي خالي آگاهي‌بخشي

 
مي‌گفت: از شهرستان آمده‌ام، داشتم در بلوار وکيل‌آباد رانندگي مي‌کردم که ديدم افسران راهنمايي ورانندگي شماره بعضي خودروها را برمي‌دارند وقتي از آنها پرسيدم، براي چه شماره خودروها را برمي‌داريد گفتند تا براي کساني که ازوسط خطوط حرکت نمي‌کنند و مرتکب تخلف مي‌شوند جريمه بنويسيم، تعجب کردم آخر تابلويي نبود که تذکر داده باشد «فقط از وسط خطوط حرکت کنيد». پس براي من هم؟ او مي‌پرسيد چرا اعلام نمي‌کنند تا مردم تکليف خود را بدانند چرا قبل از هر ورودي به بلوار تابلو نصب نمي‌کنند؟ وقتي اين مسئله را با يک کارشناس مطرح کردم، گفت: اولا وقتي کسي گواهينامه مي‌گيرد قاعدتا بايد ياد گرفته باشد درخيابانهاي خط‌کشي شده، بايد از وسط خطوط عبور کند، تازه با توجه به سرعت خودروها، خطوط مشخص شده است يعني خودرو با سرعت پايين بايد ازسمت راست، با سرعت متوسط ازوسط، با سرعت بالا از چپ حرکت کند تا بارترافيکي رواني داشته باشيم. علاوه براين در مورد بحث آن شهروند، هم خبر اعلام شده وهم تابلو نصب شده است، تازه اگر اعلام هم نمي‌شد و تابلو هم نصب نمي‌گرديد، گواهينامه در دست راننده به معناي اشراف او به مقررات راهنمايي و رانندگي است کد 1044 درست به همين موضوع اشاره دارد و حرکت نکردن در داخل حد فاصل دوخط در معابر خط‌کشي شده را تخلف اعلام مي‌کند و طبيعي است افسر راهنمايي ورانندگي با روىيت تخلف براي راننده متخلف جريمه بنويسد...
نکته‌اي که دراين ميان بايد بدان اشاره کرد اين است که هدف ازجريمه‌کردن چيست؟ آيا صرفا گرفتن يک وجه منظور است که قطعا نيست، آيا هدف برخورد است؟ بازهم برخورد صرف با تخلف نمي‌تواند چاره‌کار باشد، که اگر بود، بايد اين همه برخورد «بازخورد مثبت» مي‌داشت اما به نظر بايد براين مسئله تاکيد کرد و اصرار ورزيد که جريمه بايد تنبيه و آگاهي‌بخشي هم داشته باشد تا طرف وقتي جريمه شد، بداند براي چه تخلفي، جريمه مي‌شود، يعني برخوردهاي راهنمايي ورانندگي بايد يک کلاس ضمن خدمت باشد براي رانندگان که مدام مقررات را به يادشان آورد والا اگر اين عنصر را از ماجرا جدا کنيم، جريمه چاره کار نخواهد‌بود و حداکثر به خريد و فروش تخلف تبديل خواهد شد که راننده وقتي احساس کند مثلا مي‌تواند باگذر ازچراغ قرمز، زودتر به مقصد برسد حاضر خواهد بود قيمت آن را هم بدهد، چنانکه بارها در سطح شهر شاهد بوده‌ايم که راننده‌اي با پليس درحال بحث است و مي‌گويد هرچه مي‌خواهي جريمه کن، 20هزارتومان جريمه‌بنويس، 100هزارتومان روي جنسم مي‌کشم و ازمردم مي‌گيرم، مثل کسي که خانه‌اش را خلاف مي‌سازد
جريمه‌اش را هم مي‌پردازد و آن را به چند برابر قيمت مي‌فروشد،
مسئله ديگري که هست، هنوز براي بعضي از راننده‌ها جا نيفتاده که نبايد خلاف کنند، بلکه خلاف را با طيب خاطر انجام مي‌دهند، برسر جريمه‌اش چانه مي‌زنند، مثل اينکه ماها عادت کرده‌ايم براي هر چيز چانه بزنيم حتي وقتي يک خيابان بسته است مي‌خواهيم با چانه‌زني از در بسته وارد شويم،‌به هر حال اگر آگاهي بخشي درنحوه جرايم لحاظ نشود، از آمارتخلف کاسته نخواهد شد. اگر ‌«معامله‌گر مسلکان»‌بتوانند «تخلف»‌خود را «بخرند»، باز کار درست نخواهد شد. بلکه بايد ساز و کاري تعبيه کرد که هم پليس وفق وظيفه آگاهي بخشي کند و هم هر تخلفي را نشود با جريمه خريد. چنانکه در انگلستان مي‌گويند هر گواهينامه 12امتياز دارد و به مجرد روىيت راننده‌اي که مثلا"‌با تلفن همراه صحبت مي‌کند 6امتياز از گواهينامه‌اش کسر و در مرحله دوم گواهينامه‌اش باطل مي‌شود، ما، اما ، انگار کسر شاىن خود مي‌دانيم، وقتي مي‌خواهيم با تلفن صحبت کنيم، خودروي خود را درجاي مطمئن پارک کنيم، کسر شاىن مي‌دانيم، از کمربند ايمني استفاده کنيم،‌اگر سرنشين خودروهم کمربند را ببندد به بعضي راننده‌ها برمي خورد که انگار رانندگي ما را قبول نداريد، بابا ما يک عمري است اين کاره‌ايم و... به هرحال تا نهادينه شدن فرهنگ رانندگي راه درازي در پيش است اما بايد آن راه را رفت، عقلانيت هم حکم مي کند،به گونه‌اي برويم که با کمترين هزينه، بيشترين فايده عايدمان شود....

یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صدا و سيما و جامعه مخاطبان

 
بازشدن درهاي صدا و سيما، که براي اولين بار درخراسان شاهد آن هستيم، مي‌تواند اقدامي مبارک باشد، از آن رو که رفتار «يک طرفه» صدا و سيما را به تعاملي «دو‌سويه» با مردم تبديل کند. پيشترها، صدا وسيما، فقط توليدات خود را عرضه مي‌کرد و نيازسنجي مخاطب و «ذائقه‌شناسي جامعه هدف» حداکثر از کانال‌هاي مشخص و صد البته کاناليزه بود، و مي‌توان گفت: لحاظ کردن خواست مخاطب «حداقلي» بود، اما برگزاري اولين نمايشگاه توانمنديهاي صدا و سيماي شبکه خراسان اين حسن را داشت تا هم مردم که پيشتر تنها از طريق جعبه جادويي شاهد ماجراها بودند، بتوانند بي‌واسطه، به چشم خود، روند توليد برنامه‌ها و... را شاهد باشند و مستقيما" بتوانند دغدغه‌ها و نقطه‌نظرات خود را با دست‌اندرکاران رسانه ملي درميان بگذارند. هم صدا و سيما با در معرض نقد و نظر قرار دادن خويش، اين توفيق را مي‌يابد که به بهره‌برداري «حداکثري» از نظرات مردم و در نتيجه، شناخت ذائقه مخاطب، دغدغه‌هاي جامعه هدف، نيازها و اولويت‌هاي مطالبات مردم، بپردازد و براي عملياتي کردن خواست مردم برنامه‌ريزي کند و به انتخاب راهبرد بپردازد.
به هر حال اين «رسانه فراگير» بايد بداند که به صورت فراگير هم بايد زيرنظر و نقد مردم باشد و ازآن بهره ببرد و «هر که بامش بيش برفش بيشتر» اينجا هم صدق مي‌کند که گستردگي جامعه مخاطبان، فراواني نقد را هم در پي دارد.
نکته ديگري که مديرکل محترم شبکه استاني هم بدان اذعان داشتند اين است که صدا و سيما نبايد خود را «تنها رسانه مرجع» بداند که مردم بدون حق انتخاب مجبور باشند از طريق آن کسب اطلاع کنند. بلکه بايد بدانند رسانه‌هاي قدرتمند مکتوب، راديوهاي خارجي، حتي ماهواره و از همه مهمتر، رسانه قدرتمند، نقاد و بي‌رحم «فرهنگ شفاهي» در کنار آنهاست و اينگونه نيست که اگر آنان خبري را از افکار عمومي دريغ کنند، خبر هم به مردم نرسد. مسئله اين است که «انحصار اطلاعات» ديگر در هيچ جا وجود ندارد تا انحصار اطلاع‌رساني وجود داشته باشد.
لذا صدا و سيما براي ارتقاء کمي و کيفي کار خود، تلاش خويش را بايد صد چندان نمايد تا به هدف برسد.
ديگر اينکه توليد و نگهباني اعتماد ميان رسانه و مخاطب بايد در دستور کار مديران اين رسانه باشد و دوستان بدانند بدون اعتماد سازي، نه تنها اقناع‌گري ميسر نمي‌شود که مخاطب با گارد بسته، در برابر آنها مي‌ايستد و حتي خبر صحيح و سخن درست آنها را هم نمي‌پذيرد. اين مسئله البته در بخش رسانه‌هاي مکتوب هم صادق است و ما و رسانه شنيداري و تصويري بايد «برادري» خود را با مردم ثابت کنيم تا دعواي ما بر سر «ارث و ميراث» را که براي ما همان اطلاع‌رساني و متقاعدگري و اقناع‌گري است بپذيرند.
براي توليد اعتماد هم بايد صريح، شفاف، صادقانه، بدون نگرش سياسي و جناحي بايد با جامعه سخن گفت و در برنامه‌هاي توليدي به سمتي رفت که مردم با آن احساس همذات پنداري کنند...
سخن اگر چه فراوان است اما به همين مختصر بسنده مي‌کنيم به اميد اينکه باز فرصت نصيب شود تا مطالبات مردم از صدا و سيما را صريح و شفاف بازگوييم.

جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صابون اعتماد «بانک ملي»‌و جامه ما

 
«هرجا سخن از اعتماد است، نام بانک ملي ايران مي‌درخشد» اين شعارمحوري بانک ملي در تبليغات عديده آن است، البته ما هم چنين آرزويي داريم و اميدواريم روزي برسد که هرجا سخن از اعتماد است نام تمام نهادها و سازمانهاي ايران بدرخشد اما...
اما ماجرا از اين قرار است که بانک معظم ملي گاهي خيلي در بحث اعتماد مي‌درخشد خيلي، بنده به عنوان يک شهروند وام‌دار که از قضا وام‌دار بانک ملي ايران هم هست به خوبي پيشروي اين بانک را ملاحظه کرده است به گونه‌اي که به جاي روز آخر هرماه که سررسيد قسط است، با علم غيب به اينکه شايد طرح قسط خود را نپردازد؟،
ده روز قبل از سررسيد موعد يعني 20 برج از بانکي که حساب ضامن در آنجا جاري است مي‌خواهد هم قسط 30/8 را کسر کند و هم 30/9 را؟
بنده خدا ضامن وقتي مي‌بيند دو قسط از حسابش کسر شده است پيگير مي‌شود مي‌بيند يکي از شعب بانک ملي اقدام کرده است تا «اعتماد» را پاس بدارد؟،
آنهم 40 روز قبل از سررسيد،
بگذريم، اميدوارم، مسئولان محترم اين بانک اگر خواهان درخشش روزافزون نام خود در ساحت اعتماد عمومي هستند، به مسائلي از اين دست توجه کنند و به ياد داشته باشند که هرکس از کالايي، نهادي و... ناراضي شود، حداقل هفت نفر را ناراضي خواهد کرد واز معامله با آنها برحذر خواهد داشت و اگر کسي راضي از جايي بازگردد، مي‌تواند حداکثر 3 نفر را به معامله با آنها راضي کند.
پس اين نکته را جدي بگيرند،

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آخرين 16آذر آقاي رئيس‌جمهور!


رئيس‌جمهوري که مي‌شود به او انتقاد کرد، به او نهيب زد، سرش هوار کشيد و حتي توهين کرد بي‌آنکه هراسي از پيگيري و پيگرد باشد لااقل در جهان سوم کمتر نظيرش يافت مي‌شود. «سيدخندان» سالهاي گذشته که دانشجويان با شنيدن نامش به هوا مي‌پريدند اما همين قشر که قديمي‌ترين و جدي‌ترين هوادارانش بودند آخرين 16آذر آقاي رئيس‌جمهور را به گونه‌اي ترتيب دادند که او ظرف خود را شکسته ديد شايد کساني در تماشاي اين صحنه چشم گرداندند و خنديدند نهاني، شايد هم به ديده عقل‌منشانه نگريستند و گفتند ديدي سيدخندان آخر چه شد؟ اما پاسخ خاتمي چه خواهد بود به اين قبيل پرسش‌ها؟ يادم هست هاشمي رفسنجاني پس از ماجراي انتخابات مجلس ششم که آن رفت که داني و دانيم و بسياري از عقلمندان سياست‌ورز آن را نقطه آغاز هزيمت اصلاح‌طلبان دانستند و امروز جمعي از سکوت‌گزيدگان آن روز، امروز زبان مي‌گشايند که با آنچه با هاشمي شد موافق نبودند و طعم کلامشان همراهي با رفسنجاني در امروز است. در اولين جمعه‌اي که رداي بردوش افکند واسلحه‌اي بدست گرفت و پشت تريبون قرار گرفت تا خطبه‌هاي نماز عبادي سياسي جمعه را بخواند وقتي به ماجراي خود رسيد همه حرف‌هايش را با بغضي درگلو در يک بيت شعر خلاصه کرد وخواند:
بشکست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خم مي سلامت، شکند اگر سبويي
او انقلاب و نظام را به «خم مي» تعبير کرد و خود را به «سبو» که به سلامتي «خم» بايد سنگهاي کودکان بازيگوش و حتي نوشندگان بي‌قرار را به جان بخرد. اما خاتمي هم آيا در خلوت خود اين شعر را زمزمه خواهد کرد؟ او که تريبون نمازجمعه ندارد، اما مي‌تواند در گوشه‌اي نجيبانه بنشيند و آن «کويري بيدمجنون» و «براي فردا» باز «نامه‌اي» بنويسد،
شايد هم سيدمحمد خاتمي که گاه اخم به چهره و گره به ابرو مي‌انداخت پس از تماشاي ظرف شکسته خود، حرف ديگري داشته باشد و شعر ديگر،
اگر با ديگرانش بود ميلي
چرا ظرف مرا بشکست ليلي
او خوب مي‌داند که تنها شخصيتي است که با او اينگونه رفتار مي‌شود، يک روز برايش «هورا» مي‌کشند و يک روز «هو» بدون «را» اما او «راه» خود را مي‌رود درخيابان «جمهوري اسلامي» که نه به سمت «ميدان انقلاب» که به سوي «ميدان آزادي» است و خود اين را بارها گفته است به تاکيد هم گفته است اما دشواري کار خاتمي، قصه غريب ني است که
هرکسي از ظن خود شد يارمن
از درون من نجست اسرارمن
به هر حال خاتمي آرزو کرد که کسي که مي‌آيد به وعده‌هايش عمل کند تا باز دانشجويان به قضاوت بنشينند در 16آذري ديگر. اما آيا رئيس‌جمهور آينده، 16آذر به مهماني دانشجويان خواهد رفت؟ منتظر مي‌مانيم تا آن روز که سيصدوشصت‌و دو روز مانده است،
اين آرزوي ماست که رئيس‌جمهور آينده هرکس باشد و از هر جناحي بداند بايد دربرابر مردم، اين صاحبان واقعي انقلاب، پاسخگو باشد، آستانه تحملش هم آنقدر بالا باشد که نه در برابر انتقاد حتي انتقام هم شکيبايي ازدست ندهد و بداند که اگر ظرفي هم شکسته مي‌شود نشانه ميلي است نه چيز ديگر و به ياد داشته باشد مردم ساعت خود را با آغازين ساعت ورود او به ساختمان رياست‌جمهوري تنظيم مي‌کنند و شمارش معکوس انتظار از همان لحظه آغاز مي‌شود...

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شهر، متن و حاشيه


وقتي «متن»‌جا ندارد، «حاشيه»‌رشد مي‌کند، حتي وسيعتر از متن هم مي‌شود، با همه عوارضي که با حاشيه‌نشيني متولد مي‌گردد. به مشهد نگاه کنيم، حاشيه‌نشيني چه وضعيتي دارد؟ آيا متن نشينان تصميم‌سازي و تصميم‌گيري و مديريت، آنگونه که به شهر مي‌نگرند به حاشيه‌ها هم توجه دارند؟
اين درست که حاشيه نشينان گاه، خانه بر غيرمدار قانون بنا کرده‌اند اين هم درست که گاه با اقدامات خود همراه زمين خواران بزرگي شده‌اند که به تاراج زمين مشغولند، همه اينها درست، اما يک درست ناديده گرفته هم وجود داردو آن «حق شهروندي»‌ساکنان حاشيه است بنده خدايي به صاحب قلم مي‌گفت، شما در پرداختن به معضلات خوب توجه مي‌کنيد و خوب قلم را به گردش درمي‌آوريد. «خراسان»‌خوب کارمي‌کند اما در کار خوب شما، باز حق و حقوق حاشيه‌نشين‌ها به حاشيه رانده مي‌شود.
او مي گفت در کشورهايي که حاشيه نشيني را به جد منع مي کنند، در متن شهر به آنها جا و مکان مي‌دهند وعملا"‌بهانه‌اي هم نمي‌گذارند، اما اينجا....
خوب اگر نمي‌خواهند، اينجا هم حاشيه نشيني رشد کند، در ساختار شهري جايي براي ما در نظر بگيرند. اينقدر هم نگويندحاشيه‌نشيني مولود مهاجرت است،بله مقداري نقش دارد، شايد هم پررنگ، اما بپذيريم که بخشي از حاشيه‌نشيني، نتيجه مهاجرت ازمتن شهر است به حاشيه‌ها چون نسل تازه توان خريد مسکن يا حتي اجاره آن را در متن شهر ندارد و مجبوراست به حاشيه برود. در حقيقت اينها به حاشيه نرفته‌اند، به حاشيه رانده شده‌اند.
بخشي هم که در اثر مهاجرت از روستا به حاشيه آمده‌اند هم معلول يک جبر هستند، نه علت و مختاروفعال مايشاء.... خشکسالي، فقر و....
چون سپاه مغول بر سرشان فرود آمده است و آنها را چنان از خانه و کاشانه‌شان تا رانده است که هر کدام به سوي پرت‌شده‌اند. والا اگر ديو خشکسالي رخت بربندد و آسمان بخل نورزد و با زمين آشتي کند و روستا رونق بگيرد، مگر روستايي اصيل و با هويت وريشه‌دار حاضر مي‌شود بيايد و در بي هويتي، حاشيه نشين شود وهزار بلا را هم به جان بخرد و هر روز به جاي هواي پاک، سرب به ريه‌هاش بفرستد و به جاي بسترراحت درهواي پاک روستا، بستر در وادي استرس پهن کند. قبول کنيم که اگر منطقي با قضايا برخورد کنيم وامکانات را عادلانه قسمت نمائيم حاشيه‌اي شکل نخواهد گرفت تا آنگونه که خبرگزاري مهر به نقل ازبصيري‌پور، نايب رئيس شوراي اسلامي شهر مشهد گفته است مصداق پيدا کنند که درصد وقوع جرايم در حاشيه شهرها حدود 30درصد بيشتر از جرايمي است که در ساير نقاط شهر اتفاق مي‌افتد وي در دامه اضافه مي کند:‌ناهمگوني فرهنگي در شهر مشهد مهمترين عامل بروز مشکلات فرهنگي است و تنها راه حل ‌آن ساماندهي مهاجرين وشفاف سازي هرگونه معضل اجتماعي براي مردم است.
به گفته وي ارتباط اقدامات فرهنگي با امنيت اجتماعي بسيار زياد و مستقيم است و هر چه آثار فرهنگي در جامعه گسترش يابد نتايج بهتري در زمينه‌هاي امنيتي و سياسي بدست مي‌آيد.
به هر حال اين آمارها راهم مي‌پذيريم و اين نظرات يا اما سوىال اول ما به جاي خود باقي است که پس حق اين مردم چيست و کجاست و از کجا بايد بازخواست آن را؟....

جمعه ٦ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جرات فرياد!

نمي‌گوييم بسيجي و بسيج را «نقد»‌نکنيد، نقد کنيد، «قاطع»‌و محکم و حتي «بي‌رحمانه»‌هم نقد کنيد. اصلا"‌ما معتقديم هر تفکري براي پويايي و هر فردي براي تعالي محتاج آينه‌هاي نقاد است. ما پنجره را براي نقد خويش گشوده‌ايم. اما مي گوييم «وقتي پنجره باز است به شيشه‌ها سنگ نزنيد».
آخر سنگ انتقام، «شيشه»‌را مي‌شکند و شيشه شکستن ناجوانمردي است.
نقد بکنيد، اما بدانيد بسيجي جبهه رفته و جنگ ديده الان حداقل دهه چهارم زندگي خود را به نيمه رسانده است، اين سن مال آخرين بچه‌هاي جنگ است، آخرين شان پس ميان آنها و ديگر نوجوانان و جوانان تميز قائل بشويد و همه را به يک چشم ببينيد کم نيستند بسيجي‌هاي جنگ ديده و رزم آزموده که سلامت ملک و ملت را به خون تضمين کرده‌اند و امروز خود از سلامت بي بهره‌اند و هيچ «ضامني»‌براي «خس خس‌»سينه‌هاشان ندارند و «ترکش‌ها»‌ديري است هيچ «تضميني»‌را قبول نمي‌کنند. با همه اينها، آنها، اما، جز «صبر»‌و «رضا» رويه‌اي را «مرضي»‌نمي‌يابند و جز به «قهر» به کسي نگاه نمي کنند.
پس بالاغيرتا"‌اين تنديس‌هاي مهرباني را «خشونت خواه»‌نخوانيد که اين ستم به ‌«مهرباني»‌است. آنها اگر جنگيدند، براي نگهباني «صلح»‌بود و اگر کشتند براي حراست از «زندگي»‌و همه تلاش و مجاهده‌شان از اين رو بود که به فرموده قرآن، لولا دفع‌ا...بعضهم بعض لفسدت‌الارض و آنها دست خدا بودند در وجين علف‌هاي هرز تا زمين را فساد نگيرد و درخت‌ها استوار و شجره‌هاي طيبه بتوانند قد بکشند. بسياري از آنها، اما، جز رضايت خدا و ملت، هيچ بدست نياوردندکه خيلي چيزها را هم از دست دادند، «فرصت»‌را «سلامتي»‌را، «رفاه»‌را، «راحتي» را...
چه کسي مي‌توانداين همه را که آنها داده‌اند «جبران»‌کند؟ چه کسي مي‌تواند براي زخم تن و هزار زخم روحشان «ديه»اي بنويسد؟ چه کسي مي‌تواند خس خس سينه شان را که بالاتر از هر ذکري است و تسبيحي، بشمارد؟
«آنها با خدايشان معامله کردند» اين درست اما «خدا در معادلات زندگي ما چه نقشي دارد؟» ما چه کرده‌ايم که اين همه طلبکارانه، همه را به محاکمه مي کشانيم و بي‌فرصت دفاع و بي داوري عادلانه محکوم مي کنيم؟ يک مقدار «منصف»‌باشيم چه مي‌کنيم با «تصنيف‌هاي عاشقانه»؟ مسئولان هم بعضي‌هاشان که هزار ماشاءا... رئيس شده‌اند و آن بالا نشسته‌اند و رياست مي‌کنند و از عالم و آدم طلبکارند مخصوصا"‌از نسل جنگ اين طرف هم بسيارند که نسل ما را به تير طعنه و ترکش ريشخند مي‌نوازند و اين نسل سرفراز، مانده است ميان «اره»‌و «تبر»‌يکي مي‌برد، يکي مي‌زند، اما...بگذريم. شکوه و شکايت بس است. بس‌الشکواي نسل ما را انگار جز خودمان شنونده‌اي نيست. پس بگذاريد، رو به مزار شهدا و اين داروخانه جانهاي تبدار و دارالقرار دل‌هاي بي‌قرار ادا کنيم رکعتان فرياد را که جز وضوي اشک وضويي ندارد...
آي شهيدان،‌ديروز، ماقامت سرختان را به تماشا نشستيم و شما را تا بهشت بدرقه کرديم و امروز تماشايمان کنيد در ميان نابرادران که مي خواهند پيراهن يوسفي‌مان را بدر آورند و به نشانه دندان گرگ بيارايند و به مردم نشان دهند. ببينيد چه مي کشيم ما،‌مي‌دانيد، سقاي جفير، کجاست، مي‌دانيد قصه پرغصه شش برادران جانباز را که در بيغوله‌اي دردهاي خود را سر سفره غم قسمت مي کردند، کجايند؟ مي‌دانيد همين چند روز پيش يک جانباز که به علت فقر در انبار بيمارستاني بستري شد و بستر را براي ما گذاشت، چه سرنوشتي را به پايان برد؟ مي‌دانيد بر همرزمان و همپيمانان شما چه گذشت؟...
چه مي‌گويم؟ «شهيد» شاهد‌است و حتما"‌مي‌دانيد شما، اين ها بايد به خود بگوييم و بر سر مسئولان فرياد کنيم و به مردم بگوييم بسيجي هنوز ساده و صادق و بي‌ريا، در کوخ زندگي مي‌کند و با کاخ‌ها هيچ نسبتي ندارد. بگوييم، بسيجي هنوز قلبش به اندازه لطف خدا مهربان است و با اهل خشونت رابطه‌اي ندارد. بگوييم، ...
خيلي چيزها را، اما چه مي‌شود کرد شهيدان، که دوران «گذار»‌است و همه چيز در «گذرگاه باد»‌و ما را جراىت فرياد هم نمانده است. اي داد از اين فصل بي‌فرياد... اما نه، بگذار آرام و شمرده بگويم که رهبر فرزانه انقلاب حکم داده است «بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت‌هاي اصلي انقلاب حفظ شود و ما به هر قيمت تا آخر ايستاده‌ايم وسط ميدان،‌
و مثل شما، «رقصي چنان ميانه ميدانم آرزوست...»

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بسيجي از اسلام مسجد تا اسلام هيئت


بسيجي ديروز، پروريده اسلام مسجد بود، اسلام فقه و فقاهت و فلسفه و عرفان و اخلاق. از اين رو بود که«احساس ديني» در او حکم«صاعقه» راداشت که وجودش از آن رو ضروري مي‌نمود که ابرهاي پرباران«معرفت» را به بارش آورد والا خود صاعقه ارزش چنداني ندارد. بسيجي که«بي‌نام» بسيجي، انقلاب را به پيروزي رساند و«با نام»بسيج در دفاع از کشور، حماسه خلق کرد«مسجد» را سنگر مي‌دانست، آنگونه که خميني بزرگ فرموده بود«مسجد سنگر است، سنگرها را حفظ کنيد» و روشن است حفظ مسجد، جز با دريافت و عملياتي کردن پيام مسجد ممکن نيست و اگر به فهم مسجد نرسيم، بيتوته کردن شبانه‌روزي در مسجدالحرام هم چاره کار ما نمي‌کند، چه رسد به حضور گاه به گاه در يک مسجد. بسيجي ما«احساس ديني» را مي‌پخت و«بصيرت»و «شعار»ديني را به«شعور» تبديل مي‌کرد و لذا مي‌توانست بر صحيفه تاريخ خطي جاودان بنويسد و به مرحله‌اي برسد که هم«محدٌîث» بشود، هم«محدًث» و همان اندازه را که مي‌آموخت در رفتارش متجلي مي‌کرد و هر آيه‌اي که افزون مي‌خواند در همه کنش و واکنش‌هايش تراوا مي‌شد و يک اعتدال منطقي بر رفتارش حاکم و خود نيز بر نفس خود امير مي‌شد و درست از همين رو بود که مي‌توانست کارهايي بکند که به زعم حسابگر بسياري، «نشدني» مي‌نمود. عرصه حماسه دفاع مقدس صحنه بروز اين«ناشدني»هاي«شدني» و«غيرممکن»هاي «ممکن» بود. اما... اما آنچه در قالب يک آسيب جدي سلامت بسيج به عنوان يک تفکر را تهديد مي‌کند، تنزل مرتبه خاستگاهي تفکر بسيجي وکاسته شدن از رتبه و جايگاه اين مدرسه فکري مي‌باشد و روشن است که اين تنزل درجه مکتب، تنزل شأن پروريده را هم در پي دارد. نمي‌شود از پرورش‌يافتگان مدرسه «اسلام هيئتي»، مداحي و تکيه‌اي و«احساسي» همان انتظاري را داشت که از اسلام مسجدي، فقهي، فلسفي، عقلاني، عرفاني و انديشه‌اي. اين درست همان گرانيگاهي است که فراروي بسيج قرار گرفته است امروزه خيرانديشاني به نگاه نگران به اين مقوله مي‌نگرند وهشدار مي‌دهند نبايد اجازه داد، اسلامي«چنين»، جايگاه اسلامي«چنان» را که بهره بسيار، بسيار بيشتري از حقيقت داشت بگيرد.
هيچ قومي هم پس از تجربه دانشگاه و مقاطع عالي نمي‌آيد و سرکلاس دبستان بنشيند. اگر قرار بر اين بود که مسير کمال را معکوس طي کنيم بايد بشريت دوباره به غار برگردد، و چنين نخواهد شد هم. چند روز پيش در همايش«پرچمداران بصيرت» در نيروي مقاومت سپاه، منطقه خراسان رضوي در مشهد سخنرانان نسبت به شيوع برنامه‌هاي مداحان بي‌سواد که به رغم بضاعت اندک مي‌خواهند خود را سخنگوي اسلام راستين بنامند و بقبولانند، هشدار داده شد و اين هشدار را در اول براي جامعه و در گام بعد به صورت مخصوص بايد براي بسيجيان باز گفت که قناعت کردن به احساس ديني، دلخوش کردن به صاعقه است که هيچ باراني را فرو نبارد و عطش ازهيچ زميني نزدايد. موىمن کسي است که از مرحله«احساس» به«تدبر» و «تفکر» و تعقل و در نهايت به«بصيرت» برسد و خوب مي‌دانيم، که قبيله احساس را به ترفندي مي‌شود تغيير مسير داد، چنانکه ما در انقلاب خودمان نمونه کم نداريم از اين تجربه تلخ، اما موىمنان بصير را هرگز نمي‌شود فريفت چرا که آنها همه چيز را مي‌بينند، نمي‌شود، سراب را به جاي آب به آنها نشانداد، آنها آب را و فرق آن با سراب را مي‌شناسند.
آنچه صاحب اين قلم به عنوان کمترين بسيجيان نسبت به آن هشدار مي‌دهد، بازگشت به مرحله احساس ديني، احساس تکليف- بدون شناخت تکليف و استطاعت فهم آن- است که به عنوان مهمترين آسيب فراروي نسل حاضر خصوصا" بسيجيان است و بايد جدي گرفته شود و دوباره به اسلام مسجد و منبر و محراب و فقه و عقلانيت عرفان و اخلاق رو کنيم تا دگرباره توان کارهايي چنان سترگ در بازوان ما و باور و انديشه ما جاري شود.

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مشارکت حداکثري با ظرفيت حداکثري

 
وضعيت کشور در معادلات جهاني و منطقه‌اي قطعا حساس‌تر از وضعيت مشابه در قبل از دوم خرداد است. آن زمان فقط آگاهان، خطراتي را که متوجه مجموعه کشور و انقلاب بود را مي‌دانستند و بعدا نيز گفته شد موشک‌هاي «کروز» به سمت ايران نشانه رفته بود، اما حماسه حضور 30 ميليوني ايرانيان آگاه، سيل خروشاني شد که نقشه‌هاي دشمن را شست و فرصت بسيار مغتنمي را در اختيار نظام گذاشت، حالا از اين فرصت چقدر استفاده شد و چه حجمي از اين فرصت که نعمت خداوندي بود به «قصور»‌يا «تقصير» اين يا آن «سوخت» بماند که در اين مقال سر بازخواني آن نداريم. شايد دگر باره فرصتي دست دهد و بشود به بررسي آن پرداخت. سخن اما، امروز اين است که وضعيت بسيار خطيرتر و به مردان مدبر به گاه خطر محتاج‌تر از آن زمان است. نياز کشور و انقلاب در اين برهه دقيقا هماني است که از سوي رهبر فرزانه انقلاب با عنوان «حضور حداکثري مردم در انتخابات رياست جمهوري» راهبرد آينده را مشخص کرد. به يقين براي برون رفت از کوچه‌هاي پرچاله و در گذر از مقابل رويدادهاي پرچالش هيچ راهي جز تکيه بر مردم و راي حکيمانه‌شان و اتکال به قدرت زوال‌ناپذير آنها که برآمده از قدرت الهي مي‌باشد نيست و صد البته بايد به راي آنها هر چه باشد «گردن» نهاد و «گردن کشان» در برابر اين راي را بر سر جايشان نشاند...
مفهوم موافق رهنمود رهبر «نيک تدبير» جمهوري‌اسلامي اين مي‌شود که «ظرفيت حداکثري» را هم بايد براي «انتخاب، در اختيار مردم گذاشت. نمي‌شود دايره را چنان تنگ گرفت که فقط خود باقي ماند و انتظار داشت همه ما را انتخاب کند. در فرايند انتخاب بايد برانيد همه آرا و نظرات مطرح در جامعه، امکان حضور به عنوان نامزد را داشته باشند، تا امکان بهگزين هم به وجود آيد والا ارائه دهها تن از نخبگان يک تفکر در غياب نمايندگان ساير تفکرات، هرگز به معناي انتخاب نيست.
در انتخاب گزينش «راس» هرگز بدان اندازه پراهميت و حياتي نيست که گزينش «راي». پس حضور صدها تن با يک تفکر چيزي است در حد مساوي حضور يک نفر و نه بيشتر، پس براي تحقق مشارکت حداکثري بدون اما و اگر بايد زمينه را براي زمان انتخاب آماده کرد، نه اينکه کساني از همين اول «تيغ رد صلاحيت» اين و آن را برکشند و به اين تيغ آخته اين و آن را تهديد نمايند. چنانکه دو تن از نمايندگان مجلس که در طيف آبادگران دسته‌بندي مي‌شوند در برابر يک نامزد احتمالي با گرايش اصلاح‌طلبانه از آن سخن گفتند و کساني ديگر، حتي آقاي هاشمي رفسنجاني را هم از سخنان گزنده بي‌بهره نگذاشتند. بايد يادآور دوستان شد که قرار نيست «يک مسابقه با يک سوار» صورت گيرد که سوار هر که باشد با هر شکل برنده باشد، قرار است مسابقه به مفهوم صحيح آن باشد تا مشخص بشود هر فرد چند مرده حلاج است. قرار قانون، خواست مردم و نظر رهبري نظام انتخاب به مفهوم وسيع آن است با حضور حداکثري مردم و اين محتاج ظرفيت حداکثري هم هست. به هر حال بايد در نظر داشت که امکان انتخاب «حق» مردم است، نه «موهبت» که اين گروه بدهد يا آن يک بستاند، «حق‌الناس» هم هست اين امکان انتخاب که خداي هم از آن نمي‌گذرد. نکته ديگري که ذکر آن ضروري مي‌نمايد اين است که همه ارباب قدرت و جناح‌و دست‌اندرکاران از همين حالا تمرين کنند که فردا هر کس انتخاب مردم بود، همه با او همياري کنند و همکاري و نه مانع‌تراشي و چاله‌کني و چالش‌افکني. فرد منتخب هم از توان و ظرفيت همه استفاده کند آنگونه که شايسته مفهوم «شايسته‌سالاري است» و نه، حذف اين و برگماري آن، پايان روز انتخابات، آغاز همگرايي بايد باشد... بدان اميد که چنين باشد

دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۳ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت