وقتي آدم ميخواهد سخن تلخي بگويد، اول کام خودش تلخ ميشود، خيلي هم تلخ ميشود تا بتواند بخشي از آن را در کلام به مخاطب بنوشاند. پس انتظار شيرين سخني از تلخ کام نميشود داشت و من ميگويم کامم تلخ است، تلخ، اصلا وقتي هر روز صفحات حوادث روزنامهها، خبر مرگ کارتن خوابها را چاپ ميکنند در شهري که کاخ بعضيها دلآسمان را ميخراشد، مگر ميشود تلخ کام نبود؟ وقتي در همين مشهد، کساني هستند که ساعت يک ميليون توماني به دست ميبندند اما کارگرشان به علت اينکه 36 ساعت جز آب چيزي براي خوردن نداشته و در حال تي کشيدن کف ساختمان بر زمين ميافتد و آنان ککشان هم نميگزد، مگر ميشود کام شيرين داشت؟ وقتي پول توجيبي يک روز بعضي از شازدهها در همين شهر امامرضا از درآمد يک خانواده بيشتر است، مگر ميشود سخن از زيبايي رقص برگ در پاييز کرد؟ اصلا وقتي تقويم زندگي بعضيهامان همهاش پاييز است و روزگار عاطفه بعضي ديگرهاي فقط زمستاني است چگونه ميتوان دلخوش بود؟ ببخشيد، ميخواستم به شب چله بپردازم، اما چله غمي که هميشه جان قلم و واژههايم را آشوب ميکند مرا با خود برد، «امشب خوش بگذرد،» خوش، اما وقتي سبدهاي ميوه چهل، پنجاه هزار توماني ميخريد و جعبههاي تمرهندي، يادتان باشد در همين شهر کساني هستند که ديري است از ميوه، جز تماشا نصيبشان نميشود، نميگويم چيزي نخريد و نخوريد، بخوريد، نوشجانتان، دارندگي است و خورندگي و برازندگي، اما عرض ميکنم، به فکر همنوعانتان هم باشيد جاي دوري نميرود، باور کنيد، نگوييد باز شب چله شد و اينآواره، با واژههايش کاممان را تلخ کرد. خدا از من نگذرد اگر چنين قصدي داشته باشم، اما ميگويم ميشود با فقط هزار تومان کمتر، يک سبد ميوه ارزان و معمولي، چراغ چله را در خانه ديگران هم روشن کرد. چنانکه کساني هستند که چنين ميکنند، بيآنکه کسي بفهمد، ميآيند، بينام، ميبخشند، بينشان، و ميروند، مثل يک پهلوان، باور کنيد ما پهلوان کم نداريم، حتي ميتوانيم خيلي» بيشتر از اينها داشته باشيم، خيلي بيشتر، فقط کافي است قرآن را باز کنيم و«لن تنالوالبرحتي تنفقوا مماتحبون» را بخوانيم و بدان عمل کنيم آن وقت از کوچههايي را که بوي شهيد ميآيد، مردماني قد خواهند کشيد در قامت يک پهلوان، شب چله ميتواند تلخ نباشد. ميتواند شيرين شيرين باشد. اگر بتوانيم کام همنوعانمان را شيرين کنيم. که ميتوانيم منتهي بايد بخواهيم و اين خواست را به عمل درآوريم. آن وقت شب چهل، با چلچراغهايش چقدر عاشقانه خواهد شد، چقدر مومنانه، واژههايم، هنوز شيرين نيست، که تلخ هم هست، اما آرزو ميکنم از اين پس خبرهاي شيرين بشنوم که در قالب واژههاي شيرين به مردم هم بگويم. مثلا بشنويم که در کريمآباد و منزلآباد و ويران آبادهاي ديگر، مردماني با بستههاي ميوه، کودکان آن ديار را شادماني بخشيدهاند و بشنويم، کودکان يتيم، طعم ميوه را چشيده و حسرت از دل بدر کردهاند... خبرنگار اجتماعي ما، وقتي به يک ميوه فروشي رفته بود ميگفت، خانمي از طبقه از ما بهتران آمده بود تا سفارش پنج عدد سبد ميوه بدهد براي شب چلهاي عروسش، 200 هزار تومانش را راحت روي پيشخوان گذاشت خيلي راحتتر از مسافر واحد سواري که بليت 30 توماني ميدهد، آن خانم براي شب چلهاي عروسش يک ميليون تومان کنار گذاشته بود، خبرنگار ما از پايينشهر، از سبدهايي روايت ميکرد که اگر با ميوههاي نيمه پوسيده که مغازهها دور ميريزند، پر نشود، اصلا پر نخواهد شد، او ميگفت سبدها خالي است اما دلها پراست، خيلي هم پر، يک شهروند هم به خبرنگار ما گفته بود: من به دامادم گفتهام اگر ميوه و شيريني بگيرد، به خانه راهش نميدهم. گفتم فقط يک شاخه گل براي زنت بخر، بس است شما فرداي سختي در پيش داريد... او ميگفت وضع ما مثل اکثر مردم جوري است که باهزينه خريد ميوه و شيريني ميتوانيم يک چاله از زندگيمان را پر کنيم. کسي که زندگيش پرچاله، چوله است، نميتواند به فکر لوستر آنچناني باشد براي وسط اتاق مهماني، شب چله است، اما به گواه خبرنگاران ما، بسياري از خانوادهها، بايد چله غم بگيرند، من پدر بزرگها و مادربزرگهايي را ميشناسم که چون سبد ميوهشان خالي است، در را به روي کسي باز نميکنند. همان اول شب برق را خاموش مي کنند اما تا صبح خوابشان نميبرد. من خود خيليها را مي شناسم که ماندهاند، پاسخ نگاه کودکانشان را چگونه بدهند وقتي با دست خالي به خانهاي ميروند که باز هم از ميوه و شيريني خالي است، شب چله، خوش بگذرد... خوش بگذرد امشب، اما...
|