جامعه نو - قلم به دست سابق
ماجراي وزير جهاد کشاورزي و «‌خراسان»

من اشتباه کردم با روزنامه خراسان مصاحبه کردم، ديگر پاسخ شما را نمي‌دهم اين جمله‌اي است که «‌اسکندري» وزير جهاد کشاورزي درميان مصاحبه با «‌نوري»، خبرنگار ما در بردسکن بر زبان مي‌آورد تا ديگر پرسش‌هاي او را بي‌جواب بگذارد. نمي‌دانم دلخوري آقاي وزير از «‌خراسان» براي چيست؟ شايد ماجرا به درج خبري بر مي‌گردد که با تيتر «‌حوزه انتخابيه شما را از برنامه سفرهايم حذف مي‌کنم» که در تاريخ يکشنبه 2 بهمن 84 با روتيتر واکنش وزير جهاد کشاورزي به سوال نمايندگان مجلس در صفحه 10 روزنامه چاپ شد و واکنش مجلسيان را تا آنجايي برانگيخت که آقاي حداد عادل در مقام رئيس مجلس نمايندگان را به آرامش فرا خواند و سرانجام آقاي اسکندري هم در «‌نامه‌اي» پوزش خواهانه به مجلسيان گفت که آن جمله را بر سبيل مطايبه بر زبان آورده است و...
اما آقاي وزير بايد انصاف بدهند که روزنامه خراسان، صادقانه ومنصفانه واقعيت‌ها را نوشته است و خبرنگاران و نويسندگانش هرگز، قلم جز به حقيقت بر کاغذ نياورده‌اند و خود ايشان بهتراز هر کسي مي‌داند ما بارها از ساده‌زيستي، پرکاري و ديگر خصال نيکوي‌ايشان به نيکي ياد کرده‌ايم وهمسفر شدن وزير با کشاورزان مناطق خشکسالي زده را تکريم کرده‌ايم.

حتي همان زمان که خبر عذرخواهي وزير از نمايندگان اعلام شد و خبرآن در صفحه آخر روزنامه 8 اسفند 84 چاپ شد صاحب اين قلم درنوشته‌اي با عنوان «‌مردانگي آقاي وزير» در تاريخ 9 اسفند 84 از صداقت، صراحت و جوانمردي آقاي وزير تجليل کرد، لذا انتظار نداريم وقتي که چون آينه، « نقش‌ها را راست»‌مي‌نماييم، از اين سو و آن سو سنگي بر پيشاني ما بنشيند،
ماجراي ما و دولتمردان ماجراي آينه است وانسان، آيا هيچ انساني، آينه را مي‌شکند؟ گيريم از آنچه در آن مي‌بيند، دلخور باشد،
نوري، خبرنگار ما در بردسکن از اين اقدام آقاي وزير خيلي شاکي بود و مي‌خواست، نوشته‌اش را خطاب به « رئيس‌جمهور محترم» چاپ کنيم تااز وزيرش گلايه کند او همه آنچه به چشم ديده و به گوش شنيده بود را بر قلم آورده بود، اما از او خواستيم، اين حرکت را هم به پاي « صميميت آقاي وزير» بگذارد که نسبت به روزنامه خراسان لطف دارد، مگر از ياد برده‌ايم ماجراي کاسه شکستن ليلي را از مجنون و...
« اگر با ديگرانش بود ميلي

چرا ظرف مرا بشکست ليلي...»
ما هم سخنان آقاي وزير را به حساب دوستي ايشان با روزنامه خراسان گذاشتيم.
مگر مي‌شود فردي به صفاي آقاي اسکندري که ‌«خراسان» او را وزير جوانمرد خوانده است از برادران آينه به دست خود در «‌خراسان» ناراحت باشد؟،
راستي، وزير آموزش و پرورش هم در گفتگو با خانم توانا علمي خبرنگار ما گفته بود از اينکه روزنامه خراسان در انعکاس مسايل آموزش و پرورش نهايت دلسوزي را دارد تشکر مي‌کنم و وزير علوم هم با شرح صدر در ميان خبرنگاران، بيش از همه پاسخگوي سوالات خبرنگار خراسان بود. حالا آقاي اسکندري؟ فکر مي‌کنم او هم دوست خراسان است،

سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ضرورت نوشوندگي ايمان

 بزرگترين معجزه پيامبر اکرم، پس از قرآن، شخص«محمد» بود و چه اعجازي بالاتراز سخن گفتن از«حق» در هنگامه‌اي که اندازه«گليم‌ها» را«زر و زور و تزوير» تعيين مي‌کند؟ «معجزه محمد» اين بود که آمد و اين«نظم باطل» را بر هم زد تا«نظم حق» بر مدار حقيقت و حقانيت شکل گيرد، براي من، نه«شق‌القمر» لازم است نه «شفاي کور» و «جان بخشيدن به مرده» و عصاي موسي، من «ايمان خود» را مديون مردي هستم که درهنگامه «مرگ» از«زندگي» مي‌گفت و اعجاز او احقاق«حق انساني زنان بود»، در زماني که«گودال»، سرنوشت آنها را درخويش به پايان مي‌برد.
بي‌آنکه اين«نقطه پايان»، آغازي هم داشته باشد، من اعجاز پيامبر اسلام را در«سلامي» يافتم که «سلاح» محمد بود و هيچ‌کس بر او در سلام پيشي نتوانست گرفت. من از او معجزه‌هاي زيادي«سراغ» دارم که هر کدام براي ايمان آوردن امتي کافي است. من ديده‌ام که او همراه يارانش کار مي‌کند بلکه افزون‌تراز آنها هم حتي،
او را ديده‌ام که در ميان مردم چنان«دايره‌وار» مي‌نشيند و ياران خود را مي‌نشاند که«مهتر» از«کهتر» بازشناخته نمي‌شود چه در باور او همه انسانها در گوهر انسانيت همسان هستند و او از کلام خداوند خود را چنين تعريف کرده است. «بشري مثل شمايم که بر من وحي مي‌شود». و هدف آمدنش هم اين است که ما همه، جريان«وحي» را درجان خويش«حس» کنيم و اگر او مبعوث شد تا وحي بر او نازل شود. ما «انزال وحي رادر جانمان جشن بگيريم» تا مبعوث شويم. فکر مي‌کنم فرق ما با پيامبرها در همين باشد که آنها مبعوث مي‌شوند تا وحي بر آنها نازل شود، ما بايد دل به نزول وحي بدهيم تا مبعوث شويم و اعجاز پيامبر اين بود که با«خلق حسن» و«حسن رفتار»، هم وسعت وحي را به تماشا گذاشت و هم ما را تا بلوغ بعثت، برکشيد.

من از پيامبرم، نمي‌خواهم آسمان را به زمين بياورد و زمين را به آسمان ببرد و از دل کوه«اشتري» بيرون کشد و يا از آسمان عدس و بصل و... فرود آورد تا اعجازش را ببينم من اعجاز را در نگاه او مي‌يابم که همه را عادلانه مي‌نگرد. من دست او را «بيضي»تر از هر«موسي» مي‌بينم هنگامي که در ميان مردم کار مي‌کند و روزي خويش را از دل«دست و دل باز» زمين با عرق جبين و کد يمن مي‌گيرد و در جنگ نيز چنان مي‌رزمد که مولا علي(ع) نيز به او پناه مي‌برد.
فکر مي‌کنم اگر پيامبر اعظم، هيچ اعجازي نداشته باشد، جز همين يک کلام که مردم را به راست‌گويي مي‌خواند، کفايت مي‌کند تا همه، هميشه و هر روز به او ايماني هزارباره بياوريم و در هر ايمان چند گام به اوج يقين نزديکتر شويم. معتقدم بايد هر روز ايمانمان را تازه کنيم، شايد روزي پنج بار و شايد هم هر لحظه، که اگر شهادتين نخست کفايت مي‌کرد روزي ده بار در اذان و اقامه براي نماز ما را به تکرار شهادتين تعليم نمي‌کردند، ايمان‌مان را بايد در نظر و در عمل تازه کنيم آنگونه که شايسته درک اعجاز پيامبر باشد....

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دست نوشته يک زنداني

 «کلمه گره زديم» اين تيتر اولين يادداشتي بود که به اين قلم در 14 فروردين در صفحه ايران درج شد. پس از آن بزرگواراني از سر لطف سخناني بر زبان آوردند که شايسته آنها و اهل قلم دردمند اين ديار است. دراين ميان نامه‌اي غريبانه از گوشه يک زندان به دستم رسيد که دريغم آمد، شما آن را نخوانيد او خطاب به نگارنده عطف به آن يادداشت نوشته بود آقاي بني‌اسدي، نوشته بوديد اهل قلم خواهند کوشيد، پرتلاش‌تر از گذشته براي اطلاع‌رساني صادقانه از جاي‌جاي ايران عزيز بنويسند. حال سوءالم به عنوان يک زنداني در زندان... اين است که مگر اينجا ايران نيست چرا به اينجا نمي‌آييد. تا دستمال، دستمال درد پيشکش کنيم راستي چرا نمي‌آييد؟
منتقد گرامي، عنواني که شما براي يادداشت برگزيديد غگره زديمف نشانگر اين است که واقعا قلب خود را و قلم توانمند خود را با قلب کساني که همچون شما درد جامعه، درد بيداد، درد سکوت، درد فريادهاي خاموش و... دارند پيوند زده‌ايد. من هم مي‌خواهم صدايم را به قلم شما پيوند بزنم، اجازه مي‌دهيد که؟ به هرحال من هم شهروند همين ديارم و همه در «دين» با شما «برادر» و هم در «انسانيت» با شما «برابر» آنگونه که امام علي(ع) به مالک اشتر مي‌فرمود. اين درست که اکنون در کنجي گرفتار آمده‌ام اما...
«ناله را هرچند مي‌خواهم که پنهاني کشم
سينه مي‌گويد که من تنگ آمدم فرياد کن،...»
... و بياييد با هم دستمال را به سرمان بنديم که درد نمي‌کند اما «عاشق درد» است و همچنانکه نوشته بوديد از
زبان حضرت مولانا

«مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي‌دردي علاجش آتش است...»
حالا مي‌خواستم استدعا کنم -حتي الامکان- «قلم» را با «قدم» همراه کنيد و به اين سوي ديوار بياييد و دنياي ما را هم ببينيد. فکر مي‌کنم من در بازگويي درد دل‌ها تنها نخواهم بود. مطمئن باشيد،
آقاي بني اسدي، يک نفر بايد بررسي کند فرمايشات حکيمانه حضرت آيت‌الله شاهرودي مبني بر رعايت حقوق شهروندي و رفتار اسلامي و ... که کرارا بر آن تاکيد مي‌کنند. چقدر عملي مي‌شود. چند درصد؟ من قضاوت نمي‌کنم، شاءن من هم داوري نيست اما معتقدم کساني بايد داوري کنند مسئله را. من از خودم چيزي نمي‌گويم. خوردن خربزه، لرزه‌هايي هم پيامد دارد مخصوصا در شب‌هاي زمستان و دراين حرفي نيست اما فقط لرز و نه چيز ديگر. ما هم به مجازات به اندازه جرم معتقديم فقط همين، ... بگذريم، بگذاريد، ناله را برنکشيده، خاموش بماند. اما اگر مي‌شد حضوري ديدار داشت. حرف درد بسيار داشتيم.
آقاي بني اسدي، اجازه بدهيد از قلم شما، دوباره به ياد آورم که مسئوليت با رياست فرق مي‌کند و هرکه مسئول‌تر پاسخگوتر هم بايد باشد. پاسخگوتر،
س-ا-م- يک زنداني،

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صيد و صياد

 
وقتي خبر شهادت صياد شيرازي، اميروالامقام ‌و «شهادت باور» ايران زمين را شنيدم، هماندم گفتم و نوشتم و داستان خرگوشي را به ياد آوردم که چون خورشيد رامانع خواب خود مي‌ديد، يک روز، کمان بر دوش کشيد و به بالاترين قله رفت تاخورشيد را به تيرخود بکشد اما... همه هر روز شاهد طلوع خورشيديم اما از خرگوش جز داستاني تامل برانگيز نمانده است واين از آن رو گفتم که تيرانداختن به « صياد شيرازي» را تير انداختن خرگوش به خورشيد مي‌دانستم و مي‌دانم هنوز چه تا ايران، ايران است، نام صياد دراوج افتخار تلاوت خواهد شد. و ايران، اين خاک غيرتمند صياد « شيرشکار» خود راجز به سربلندي نام نخواهد برد که او نيز جز سربلندي ايران اسلام در سر هوايي نداشت.
کردستان، آذربايجان غربي، شمال غرب، جنوب و ...تمام پهنه يک هزار و سيصد کيلومتري جبهه گواه اين حقيقت است. نسبت صياد به خصم، شکاري جوانمردانه بود که او زخمي از پاي افتاده را تير نمي‌زد و به اسير، جز به مهر نگاه نمي‌کرد. اما او به ديگر قرائت هم « صياد» بود صيادي با هزار در هزار صيد از جنس قلب که همواره با خود داشت و تجسم آن سفر کرده‌اي بود که صد قافله دل همراه او بود وهزار درهزار «‌دست دعا» براي سلامتي‌اش روز و شب به اوج آسمان پرواز مي‌کرد. اويي که مردم مسلمان و غيرتمند کردستان او را چونان فرزند دوست مي‌داشتند و او نيز نمي‌توانست، غباري را ببيند که عارض چهره کردستان عزيز مي‌شود. او کرمانشاه رادوست داشت و کرمانشاه هم او را مي‌ستود. جبهه‌هاي جنوبي جنگ و خوزستان نيز او را فرزند خود مي‌دانست و او نيز همه ميهن را مام خويش مي‌خواند و با همه وجود بدان معتقد بود. روزي هم که آخرين قرائت از عشق در وجود او روايت شد، به يک باره، « صياد»، خود «‌صيد» شد، نه صيد تروريست‌ها که آنان حقيرتر از آنند که «‌نام» پليدشان حتي به لعنت در « ياد» آيد.
او صيد عشق شد. آنجا که در حديث قدسي، خداوند وعده مي‌دهد که معشوق‌هايش را خونين جامه و گلگون‌رو مي‌خواهد و صياد نيز عشق خدا بود، چنانکه همه شهيدان و شاخصه ديگر صياد، چهره ملي او بود که روز شهادت به‌سان پرچمي پرافتخار، همه از نوجوان نورسته حزب الهي تا پير از پا افتاده ملي مي‌کوشيدند، شانه به زير اين پرچم بدهند تا بدرقه او، فرشته‌ها را هم خيره کند و چنين هم شد، ملت، امير سرافراز و سردار ملي خود را، شکوهمندانه بدرقه کرد...

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دشمن خويشتن شده‌ايم


وزيربهداشت، درمان و آموزش پزشکي خبرتلخي داشت براي مادرهفته سلامت وآنهم پايين آمدن سن سکته از 65 به 60 سال و فرو کاسته شدن سلامتي انسان بود که دليل اين امر هم تغذيه نادرست وعدم تحرک است. به ديگر عبارت، عدم تناسب« سوخت» و « ساز» در بدن، همچنانکه فقدان تناسب در سوخت دستگاه ياخودرويي مانع «‌ساخت» دلخواه «و کنش گري» مثبت دستگاه مي‌شود. در بدن نيز، اين عدم هماهنگي مشکل‌ساز مي‌شود. «‌مشکلاتي» که گاه به اندازه زمان «شکلات»‌خوردن هم « شيرين‌کامي» را از ما دريغ مي‌کند، باخودمان راحت باشيم. روي آينه را هم برگردانيم تا از خودمان خجالت نکشيم. اما... اما آيا به راستي ما به فکر سلامت خود هستيم؟ هيچ کس به اندازه خود ما، با ما دشمني مي‌کند؟ وقتي سوخت با ساز همراه نباشد. « سوخت» نه « ساختن»که فقط و فقط « سوختن» را در پي دارد که از خاکستر آن هم جز افسوس برنخيزد،
و افسوس که ما نه« سلام»‌را « جدي» مي‌گيريم و نه «سلامت»‌را. نه به سلامت « روان» اهميت مي‌دهيم نه براي سالم ماندن «‌تن» همت مي‌کنيم. بنده خدايي، چندي پيش آمده بود و با قلم بر کاغذ،رقم‌هايي مي‌نوشت و بالا و پايين مي‌کرد و سرانجام به حرف آمد که ما چه مقدار بيمار داريم و چه تعداد بيماري و چه ميزان هزينه دارو و درمانمان مي‌شود و چه بيماري‌ها که هرگز جاي خود را به سلامت نمي‌دهند و مالک روح و تن مي‌شوند و از اين طريق به منابع انساني که مهمترين سرمايه‌هاي هر کشورهستند هجوم مي‌برد و بدين‌گونه به کشور اعلام جنگ مي‌کند.
او خطر اين دشمن را از هر دشمني بالاتر مي‌دانست. و راست مي‌گفت: هم. اين دشمن از هر دشمني خطرناکتر است، چه درون ماست و همه نقاط و پايگاههاي «‌راهبردي» ما را مي‌شناسد و هدف مي‌گيرد. بله اين دشمن، خود ما هستيم که با تغذيه ناسالم و عدم تحرک، فرصت پويايي را از خود دريغ مي‌کنيم.
حال آنکه درکنار اصلاح روش تغذيه مي‌بايست «‌به ورزش، تن خود به نيرو کنيم» و از اين راه بر نيروي کشور هم بيفزاييم. بارها از زبان اهل نظر شنيده‌ام که اگر ما بتوانيم ورزش را همگاني و حتي اجباري کنيم، خواهيم توانست بر خود غلبه کنيم و بر خود و نفس خود که امير شديم، اميري دنيا هم برايمان ممکن خواهد شد. آنها معتقد بودند اگر با فرهنگ‌سازي دراين زمينه، چشم‌هارا بازکنيم و با تدبير و برنامه‌ريزي، فرصت‌هايي هرچند اندک را ولو در زمان کار براي ورزش درنظر بگيريم و به جد از هم بخواهيم در ورزش همراه هم باشيم، بسياري از بيماري‌ها خواهند گريخت و پيامد مثبت ديگران نيز، همگرايي بيشتر، مهرباني افزونتر، ظرفيت توسعه يافته‌تر براي پيشرفت و سلامت نهادينه‌تر و صدها سوغات خوب ديگر خواهد بود و اين در جاي خود يکي از زيباترين جلوه‌هاي امر به معروف خواهد بود. ومگرنه اينکه فرموده‌اند « عقل سالم دربدن سالم است» و مگر نه اينکه صداي بيداربخش امام علي (ع) در دعاي کميل براي هميشه در باور وروح و روان و جان ما طنين‌انداز است که «‌قوعلي خدمتک جوارحي» پس چه معروفي بالاتراز همخواني به سالم‌سازي تن براي پايتختي عقل و به فعليت رسيدن معرفت و قوي‌سازي آحاد جامعه براي خدمت به خدا و خلق خدا؟
بياييم وهفته سلامت را «‌بهانه‌اي» کنيم براي دست يافتن به سلامت و « بهاي» آن را هم بپردازيم و باورداشته باشيم با «‌غني‌سازي روحي»، معنوي و جسماني خود مي‌توانيم به عزت و اقتدار و افتخار هم در حوزه فردي، هم اجتماعي و هم بين‌المللي دست يابيم.
مردم بيمار، جامعه بيمار مي‌سازند و جامعه بيمار و کشور بيمار هرگز درحساب نمي‌آيد. اين را جدي بگيريم که براي کارهاي بزرگ فردا، به مردان و زنان توانمند و بزرگ امروز نياز داريم.

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

يک روز سخت

  * درکنار اتوبوسراني و تاکسيراني، مسئولان همت کنند و يک سازماني به نام قايقراني هم در مشهد تشکيل بدهند، اين را سال قبل هم پيشنهاد داده بوديم،
* ديروز فاتحه‌خواني داشتيم در خيابانها، وقتي براي طي 2 کيلومتر در خيابان بايد 25 دقيقه زجربکشي، براي مديريت شهري چه مي‌شود گفت و چه مي‌شود کرد؟
* ديروز، مشهد قفل بود، ديروز صبح، مشهد، قفل بود نمي‌دانم کليدش را چه کسي برداشته بود و به کجا انداخته بود، اما...
* بگذريم، مي‌خواهم مطلب را شروع کنم، و اين هر سه ، هر کدام يک نوع شروع است، شما هر کدام را مي‌پسنديد با همان شروع بخوانيد، فرقي نمي‌کند.
مهم وضع و روز، شهر بود که همه، باچشم‌هايمان خوانديم. هر کس آمد بيرون خواند و خيلي چيزهاي ديگر را هم فهميد،
البته، من شنيدم، باران پارسال که شهرک امام و مناطق اطراف را به درياچه تبديل کرده بود، اين تجربه را به دست داد که امسال از ساعات اوليه بامداد ديروز، شهرداري به فکر تدبير برآيد و کاري بکند. اميدوارم چنين شده باشد و کار به سامان رسيده باشد، اما...
اماخيابانها، واويلا بود. روز قيامت رانديده‌ام اما مي‌گويند آن روز همه به هم مي‌رسند، ديروز در خيابانها هم، همه به هم رسيدند تا مشخص شود وقتي ساعت‌ها جلوکشيده نمي‌شود و کارمند و کارگر و کاسب همزمان به خيابان مي‌آيند و همه به هم مي‌رسند چيزي شبيه به قيامت را ديد. بنده خدايي مي‌گفت من فاصله چهارراه بلوار ارشاد در خيابان خيام تا خيابان ملک‌آباد را در 25 دقيقه طي کردم.

ديگري هم که خانه‌اش در «آزادشهر» بود، براي رسيدن به همين«‌سه راه خيام» در بلوار «‌ملک‌آباد»، «‌يک ساعت و 20 » دقيقه در راه مانده بود. او مي‌گفت «‌آزادشهر» قفل بود، به « وکيل‌آباد» آمدم، آنجا هم چند قفله بود، از پل «‌هاشميه»‌به آنسو رفتم، تا چشم کار مي‌کرد خودرو بود که پشت سر هم صف کشيده بود. در «‌هاشميه» به اجبار از کوچه‌ها گذشتم و خودم را به «‌آزادگان» و « پيروزي» رساندم تا از «‌ميدان تلويزيون» انتخاب مسير کنم اما... وقتي رسيدم يک ساعت و 20 دقيقه گذشته بود. مسيري که درروزهاي معمولي به 10 دقيقه هم نمي‌رسد،
از اين دست حرف‌ها زياد بود ديروز، حق هم داشتند، هرچه بگويند.

* راستي طرح «مشهد، شهر ملي» در چه مرحله‌اي است؟ آيا نمي‌شود آن را به عنوان يک مطالبه جدي از آقاي «‌رئيس جمهور» در سفر به خراسان رضوي خواست؟ آيا عدالت اقتضا نمي‌کند به اندازه مسافرپذيري مشهد بدان اهميت داده شود؟ بگذريم از جايگاه معنوي آن که به فرموده امام عظيم‌الشان انقلاب، مشهد مرکز ايران است،
* درباره وضع مشهد مخصوصا" در روزهاي باراني، حرف فراوان است، اما»
«‌درخانه اگر کس است
يک حرف بس است،»

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

به پيامبر(ص) ايمان بياوريم

   امسال از سوي راهبر فرزانه انقلاب به نام «سال پيامبر اعظم(ص) نام‌بردار شده است و من در فهم وجه تسميه آن به دنبال يافتن دريچه‌هاي تازه‌ام. باورم اين است که اين نام‌گذاري بايد ما را به بازفهمي مکتب پيامبر در ساحت‌هاي گوناگون و حوزه‌هاي متفاوت از فردي گرفته تا اجتماعي و تا ساخت حاکميت، بالغ گرداند.
آنگونه که با معرفت به پيامبر ايمان آوريم و ايمان شناسنامه‌اي را به شناسه‌هايي براي ايمان بدل کنيم. به فهم من ايمان آوردن بايد هر روز به شکل باز توليد شود که همه روزها را دراوج ايمان به پيامبر قرار دهد و ما را از «نومن ببعض و نکفر ببعض» وارهاند و در همه مراحل زندگي «محمدي» گرداند. من بر اين باورم که همراهي در صلح اگر دشوارتر از هم‌رکابي در جنگ نباشد از آن کمتر هم نيست. چه درزمان جنگ شايد بتوان براحساس، تعصب و...در کنار عقلانيت تکيه کرد، اما مردان مجاهد و به عزم جهاد برخاسته را بر جاي نشاندن به «اقناع کافي»‌و «تدبير وافي» نياز دارد و در اين رهگذار تکليف عافيت‌طلبان جداگانه است که ارزش بازخواني ندارد، اما در حديبيه،مجاهدان را به صلح خواندن راحت نيست، چنانکه امام حسن، پس از صلح با معاويه از سوي نزديکترين يارانش هم «مضل‌المومنين» خوانده مي‌شود، اما آنانکه با امام حسين (ع) پيمان جهاد بستند جز «لبخند رضامندي»‌بر لب نياوردند. به ديگر عبارت مهم چرايي جنگ از چرايي صلح راحت تر است. جاي دوري نرويم، خودماهم هر دو را تجربه کرده‌ايم و هنوز ناله طاقت‌سوز رزمندگان هنگام پذيرش قطعنامه را در گوش داريم. صداي گريه همانهايي که داوطلبانه حاضر بودند روي مين بروند اما صلح را به سختي پذيرفتيم آنهم با حضور و اظهارنظر صريح امام خميني که حجت ما براي حضور در جبهه‌ها بود،
بله، در سال پيامبر اعظم(ص) بايد مومنانه بياموزيم که در فراز و فرود در جنگ و صلح، در دشواري و راحتي در هر شرايطي برايمان به رسول‌الله استوار باشيم و هر روز اين ايمان را تازه کنيم و در قالب امروزين آن نيز باز توليد نماييم و در هر شرايطي سربازي فهيم براي کشور خود باشيم و در هر جايگاهي نيز که هستيم طبق آموزه‌هاي حضرت پيامبر انجام وظيفه نماييم و در متن جامعه مهندسي شده از سوي پيامبر باشيم با نقش تعريف شده براي ياران رسول‌الله و بپذيريم اگر خود ما با دريافت نقش خود، يکان به يکان مومن شويم به چشم خواهيم ديد تا جامعه مدني نبوي هيچ فاصله‌اي نيست...

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

در فصل آغازين امامت حضرت مهدی                                                       حال و هواي جمکراني‌ام آرزوست  
«جمکران»، جام جهان‌نماي جمال شماست مولا و من اگرچه در فاصله‌اي دور از آن مکانم اما با همه ايمانم مي‌کوشم در قبله‌ترين گوشه مسجد قلبم، جمکراني بسازم که جام جهان‌نماي شما باشد. نه تنها معتقدم اين مي‌شود که باور دارم بايد اين بشود. اصلا" شما آمده‌ايد تا ما بتوانيم در قلبمان، حتي خدا را به چشم ببينيم. شما آمده‌ايد تا «آمدن» را ياد بگيريم و از «بودن» پا فراتر گذاريم و «نوشوندگي» ايمان خويش را شاهد باشيم. اصلا" حيف نيست وقتي در و ديوارها و کوچه‌ها و حتي بيابانها شما را فرياد مي‌کنند، دل، اين «سراچه عشق»، به بانگ «الغوث»، لب نگشايد و «ادرکني» نخواهد و «الساعه» نگويد؟
من به جمکران نرفته‌ام اما خوب مي‌دانم عاشقان شما از هر سو به اين قطعه ناب زمين مي‌دوند و «بي‌قرار» هم مي‌روند تا ايمان به شما، آنها را به«قرار»‌آورد.
مي‌دانم که از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب ايران عزيز، اگر نه جسم‌ها، لااقل دل‌ها، هميشه راهي«جمکران» مي‌شوند تا ايمان و انتظار خويش را نو کنند.
مي‌دانم، جمکران، بهانه‌اي است براي ياران امام جماران تا در عصر انتظار مشق ظهور کنند براي حضور در آستان شما. بهاي اين بهانه نيز مشق عشق است.
مي‌دانم از امروز که«سکه امامت» به نام شما زده مي‌شود، کار «عشق و عاشقي» همه سکه مي‌شود. کار «دل‌دادگي» هم چنانکه کار«معرفت» و علم و دانش و «عقلانيت».
که هر کس به همان اندازه‌اي که«منتظر» است از «عقلانيت» هم برخوردار است و به همان اندازه‌اي که از«عقلانيت» سهم مي‌برد در سپاه شما صاحب جايگاه است.
* مي‌دانم، جمکران اين روزها، حال و روز ديگري دارد. ما را هم حال و هوايي جمکراني آرزوست،

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شرح يک حس قشنگ

حال و هواي خوشي داشت جوان. مي‌گفت وقتي مي‌خواستيم از خراسان جنوبي به سمت جمکران حرکت کنيم، شور و حالي داشتيم با چند جوان همرکاب، نيت‌هايي مي‌کرديم و مي‌خواستيم نتيجه‌اش را به چشم ببينيم.
اول گفتيم، غربت مولا برايمان ترجمه شود و ديديم به رغم دعوت‌ها و اعلام‌ها، در آخرين دعاي ندبه‌اي که خوانديم تعداد افراد حاضر چندان با عدد انگشتان دست‌ها تفاوتي نداشت،... بعد راهمان را از دل کوير انتخاب کرديم که بسياري از نامهرباني‌اش مي‌گويند و ما آن روز باز مهرباني کوير را شاهد بوديم. گفتيم آيا ابري مي‌آيد که هم سايه سرمان باشد وهم بر زمين عطش‌زده ببارد تا فرصت لختي آسودن باشد؟
زماني نگذشته بود که ابر آمد، باران آمد و کوير مهربانتر از پيش شد، آنقدر که توانستيم در آغوشش بخوابيم، بله ميان روز هم مي‌شود در کوير خوابيد اگر دل بيدار باشد، جالب بود مساجد بين راه اکثرا" به نام آقا بود، ولي‌عصر، امام زمان، حضرت مهدي و... باز يک حس قشنگ که گويا آقا مهمانان آسيمه‌سر و آبله پاي خويش را مي‌پذيرد، جالب اينکه ما بدون اينکه به جايي خبر بدهيم حرکت کاروان دوچرخه‌سواري خود را، هر جا مي‌رفتيم، از قبل منتظر ما بودند و باز آن حس قشنگ. کارها خود به خود درست مي‌شد و مشکلات حل و گره‌ها باز و باز آن حس قشنگ» مي‌دانستيم کارها را چه کسي حل مي‌کند،...
نيت کرديم در«قم»، سرگردان شويم و باز اين نيت به عمل در آمد، هر جا رفتيم، کسي پذيرايمان نشد. نهادها به دليل عدم هماهنگي راهمان نمي‌دادند و مساجد يا پر بودند و يا... به هر دليلي«سرگرداني» و «سرگشتگي» که آرزويمان بود در قم همراه ما شد و باز آن حس قشنگ،
در جمکران، اما، همه سرگرداني‌ها به پايان آمد و بي‌قراري‌ها به قرار و بازگويي، کسي که نمي‌ديديمش اما حضورش از همه روشن‌تر بود، کارها را درست مي‌کرد و باز آن حس قشنگ. حس قشنگي که در باز آمدن از آن سفر نوراني، سوغات سفرمان شده است و لحظه به لحظه در جانمان زيباتر مي‌شود. حس اينکه يک نفر که خيلي مهربان است، هميشه مراقب ماست. مراقب کشور ماست...

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پليس در جاده


هميشه قلم به انتقاد روان کردن و تلاش‌ها ،کارها و نتيجه‌ها را نديدن نه منصفانه است و نه مومنانه» مومن منصف هم نيمه پر ليوان را مي‌بيند و شکر نعمت مي‌کند و هم نيمه خالي را و براي پرشدن آن تلاش مي‌نمايد. و از همين روست که بايد تلاش همه جانبه پليس و نيروي انتظامي و «پليس ياران بسيجي» را در ايام نوروز به ديده تحسين، نگريست و تکريمشان کرد. آناني که در راه انجام وظيفه، به ايثار مي‌رسند و با ترجيح دادن ديگران برخود کمال يک اخلاق انساني را به تماشا مي‌گذارند ....
حضور پليس در جاده‌ها چنان ملموس بود که احساس امنيت را با همه وجود مي‌شد احساس کرد. مخصوصا" که واحدهاي سيار اورژانس و امداد خودرو را هم در گوشه و کنار جاده به وفور مي‌توانستي ببيني و اين احساس امنيت، آرامش رواني توليد مي‌کرد و نتيجه اين توليد فرخنده چنانکه به «آمار» درآمد کاهش 27 درصدي تصادف در جاده‌هاي ايران بود، نسبت به مدت مشابه سال قبل که از قضا آن هم از سال‌هاي بيادماندني در ايام نوروز از حيث انجام وظايف انتظامي بود. اين هم در جاي خود قابل تقدير است.
از سوي ديگر، اعتماد به وجود آمده و حضور آگاهانه امنيت‌آفرينان، همکاري مردم را هم در پي داشت و رانندگان هم مي‌کوشيدند با احترام به قانون، قدردان مردان قانون باشند. نگارنده خود به عينه، شاهد اين واقعيت بود که نسبت به گذشته، افراد کمتري از خطوط سبقت ممنوع مي‌گذشتند و باز در همين حال مي‌ديديم که ديگر رانندگان با راه دادن به هم سعي مي‌کردند از وقوع تصادف حتي براي راننده‌اي که از نقاط سبقت ممنوع عبور مي‌کردند جلوگيري کنند.
در جاده‌هاي نزديک به مناطق مرزي هم حضور امنيت‌آفرينان مشهود بود و در کنارشان حضور ارزشمند نيروهاي بسيجي چون هميشه گره‌گشا بود و جا دارد ازآنها تشکر کنيم و آرزو که همه سال، امنيت مضاعف و احساس امنيت مضاعف‌تر شود. آخر در کشور ما برخلاف همه جاي دنيا، احساس ناامني به مراتب بيش از خود ناامني است و اين آسيب‌هاي فراواني دارد. ما بايد به سمتي برويم که «احساس امنيت» لااقل به اندازه خود امنيت بالا برود و اين هم شدني است و هم ثمره‌هاي شيريني دارد. کمي از اين حلاوت را در جاده‌ها چشيديم. اميد که، اين شيريني با تدبير و برنامه‌ريزي روزافزون باشد.

چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آينه تماشا پيرمرد و عصا

ا جمعيت روستا، روز به روز پيرتر مي‌شود و خشکسالي سال به سال جوانتر، حالا در روستا، قنات‌ها يکي پس از ديگري مي‌خشکند و درخت‌ها نيز يکان از پي يکان مي‌ميرند و از اين جمعيت پير چه ساخته است؟
آنها با عصا راه مي‌روند، اگر بتوانند عصا را از زمين بردارند،
* عکس از: جواد کرماني

چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کلمه گره زديم

 * يکم: ديروز، همه رفته بودند به دامان طبيعت تا به گره زدن سبزه، دست افشانند و درميان سبزه‌ها و گل‌ها، خود را براي آغاز سالي ديگر آماده کنند، ما، اما، ديروز کلمه گره زديم، خبر نوشتيم. مطلب تحرير کرديم واگر نشد به دامان طبيعت برويم، دست به دامن کلمات شديم تا طبيعت را به جان خويش دعوت کنيم. شايد، سبزي کلمات، مارانيز سبز کند.
* دوم: سال، نو شد، در وزش نسيم عطر شهادت و نبوت و ولايت وما در آغازي دوباره همگام با طبيعت با آل‌ا... بيعت کرديم و دراين رهگذار به شما خوبان ايران تهنيت همراه با تسليت عرض مي‌کنيم و باور داريم، سال تازه ايراني را ايرانيان، حسيني‌تر از هميشه، محمدي، حسني ورضوي به انجام خواهند رساند.
سوم: اهل قلم و خبرنگاران صفحه ايران نيز خواهند کوشيد در راستاي انجام وظيفه، همتي مومنانه داشته باشند و پرتلاش‌تر از گذشته براي اطلاع‌رساني صادقانه، طراحي مومنانه افکار، آگاهي بخشي شايسته ايراني، بکوشند و چنان از جاي‌جاي ايران عزيز، بنويسند که حاصل عزت ايران بشود.
* چهارم: ما سر گفتن و نوشتن داريم و قسم خورده‌ايم که « دستمال درد»، ببينديم به سري که درد نمي‌کند و باور داريم حديث نفس مولانا راکه»
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي‌دردي علاجش آتش است...
پس نه تنها از « درد سر» گريزان نخواهيم بود بلکه «سرمان»‌هم براي « دردسر،درد» مي‌کند، اين راهم بگويم که اصلا" اعتقاد ندارم به اينکه عيسي به دين خود و موسي به دين خود، بلکه با همه وجود معتقدم الدين عندالله‌الاسلام، پس هر کس رفتارش اين باشد، مورد « تکريم» و هر کس جز اين باشد مورد «‌نقد» و حتي «‌عتاب» ماخواهد بود.
ما با رفتارهاي « خلاف» عدالت و يا ارائه تعاريف « انحرافي» از آن، به قلم، ستيزي مومنانه خواهيم کرد. به مسئولان تعليم خواهيم کرد، مسئوليت با رياست متفاوت است و آنکه مسئول‌تر است، بايد پاسخگوتر هم باشد و فهم مخالف با «سيدالقوم، خادمهم» را هم نمي‌پذيريم و براي مسئولان، شان جز خدمتگزاري قائل نيستيم. و عزت آنان را هم به همين شان مي‌دانيم.
* پنجم: راهبرد ما، تقويت وحدت ملي، حرمت گذاشتن به اقوام و زبان ها و تکريم آحاد خواهد بود و خواهيم کوشيد. قلم زنان ايران بزرگ در خدمت ايرانيان بزرگ براي بسط بزرگي ايران باشيم.
* ششم: امسال نيز چون هميشه نيازمند همراهي، هدايت و حمايت شما خوبان هستيم براي بهتر شدن و اين را چشم به راه نظرهاي شمائيم پس ما را از فيض تماس خود محروم نسازيد.
* و حرف آخر» در آغاز راه هستيم و به همان عهد مومنانه استوار پس شما هم با ما باشيد.

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پياده مي‌آمد مرد با يک پا


ايستاده بودم به نماز تماشا، قدقامتش را هم به هزار زبان شنيدم اما نامکرر، اما تازه، اما شگفت، انگار سخن عشق بود که از هر زبان شنيدني است، نه، اصلا" عشق بود. «عشق» بود که مي‌آمد و الا آن «پير» که جاي يک «پاي قطع شده‌اش» را دو عصا پر مي‌کردند، چگونه مي‌توانست بيايد؟ يا آن پيرزن که راه خانه‌اش را تا نزديک‌ترين مسجد محل هم به زور مي‌پيمايد و چند بار مي‌نشيند، عشق بود که مي‌آمد و در بارش عشق بود که آنها به صحرا شده بودند ... و ... به صحرا شدند عشق باريده بود،
* مکان 35 کيلومتر مانده به مشهدالرضا، «باغچه»، «گلستان» شده بود و کاروان‌هاي پياده، با پاي عشق مي‌آمدند تا به حضور «سلطان عشق» برسند آنکه« آهوانه‌ترين نگاه‌ها» را، زيباتر اجابت مي‌کند،
«پير» بودند و «جوان»، «جوان» بودند و «پير» و حتي کودکاني که در آغوش مادر مي‌آمدند تا اولين «ياعلي» زندگي را در مشهدالرضا بگويند، در آستان مقدس حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)، و بايستند آنگونه که شايسته يک عاشق باشد،
* آنها مي‌آمدند به پاي عشق، اما عشق در آنجا، جلوه‌اي ديگر هم داشت» چشمه‌هايي که طلايه‌دار باران بودند، آناني که افتخار ميزباني از ميهمانان امام رضا را داشتند، و هم آنهايي که خودروهاي خود را به «حاشيه جاده» مي‌کشاندند تا به «متن تماشا» کشيده شوند، کم هم نبودند اينها که عشق را روايتي نو بودند و در ميانشان کودکاني که به اصرار ازوالدين خود مي‌خواستند، اجازه دهند تا آنها هم اين مسير را هم قدم و هم نفس با عشق، پياده بپيمايند، اما ...
* خدا قبول کند از همه، از همه آناني که هر کدام به نوعي، جلوه‌اي از عشق بودند ... (ص۶)

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پاسخ به يك پرسش عاشورايي

  (27/12/84)
اربعين، نگاه به مبدا است، مبدايي به نام عاشورا. مکتبي که براي همه و براي هميشه گفتني بسيار دارد، هرچند کم گفته باشيم ما و من مي‌خواهم سخني که چهل روز، مرا در گلو مانده است را در آستانه اربعين بازگويم سخني که با کلام يک واعظ آغاز شد او نيز به سوءال آغاز کرد سخنش را در اين‌باره که چرا امام حسين خطاب به يارانشان مي‌فرمودند من باوفاتر از شما سراغ ندارم؟ اما به وقت جواب مي‌گفت درمانده‌ام، سخنش که به پايان آمد، به گفتگو نشستيم در اين باره و من گفتم، عاشورا، کتاب زندگي است و فهم من شايد به اندازه يک کلمه از اين کتاب هم نباشد، اما اين را آموخته‌ام که فهمم را به محک نقد بگذارم و حرفم را به سکوت برگزار نکنم، آن زمان گفتم، به زعم من براي فهم چرايي اين فرمود و امام حسين(ع) بايد با تعمق به ماجراها نگريست، او گفته بود که چطور ياران امام حسين از ياران پيامبر در بدر و احد و...برترند و يا از ياران علي(ع) در صفين و جمل و نهروان؟ و من در مقام جواب گفتم ياران پيامبر و امام علي هرگز در معرض انتخاب شهادت به طور صد در صد نبودند و توجه دادم به اينکه «در بدر»‌اصلا به قصد«جنگ» بيرون نيامده بودند، اما جنگ هم که پيش آمد، اميد زنده ماندن اگر بيش از شهادت نبود لااقل همان اندازه بود و در ساير جنگ‌ها کفه زندگي بر مرگ مي‌چربيد، تازه اين در صورتي است که نخواهيم به «ناصران» ماورايي سپاه پيامبر در بدر، نگاه کنيم اما در کربلا، ياران امام حسين، آگاهانه و صد در صد شهادت را انتخاب کرده بودند و خوب مي‌دانستند در اين «معرکه» هرکس بماند، جان بدر نمي‌برد. اما آنها ايستادند تا هم «وفا» را معنايي«تام» و کمال باشند و هم «مفسر»‌اين حقيقت که «شهادت»، ثمره «انتخاب است و ديگر اينکه» رسم عرب نبود تن به تن بود، اما در کربلا، سپاه باطل اين رسم را که جوانمردانه مي‌نمود، شکست و ياران امام، در رزم تن به تن معمولا غالب بودند و مقاتل نيز به اوج شجاعت و دلاوري ياران امام شهادت داده‌اند و بسيار شنيده‌ايم که دشمن، اينان را در جنگي ناجوانمردانه بر زمين مي‌افکند در محاصر تيغ‌هاي آخته و نکته ديگري هم که گفتم اين بود که در کربلا، همه به«حقانيت حسين»‌ايمان داشتند و نشانه‌اش هم اينکه سپاه اوليه کوفه پشت سر امام نماز خواندند، اما کفار قريش پيامبر را قبول نداشتند، چنانکه در ماجراي صلح حديبيه، وقتي پيامبر فرمودند، محمد رسول‌الله نماينده کفار قريش گفت: اگر تو را پيامبر خدا مي‌دانستيم با تو نمي‌جنگيديم، آنها هم که با امام علي وارد جنگ شدند، اعتقادي به حقانيت امام نداشتند و حتي همانها که فزونخواهي به پيمان‌شکني‌شان کشاند، در جمل ديگر حاضر نبودند پشت سر امام علي نماز بخوانند، تکليف قاسطين شام و مارقين نهروان هم که روشن است، اما کوفيان امام را به حقانيت مي‌شناختند و تيغ بر روي ايشان مي‌کشيدند و باز اين مقوله، ماجراي کربلا را «منحصر به فرد» مي‌کند. درس ديگر کربلا «وفاي به عهد»‌است که امام حسين به زيبايي، به عهد خود با خداوند وفا مي‌کند و خداوند هم نيز، و نتيجه اين عهد دوسويه، پيروزي صد در صد امام حسين(ع) بود و اصلا مگر خداوند شکست مي‌خورد که حجت بالغه او شکست بخورد؟ خداوند غالب است، حجت او هم غالب و نشان اين غلبه استيلاي نورحسين بر تاريکي و ظلمت يزيد است و نشان ديگرش اينکه هيچ حادثه‌اي، در عالم مثل عاشورا، «تراز عشق» و عبوديت نيست و هيچ ماجرايي اينگونه انسان را متحول نمي‌کند و در لحظه، لحظه زندگي انسان جريان نمي‌يابد. حقيقت است که حسين، ثارالله است و رگ‌هاي عبوديت را تا هميشه، در تک و تا نگه مي‌دارد. آري، حسين چنين شاني را دارد و گريه بر او، نه «گفتن»‌به «شيطان »است و از همين رو است که عزيز است و عزت‌آفرين. تدٌبر در زندگي و شهادت امام انسان را از شيطان جدا مي‌کند که شيطان هيچگاه با عشق حسين و با فهم حسين در يک دل جمع نمي‌شود. هنر حسين نيز راندن شيطان از قلب‌ها و پاک کردن دل‌ها است تا خداوند در آن بنشيند. (ص۱۲)

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فهم حسيني درنوروز ايراني

   (28/12/84)
سبز مي‌نويسم واژه‌هايم را، سرخ مي‌شوند، اما کلمات، مي‌خواهم از رويش گل‌هايي بنويسم که زمين را سبز مي‌کند، اما گويا کسي در من است که واژه‌هايم رابه ستايش گل‌هايي وا مي‌دارد که زمين را تن‌پوشي سرخ مي‌پوشانند. سرنوشتن از بهار دارم اما در سرم، از راز بهار، شعر، سرود مي‌شود. دست مي‌کنم ومشتي خاک بر مي‌دارم، مي‌خواهم بوي خاک باران خورده به قرارم آورد. اما... خاک را که بر مي‌دارم، بو که مي‌کشم، بي‌قرارتر مي‌شوم. اين خاک اين خاطره خطير آفرينش، بي‌تابم مي‌کند. چشم از زمين بر مي‌گيرم و به قلب زمان مي‌نگرم، قبله عشق را نشانم مي‌دهد و چله‌نشيناني که اربعين عشق را به روايت نشسته‌اند، جانم از اين روايت محدث مي‌شود و من به « حديث» نوروز « لب مي‌گشايم که بااربعين گره خورده است و در دل سفره‌اي مي‌گسترانم که « سين اولش»، سرخ است به رنگ شهادت و « سين» دومش، سيماي حسين است، عليه‌السلام که جان جهان مي‌شود و « جمال جميل» حق را به ياد مي‌آورد. به « سومين سين»، لب معطر مي‌کنم و «‌سلام علي آل‌طه و سين» مي‌خوانم. «‌سين چهارم»، سوره کهف است و « ام حسبت ان اصحاب‌الکهف والرقيم کانو من آياتنا عجبا» اين آيه‌اي است که مي‌گويند سربريده امام‌حسين (ع) بر نيزه مي‌خواند، به دنبال «‌پنجمين سين» مي‌گردم کسي درمن به تلاوت، لب معطر مي‌کند» ...سرني درکربلا مي‌ماند اگر زينب نبود کربلا در کربلا مي‌ماند اگر زينب نبود... غمي جانم رالبريز مي‌کند، اما فرح دوباره باز مي‌گردد، با « سين ششم» و اين وعده عاشقانه که» ... سکه به نام محمد است... هرچند بوزينه‌ها، روزي چند از منبر او بالا بروند، عيدانه «‌هفتمين سين» را به سلامي دوباره زينت مي‌دهم به آقايي که سال و ماه بر مدارا و مي‌چرخد و شواهد مي‌گويد آن روز نو، آن نوروز، چقدر نزديک است. آنقدر که مي شود صداي پايش را شنيد، آنقدر که مي‌شود تمام قدايستاد و به او سلام گفت و پا به راه شد... امسال، سبز و سرخ، يک معنادارند، نوروز امسال، يک «‌روزنو» است که با اربعين توامان شده است، تا از عاشورا بگويد و مردمي که با نقش‌آفريني در عاشورا، امروز مي‌خواهند سنت‌هاي حسيني را در زندگي خود به سيره عملي خويش تبديل کنند. مهرباني را، طراوتي دوباره ببخشند و ديده‌ها را در ديد و بازديدها به چهره هم روشن دارند و دل‌ها را نيز هم. نو بپوشند و به نو ديدن و نو گفتن زيبايي‌ها، کدورت‌ها و کهنه‌کينه‌ها را بشويند. جوانترها، آينه شفاف خود را در زاويه‌اي قرار دهند که از خشت‌هاي پير، تدبير به تماشا گذاشته مي‌شود و... در اين روزها، چنان کنند که «‌عيد» نام روزهاشان باشد. «علي‌گونه» بشوند در دستگيري از بر زمين‌ماندگان، «‌حسيني» بشوند به حق گفتن، «‌حسن» بشوند به صبوري و استواري بر حق و « رضا» بشوند به علم‌انديشي و بردباري وبازکردن مشت‌هاي پرفريب ماموني و... «‌محمدي» بشوند در عمل به همه حق‌ها و حقيقت‌ها و... قرآني بشوند در يک کلام. براي اثبات خوبي‌هاي نوروز، دنبال دليل نگرديم. زيبايي خوبي يا خوبي زيبايي‌ها که نياز به «‌مدرک» ندارد. درک‌مان رااز زيبايي‌ها و خوبي‌ها بالا ببريم اين خيلي بهتر است. (ص۲) 

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت