جامعه نو - قلم به دست سابق
چهارشنبه سوري فرصت يا تهديد

  چهارشنبه سوري نه يک «‌سنت ديني» است نه يک «‌گردهم‌آيي سياسي». بلکه يک آئين ديرپاي اجتماعي است که در ذهن ايراني جايگاه خود را دارد. لذا، نگاه ديني و سياسي بدان کردن «اشتباه محض» است و فقط بايد به ديد اجتماعي بدان نگريست که اگر از آسيب‌هايي که درآن راه يافته است، پيراسته گردد، ظرفيت بهره‌دهي مثبت را هم خواهد داشت و باز بدون اينکه نگاهي مذهبي يا سياسي بدان داشته باشيم خواهد توانست، همگرايي مردم را پيامد داشته باشد و حتي درخدمت ارزش‌هاي اجتماعي و سياسي هم درآيد و از حالت «‌بحراني» که در برخي نگاهها به خود گرفته است به درآيد و به « فرصت» تبديل شود. فرصتي براي همگرايي آحاد مردم بر منافع ملي.
اين هم شدني است منتهي اگر لااقل يک سوم وقت، هزينه و انرژي که صرف «‌مقابله» با آن مي‌شود
صرف «‌مديريت» آن گردد. « گردآب» و گردباد را نمي‌شود از بين برد اما مي‌شود با « مديريت» صحيح از آن بهره صحيح گرفت. ماخود نيز آموخته‌ايم با «‌مهار سيلاب» و انباشت آن پشت « سدها»، هم جلوي تخريب سيل را بگيريم وهم امکان آسايش و راحتي مردم را از طريق توليد انرژي برق و.. فراهم آوريم. پديده‌هاي اجتماعي هم اگر درست نگريسته شود مي‌تواند از تهديد به فرصت تبديل شود. اما نگاه غيرمنطقي يا اشتباه ديدن، بهترين «‌فرصت‌ها» را هم به « تهديد» تبديل مي‌کند. ما در ساحت‌هاي گوناگون مي‌توانيم شاهد اين تبديل‌ها باشيم.

به هرحال مجبور با «‌چهارشنبه‌سوري»، بدون اينکه بخواهيم ميزان حقانيت آن را به سنگ محک بکشيم.
به عنوان يک «‌واقعيت اجتماعي» تعامل کنيم اما آسيب‌هاي اين مراسم را جز با اعمال قانون، نمي‌توان از « بيراهه» به «‌راه» آورد. «‌تخليه هيجان» منفي نيست اما اگر اين فرآيند درمسير به ارتکاب «‌جرم» منتهي شود، « منفي» تلقي مي‌شود.
انفجار نارنجک‌ها و ترقه‌ها را آنجا که آرامش و آسايش مردم را برهم مي‌زند جز با شلاق قانون نمي‌توان پاسخ گفت، در اين ترديدي نيست. اما به نظر ما قواي کنترل‌کننده موثرتري از قانون هم داريم و آن نهاد خانواده و اخلاقيات اجتماعي است که اجازه خطا رااز فرد مي‌گيرد. آنگونه که حتي نياز به حضور « پليس» در صحنه هم پيدا نمي‌شود. پس بايد راههاي تخليه صحيح هيجان را در جامعه پيدا کرد و به آسيب‌شناسي وآفت‌زدايي از آن پرداخت و سپس از «نهاد خانواده» و عنصر «‌اخلاق» در روان‌سازي و بهسازي اين تخليه هيجان بهره برد و باتدبير، انجام جرم رابه حداقل رساند و درآن حداقل‌ها هم قانون و مامورانش را حمايت کرد تا « درمانگرانه» به آن بپردازند. با «‌تعامل ايجابي» هم مي‌شود از پديده‌هاي ناپسند جلوگيري کرد که با « برخورد سلبي» ممکن نيست. ناديده گرفتن ظرفيت‌هاي مثبت چهارشنبه‌سوري به عنوان يک آيين اجتماعي که مي‌تواند مردم را گردهم آورد، همانگونه نارواست که ناديده گرفتن آفت‌هاي اين سنت. پس منطقي ديدن، بهترين شکل ديدن و « بسط» دادن «‌حوزه ديد» است، چنانکه منطقي رفتارکردن هم، امور رابه بهترين وجه « تمشيت» مي‌کند. يادآوري اين نکته هم خالي از لطف نيست که ايرانيان هم محرم را هم صفر را به ياد سيد و سالار شهيدان تعزيت دارند و چهارشنبه‌سوري هم در ماه صفر قرار دارد. پس با رفتار خود احترام به کربلا و شهدايش، را نشان دهيم.
(ص-اجتماعی)

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

قصه زن و غصه هايش!

(18/12/84)
* «اين زن چه کار بايد بکند» تيتر يادداشتي بود که دوشنبه به چاپ رسيد و بازتاب‌هاي فراواني از سوي مردم داشت. آنقدر که شرمنده همت و لطف مردم شديم و بر نعمت زندگي در کنار چنين«غيرتمردي» خداي را شکر کرديم و... بگذاريد، حرف مردم را بزنيم، مردمي که مطمئنم، صداي خدا از زبان آنها شنيده مي‌شود. * چند دبير هستيم، تعدادي از محرومين را تحت پوشش داريم و با همين حقوق اندک معلمي، براي کمک باز هم آماده‌ايم. * يک پزشک از گلشهر تماس گرفت که دل پردردي هم داشت. خلاصه حرفش اين بود» به مسئولان بگوييد، اين مردم شايسته خدمت هستند، نه اينکه براي خدمتکاري هم شغلي نداشته باشند، * ما کشور فقيري نيستيم، از حيث ثروت از نظر تئوري و حتي قانون هم فقير نيستيم اما نمي‌دانم چرا با اين همه ثروت و دارايي، «فقير هستيم»، او مي‌گفت هر کس جواب اين سوءال را مي‌داند به من هم بگويد. * يک شهروند هم گفت، چندان برخوردار نيستم اما حاضرم نان خود را با آنها قسمت کنم. * دهها شيرمرد و شيرزن که نماد غيرت خداوندي و همت ايراني بودند همه آمادگي خود را براي هر نوع همکاري و مساعدت اعلام کردند و تماس‌ها تا لحظه نگارش اين مطلب در روز چهارشنبه همچنان ادامه دارد. من قدردان همه اين مردم هستم، به عنوان يک عضو«کوچک» جامعه از اين همه«بزرگي» احساس غرور مي‌کنم. * روابط عمومي روزنامه هم از حجم بالاي تماس مردم در اين زمينه خبر دادند. آنها هم همت بالاي مردم را ستودند. * اما... نمي‌دانم اين اما... را بنويسم يا نه... اما شما که غريبه نيستيد. حتي يک مسئول هم در اين رابطه تماس نگرفت. فقط وقتي عطارياني، همکار پرتلاش ما، براي حل مشکل ادامه تحصيل دخترک از تحصيل بازمانده با آموزش و پرورش ناحيه مربوطه تماس گرفت، گفتند بازرسي اداره، مسئله را بررسي مي‌کند اما تا لحظه نگارش، از نتيجه بررسي، بي‌خبريم. * تعدادي از شهروندان هم در تماس با نگارنده گفتند، حاضرند هر نوع کمکي به نيازمندان داشته باشند، منتهي هم بايد به نيازمند و هم نهاد يا افراد واسطه اعتماد داشته باشند. * من افتخار مي‌کنم در روزنامه‌اي قلم مي‌زنم که مورد اعتماد شهروندان است و مردم«خراسان» را از خود مي‌دانند، هم آنها که براي درددل تماس مي‌گيرند و يا حضوري مي‌آيند و هم آنهايي که همت خود را به آزمايش مي‌گذارند و ما نيز خدمتگزار همه هستيم.  

شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

هنوز هم مهربان‌ترين هستيم؟

دلم نمي‌آيد بگويم دچار «‌قحط‌سالي» عاطفه شده‌ايم، آخر روزگاراني در دل هر کداممان هزار «‌آبشار» عاطفه بود. «‌فواره» نبود که بگوييم، «‌فواره»، چون بلند شود، سرنگون شود حتي اگر فواره عاطفه باشد. آبشار بود، از بالا فرو مي‌باريد و «‌سخاوتمندانه» هم از زمين رفع عطش مي‌کرد و هم چشم‌هاي به تماشا آمدگان را از شادماني و زيبايي لبريز مي‌نمود. اما امروز؟،
از کنار «‌دست‌هاي کمک‌خواه» و استمداد‌طلب به راحتي مي‌گذريم بماند که « بر زمين خوردگان» را هم نمي‌بينيم، حتي اگر در خون باشند؟ به جايي برنخورد، صحنه‌هاي تصادف را به نظر درآوريد، افراد گرفتار آمده در چنگ «دعواگران»را به خاطر آوريد، آن وقت داوري کنيد که چقدر «‌تفاوتش‌در رفتار ما را از « بي‌تفاوت‌ها» جدا مي‌کند، « مي‌ترسم»‌به مسايلي از اين دست «‌تامل» کنم، آن وقت «‌توي دل» من و شما خالي مي‌شود. و با دلي که تويش خالي است نمي‌شود زندگي کرد. به پشت خالي مي‌ماند به گاه رزم و به خالي بودن زيرپاي آدمي مي‌ماند به هنگام عبور، من هم از اين حالت خيلي مي‌ترسم، خيلي، پس چيزي نمي‌گويم، فقط به ياد مي‌آورم شعر سعدي را، همان شعري که از بس مشهور است، نمي خوانيم،،

« بني‌آدم اعضاي يکديگرند
که درآفرينش ز يک پيکرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار...»
بقيه شعر‌را‌هم نمي‌نويسم تا احترام بگذارم به اين حقيقت که ماهمه، «‌برگ‌هاي » رسته « بر يک درخت» هستيم و درکنارهم، «رخت زيبايي » را برتن درخت مي‌پوشيم. فرو افتادن هر کداممان، يک قطعه از زيبايي را کم مي‌کند. پس مراقب هم باشيم. در خيابان‌ها، بر زمين خوردگان را دست گيريم، حيف است در خيابان‌هاي مشهد، کسي تصادف کند و خود مجبور باشد، افتان وخيزان رو به بيمارستان برد و يا در خياباني ديگر، صداي فردي گرفتار آمده در دست چند«قلچماق» به گوش کسي نرسد و يا دست نيازمندي در سرماي زمستان، خالي بماند و مردم آبرومند دست خالي، دلشان هم خالي شود. هفته نيکوکاري است» با ياري نيازمندان نشان دهيم که بازهم مي‌شود در اين ديار «آبشارهاي مهرباني» و عاطفه رابه تماشا ايستاد. نشان دهيم هنوز مهربان‌ترين هستيم...

چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

درس معلم

يک مادر مي‌گفت: معلم، دخترم را متحول کرده است. نفس خانم معلم برکت قدسي داشته است. حالا دخترم که کلاس چهارم هست سر موقع نماز مي‌خواند، حتي به ما هم تذکر مي‌دهد وقت نماز را. درسش هم نسبت به سه سال پيش خيلي پيشرفت کرده است. خيلي. حالا من مي‌توانم فرداي روشن فراروي او را به وضوح ببينم، چنانکه روزهاي خوب پيش روي پسرم را. که با همه کودکي‌اش، بيش از بزرگترها، دل به مذهب و ائمه روشن دارد. و من اين نعمت را پس از عنايت خداوند، از معلمانشان مي‌دانم که حقيقتا نقش پيامبري دارند. اين مادر مي‌گفت: دخترم چند روزي مريض شد و نتوانست به مدرسه برود. اما خانم معلمش بيش از همه نگران او بود. درست مثل يک مادر،... من گفتم: خدا خير بدهد، همه معلم‌ها را. و راست گفت امام بزرگوار که معلمي شغل انبياست و زيبا گفت شهيد رجايي که معلمي عشق است. وقتي اين مادر داشت از خوبي دو خانم معلم مي‌گفت و تاثيري که بر زندگي فرزندانش گذاشته‌اند من ياد آن شعر افتادم که
... درس معلم ار بود زمزمه محبتي
جمعه به مکتب آورد، طفل گريزپاي را...
اين مادر که از پايين شهر مشهد -به لحاظ اقتصادي- صحبت مي‌کرد، مي‌گفت: معلم‌هايي با اين روش و منش، با اين اعتقاد و ايمان و مهرباني، برخوردارترين مردم هستند هرچند حقوق بالا نگيرند. اما جايگاهشان نزد خداوند بالاست. و جايشان هم بالا، هرچند در پايين شهر باشند و من باز به ياد اين حقيقت افتادم که «شرف‌المکان بالمکين». شرافت جا به کسي است که آنجا مي‌نشيند و هرجا معلماني ازا ين دست باشند، بالاترين جاهاست.

چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چهارشنبه سوري

 
خانواده‌ها، مراقب فرزندان جوان و نوجوان خود باشند. نگذارند، آنها به حق‌شکنان «‌شب دلهره» تبديل شوند. بله «‌شب دلهره»‌اين نامي است که بعضي افراد بر شب چهارشنبه آخر سال گذاشته‌اند که قرار بوده است «‌چهارشنبه سوري» باشد، اما ظهور پديده‌هاي ناهنجار، از آن شب خاطرات تلخ رقم‌زده است.
قيمت «شبه شادي»‌هاي گروهي اندک را خيل عظيمي از مردم با دلهره و تشويش و اضطراب مي‌دهند، نمي‌دانم اين چه تفريحي است که باعث سلب آسايش و آرامش توامان از ديگران مي‌شود؟ اين هرچه باشد، اسمش «‌تفريح» نيست، آخر تفريح از ماده «‌فرح» است و هيچ آدمي سالمي از ناراحت کردن ديگران «‌فرح‌ناک» نمي‌شود. نگوئيد يک شب است و هزارشب نمي‌شود که يک لحظه هم آزار و اذيت ديگران روا نيست. نگوئيد آزادي... که در ليبرال‌ترين نظام‌ها و کشورها هم آزادي، يک خط قرمز، به نام قانون و منافع ديگران دارد و آنجا که آزادي وآرامش ديگران سلب مي‌شود به شما اجازه هر کاري را نمي‌دهند حتي اگر ارتکاب آن جرم هم نباشد اما وقتي در کشوري «‌فعل» يا «‌ترک فعلي»، «‌جرم»‌تلقي شود ‌و «‌قانون‌گذار» بدان تصريح کند و برايش مجازات درنظر گيرد ماموران قانون چاره‌اي جز برخورد وفق قانون با مرتکبان آن نخواهند داشت. حالا همانطور که از پليس انتظار است با سرقت و ناامني فيزيکي مقابله کند و از « سلامت جامعه»‌در برابر «متعديان»‌دفاع کند، به اندازه خود انتظار است در برابر «‌آزادي ستيزان» و تهاجم‌کنندگان به« امنيت رواني» جامعه هم از مردم دفاع کند. مقامات قضايي و انتظامي هم به تاکيد گفته‌اند، نسبت به آناني که در شب چهارشنبه‌سوري، به هر نحو باعث سلب آرامش شوند، اعمال قانون خواهند کرد و قانون هم روشن است» يکي از مجازات‌هايش حبس است و زندان، پس حتي اگر به آرامش ديگران فکر نمي‌کنيم به آسايش خودمان بينديشيم که درزندان به کسي خوش نمي‌گذرد.

به نظر، نظارت جدي و سازنده خانواده‌ها مي‌تواند چنان اعمال شود که نوروز، کسي از جمع خانواده، بيرون نماند، تجربه هم نشان داده است که حساسيت و نظارت خانواده از هر نظارتي دقيق‌تر و کارسازتر است. البته اين را هم توجه داشته باشيم که در اين رهگذار بايد از افراط و تفريط روي گرداند و امکان تفريح سالم را براي مردم، مخصوصا" جوانان فراهم کرد و مکان‌هايي را براي گذران اين شب در نظر گرفت تا آناني که مي‌خواهند «‌زردي» خود به « آتش» دهند و«‌سرخي» از آن بستانند، کاري نکنند که «سرخي شرم» بر گونه آنها يا ديگران بنشيند. شب چهارشنبه‌سوري، با رعايت قانون و احترام به ديگران مي‌تواند يکي از زيباترين شبها و سرشار از خاطره‌هاي خوش باشد، چنانکه در يادها بماند، ماهم مي‌توانيم قهرمانان اين خاطرات باشيم در اين ترديد نکنيد. با يقين چهارشنبه‌سوري خوبي داشته باشيد.
بازهم در اين‌باره با هم صحبت خواهيم کرد.

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اين زن چه کار بايد بکند؟

- يکي بود... يکي نبود... نه. اين شروع اصلا مناسب نيست،، اينجوري «قصه» مي‌گويند براي خواب کردن مردم ،حال آنکه من مي‌خواهم «غصه» بگويم تا برخواب مردم شلاق بزنم...
-يک... دو... سه... آزمايش مي‌کنم هفته نيکوکاري آغاز شد... نه، اين هم براي شروع مناسب نيست، اصلا کار از آزمون و خطا گذشته است...
- اصلا مي‌خواهم ماجرا را از آخر شروع کنم، اين همه از اول گفتيم، چيزي حاصل نشد، بگذاريد از آخر شروع کنيم... همکارم از جا بر مي‌خيزد... رويش را به پنجره مي‌کند... باخود مي‌گويم، رويت را بر مي‌گرداني، تا اشک‌هايت را نبينم، با لرزش شانه‌هايت چه مي‌کني؟ شانه‌هاي من.... شانه‌هاي تو... شانه‌هاي ما که بايد به جاي شانه‌هاي مسئولان بلرزد، چقدر دلم براي مولا علي(ع) تنگ مي‌شود...
- «هيچ کسي صداي ما را نمي‌شنود... هيچ کس»، اين را زني مي‌گويد که پس از چند بار تماس به دفتر روزنامه آمده است. او مي‌گويد: به جرم فقر، شخصيت ما از بين مي‌رود... و «قصه‌اش» را، ببخشيد، «غصه‌اش» را در قالب «کلمات خيس» شده از اشک اينگونه بيان مي‌کند: دو بچه دارم، اين همه دارايي من است از شوهري که با مرگ خود مرا تنها گذاشت. شوهري که سلامتي خودم را با اهداي کليه به او از دست دادم اما باز هم نتوانستم او را نگه دارم. حالا من مانده‌ام و دو فرزند و... يک دنيا غصه،‌او مي‌گويد: خياطي بلدم، آرايشگري بلدم... تزريقات بلدم... اما راه‌اندازي هر کدام از اين کارها، پول مي‌خواهد و همه درآمد من، 35 هزار تومان است که هر دو ماه، کميته امداد امام (ره) به ما مي‌دهد. و اين همه پولي است که بدست ما مي‌رسد و 7-6 ماه است که پول اجاره‌مان هم عقب افتاده و من هم به هر دري مي‌زنم کار پيدا نمي‌کنم... به هر دري مي‌زنم بسته است، بسته،

- زناني مثل من بايد چکار کنند تا بتوانند سالم زندگي کنند در خيابانهايي که گرگ کم نيست؟ راست مي‌گفت زناني مثل او بايد چکار کنند؟ چه کار تا سالم زندگي کنند؟ اين را با صداي بلند از همه مي‌پرسم اما اميدوارم يک نفر هم- لااقل- جواب بدهد،
- دست‌هاي زن از بس رخت شسته، مثل رخت‌ها چروک شده است، بچه‌هايش کفش به پا ندارند... ياد سالهاي پيش مي‌افتم که در چنين روزهايي مردم غيرتمند ما، کرامت و سلامت نيازمندان را علي‌وار حفظ مي‌کردند...
- زن يک «قصه» ببخشيد، يک «غصه» ديگر هم تعريف کرد... دخترکش که بايد کلاس پنجم درس مي‌خواند، چون قولنامه‌اي نداشته‌اند که به مدرسه ارائه کنند، ثبت نام نشده است. تعجب نکنيد، او ثبت نام نشد، اما بعضي بزرگسالان هستند که چندين بار با سواد شده‌اند و هنوز معلم‌هاي نهضت براي با سواد کردن مردم تلاش مي‌کنند،
- زن، دست‌هايش مي‌لرزد، قامت بلندش هم، صدايش هم... و من ياد شيرزنان کرمانشاهي- همشهري‌هايش- مي‌افتم که در دفاع از ايران چه حماسه‌ها که خلق نمي کردند، راستي او هم کرمانشاهي است که 10 سال است آفتاب نشين امام هشتم شده است ... او نمي‌تواند صحبت کند، مادر پيرش لب به سخن مي‌گشايد و از روزگار خود مي‌گويد که با 60 سال سن بايد خودش، کارگر خانه مردم باشد و شوهر بيمارش کمک راننده. ... بگذاريد روزگار آنها را ننويسم... خسته شده‌ام...

*‌زن وقتي مي‌خواست برود دوشادوش مادرش دوباره پرسيد» زناني مثل من که شوهر ندارند، بيمار هستند و بي‌يار و ياورند، چه بايد بکنند؟ چطور بايد زندگي کنند؟ ... من، حالا، اين را از مسئولان مي‌پرسم» چکار بايد بکند آن زن؟
*‌راستي، مادر مي‌گفت ما فقط تا عيد مي‌توانيم در زيرزمين خانه‌اي که در آن کار مي‌کنم، سکونت داشته باشيم، فقط تا عيد، حالا «سال» را در کدام خيابان بايد «نو» کنيم، نمي‌دانم،
* رويش را از من مي‌گيرد به سمت پنجره تا اشک‌هايش را نبينم. اما با خود مي‌گويم با لرزش شانه‌هايت چه مي‌کني؟

دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فرصتي که مي‌سوزد


خردمند کسي است که از«تهديد»، «فرصت» بسازد. عکس اين ماجرا هم صادق است» نابخردان از فرصت، تهديد مي‌سازند و نمونه‌هايش را کم نديده‌ايم. در زندگي شخصي هم کم نداشته‌ايم فرصت‌هايي که به تهديد تبديل شده‌اند و به افسوس به آن نگريسته‌ايم و در حسرت آنچه از دست رفت سر تکان داده‌ايم، که هيچ‌کدام فايده‌اي ما را نبخشيده است. و بعد از اين هم نخواهد بخشيد. مطمئن باشيد،
به گمان من، ماجراي«چهارشنبه سوري» هم از اين دست است، بسياري از اين فرصت، خوب استفاده مي‌کنند و آن را به«سوز» و «سروري» مهربانانه تبديل مي‌کنند و به ديدار بزرگترها مي‌روند و طبق سنت‌هاي خاص عمل مي‌کنند، اما گروهي- هر چند اندک- هم از اين فرصت، با «بد استفاده کردن» خود يک«تهديد» مي‌سازند، بله، تهديد، هميشه که قرار نيست تهديد، امنيتي باشد، آشفتن ذهن مردم و هجوم بردن به سلامت فکر آنان و توليد«آلودگي صوتي» و اضطراب و تشويش هر کدام در جاي خود يک«تهديد» است. تهديد بهداشت رواني جامعه، کم از تهديد امنيت فيزيکي نيست که گاه بيشتر هم هست. چه اگر جامعه‌اي از بهداشت و امنيت رواني برخوردار باشد در مقابله با تهديدهاي فيزيکي هم بهترين راه‌ها را برمي‌گزيند اما وقتي امنيت رواني از ميان برود، امنيت فيزيکي هم از ميان خواهد رفت. سال‌هاي قبل يادم هست درهمين مشهد خودمان بعضي افراد، از چهارشنبه‌سوري، چهارشنبه‌سوزي درست مي‌کردند و با آزار و اذيت مردم و سلب آرامش آنان مرتکب«جرم آشکار» هم مي‌شدند. ايجاد راه‌بندان، انداختن ترقه‌هاي پرصدا زيرپاي عابران به خصوص زنان و کودکان، توليد ناهنجاري‌هاي رفتاري و گفتاري و... تنها نمونه‌هايي بود که در آن شب آزاردهنده شکل مي‌گرفت. تا جايي که بعضي‌ها از آن به «شب دلهره» نام ببرند. حق هم دارند، انفجار نارنجک‌ها و ترقه‌هاي صوتي جز دلهره چه ايجاد مي‌کند؟ آنهم در زمانه‌اي که بيماري‌هاي قلبي روبه افزايش هستند و در کمتر کوچه‌اي مي‌توان يافت که بيمار قلبي وجود نداشته باشد.

يک پژوهشگر با انتقاد از وضع پيش آمده مي‌گفت ما دچار«انسداد اجتماعي» نيستيم که نتوانيم مردم را از روي آوردن به ترقه برحذر داريم. او مي‌گفت اگر چهارشنبه‌سوري يک سنت بود، پريدن از روي آتش بود، آنهم در جايي که براي کسي ضرر نداشته باشد، آنهم در يک مدت کوتاه و نه انفجار نارنجک در ترقه که از چند شب مانده به چهارشنبه آخر سال شروع مي‌شود و در آن شب به اوج مي‌رسد، تازه پيرايه‌هاي ديگري هم به وجود مي‌آيد که کار را بدتر از بد مي‌کند...
در اين باره بازهم با هم صحبت خواهيم کرد...،

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

... و باز هم در يک اتوبوس نشسته‌ايم

  
سردبير محترم روزنامه خراسان، با سلام و اداي احترام مطلب درج شده به امضاي عزيزي که با عنوان «الف-ي» در تاريخ 12 اسفندماه جاري ما را از فيض فهميدن نام خود هم محروم کرده بود را خواندم و حسن ظن ايشان به صاحب اين قلم را تکريم و نقدشان را به ديده منت دارم. اما تا جايي که يادم بود، جامعه مخاطباني که براي نوشتار«در يک اتوبوس نشسته‌ايم» به عنوان هدف مطرح بودند با گفته‌هاي اين منتقد گرامي متفاوت بود. براي اينکه به اين نکته يقين کنم، مجددا" آن نوشته را که در روز دوم بهمن چاپ شده بود خواندم و از قضا روي سخن هم با جامعه مخاطبان اين بود که هوشيارانه بايد با«راننده جديد»، همکاري و همراهي کرد و ايجاد مانع در سر راه حرکت اتوبوس تنها راننده را به اذيت نمي‌اندازد، بلکه باعث آزار همه مي‌شود و به تاکيد گفتم در راه‌بندان، آنکه مي‌ماند، مائيم و در تصادف باز هم ما آسيب مي‌بينيم پس بايد به رغم اينکه بعضي‌هامان براي سفر با راننده ديگر بليت گرفته‌ايم، با اين راننده هم همکاري کنيم.
* دوباره هم که مطلب را خواندم، هيچ کجاي آن نوشتار نديدم که به داوري ارزشي ميان «اين» يا«آن» پرداخته باشم، چه رسد که از منظر تنگ منافع اين گروه و آن جناح بخواهم اين را «برکشم» و يا سنگي به دلخواسته ديگران بر برج و باروي ديگري بيندازم.

همانجا هم گفتم دعاگو و به اندازه توانم، کمک کار کس و کساني خواهم بود که مي‌خواهند کمک کار مردم باشند و در اين راه کاري هم مي‌کنند. چه اين مردم را شايسته خدمت و از اين رو، خدمتگزاران آنان را صاحب حرمت و شايسته خدمت مي‌دانم.
* اگر جامعه را باز هم به همان اتوبوسي تشبيه کنيم که همه در آن نشسته‌ام ما، خبرنگاران، در کنار نخبگان دلسوز، آينه‌هاي اتوبوس هستيم که در اتوبوس و در دو سويش، راننده را نسبت به داخل و اطراف اتوبوس هوشيار مي‌کنند و حال انصاف دهيد آيا ما مجازيم آن آينه‌ها را برداريم؟ آيا رواست آينه‌ها را سنگ زنيم؟ آيا ما، خبرنگاران حق داريم دولت را از نقد خويش محروم کنيم؟ مگر نه اينکه دولت‌مردان ما بايد راه و رسم از مولا علي(ع) بياموزند که يکي از حقوق حاکم بر شانه مردم را نقد آنان از حکومت مي‌دانستند؟
من واژه‌هاي نقد را، مقدس مي‌شمارم، چه اين کلمات مي‌تواند، ناپالودگي‌ها را بپالايد و جان‌ها را به زيبايي‌ها زينت بخشد.

* ما در جايگاه نقد مشورت مي‌دهيم و بهره‌گيري از مشورت، سيره پيامبر گرانقدر اسلام است، هم در تدبير امور و هم در جنگ‌ها: از جمله در بدر، که جايگاه فرماندهي ايشان به مشورت ياران مشخص شد و در احد نيز جنگ با دشمن به بيرون از مدينه کشيده شد و در خندق هم که ما هنوز مفتخريم که پيامبر اکرم، نوع مقابله با دشمن را براساس مشورت سلمان فارسي، افتخار ايرانيان برگزيد. پس ما به شور و مشورت که در قرآن هم بدان تاکيد شده است نيازمند هستيم.

* به دوست نديده-«الف-ي» عرض مي‌کنم. اين قلم به رغم بهره‌اي که از فهم سياست دارد، همچنان به جامعه نگاه خواهد داشت و ورود گاه به گاه به مباحث سياسي هم از دغدغه‌هاي اجتماعي دور نخواهد بود، چه بر اين عقيده‌ام که کنش‌ها و واکنش‌هاي اهل سياست، در جامعه باز توليد مي‌شود و در شکل اجتماعي، اگرچه خاموش اما پرخطرتر از وادي سياست، عمل مي‌کند. الناس علي دين ملوکهم، به عنوان يک واقعيت، را که از ياد نبرده‌ايم:

* به همه آناني که چون اين عزيز مي‌انديشند، با احترام عرض مي‌کنم بگذاريد، آينه‌ها، هر چند اندک زنگاري هم داشته باشند، فراروي حاکمان باشند والا، سال‌هاي بعد، بر فرصت‌هايي که در اين روزها از دست داديم افسوس خواهيم خورد.

* و کلام آخر، انشاءالله، روزنامه خراسان و مديران و قلم‌زنانش، تا آخر، استقلال راي و نظر خود را حفظ خواهند کرد و هميشه بر منافع مردم در چارچوب، قانون اساسي، برنامه‌هاي رهبري، مصالح و منافع ملي، تأکيد خواهند کرد،

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پسر حيدر کجايي؟

صاحب ذوالفقار، اي تمام غيرت خداوندي کجايي؟ بيگانه زخممان مي‌زند و جاهلان به طعنه، زخم‌هاي دلمان را نمک سود، نشانمان مي‌دهند. پس کجايي اي درمان همه دردها، اي «اصل درمان» در «فصل حرمان»،
آقا ما را طاقت از دست بشد و صبر به «پايان»‌آمد پس کي آغاز مي‌شود آن جمعه مقدس و موعود» باور بفرماييد آقاي من ما خود داريم به پايان مي‌رسيم اگر راز باقي ماندن را و در آغاز بودن را نشانمان ندهي.
آقاي من، ظلم از «حد» بشد و گناهان بي«حد» بماند، پس کي عطش ذوالفقار را که از فرات هم فزون است، به آب ظهور پاسخ خواهي گفت: آقا، مي‌ترسيم دردهامان را فرياد کنيم. شايد «آخ»‌گفتن ما، لبخند را بر لبان دشمن بياورد، مي‌سوزيم و لب مي‌دوزيم اما از افق چشم نمي‌پوشيم تا آنگاه که فرمان تو را در رسد و ما را نيز تا آنوقت بگوييم «رزم گفته‌ها»‌را و «رزم‌ها»‌را...آقا به قامت رعنايتان قسم، قسم خورده‌ايم، حسرت يک آخ را هم بر دل دشمن بگذاريم و مي‌گذاريم هم، آنها از ما بيشتر مي‌ترسند تا ما از آنها و الا اگر نمي‌ترسيدند، دست به جنايت نمي‌زدند. آنهم چنين ناجوانمردانه، همه مي‌دانند جنايت وترور و بمب‌گذاري وتوهين و ... بارزترين نشانه‌هاي ترس است والا کدام «شجاع مرد»‌را سراغ مي‌توان گرفت که کسي را از پشت زخم زده باشد؟
آقا، آنها از ما مي‌ترسند، چون مي‌دانند، ياران شما را تواني است که راه خود را به تدبير بگشايند و مي‌گشايند هم بگذار آنها هرچه مي‌خواهند بکنند. تخريب حرم ائمه اولين‌بار نيست که ما را اشک بر چشم و ماتم در دل مي‌آورد.
پيشتر کربلاي حسين را هم ويران کردند و...اما آيا با همه شيطنت خود توانستند حسين و ايمان به حسين و عشق به او را هم از ميان ببرند؟ تاريخ جواب اين پرسش را خوب مي داند و همين محرم و همين روزها بهترين پاسخ است بهترين پاسخ، آقاي من، مي‌دانم که بزرگان شيطنت بچه هاي شر و شيطان را جز به لبخند پاسخ نمي‌دهند هرچند از سنگ آنها زخم بردارند. و شما هم خاندان بزرگي و کرم هستيد و اصلا کرم را و بزرگي را به شما معنا مي‌کنند و همه مي‌دانند، اگر پاسخ نمي‌گوييد از بزرگي شما است و الا دشمن حقيرتر از آن است که به پاسخ نياز داشته باشد،

*آقاي من، بي‌تابيم، بي‌طاقتيم و براي روز موعود لحظه‌ها را علوي مي‌شماريم و منتظريم ما را فرمان يا علي در رسد تا بگويم شرح ماجرا را. اما تا آن روز، در حماسه صبر و هوشياري، رهبر انقلاب و مراجع گرانقدر را همراهي مي‌کنيم تا کيد دشمن دگرباره با شکست مواجه شود.
آقاي من، خصم بدکردار، به خدعه مي‌خواهد بذرکينه بکارد تا در برآمدن اين گياه شوم، ما برادران همکيش پنجه در چهره هم‌کنيم و قتل ما را به شمشير خودمان تقدير کند مگذار که بتواند.

*اي امام موحدين و وحدت‌طلبان اي محور همگرايي و يکپارچگي به قيام و قعود و رکوع و سجودتان قسم، بازهم نماز وحدت خواهيم خواند، حتي اگر از ماذنه مسجد ضرار کافر ساخته رسانه‌هاي مدرن تفرقه را فرياد کنند،
*آقاي من، اي راز غيرت، اي اقتدار علي، اي «صاحب دعوة‌النبويه» به ناز نگاهتان قسم، بازچشم‌ها را در صبوري، وحدت و يکپارچگي امت اسلام، خيره خواهيم کرد و در کنار هم تيغ بر آناني برخواهيم کشيد که به مثله کردن باور مردم مي‌پردازند و هويت انساني و اسلامي را تاب نمي‌آورند
*آقاي من، اي پسر رعناي حيدر،‌اي ذخيره خدا، به ياريمان بشتاب که سخت تنهايم...

یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آنها از ما مي‌ترسند

 خبر تلخ و سنگين بود براي همه انسان‌ها و براي شيعيان که در سامرا، قطعه‌اي از هويت، اعتقاد و عشق خود را مجروح انفجار باطل‌کيشان مي‌ديدند تلخ‌تر،
شيعياني که از «ترور» و از «تروريسم» و «تروريست» بيزارند دگرباره، زشتي تروريسم را باهمه وجود درک کردند و اين بار در بارگاه دو امام شهيد خود. اما شيعيان دست شيطان را خوانده‌اند و در پيروزي از علماي روشن‌بين و «مراجع آگاه» خود با خويشتن‌داري، هوشياري و عقلانيت برتري مکتب امام هادي و عسکري (عليهماالسلام) را با ساير مکاتب دگرباره نشان خواهند داد. همان مکتبي که روزگاري مسلم، نماينده امام حسين(ع) در کوفه با روي گرداني از ترور ابن زياد آن را نمايندگي کرد. آن روز مسلم با بيان اينکه «ايمان، غافل‌کشي را به بند مي‌کشد» و اجازه چنين کاري نمي‌دهد، حتي اگر طرف ابن زياد باشد، راه را براي هميشه به ما نشان داد» ما اهل «شجاعت» و «شهامت» و «شهادتيم» اما هرگز اهل فتنه و «ترور» نبوده‌ايم. نيستيم ونخواهيم بود، هرچند باطل‌انديشان حريم پرحرمت امام ما را هدف بگيرند. امام خود راه را به ما نشان داده است.
در نگاهي ديگر، اين ماجرا، ادامه اهانت به ساحت قدسي پيامبر اسلام(ص) باکاريکاتورهاي دانمارکي است که صد البته طعم صهيونيستي داشت و سويه‌خواني ديگر ماجرا هم اين را به دست مي‌دهد که شايد هدف، دور کردن اذهان مسلمانان از جسارت و اهانت پيشين به ساحت حضرت رسول(ص) باشد. و به قولي «مديريت» کردن «بحران» به وجود آمده به وسيله «جنايتي» ديگر، آنها مي‌پندارند، با موج جديدي که راه مي‌افتد، تنها شيعيان واکنش نشان خواهند داد و ساير مذاهب به تماشا، جسارت پيشين را از ياد خواهند برد و آنها خواهند توانست اذهان را به مسئله‌اي ديگر جلب کنند. حال آنکه جهان اسلام بايد به خوبي هوشياري نشان دهد و آگاهان همگان را بيدار کنند که هدف، همان تحقير مسلمانان و اهانت به مقدسات آنهاست، هرچند به شکلي ديگر. پس نبايد اجازه داد، جريان مقدس و غيرتمندانه مسلمانان در دفاع از حريم پرحرمت رسول خدا دچار خلل و خدشه شود، چه در اين زمان، همدلي، وحدت و هوشياري مسلمانان، بيش از هميشه مورد نياز است.
حقيقت اين است که ميان آن قلم‌هاي زهرآگين و اين بمب‌هاي جنايت آفرين تفاوتي نيست، چنانکه ميان جنايتکاران هم فرقي نيست. آنها هم از محمد(ص) مي‌ترسند، هم از قرآن، ثقل اکبرش و هم از فرزندانش و ثقل ديگري که رسول اکرم(ص) براي هدايت خلق، به يادگار گذاشت. آنها از حرم ائمه (ع) هم مي‌ترسند، چه «اذان که از گلدسته‌هاي حرم پخش مي‌شود، اذاني نيست که اگر مدام دربانگ شود. منافع شيطان را تهديد نکند. بلکه «اذاني»است که «اذن حرکت» مي‌دهد. آنها از ما خيلي مي‌ترسند، بمب و ترور و توهين نشانه ترس است نه نشانه قدرت مطمئن باشيم.

جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اتوبوس و يک جواب

روزنامه محترم خراسان- سلام عليکم
احتراما" جوابيه‌اي در پاسخ به مطلب « در يک اتوبوس نشسته‌ايم» مورخه 84/11/2 ستون با مسئوليت سردبير و به قلم آقاي غلامرضا بني‌اسدي بشرح ذيل تقديم ميدارم که البته بيشتر بصورت پرسشهايي است که انشاءا... نويسنده محترم جناب آقاي بني‌اسدي پاسخ آنرا خواهند داد و قضاوت را هم به خوانندگان محترم مي‌سپاريم.
1- آيا اگر قبلا" با راننده‌اي هم‌سفر شده‌اي که نه تنها تو را به مقصد نرسانده بلکه بارها تا سقوط به دره و... رهنمونت نموده باز هم حاضري با همان راننده به مسافرت بروي؟
2- آيا اگر بداني راننده‌اي از سلامت نفس لازم برخوردار نيست و مثلا" ( در مثال جاي مناقشه نيست) معتاد به مواد مخدر است آيا حاضري با او هم به مسافرت بروي؟
3-آيا اگر بداني که راننده‌به فکر سلامت تو نيست و در بين راه تو را از اتوبوس مثلا" هنگام اداي فرايض يا ناهار و يا خرابي اتوبوس جا گذاشته و شما عده‌اي از نزديکان خود و رنودي که با اطلاع از مسائل و مخفي شدن پشت نزديکان راننده را با خود به مقصد برده و با سرعت زياد از تو دور شده چطور؟
4- آيا راننده‌اي را به جرم جواني در حاليکه داراي علم کافي و يا حداقل همتراز با علم راننده قبلي است و علاوه بر آن امتحان خود را در مسيرهاي کوتاهتر با موفقيت پس داده و مسافرين نيز از چگونگي رانندگي وي مطلع شده‌اند و در اين اتوبوس جديد تحويل گرفته شده که خود اتوبوس از سلامت لازم برخوردار نيست بايد مدام سرزنش نمود؟ در حاليکه راننده جديد هنوز هيچ خطايي مرتکب نشده است.
5- جنابعالي بين دو راننده که يکي از صفا، بي‌آلايشي و مردمداري و ساده‌زيستي و در عين حال نيرو و شادابي جواني برخوردار است و ديگري کمتر به اين صفات آراسته بوده و تنهاداراي تجربه بيشتري است کدام يک را انتخاب مي‌کنيد؟
البته جواب اين پرسش را خودتان در همان مقاله داده‌ايد.
6- آيا اگر اکثريت مسافرين راننده جوان مورد اشاره را انتخاب کردند بهتر نيست همگي با تشويق و حمايت لازم موجبات دلسردي راننده را فراهم نکنيم؟ چرا به مسافران ديگر مدام اعلام خطر مي‌کنيم؟ در حاليکه فرصت نداده‌ايم راننده حتي يک چهارم مسير مورد نظر را بپيمايد.
7- آيا فکر نمي‌کنيد که اين راننده جوان حداقل به اندازه مسافرين از علم رانندگي و ضوابط و مقررات مربوطه و نيز از دشواري مسير آگاهي دارد؟
8- اصولا" چون مسافران از وضعيت اتوبوس کمتر از راننده مطلع هستند و نيز کلاج و ترمز و فرمان در اختيار آنان نيست و اکثرا" در مسائل خود مشغول و يا در خواب بسر مي‌بردند با کمترين تکان ناگهاني، از جا ميپرند و احساس خطر و نگراني مي‌کنند در حاليکه راننده مي‌داند که چه مي‌کند و در مسير قانوني طي طريق مي‌نمايد.
9- شما بهتر از هر کسي ميدانيد که در روزنامه‌ها و.. بسياري از مخالفتهاي گروهي و حزبي و حب و بغض‌هاي اين چنيني در قالب انتقادهاي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي به عملکرد حريف رخ مي‌نماياند و البته اين را هم ميدانيد که بسياري از خوانندگان و مشترکان روزنامه‌ها کمي تا قسمتي اهل سياست هستند ومسائل را درک مي‌کنند و صد البته مردم ما بسيار با شور و شعور هستند و اين شعور را در انتخابات به نمايش ميگذارند و چون بفهمند راننده‌اي با آراء آنان بازي کرده به هنگامه انتخابات تکليف خود را با راننده‌اي که خلاف نظر آنان حرکت کرده روشن مي‌کنند.
برادر عزيز جناب آقاي بني‌اسدي:
اينجانب فکر مي‌کنم بسياري از مشترکان و خوانندگان روزنامه شما را روزنامه‌نگاري اجتماعي و آشنا به درد مردم و منعکس‌کننده آلام آنها و تحريک‌کننده واقعي احساسات دروني خود ميدانند. اگر ديگر نويسندگان روزنامه در انتقاد از دولت جديد مطلب بنويسند که البته بسياري از آنها را دور از انصاف و تعدادي را قابل پاسخگويي مي‌دانم چون چند سالي بيش نيست که با روزنامه همکاري مي‌کنند شناخت زيادي از آنان نيست ولي حيف از قلم شما که به وادي بازيهاي سياسي افتد. آيا شما طي همين مدت کوتاه به اين نتيجه نرسيده‌ايد که دولت جديد حقيقتا" بدنبال رفع محروميت از محرومين و بر خورد با مفسدين با جديت هر چه تمامتر مي‌باشد؟
« والسلام» الف- ي

چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت