| هر مشهدي خويشاوند امام رضا ! |
| روزهاي آينده، مشهد ميزبان عاشقان امام رضا است. عاشقاني كه جان شسته و به شوق جانان، از راه دور و نزديك به هواي بوي سيب مي آيند و هوس تنفس در هواي حرم بي تابشان مي كند. آنها عاشقانه مي آيند، ما، اما، ما مشهدي ها، اما چه مي كنيم با رستاخيز مردمي كه پس از شنيدن چاوش به مشهد مي آيند. رفتار ما چگونه است با آنان و گفتار ما چگونه.آيا زيستن در حريم حرم، ما را به مقام والاي محرميت رسانده است ؟ آيا دستي به مهر براي پذيرايي از ميهمانان امام رضا وضو داده ايم؟ آيا واژه و نگاه ما، قلمي مي شود كه بر لوح ياد آنان خطي به مهر بنويسد و خاطره اي خوش براي آنها رقم بزند؟ فكر مي كنم كه ما مجاوران بايد نگاهمان به حرم باشد و به زندگي آقامان نگاه كنيم و با تعريف رفتار خود بر اساس رفتار مدل آن حضرت، ما نيز چنان كنيم كه هر شيعه اي چنين مي كند. پس مهربان باشيم با زائران، چنان كه مهرباني امام رضا ، آهوي رميده را به دامان امام مي آورد. مهربان باشيم و كريم. كريم باشيم و رحيم،رحيم باشيم و عليم و... چنان رفتار خويش را خدايي كنيم كه نشانگر معماري اجتماعي رضوي باشيم. من معتقدم، هر مشهدي، به خصوص در روزهاي آينده كه سيل عاشقان مي آيند، بايد خود را خويشاوند امام رضا احساس كند و از طرف ايشان از زائران و ميهمانان پذيرايي كند. اين احساس هم با ايمان و عمل به وجود مي آيد و نتيجه هاي گرانبهايي هم دارد، چه آن كه از طرف امام با زائران وارد تعامل مي شود، ديگر از هر چه زشتي است بايد تهي شود و از هر چه زيبايي است، سرشار و از آن سو، زائر هم در تعامل باحرم و امام حرم و حريم و مجاوران بايد به بعثت سفيري مشهد الرضا برانگيخته شود و هر جا برود از خوبي هاي مشهد بگويد. اين نيازمند طراحي زيباي آن سوي ماجراست، يعني كنش و واكنش و مرام و روش ما بايد آنها را ياد امام رضا بيندازد و هر كس پا به مشهد مي گذارد، احساس كند پا به حرم گذاشته است و وارد شهر قانون، شهر اخلاق شهر معرفت، شهر مهرباني و شهر خوبي ها شده است و اين باز مي طلبد كه ما رفتار خويش را اخلاقمند و گفتار خويش را اخلاقي و كردار خود را متخلق به اخلاق امام رضا كنيم. اين زيبنده مشهد خواهد بود كه وقتي كسي مي آيد اجراي قانون از طرف ما را به چشم ببيند، ترافيك در خيابان ها روان باشد. مردم حق تقدم را رعايت كنند و از حق خويش بگذرند. كسبه محل، سود قانوني و شرعي را رعايت كنند و ناوگان حمل و نقل عمومي و ساير خدمات، به سامان باشد. بخش هاي درماني به مهر درمانگري كنند و مسئولان براي خدمت به زائران، سر از پاي نشناسند. مشهد بايد شهري پويا و زيبا باشد، با تلاشگري همه ما و شهر زندگي باشد با مشاركت همه آحاد آن در سازندگي در ساحت ها و عرصه هاي گوناگون و ديار آفتاب باشد براي تشنگان آب و جويندگان جواب، شهر بهشت باشد براي آنها كه خسته از روزگار آدم و آهن مي آيند تا سال كهنه و نو را، در مشهد به هم گره زنند و جان به كرشمه مقلب القلوب و الابصار در حرم نو كنند. و در تغزل يا مدبر اليل و النهار، شب و روز خود را تدبير كنند و در هم سرايي با محول الحول و الاحوال، حال و هوا تازه كنند و دست به دعا بردارند به درگاه محول و تغيير حال به حسن حال را بخواهند.مشهد بايد سرشار از زيبايي ها باشد. زيبا و امن و امان. (ص-۶) |
|
چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| شهر قانون |
| شهر قانون، شهر فرهنگ، شهر زندگي، شهر سرزندگي، شهر رفاقت. شهر امن، شهر آرامش، شهر لبخند، شهر ... راستي شهر ما كجاست؟و ما چگونه شهرونداني هستيم؟ فكر مي كنم براي دريافت پاسخ، بايد تا امشب صبر كنيم. آن وقت بدون اين كه كسي چيزي بگويد در خواهيم يافت، شهر ما كدام شهر است و ما خود چگونه شهرونداني هستيم، اهل قانون و فرهنگ و آرامش و رفاقت يا ... خيلي دلم مي خواهد امشب، آنچه در كوچه هاي شهر من، شهر تو و شهر ما روي مي دهد، نقش فرهنگ و تمدن بر پهنه زمان باشد. و ما نقاشاني كه به زيبايي، شب را به صبح روشن پيوند مي دهيم. ما مي دانيم سنت هاي ملي، با رعايت باورهاي مذهبي قشنگ تر مي شود و ما همه در كنار هم، زيبايي را نقش مي كنيم ، نقشي كه با آيين هاي مذهبي و آداب ايراني شكل مي گيرد و به رفتار ما هم شكل مي دهد و مشكلات را هم حل مي كند. تاريخ اين ملك گواه هست كه هرگاه آيين هاي مذهبي و آداب ايراني خويشاوند شده اند، نتيجه، رسم توفيق در لوح هر دو بوده است. سنت اسلام هم پذيرش آداب درست ملل و پرهيزدادن مردم از باورهاي نادرست است. و اينك در شب چهارشنبه آخر سال، امشب، ما در برابر يك «آزمون» قرار مي گيريم. منتهي آزموني كه ديگر فرصت «خطا» ندارد و الا، آمار خطاكاران بالا مي رود و اين خطا كار رفتارش پرهزينه مي شود به اندازه رد شدن در امتحان! پس فرصت خطا نداريم بلكه بايد خط حق را بخوانيم چه هيچ فردي جز از راه حق به حقيقت نمي رسد و آن كه راه باطل در پيش مي گيرد بايد بداند، انتهاي راه هم باطل خواهد بود و مسير انحرافي كسي را به مكه نمي رساند. و حالا، همين امشب ما اگر مي خواهيم شادي كنيم. اگر مي خواهيم فرهنگ برتر ايراني را فرا ديد بگذاريم. اگر خواهان آرامش و فضاي بهداشتي براي همه و محيط زيست امن عمومي هستيم، بايد رفتار خود را كنترل كنيم و فرمان كردار و گفتار خود را هم به دست عقل بسپاريم و از امشب، «فرصت» بسازيم براي همدلي، براي ارتقاي سطح همبستگي ملي، براي ترويج روحيه ايراني و تعميق احساس ملي. در اين راه هم همه مسئول هستيم و مسئولانه بايد رفتار كنيم و رفتار تند جوان ترها را هم بايد كنترل كنيم و اجازه ندهيم اين شب كه فرصتي مي تواند باشد براي نقش خاطره ها به شب خطر بدل شود و در اذهان ديگران شوم جلوه كند. به عبارت روشن تر پرتاب نارنجك هاي صوتي، انفجار ترقه ها و ... كه باعث برهم خوردن آرامش شهروندان و عذاب بيماران مي شود و حق ديگران را ناديده مي گيرد، رفتارهايي هستند كه ما بايد با حضور فرهنگي، تعامل گر وسازنده خود از آنهاجلوگيري كنيم. به ياد بياوريم همه در برابر هم مسئوليم و بايد به حقوق هم احترام بگذاريم. و باز بدانيم جامعه اي كه مردم آن به حقوق هم احترام نگذارند، روزهاي تلخي پيش رو خواهد داشت. پس امشب مراقب باشيم تا پا روي حق كسي نگذاريم. نكته ديگري هم كه بايد به ياد آورد اين است كه امشب را مراقب كودكان خويش و نوجوانانتان باشيد. مباد كه ناپرهيزگاري افرادي نادان باعث بروز فاجعه اي شود كه هرگز و به هيچ شكلي جبران نشود. از خبرهاي سال هاي پيش عبرت بگيريم و مراقب باشيم كه دست غفلت در كار است تا امشب را براي ما به شبي بد تبديل كند. شبي پر از دلهره و تشويش حال آن كه شب قانون و شب آرامش و زيستن در شهري امن و آرام، حق ماست. پس مراقب فضاي شهر باشيم. (ص-۶) |
|
سهشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| فقط نيم درصد بازگردانده شد |
| فقط ٠٥١ فقره از ٠٣ هزار اثر باستاني قاچاق شده از جيرفت، به كشور بازگردانده شده است. اين خبر را دكتر يوسف مجيدزاده، سرپرست هيئت باستان شناسي در جيرفت در گفتگو با مهر بيان كرد با اين تاكيد كه براي بازگرداندن همين نيم درصد آثار هم چه تلاش ها كه نكرده اند و چه دادگاه ها كه نرفته اند و چه دادگاه هايي كه با ما همراهي نكرده اند و چه ها كه شده و چه ها كه نشده است. اما حاصل همه كوشيدن ها و كوليدن ها همين ٠٥١ اثر شده از ٠٣ هزار اثري كه به تاراج رفته است، اما ... قصه همين است و بر اين منوال جز بازآوردن نيم درصدمان توان نيست اما آيا نمي شد، قبل از آن كه سهراب آثار باستاني بميرد با نوشداروي مراقبت و حراست از ميراث كشور و تاريخ اين ملك به ياري اش مي شتافتيم؟ آيا نمي شد، چنان تعلقات ملي را روزافزون مي كرديم كه حتي در مخيله كسي نگنجد، كه دست به زير خاك برد و ميراث ايران را برآورد و به بيگانه بفروشد؟آن قصه گذشت و متاسفانه تلخ هم تمام شد و هنوز هم از تماشاي زخم هايي كه بر دل زمين جيرفت زدند روزگار آدمي تلخ مي شود. انگار در آن حفره هاي گور مانند، اول تعلق ملي خود را دفن كردند و عشق به ميراث كهن و معرفت به هويت خود را، بعد آثار باستاني را برداشتند و تاختند و تاراج كردند و بردند. غافل از اين كه از آنچه كه مي برند علاوه بر هويت ،حيثيت خود آنها و نسل گذشته و آينده آنها هم هست كه اكنون آن را به بيگانه مي دهند به ثمن بخس كه هر قيمتي هم در برابرش بدهند ثمن بخس است. آن قصه گذشت اما امروز، آيا براي محكم شدن آن تعلق خاطر كوشيده ايم؟ آيا براي فرهنگ سازي در حفاظت از ميراث باستاني كاري كرده ايم و بستري ساز كرده ايم تا صداي خوش حفاظت از تاريخ كشور آواز شود؟ حداقل آيا مسئله حفاظت از آثار را آن گونه كه بايد تدبير كرده ايم كه باز فردا روز، قطعه اي ديگر از ايران، جيرفت نشود، آثار به تاراج نرود و باز ما به هزار تلاش در بازگرداندن ٥/٩٩ درصد آن ناموفق باشيم؟ آيا هوشياري مضاعف كرده ايم براي امروز، براي فردا؟ آيا چشم باز نگه مي داريم در كشوري كه از شهر سوخته تا جيرفت، تا همدان، تا كرمانشاه، تا قزوين، تا همه جايش ميراث نهان در دل دارد. ميراثي كه چون گنجي تمام نشدني، سرمايه ملي هم هست. آثار زير خاكي و رو خاكي كه در كنار ظرفيت گردشگري مي تواند سه برابر درآمد نفت، درآمد توليد كند اگر برنامه اي نوشته شود و به عمل درآيد. آيا هوشيار شده ايم؟ آيا هوشيار خواهيم ماند؟ (ص-۶) |
|
دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سوگواري ايران در اربعين سيد شهيدان |
شاهد: ديروز، حتي شكوفه هايي كه بر درختان رسته بودند تا پيغام آور بازگشت بهار باشند هم سر به زير داشتند. شايد اگر گوشي براي شنيدن بودمان، ناله آنها را مي شنيديم. ناله آنها به گاه سوگواري بر آل ا... و مرداني كه چهل روز پيش در كربلا، حقيقت را معنا كردند. ديروز، در و ديوار، به شيون بودند براي آنهايي كه گوش جان براي شنيدن داشتند. ديروز، آب، باز مي گريست بر تشنگي فرات. ديروز ... " ديروز كوچه به كوچه شهرها و روستاهاي ايران، پر بود از فريادهاي ياحسين، و گويي ايران، يك چشم شد و بر حسين (ع) گريست. يك دست شد و بر سينه تبدار تاريخ فرود آمد، يك سينه شد و آه كشيد. يك شعله شد و به سماع آمد، يك سماع شد و بيداري آفريد. ديروز، روز بيداري بود و روز بيداران. روز بيداران و قيام آنها به عشق ... " گزارش خبرنگاران خراسان از استان هاي خوزستان، لرستان، فارس، اصفهان، مركزي، قم، همدان، آذربايجان شرقي و غربي، كرمانشاه، اردبيل، ايلام، يزد، كرمان، گيلان، مازندران، گلستان، سمنان، سيستان و بلوچستان و ... حاكي است، پرچم هاي سياه در اهتزاز، امتداد سوگواري مردم را گواهي مي دادند و درمجالس، گويندگان مذهبي، با بيان مولفه هاي زندگي حسيني، نسبت به هوشيارگري مردم اقدام مي كردند. خبرنگاران ما گزارش دادند، حضور گروه هاي مختلف مردمي و خصوصاً جوانان دراين مجالس چشمگير بود. از خرم آباد، شهركرد، بندرعباس، قشم و ... نيز، خبرنگاران ما نوشتند، اين استان ها و شهرها غرق ماتم بودند و دوستداران اهل بيت هم خود سيه پوش شده و هم كوچه و خيابان را سياه پوشانده بودند و با حضور در مجالس و محافل، ياد امام شهيدان را گرامي داشتند و به سخناني گوش دادند كه خطيبان مذهبي درباره واقعه كربلا و نقش كاروان اسرا در تبيين اهداف نهضت حسيني مي گفتند. علاوه بر اين مناطق مختلف ايران، شاهد دسته هاي عزاداري بودند كه در شهرهاي گوناگون، به سوگواري مي پرداختند در استان هاي زنجان و قزوين نيز، مجالس سوگواري و تعزيه خواني، در مساجد، تكايا و حسينيه ها برگزار شد و واعظان، به بيان نقش شهادت سيدالشهداء در بيدارگري اسلامي پرداختند. اين گزارش ها حاكي است، براساس آداب و سنن مناطق، پخش نذورات، اطعام مردم، ايستگاه هاي صلواتي، به راه انداختن نمادين كاروان اسرا، سوگواري هاي خاص مناطق، نماز ظهر و ... نيز برپا بود. در مشهد مقدس نيز، حرم مطهر امام رضا كانون عزاداري براي سالار شهيدان بود و مردم از آنجا كه آقا امام رضا(ع) را صاحب عزا مي دانستند سوگوارانه به تسليت مولا آمده بودند. در پيرامون اين محور سوگواري، مساجد، حسينيه ها و تكاياي مشهد هم مملو از سوگواراني بود كه براي بيعت دوباره با امام حسين (ع) و امام سجاد (ع) و حضرت زينب (س)، جان در زلال اشك مي شستند. دفاتر سرپرستي خراسان در استان هاي خراسان جنوبي و شمالي نيز گزارش دادند اين مناطق گويي عاشوراي دوباره را تجربه مي كردند و سوگواري ها در اوج بود. علاوه بر اين گزارشگران خراسان ازاقصي نقاط كشور هم نوشتند، علاوه بر مساجد و حسينيه ها و تكايا و امام زاده ها، مجالس روضه خواني خانگي هم شكوهي دوچندان داشت و هركس به وسع خود مي كوشيد تا ياد امام عشق را در جان ها تجلي دوباره دهد. لازم به ذكر است اين مراسم در دهه آخر صفر از اربعين تا شهادت امام رضا (ع) در آخرين روز صفر، همچنان ادامه دارد. (ص-۶) |
|
یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| گناباد | |||
|
|||
|
یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| شب خاطره يا شب خطر؟ |
| زرتشتي هاي نجيب يزد ، به حرمت محرم و باورهاي مردم مسلمان و هموطنان ايراني خويش ، جشن سده را برگزار نكردند. آنها به ايمان مردم ، احترام مي گذارند واكنون اربعين است . چهل روز پس از عاشورا و ما، مسلمانان ايراني كه به عشق ائمه و آل ا ... ، نام برداريم چه خواهيم كرد با برگزاري مراسم چهارشنبه سوري در دهه عزاداري آخر صفر، حدفاصل اربعين حسيني تا شهادت حضرت امام رضا . راستي چه خواهيم كرد؟چقدر حرمت نگه خواهيم داشت از اين روزها و شب ها چقدر حرمت هموطنان زرتشتي خويش را در احترام به محرم ، تكريم خواهيم كرد؟چقدر عاشقانه نگاه خواهيم كرد به اين روزها و شب ها و لحظه ها كه بوي عاشورا مي دهد و به نام پيامبر و امام حسن و امام حسين و امام رضا عليهمصلوات ا... راستي چه خواهيم كرد؟ بگذريم چهارشنبه به نفس خود حرمتي ندارد، اما اگر موجب آزار مردم و اذيت شهروندان و ايجاد خسارت به خود شخص و يا ديگران شود و... آن وقت ، يك مسئله عرفي كه مي تواند باعث حس همگرايي و نشاط اجتماعي شود، به جرمي قانوني و شرعي تبديل خواهد شدكه قابل پيگيري قضايي هم هست و مجرماني شكل خواهند گرفت كه باز به نفس خود مجرم نيستند و شايد آدم هاي خوبي هم باشند اما با ارتكاب چنين رفتاري مهر مجرميت بر پيشاني و پرونده شان مي خورد و قصه تلخ مي شود، و شبي كه مي تواند « شب خاطره » شود به «شب خطر» تبديل مي شود. خطر براي شهروندان و براي خود افراد.حال آن كه مي شود چهارشنبه آخر سال را چنان برگزار كرد كه مثل خود نوروز عزيز پر از يادگار هاي ماندگار شود . مي شود از نهاد قدرتمند خانواده استفاده كرد تا با حضور در كنار فرزندان خود فقط بسترساز شادي باشند و بدانند حضور آنها در كنار جوانانشان ، زمينه بسياري از ناهنجاري ها را به حداقل مي رساند اما نبود آنها و تجربه شان در كنار نسل نو ، مخاطرات نو را هم پيامد دارد اما باز هم بگذريم هيچ از خود پرسيده ايم چهارشنبه آخر سال چيست كه بسياري اگر بتوانند ، تقويمي مي نويسند كه چهارشنبه آخر سال رانداشته باشد و مثلا بشود سه شنبه +يك يا پنجشنبه -يك . آيا چهارشنبه آخر سال ، غير از چهارشنبه هاي ديگر است كه مي گويند روز نور است و شبش دعاي توسل مي خوانند ، پس چرا ، آخرين چهارشنبه بانگاه هاي گوناگون مواجه مي شود؟ من فكر مي كنم اگر ما به عنوان يك رسم و سنت عرفي آن را بپذيريم و از آن فرصتي براي همدلي فراهم كنيم و همراهي ها را چنان تعريف كنيم كه كسي به دنبال آزار و اذيت ديگران نباشد و لبخندهاشان را به هم هديه كنند و شادي هاشان را با هم قسمت كنند ، موضوع مي تواند مثبت هم باشد و پر از خاطرات خوش نيز هم . "هيچ روز و شبي بد نيست . اين خود ما هستيم كه خوب و بد روزها و شب ها را مي نويسيم. چنان كه از امام علي(ع) نقل شده است هر روزي كه در آن معصيت خداوند نشود عيد است و حالا هر روزي مي خواهد باشد. هر روزي هم كه خدا را معصيت كنيم عيد نيست باز هم هر روز كه مي خواهد باشد. چهارشنبه آخر سال هم مي شود عيد باشد و يك شب و روز بهشتي و يا پر از انواع گناه باشد و يك شب و روز جهنمي . آن هم به دست خودماست. " هيچ كس نمي تواند با شادي مخالف باشد ، با تفريح هم كسي مخالف نيست، ما ، اما ، بايد ياد بگيريم شادي و تفريح ما براي ديگران عذاب آور و پر مخاطره نباشد . ياد بگيريم باهم بخنديم و به هم نخنديم . يار هم باشيم و بال هم نه بار هم و وبال هم . به فكر بيماران باشيم . به اعتقادات هم احترام بگذاريم و حرمت ها را حفظ كنيم . اين خيلي بهتر است ! (ص-۶) |
|
یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مداحي ها، غبارآلود نشود! |
| نهضت حسيني، يك معيار تشخيص بود براي جدا كردن حق از باطل، شمشير كه پس از گفتن ها و حق گفتن ها و كلمه از پي كلمه فرستادن ها، در دست مولا به گردش درآمد هم با هر بار كه بالا مي رفت و فرود مي آمد، يك بار ديگر حق را از باطل آشكار مي كرد و صلح را و صلاح را نيز به واقع بينان و حق باوران نشان مي داد و شايد زيباترين جلوه اي هم كه در عاشورا برابر چشم بي بي زينب سلام ا... عليها قرار گرفت، همين بود. چه هيچ گاه حق چنين آشكار نشده و باطل نيز چنين عريان فرا ديد قرار نگرفته بود. و همين سرفصل هم راه حضرت سجاد و حضرت زينب و كاروان حسين را مشخص كرد تا همان گونه سخن بگويند كه مولا فرمود و در نبرد نيز به تماشا گذاشت؛ حقيقت اسلامي. بي غبار بي غبار و زينب(س) نيز در ركاب امام سجاد، مبلغ اسلام حسيني بود.حق هم همين است كه اسلام حسيني را از زبان اينان بشنويم. چه لب الالباب دين نزد اينان است و چرايي نهضت كربلا را هم بهتر از هر كس مي دانند و اوج زيبايي خدايي را هم بهتر از هر كس ديده اند و زبان هم به ابلاغ آن بليغ دارند چنان كه جدشان زبان به ابلاغ وحي و انجام رسالت بليغ داشت.و هم در اين حق گويي خلقي نبوي دارند و در ابلاغ آن، قصد آگاهي و اصلاح امور چنان كه امام حسين اصل نهضت را بر آن پايه بنا نهاده بود. آنچه كاروان امام بيان مي كردند نه صرف خبررساني بود و نه روايتگري تاريخي و نه چيز ديگر. آنچه بود، ادامه نهضت امام بود و همان گونه كه امام حسين مردم را به حق مي خواند و براي به راه آوردن آنها اهتمام مي ورزيد، امام سجاد هم چنين مي كرد و حتي راه توبه و رستگاري را به يزيد هم نشان مي داد چه او امام همه و حجت خداوند در زمين بود و بر كافر و مسلم، امام و همان طور كه بايد راه رابه مومن بنمايد، به كافر هم نشان مي دهد حالا اين كه او راه را در پيش گيرد و يا باز هم به راه شيطان برود بسته به ظرفيت اوست و الا امام راه را نشان مي دهد حتي به يزيد.نهضتي چون نهضت امام حسين، پيام رساناني چون امام سجاد و حضرت زينب مي خواهد و ما نيز در بازخواني آن ماجراي شگرف همواره بايد قرائت امام سجاد را در نظر داشته باشيم و عاشورا را درست از زاويه اي نگاه كنيم كه امام سجاد و حضرت زينب نشانمان مي دهند. چه اگر «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا» را به باوري مومنانه بپذيريم. « تل زينبيه» نيز جاودانه خواهد شد و قامت رشيد حضرت زينب بر فراز تل نيز هميشگي. پس درس هر روز از عاشورا را بايد از زبان بي بي زينب بشنويم. به ديگر عبارت همان گونه كه هر چيز در كربلا يا سرخ بود و يا حسيني نبود، در حوزه پيام رساني هم يا زينبي و سجادي است و الا حسيني نيست و الا حق نيست والا يزيدي است. كربلا را بايد از نگاه زينب و سجاد ديد و فهميد چه اينان ديده بان هاي صادق، آگاه، حق گو و عاشق كربلا هستند در پهنه تاريخ و زيبابين ترين انسان هايي كه از عاشورا گذشته اند، نه، عاشورا را با خود به همه جاي زمين و زمان برده اند. پس بايد امروز هم در كلاس زينب، عاشورا را بفهميم و اوج زيبايي را به چشم ببينيم آن گونه كه حضرت زينب ديد و در كاخ ظلم به فرياد گفت: «و ما ريت من ا... الا جميلا». و اين گفتن هم وظيفه گويندگان مذهبي است و هم وظيفه مداحان. يعني آنها بايد از زاويه نگاه زينب به عاشورا نگاه كنند و از زبان معصوم اين حقيقت را روايت كنند و الا كارشان حسيني نيست.و آنچه مي تواند پرونده يزيد را به بايگاني لعن تاريخ بسپارد آشنا شدن مردم با حقيقت عاشوراست لذا، يزيد در مسجد شام به امام سجاد ابتدا اجازه سخن گفتن نمي داد و هنگامي كه به اصرار مردم مجبور شد بگذارد امام سخن بگويد، ديد امام با كلمات عاشورايي مردم را به « صبح» مي برند و پرونده او را باز مي كنند تا پرونده « شام» بسته شود، به ابزار مقدس اذان براي كاري نامقدس متوسل شد و... امروز هم آنچه مداحان مي خوانند از اذان مقدس تر نيست اما اگر اين خواندن ها، غبار بر عاشورا بيفكند يزيدي است، بدون ترديد، مداحان بايد حقيقت خواني كنند و الا با خرافه پردازي حق نه آشكار كه نهان مي شود و اقدامي نه حسيني كه يزيدي است و حيف است كه نادانسته در سپاهي شمشير بزنيم كه ندانسته تيغ هامان بر پيكر امام حسين بنشيند. حال آن كه نيت ما تيغ زدن در كنار حسين عليه يزيد است. روشن عرض كنم از بسياري مداحي ها، جز غبار خرافه بر نمي خيزد و نتيجه كار جز خشنودي يزيد را در پي ندارد چه مولا امام حسين حق است و حق گويي مي خواهد و غبار زدايي و خواندن از عاشورا بر مدار و محور امام حسين. يادمان هست اين واقعه كربلا كه مي گويند براي اين كه صداي امام به گوش سپاه كوفه نرسد، عمر سعد دستور داد طبل ها را به صدا درآورند و هلهله كنند. امروز هم خواندن هاي غيرواقعي، پرداختن به چيزهايي كه جز پيرايه اي بر حقيقت نيست مثل همان هياهوهاست. حتي اگر در اين هياهو كسي اشكي هم بريزد.اميدواريم در دهه آخر صفر و اربعين امام حسين، شاهد مداحي هايي سجادگونه و زينب گونه باشيم كه صراط مستقيم حق را به همه ما نشان دهد. (ص-۲-تاریخ۱۷/۱۲/۸۵) |
|
شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| قصه ادامه دار بازنشسته ها |
| «بازنشسته ها، باز شاغل مي شوند» ، اين تيتر يك يادداشت بود كه پيرامون گفته هاي يك مقام مسئول دراستان خراسان شمالي به تحرير در آمد و به ياد آورده شد كه «باز شاغل شدن» بازنشسته ها از سر شكم سيري و تفنن و يا فزون خواهي نيست بلكه از سر نياز است. چاپ آن مطلب بازتاب هايي هم داشت ازجمله يك بازنشسته محترم كه مي گفت از سر صبح تا ساعت هاي پاياني شب با خودروي شخصي خود به مسافربري مشغول است او مي گفت: خدا را شكر مي كنم كه توان كار دارم و هنوز مي توانم چرخ زندگي خود را بچرخانم. او مي گفت: باور كنيد اگر با حقوق بازنشستگي تامين باشيم پا به خيابان نمي گذاريم چه رسد به اين كه در اين ترافيك سنگين، فشارهاي رواني را هم تحمل كنيم . اين گفته او مرا ياد صحبت هاي بازنشسته اي انداخت كه در فيلم تبليغاتي يكي از كانديداهاي رياست جمهوري با بغض ترك برداشته مي گفت: مي گويند خط فقر ٠٥٢ هزار تومان است پس چطور به ما ٠٠١ هزار تومان مي دهند؟ اين سوال او چه پاسخي دارد؟ راست مي گفت پيرمرد. حالا هم كه خط فقر را ٠٠٤ هزار تومان مي گويند. چند درصد از بازنشسته ها اين رقم حقوق مي گيرند؟ آيا فاصله حقوق دريافتي با خط فقر را نبايد به گونه اي ديگر جبران كنند؟ اين شهروند محترم كه از قضا با مباحث انتظامي، اجتماعي هم آشنا بود به نكته ظريفي اشاره مي كرد كه اين همه بر نقش تربيتي پدر و مادر ونهاد خانواده تاكيد مي شود، اما هيچ فكر كرده ايم وقتي پدر و مادر از پگاه صبح تا شب سركارند و چند نوبته هم كار مي كنند و وقتي به خانه مي آيند، توان سر پا ايستادن ندارند، چه كسي اين نقش تربيتي را ايفا خواهد كرد؟ و در ايفا شدن اين نقش بر سر فرزندان چه خواهد آمد؟ راست مي گفت مرد و انگشت روي نقطه حساس گذاشته بود نقطه اي كه متاسفانه به شكل سياه، كم شاهدش نيستيم. راستي هم وقتي فرصت صحبت كردن و همنشيني با فرزندان خود نداريم، چگونه انتظار داريم، گسست بين نسل ها به وجود نيايد؟ چگونه انتظار داريم نسل ها همديگر را بفهمند و حرف والدين و فرزندان براي هم حجت باشد؟ وقتي اينها «زمان» براي رفاقت ندارند چگونه مي توانند همديگر را بفهمند؟ يك نكته ديگر هم يك شهروند گفتكه آن هم تامل برانگيز بود، وقتي نوه هايم مي بينند من پس از ٠٣ سال خدمت صادقانه، الان با شصت و اندي سال مجبورم به قول شما «بازشاغل» شوم. مي گويند از راه خدمت صادقانه نمي شود به جايي رسيد. پس بايد به دنبال راه هاي ديگر بود. البته اين را صريحا نمي گويند اما از گوشه و كنايه اي كه مي زنند، از نوع نگاه شان و... ميشود اين را فهميد من هم نمي دانم چگونه اين ذهنيت را از ذهنشان پاك كنم. نمي دانم چگونه بگويم. بايد صادقانه كار كرد. اميدوارم كساني كه شرايط را براي ما اين گونه نوشته اند پاسخي براي اين مسائل داشته باشند! و... بازهم عرض مي كنم راست مي گفت مرد و دغدغه هايش هم به جا بود. ما بايد براي سئوال هايي كه با اين مسائل در ذهن ها ايجاد مي شود پاسخي روشن داشته باشيم. پاسخ هايي كه به روشني راه فردا هم بينجامد. پاسخ هايي كه خستگي را هم از تن و روح و جان بزدايد. (ص-۶) |
|
چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| اين غصه رابا من ببين |
ساكن شهر عاطفه اين غصه رابا من ببين اين «قصه» نيست ،« غصه» است آنچه مي بينيد . هرچند ماقصه وار آن را روايت كنيم .اين غصه است . هر چند قصه پندارندش آنها كه ديري است ، دستمال را از سرباز كرده اند تا دست وجدانشان را هم از سرباز كرده باشند.تا «دردسر» نداشته باشند،« سردرد» را با يك «استامينوفن» هم مي شود، درمان كرد حالا «كدئينش» رااضافه مي كنند! جاي دوري نمي رود! جاي دوري هم برود، چند برابرش را برمي گردانند. آخر اينها هنري دارند كه نگو ، اگر نانشان هم آجر شود، آجر را به قيمت بالاتر مي فروشند ! بگذريم.قصه اين غصه ، مي تواند پاياني «شيرين» را داشته باشد. اگر من و تو و ما و شما و ايشان ، «فرهاد» باشيم و تكبيرة الاحرامي بزنيم نماز عشق را و صلاة نوع دوستي وتيشه ياري را برداريم براي باز كردن راهي به سوي فردا، از دل « بيستون» فقر و نداري امروز! آري امروز گره گشايي از كار مردم . فرهاد وشي علي باور مي خواهد كه عاشقانه پا به راهي بگذارد كه مولاي جوانمردان عالم، علي (ع) نشانمان داده است.... بگذريم! بگذاريد ، برايتان بگويم. شما كهغريبه نيستيد .اين تصويرها ، فقط چند نما از زخم هايي است در پهلوي شهر.زخم هاي نمك سوز در دل شهر هم كه نيست و كم نيستند كساني كه خوشي شان به اندازه قيمت اسباب بازي بچه هاي بعضي هاست.به قيمت ساعت مچي شان، تازه با پول « پالتوي» بعضي از خانم هاي تهراني كه مي شود براي چند خانواده از اينها سرپناه ساخت .پالتوهايي با «قيمت ٨١ميليون تومان تمام» و تمام ! نه.تمام نه! آغاز و ما هنوز در ابتداي گفتنيم و منتظر جوانمردان و كرامت زناني كه يا علي را از عمق جان فرياد كنند و به ياري بشتابند.منتظر كساني كه انتظار مولا ر ا،امروز با عمل به روش و سيره معصومان، معنايي مومنانه مي بخشند... پس ياعلي! ؛خار مغيلان ؛اينجا «برخوردار» نيستند اما تا دلتان بخواهد، فقر ، «خار» پاشيده است ، سخت تر از خار مغيلان ، اما مطمئنم آنهايي كه عزم عشق و شوق كعبه دارند ، پاي به راه ياري خواهند شدو حافظانه خواهند خواند: در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور ؛ديوارها ؛... و دعا كنيم ، به حق خود برسند ، اين كودكان فقر. ... و دعا كنيم گير كند روزي ، روزي شان ،در گلوي مال مردم خوارها. ... و در اين مقال، من به درگفتم وليكن بشنوند نكته ها را موبه مو ديوارها ؛حج اينجاست ؛مكه اينجاست ، منا اينجاست . مرو اينجاست ، صفا اينجاست هركس مي خواهد ازخود بگذرد و به صفاي باطن برسد حج را اينجا به جا آورد . با ياري به كساني كه جز خدا ياوري ندارند ؛آتش فقر ؛آتش فقر، اين زندگي را سوخته است، قبل از آن كه آتش گاز ، دراين بيغوله شعله بكشد .بگذريم از اين كه اين نوع استفاده از گاز، قصه هاي تلخ مرگ را گاهي به دنبال دارد. قصه فقر كه بامرگ به پايان مي رسد! ؛پاي به راه ؛هنگامي كه واژه ها از نوشتن درد عاجز مي شوند تصوير آغاز مي شود... و در اين آغاز ! تو پاي به راه نه و هيچ مپرس خود «درد» بگويدت چون بايد رفت ؛اگر جرات داشتم ؛آشپزخانه ... خانه ... پذيرايي ... حق صاحبان اين خانه را مي توانيد در شمار صفرهاي حساب دارندگان كاخ بجوييد. نزد كساني كه شهرام جزايري، شهرام كوچكشان بود و حق خوري برايشان شهرام و بهرام ندارد! من اگر جرات داشتم ، به فرياد حق اينها را مي خواستم ، به فرياد! ؛وزيري ايران ؛فقر آمده است ، طاعون وار ، اما نتوانسته است نجابت را از نگاهشان به تاراج برد. من مطمئنم اين نگاه هاي نجيب ، طرحي براي فرداست آن گاه كه پسران ناقص عقل فلان و فلان و فلان ، به گدايي به روستا بروند ؟ اين روستازادگان دانشمند ، به وزيري ملك ايران خواهند رسيد...؛روز من ؛خسته ام امروز روز من فرداست روزي كه مي دانم صاحبش «آقا»ست! (ص-۴-خراسان رضوی) |
|
چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| چرا كالاي ايراني نمي خريم؟ |
| مي ناليم از بيكاري، از اشتغال كه حتي نوع كاذبش هم به يك آرزو تبديل مي شود! از فربه تر شدن هر روزه لشكر بيكاران. از ناهنجاري هاي پيامد اين سربازگيري تلخ، از ...مي ناليم و صدايمان هم بلند است كه حكومت بايد اشتغال ايجاد كند، دولت بايد فلان و فلان كند و... تا حدودي هم درست مي گوييم و حق داريم توقع داشته باشيم، فقط تا حدودي، نه چنين بي پروا كه مي گوييم. نه چنين مطلق كه مي خواهيم. چه اشتغال در حوزه توليد شكل مي گيرد و اول بايد «درد توليد» چاره شود. آن وقت خود به خود، اشتغال هم ايجاد خواهد شد. توليد هم در فرآيند عرضه و تقاضا و زماني كه تقاضا روزافزون باشد رونق مي گيرد و اين هم بازاري هوشيار و گسترده را طلب مي كند اما آيا بازار ما چنين است؟ آيا تقاضا براي كالا در شرايط قابل قبولي قرار دارد؟ اجازه بدهيد ماجرا را با يك مثال توضيح دهيم؛ مادر بود و دلسوز و به هركسي كه «رو» زده بود نتوانسته بود «پارتي» پيدا كند و براي پسرش، شغلي بيابد. ناراحت بود و دلسوز. تازه يك درد دل ديگر هم داشت؛ وضع كارخانه اي كه شوهرش در آن كار مي كند چندان خوب نيست كه زياد اضافه كاري بدهد. اينها را در مغازه لوازم خانگي مي گفت. اما هنگام خريد كه شد، اصلاً سراغي از كالاي ايراني نگرفت و رفت به سوي كالاهاي خارجي! آن هم كالايي كه در شركتي كه شوهرش شاغل بود توليد مي شد! گفتم چرا كالاي خارجي؟ گفت بهتر است! گفتم درست، اما هيچ فكر كرده اي كه تو الان داري به ايجاد فرصت شغلي براي خارجي ها كمك و در رونق كار آنها ايفاي نقش مي كني، آن وقت توقع داري كه پسرت كاري بيابد ولو به زور پارتي و كار شوهرت رونق بگيرد تا پول بيشتري به خانه آورد. گفت: خب جنس هاي خودمان خوب نيست. گفتم اين را به «خودمان» بايد بگوييم و براي توليد جنس بهتر تلاش كنيم ، مثلاً شما از شوهرت اين را بخواهي. هرچند تا زماني كه كيفيت كالاي ما به استانداردهاي جهاني برسد، باز هم به نفع خود و كشور ما خواهد بود كالاي ايراني مصرف كنيم. چون هم اشتغال ايجاد خواهد شد و هم با توليد بيشتر و درآمد بيشتر كه باز در كشور هزينه مي شود امكان بهبود كيفيت كالاها و امكان صادرات آن به بازارهاي جهاني فراهم و متقابلاً فرصت شغلي بيشتر ايجاد مي شود تا تو و ديگران مجبور نباشيد براي يك كار «درست» كه اشتغال باشد، يك كار «حرام» به اسم «پارتي بازي» مرتكب شويد و يا خداي نكرده با رشوه، كار او را جور كنيد كه لقمه فراهم شده به مدد پارتي و رشوه هم چندان لقمه حلالي نخواهد بود تا حلال روزي و حلال انديشي و حلال كرداري پيامد داشته باشد.آري، اگر ما كالاي ايراني مصرف كنيم و توليدكنندگان را به افزايش كيفيت محصول و دولت را به حمايت و برنامه ريزي علمي و عملي وا داريم آن وقت هم در توليد فرصت شغلي و هم در توليد آرامش و بهداشت رواني و هم حتي در توليد امنيت سياسي، اجتماعي و فرهنگي، نقش آفرين خواهيم بود. براي توليد امنيت كه نبايد حتماً تفنگ به دست گرفت. امروز، توليد كالاي خوب و خريد محصول ايراني، نقش آفريني در حوزه منافع ملي و امنيت ملي است.پس در آستانه سال نو كه، بيش از هميشه به كار خريد انواع كالاها هستيم، خوب است اندكي عرق ايراني داشته باشيم و با چشم باز كالايي بخريم كه باعث رونق كشورمان شود و سودش را هم هموطن ما ببرد. اين براي همه بهتر است. (ص-۲) |
|
سهشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| اشك شيطان در گناباد! |
| در شهر كوچك گناباد مواد مخدر مخصوصا كريستال، شيشه و اشك ... به قدري فراوان شده كه امنيت رواني را به هم زده است و ما بر امروز و فرداي فرزندان خود نگرانيم، چون آلودگي، دامن گسترده است و دام هم. اين چكيده يك پيام است كه شهروندي دردكشيده از اين شهر خوب با روزنامه در ميان گذاشته است. آخر گناباد، يك شهر سنتي است با مردمان خوب و پايبند به فرهنگ ديني و سنت نيكوي ايراني و حالا وقتي اين شهر مورد هجوم قرار مي گيرد بايد بيش از پيش چشم ها را باز كنيم و باز بخوانيم برنامه هاي مبارزه با مواد مخدر را و شيوه هاي تربيتي را و رابطه نهادهاي فرهنگي با نسل نوخاسته را و نقش والدين و دوستان و خيلي چيزهاي ديگر را. شايد گروهي فكر كنند چون گناباد به نوعي در مسير عبور قاچاقچيان مواد مخدر و به تبع آن مواد مخدر قرار دارد، ميزان آلودگي بالا مي رود.حال آن كه معبر ورود مواد مخدر شيميايي چون كريستال و شيشه و اشك... كه من آن را «اشك شيطان» مي خوانم. مرزهاي شرقي نيست تا گناباد هم در مسير باشد. پس همچنان كه استفاده از مواد مخدر سنتي در مناطق آن سوي كشور مثلا در آذربايجان وكردستان واردبيل و... حساسيت زاست و توجه ما را بر مي انگيزد، اقبال به مواد مخدر جديد در گناباد و شهرهاي اين سوي كشور هم بايد تدبير گران امور را به تامل وادارد. مخصوصا كه در شهرهايي چون گناباد به خاطر بافت سنتي و ملاحظاتي كه مردم دارند وقتي اقبال به مواد مخدر جديد زياد مي شود، بايد بيش از گذشته چشم ها را باز كرد. هم چشم متوليان مبارزه با مواد مخدر را و هم چشم متوليان تربيت مردم را و مخصوصا مسئولان امور جوانان را، چه توجه داريم كه آلوده شدن يك ميانسال به مواد مخدر كمتر اتفاق مي افتد واگر هم چنين بشود، روزشمار اعتياد، كمتر خواهد بود تا جوان كه به اقتضاي جواني خطرپذيري اش در برابر آلودگي هاي اعتياد بيشتر است و روزشمار اعتياد او هم افزون تر مي شود. به ديگر عبارت ، آلوده شدن يك فرد ٠٥ ساله اگر تا پايان عمر متوسط ٠٧ سال هم ادامه يابد، ٠٢ سال اعتياد است اما يك جوان ٨١ ساله، ٢٥ سال، اعتياد را به همراه خواهد داشت. پس توجه به امر جوانان و هوشيار كردن آنها در برابر اين آلودگي اهميت دوچندان دارد. از طرف ديگر بازهم خانواده ها را بايد هشدار داد و مخصوصا با مادران باز بايد گفت كه پيشترها، مادرها، دراولين نگاه مي فهميدند درون فرزندشان چه مي گذرد و چه دردي دارد و حتي درمانش چيست، امروز اما، آيا آن خوي هوشمندانه مادري رو به كاهش گذاشته است و يا مادران به چهره فرزندان خود نگاه نمي كنند و يا مسائل ديگر؟ به هر حال در مبارزه با اعتياد و در برون كشيدن معتاد از دام، نقش اول را خانواده دارد و مادرها، نقش اول تر! چه هيچ كس به اندازه مادر با زواياي دروني و كشش ها و واكنش هاي روحي ورواني فرد، آشنا نيست و در حقيقت، روان شناس ترين و رفتارشناس ترين فرد به هركس مادرش است و پس از مادران بايد باز پرسيد احوال فرزندان را و چرايي فروغلتيدن در وادي بيراهه را و مادران را بايد هشدار داد كه چشم باز كنندتا آتش جوانشان را نسوزاند و جوانان جامعه را هم، پس بايد صدا به هشدار بلند كرد. (ص-۶) |
|
سهشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| «بازنشسته »ها «بازشاغل»مي شوند! |
| انسان بايد وقتش را سه قسمت كند ؛ يك قسمت كار يك قسمت عبادت و يك قسمت ، استراحت . اين آموزه اسلام است و متناسب باتوان بشري نيز هم و شايد برهمين اساس باشد كه هرنوبت كاري را حدود هشت ساعت در نظر مي گيرند و به قاعده بايد با دستمزد و حقوق همين هشت ساعت بتواند همه زندگي خود را تمشيت كند و در حد متوسط از امكانات مورد نياز بهره مند شود اما به تيتر «افزايش تقاضاي باز نشسته ها براي كار» به نقل از مدير كل كار و امور اجتماعي خراسان شمالي كه در روزنامه روز شنبه در همين صفحه درج شد دقت كنيد. آيا در نخواهيد يافت كه چرخه زندگي ميزان نمي چرخد؟ آيا كسي و كساني اين مسئله را آن قدر مهم خواهند يافت كه به دنبال چرايي ماجرا باشند؟ آيا كساني به خود زحمت خواهند داد به زندگي افراد شاغل نگاهي از سر تدبير بيندازند؟ و آيا ... اين منطقي است كه مردم چه در خراسان شمالي يا هرجاي ديگر، با يك نوبت كاري تامين باشند اما آيا واقعيت هم همين است ؟ نگاهي به دور و برخود بيندازيم . چه مي بينيم ؟ كارگر و كارمند دو شيفته كار مي كنند ، تازه بعد از آن هم بسيارشان يا با ماشين كرايه كشي مي كنند و يا در جايي ديگر به كار مشغولند تازه در آخر هم «هشت»شان گرو«نه»شان است و از پس هزينه ها بر نمي آيند. نگوييد فزون خواهي و هزينه تجمل و... كه اگر تامل بفرماييد در خواهيد يافت اجاره يك خانه معمولي از حقوق يك نوبت كارگر و كارمند خيلي بيشتر است . تازه سيب زميني و پياز وتخم مرغ هم كه مثل طلا قيمتش به ساعت عوض مي شود! آن وقت ديگر مردم سيب زميني هم نمي توانند بخورند و «املت» هم كه غذاي اعياني به حساب مي آيد! حالا به اجاره خانه و هزينه خورد وخوراك ، هزينه تحصيل بچه ها، هزينه درمان و ... را هم اضافه كنيد آن وقت حق خواهيد داد كه نه تنها افراد شاغل بايد چند نوبته كار كنند و «باز نشسته» ها «باز شاغل» شوند كه پدر بزرگ ها هم بايد سر از گور در آورند و به ياري زندگان بشتابند و ... اين يك سويه ماجراست و سويه ديگر هم مي تواند هشدار برانگيز باشد. چه هر ا نسان يك ظرفيت محدود دارد و واقعا بيش از يك نوبت كاري نمي تواند كار قابل قبولي عرضه كند و درصد خطا در كاربالا مي رود و نتيجه اين مي شود كه همه از كار هم ناراضي هستيم . بيمار از پرستار ، پرستار از بيمارستان ، مسافر از راننده ، راننده از سازمان ، مصرف كننده از توليد كننده . كارفرما از كارگر ، كارگر از كارفرما و... همه از هم ناراضي هستند و اين نارضايتي رفتارهاي نازيبا را پيامد دارد و اين رفتارها چونان نقطه سياهي در رفتار اجتماعي و اخلاقي ما باقي مي ماند ... بگذريم اگر بخواهيم در اين مورد بنويسيم يك رمان بلند مي شود كه در اين مقال نمي گنجد . بله، بازنشسته نبايد فرصت هاي شغلي را اشغال كند. منتها بايد براي زندگي هم فارغ از دغدغه باشد. نبايد از خجالت نداري ، در را به روي نوه شيرين زبانش ببندد. نبايد جلوي خانواده و در و همسايه شرمنده شود . بازنشسته بايد صاحب حرمت باشد و شاغل هم بايد بتواند با يك نوبت كاري زندگي خود را در حد معمول و مطابق شان خود اداره كند اما ... آيا مي شود؟ آيا مي توان حتي آرزو كرد بشود؟ آيا ... (ص-۶) |
|
دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| ديوار حيثيت مردم | |||
|
|||
|
شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| دست خالي كارگر |
| " قصه تلخي است. كاركردن، تلاش كردن، توليد كردن، و در پايان ماه، به پينه هاي سخت شده دست ها خيره ماندن و هر روز چند بار عرق به حسرت خشك كردن و باز هم در حسرت دستمزد ماندن... " قصه تلخي است، كاركردن، خسته شدن و باز با دست خالي و دل پر درد و نگاه پر اندوه به خانه بازآمدن سر به زير انداختن و فرار از نگاه زن و فرزند كه همه اميدشان به دستان توست و دستان تو هم نااميد! " قصه تلخي است. با همه توان كاركردن، عمر گذاشتن و از جان گذشتن و باز خستگي و درماندگي و دست خالي، جيب خالي، حتي نگاه خالي. " قصه تلخي است. قصه كارگري و حقوق هاي به تاخير افتاده، اجاره خانه به تاخير افتاده، قسط هاي به تاخير افتاده، بدهي هاي به تاخير افتاده و... آبرويي كه در نگاه طلبكاران تاراج مي شود و حرمتي كه مي شكند، حيثيتي كه ترك برمي دارد و ... مردي كه مي ميرد! " قصه تلخي است. تلخكامي در كار «نيشكر» تلخ است دو ماه حقوق نگرفتن و باز هم توليد، باز هم نيشكر و باز هم تلخي. اصلا شيريني نيشكر، دوماهي مي شود كه به كام كارگرانش شيرين نيست. مثل بافته هاي نساجي كه ديگر به تن كارگرانش چندان رنگ و رونقي ندارد. مثل كارگران كارخانه هايي كه هر روز يك جا را براي اعتراض برمي گزينند و فريادهاي خسته را رها مي كنند و باز خدا را شكر كه جايي براي فرياد هست و مجال هم و ان شاء ا... گوش شنوايي هم و دست هايي براي گره گشايي هم و اميد هم و زندگي هم! اين قصه هاي تلخ را بايد پاك كرد از تخته سياه زندگي، بايد با تدبير، شيرين نوشت. اصلا تخته را بايد سفيد كرد، تخته سفيد زندگي! بايد چنان مومنانه مديريت كرد كه هنوز عرق كارگر خشك نشده است دستمزد خود را دريافت كند! اين دستور اسلام و سيره پيشوايان معصوم ماست. اين حق است. حقيقت است و برخوردار از اين واقعيت كه اگر كارگر به حقش برسد. اگر در مسير حق قرار بگيرد و تلاش كند، آن وقت همه فايده خواهند برد و بيش از همه آن كه حق كارگر را به موقع و درست مي دهد. اين به سلامت اخلاقي جامعه هم كمك مي كند و در جامعه سالم هم امنيت روزافزون است و هم آرامش در افزايش و هم بهره وري بهينه تر از هميشه. هم كارگر راضي، هم كارفرما و هم خلق و هم خدا. و الا اگر كارفرما، مدير و تدبيرگر امور نباشد و حق كارگر را ندهد و كارگر را در مسير حق ياور نباشد آن وقت سلامت كاري و سلامت اخلاقي خدشه دار مي شود. امنيت مي سوزد و آرامش رو به كاهش مي گذارد و بهره وري در منحني معكوس قرار مي گيرد و همه هم در پايان ناراضي مي شوند. پس بايد كاري كرد كه بردارها به سمت مثبت باشد و به سوي راضي شدن همه و رضايت همگاني. (ص-۶) |
|
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مهربان باشيم و با برنامه |
| برف باريد، در مشهد، بي دريغانه هم باريد. كريمانه هم باريد. انگار خداوند به حرمت دست هاي پر وضويي كه راهي آسمان مي شد و برف و باران طلب مي كرد براي شهر تشنه برف را تقدير فرمود. اما اين نعمت در شهر مشهد به نمايش مشكلات تبديل شد. خيابان ها بند آمد و آمد و شد قفل شد. بيشتر خودروهاي شخصي توان بيرون آمدن نداشتند و به قاعده تاكسي ها هم چندان نمي توانستند ميدان مانور داشته باشند، چه اگر مي شد تاكسي را بيرون آورد ساير خودروها هم به خيابان مي آمدند. هر چند بايد تدبير مي شد براي روزهايي از اين دست تا يك مقام محلي نگويد كنار خيابان مثل آدم برفي شدم و خودرويي نيامد. راست مي گفت او؛ تك و توكي هم كه مي آمدند كمتر حاضر بودند، سرنشينان خودروي خود را از عدد يك بيشتر كنند. فقط اين لطف را در حق مردم مي كردند، كه با پاشيدن آب و برف به آنها بفهمانند زمستان است والا ... بگذريم. جاي گله هم هست همشهري! تو كه سواره اي، به فكر پياده ها هم باش! چه اشكالي دارد توي اين سوز و سرما، چند نفري را به مقصد برساني تا فردا روز، ديگران به ياري ات بشتابند. گر چه گاهي دار مكافات همين جاست، در همين لحظه، به اين شكل كه خودرويي تك سرنشين از كنار خيل منتظران مي گذرد و توجهي به آنها نمي كند، چند قدم جلوتر، محتاج كمك مي شود. آن وقت صدايش را بلند مي كند كه چند جوانمرد كمك كنند و ... غافل از اين كه اگر كمك، جوانمردي است، چرا خودش نكرد. اگر جوانمردي خوب است، چرا خودش از آن روي برگرداند؟ بگذريم. روز دوشنبه مشهد حوزه آزمايش توانمندي ناوگان عمومي هم بود و يك سوال را به ذهن مي آورد كه با همين ناوگان حمل و نقل عمومي، انتظار داريم، در بقيه روزها مردم از خودروي شخصي استفاده نكنند و به فكر صرفه جويي در مصرف سوخت باشند! با همين اتوبوسراني مي خواهيم مسافرت هاي درون شهري را سامان دهيم؟ اگر توانمان همين است بي خود از اين حرف هاي گنده گنده نزنيم و مردم را به ترديد نيندازيم. چه زماني مي توانيم از مردم بخواهيم از خودروي شخصي استفاده نكنند كه توان خدمات دهي منطقي و منظم را داشته باشيم و الا تا آن روز بايد براي رسيدن به وضع ايده آل تلاش كنيم و بس. اما در مثل اين روزها كه به اجبار مردم از خودروهاي عمومي مي خواهند استفاده كنند خوب است كه اتوبوسراني توان مضاعف به كار گيرد و مسئولان استان و شهرستان هم تدبيري بينديشند كه اتوبوس ها و ميني بوس هاي نهادها و ادارات هم زمان خالي خود را به ياري سازمان اتوبوسراني بشتابند و با برنامه ريزي اين سازمان درخطوط مورد نياز، به مردم سرويس بدهند. اين به نفع همه است و هم روح همگرايي و تعاون را در جامعه ترويج مي كند و هم نشانگر توجه مسئولان به مردم است تا مردم نيز در مواقع ديگر در ياري مسئولان اهتمام ورزند. (ص-۶) |
|
چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| آژير خطر |
آقا! تازگي ها، صفحه حوادث روزنامه خودتان را خوانده ايد؟ روزنامه هاي ديگر را چطور؟ مي گويم كم و بيش، مگر چيزي شده؟ با دلخوري مي گويد: آقاي بني اسدي! از شما انتظار نداشتم. مي گوييد مگر چيزي شده؟ چه چيز ي بالاتر از فاجعه اي كه همكاران شما در قالب خبرها، بيان مي كنند. از او كه واژه هايش را از آن سوي خط تلفن بيان مي كند، مي خواهم واضح تر صحبت كند. او مي گويد: نگاه كنيد به خبرها. قبلاً حداكثر فاجعه، فرار يك دختر از خانه بود، آن هم نه به اين فراواني، اما امروز صفحات حوادث پر است از ماجراي زن هايي كه با داشتن شوهر، به كژ راهه مي روند و سرانجام هم به مدد وسوسه شيطان و قدرت شيطاني آن كه در كژراهه، شانه به شانه آنان است، مرد خانه را با تيغ و قمه و چماق و اسلحه يا هرچيز ديگر از سرراه بر مي دارند و باز مرداني به هوس تازه و... مرگ را براي زنان رقم مي زنند و اين خبرها هم به اندازه اي رسيده است كه فكر مي كنم بايد آژير قرمز را به صدا درآورد. اين شهروند مي گفت: قبلاً به خانواده ها هشدار مي داديد، مراقب فرزندان خود باشند و وظايف آنها را به ياد مي آورديد كه تنها « زادن فرزند» نبود، بلكه پروردن هم بود، تربيت كردن بر اساس مدل اسلامي، ايراني كه از او انساني در مسير تعالي بسازد، هم هست و باز در مورد وظيفه حكومت در بسترسازي براي رشد اخلاقي مي نوشتيد. اما امروز فكر مي كنم بايد به دنبال حوزه هاي ديگر براي نوشتن باشيد و پي جوي واژه هايي كه ضرب آن از شلاق حدود هم - حتي- بيشتر باشد. واژه هايي كه اضطراب را بدواند زير پوست مردم و چشم آنها را با حساسيت هزار برابر به زندگي شان باز كند. يعني زنان و مردان چشم هم قرض كنند و مراقب سلامت خانواده خود باشند و احساس وجود اندك ويروسي در زندگي، آنها را حساس كند و سعادت و سلامت خانه خويش را چنان رقم زنند كه امكان براي ظهور شيطان در خانه شان نباشد. او مي گفت من با خواندن اين خبرها، به هراس مي افتم، شما را به خدا از مردان و زنان بخواهيد با همه وجود يك زندگي را آغاز كنند و با همه وجود هم از آن مراقبت كنند و حتي در شرايطي تلخ كه دل به زندگي ندارند، آن را با شيريني تمكين به شرع و قانون پايان دهند و اجازه ندهند، سند جدايي با مرگ امضا شود. او خيلي حرف داشت و من به ياد او آوردم، ما هنوز از سلامت نهاد خانواده آنقدر برخورداريم كه نبايد احساس ناامني در اين حوزه را به جان مردم بريزيم. و دليل اين امر هم نسبت آن خبرها به جمعيت ما است كه بسيار، بسيار پايين است. ما اگر آن خبرها را درج مي كنيم براي هشدار دادن و بيدار كردن مردم است. چون وجود يك مسئله غير اخلاقي را هم در جامعه زياد مي دانيم. البته يك قول هم به اين شهروند دادم كه من و همكارانم تلاش مي كنيم تا به سهم خود در سالم سازي فضاي جامعه، حساس كردن آنها نسبت به خطرات سر راه زندگي شان و... تلاش كنيم و چنين هم خواهيم كرد. (ص-۱۳) |
|
سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| قصه مردم وخراسان |
| قصه «خراسان» و مردم، حديث دلبردگي و دلدادگي است. بيش از نيم قرن همراهي، هم نفسي، در جاده اعتماد، مثل دو يار، شانه به شانه هم. و اين همان گوهر گرانسنگي است كه باعث بالندگي «خراسان» شده است. روزنامه اي كه خود را مردمي مي داند و از مردم. مردم هم آن را از خود مي دانند به گونه اي كه اگر در بامدادان روزي كه برف، تن پوش سفيدي به قطر ٠٣ سانتيمتر بر تن شهر پوشيد و امكان آمد و شد به صفر نزديك شد و روزنامه خراسان سر سفره صبحانه شهروندان نبود، صداي شهروندان، لطيف و مهربان به «اعتراض» بلند شود. حق همه همين است و از قضا ما همواره در گفتگو با دوستان به اين اعتراض ها باليده ايم و باز هم بدان مفتخريم و راستي چه افتخاري بالاتر از اين كه رسانه اي از مردم مدال افتخار و اعتماد بگيرد.اما قصه ديروز: دعاي خانه زادان امام رضا مستجاب شد و برف بر شهر تشنه باريدو همين هم باعث ايجاد مشكل در سيستم توزيع روزنامه شد. آن هم نه از سر راحت طلبي، بلكه به خاطر بسته بودن معابر و الا تلاشگران واحد توزيع روزنامه، به حق از كوشاترين افراد جامعه و باعث افتخار روزنامه هستند و از قضا سه تن از آنها در جريان توزيع روزنامه سحرگان ديروز كه ما و شما، بسيارمان، خواب بوديم، به خاطر لغزندگي معابر دچار سانحه شدند و پيگير مداوا. اما با همه تلاش اين عزيزان، توزيع طبق روال عادي انجام نشد و يك دغدغه دوطرفه شكل گرفت.درست مثل اعتماد و ارتباط دوسويه ميان مردم و «خراسان»، به اين شكل كه مردم دغدغه» رسيدن روزنامه را داشتند تا «بخوانند» و ما دغدغه «رساندن» روزنامه به مردم تا باز «بخوانند»، چه روزنامه اي كه خوانده نشود، به بذري مي ماند كه در زمين افتد و سبز نشود. حال آنكه ما براي سبز شدن گل و سبزه و ريحان مي نويسيم و دل و ذهن و ضمير شما، مستحق جوانه زدن گل هاست. اما متأسفيم و پوزش مي خواهيم كه ديروز يخ بندان فرصت توزيع مناسب روزنامه را از ما گرفت.اين پاسخي است كه با شرمندگي عرض مي كنيم به همه مخاطبان فهيم خراسان كه گروه زيادي از آنها، هر يك به طريقي، دلدادگي خود را به خراسان بيان كردند. چرايي ماجرا را به صورت شفاهي از همكاران ما شنيدند.اما لازم دانستيم، به حرمت مخاطبان، قلم برداريم و به واژه سلام، عذر بخواهيم و بگوييم، ما را ببخشيد. ببخشيد و بدانيد، دوستتان داريم و چراغ خراسان به نفس اعتمادبخش شما افروخته مي ماند، و ما با شما هزاريم، بلكه بالاتر، با شما همه ايم و بي شما هيچ! و به «همه» بودن و با شما بودن همچنان مفتخريم. والسلام. |
|
سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| حرف مردم را بشنويد |
| يكم: مي گفت: آمدند اخطار دادند براي پلمپ چاه هاي آب در منطقه كاهو و حالا ما مانده ايم و كشاورزي. اما مگر كشاورزي بدون آب هم ممكن است. اصلا مگر آبادي و آباداني، بدون آب شدني است... مرد از غصه اي مي گفت كه پرغصه تر هم خواهد شد، وقتي مزرعه ها و باغ ها خشك شوند، من اما گفتم شايد چاه ها مجوز نداشته و غيرقانوني حفر شده است. او اما جوابم را جور ديگري داد؛ سال هاست كه از حفر چاه ها مي گذرد و تا همين يكي دو ماه پيش سوخت به چاه ها اختصاص مي دادند، و كالاي تعاوني هم در وقت خود مي دادند. خوب اگر غيرقانوني بوديم بايد همان زمان ها جلويمان را مي گرفتند، نه امروز... او مي گفت: اين همه از ماندگاري در روستا و پرهيز از كوچ به شهرها مي گويند اما با اين كارها، وقتي آب نباشد، مي شود در روستا ماند؟ حالا، ما مردم منطقه «كاهو» هم، كم كم بايد به فكر مهاجرت به مشهد باشيم و چندين هزار نفر هم در فهرست بلند و بالاي حاشيه نشيني اين شهر بايد ثبت شود و پس از اين منتظر خبرهاي بد باشيد. خبرهايي كه در حاشيه شهر متاسفانه كم روي نمي دهد... او مي خواست حرف هايش به مسئولان برسد تا قبل از اين كه «سهراب كشان» كشاورزي و اميد روي دهد، نوشداروي توجه را عنايت كنند. دوم: پيرمرد، مي گفت معلول است و مستمري بگير تامين اجتماعي و اوضاع اين افراد هم نياز به گفتن ندارد... راست مي گفت او وقتي روزگار افراد سالم و شاغل زرداست، روزگار او و افرادي چون او اگر سياه نباشد، خاكستري خواهد بود. او انگار گوشي تلفن را به دست ديگرش مي داد و پس از لحظه اي گفت: ناشكري نمي كنم،الحمدا... همين مقرري محدود هست. آب باريكه اي براي تر كردن لب، اما مشكل اينجاست كه وقتي تامين اجتماعي، مقرري ما را به بانك واريز مي كند، انگار براي بانك سخت است، حق ما را بدهد. حالا آخرين واريزي ما در بانك مانده است و من همه پولم هم چهار هزار تومان بود كه براي تزريق آمپول براي همسرم پرداختم... و حالا نمي دانم چه بايد بكنم. من سيدم. از نسل رسول خدا (ص) صدقه هم نمي خواهم اما كاش بانك فكر ما را بكند و در آستانه سال نو، ما را شرمنده تر از اين نكند... كاش بدانند ديگر ما را رمق در بازو نمانده است تا بتوانيم با سيلي صورت خود را سرخ كنيم. كاش... سوم: از قصه كارگران شركتي مي گفت و اوضاع تلخ آنها.آنهايي كه دو شيفته كار مي كنند اما حقوقشان...بگذريم. حرف او اين بود كه در يك بيمارستان بزرگ مشهد كار مي كنيم. كارفرماي قبلي قرار بود، به ازاي شش ماهي كه كارگر او بوديم سهم عيدي و پاداش ما را بدهد، اما نداد. حالا كارفرماي تازه هم لطفي نمي كند. مسئولان بيمارستان هم كلا از قبول هر مسئوليتي در برابر ما شانه خالي مي كنند. حال آن كه در مراسم مناقصه، حضور دارند و نقش هم دارند، اما امروز صداي ما كارگران را كسي نمي شنود. ما اما مي خواهيم چنان فرياد كنيم تا خدا بشنود و بترسند آنهايي كه حق كارگر را ناديده مي گيرند. بترسند كه خداوند نسبت به بندگان خويش بندگاني كه جز او پناهي ندارند، سخت غيور است. بترسند از اين كه كارگري خسته و بر زمين نشسته، دست به دعا بردارد. بترسند... چهارم: اينها، سه نمونه از تلفن هايي بود كه از صاحب قلم مي خواستند درد آنها را بازگويد، تا آنها كه داد مي ستانند، دادشان را بستانند. تا آنها كه حق مردم را مي دهند به فكر بيفتند، تا درآستانه سال نو، غمي كهنه در دل ها نماند. آنها چيز زيادي نمي خواستند، حقشان را مطالبه مي كردند. فقط همين. اميد كه دست اندركاران هم حقشان را بدهند و... باز هم همين! (ص-۶) |
|
سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| محمد(ص) ، پيامبر باز مظلوم |
| محمد، صلي ا... عليه و آله و سلم، پيامبر باز مظلوم، اين عنوان زماني در ذهنم پر رنگ تر مي شود كه در تامل به حيات نوراني و پايان ناپذير رسول ا... (ص) مي بينم همواره از سوي اهالي جهل و جور و اصحاب قصور و تقصير در طول زمان مورد ستم قرار گرفته اند. روزهاي نخست رسالت از سوي ابوجهل ها و ابوفتنه ها و ابوكينه ها و در طول تاريخ هم قصه همين بوده است. اين درست كه، ابوجهل در جنگ بدر، به مرگي تامل برانگيز، زمين را از لوث نفس آلوده اش خالي كرد اما جهل و جهالت كه نمرده است بلكه در زمان هاي مختلف در قامت هاي گوناگون باز توليد شده است و الا با مرگ او بايد جهل مي مرد و اين بيماري ريشه كن مي شد و بيماري فتنه و كينه و... نيز هم. اما اين بيماري هاماند و بسياري را هم مبتلا كرد و شاخص شيوع بيماري هم دشمني با نور و روشني است كه جلوه بارز آن را مي توان در اهانت به اول شخص خلقت و عزيزترين فرد براي خداوند يافت. پديده اي زشت كه هرازگاه يا به انگشت فتنه دشمنان رقم مي خورد و يا با نفس آلوده بيگانه پرستان و يا با جهالت و حماقت كساني كه شايد خود نيز به پيامبر علاقه داشته باشند. چنانكه اين روزها، نه بيگانه كه افرادي كوته بين، احمق و نادان، جهان اسلام بل جهان انسانيت را سوگوار كردند، سوگوار بيدادي كه در حق رسول مكرم اسلام رفت. بيدادي كه در حق انسانيت رفت. بيدادي كه در حق، زيبايي، حقيقت، عدالت و... رفت. اصلاً طراحان آزمون ضمن خدمت فرهنگيان استان تهران، در آزمون انسانيت خود مردود شدند، با مشت هاي خاكستري كه بر روي آفتاب جمال محمدي پاشيدند. آنها كلمات زهرآگين خود را در كنار هم چيدند تا سياهه هتك حرمت را رقم زنند، حال آن كه آنها سياهه، سياه رويي و سياه روزي خود را نوشتند و آفتاب جمال محمدي را چه باك، اگر خرگوشاني خواب آلود به آن تيراندازند و دست هاي جهالت، بر آن خاكستر بپاشد. اصلاً خورشيد را چه زيان از اين كه كور، او رانمي بيند؟ مهم خورشيد است كه نور مي دهد. مهم اين است كه صاحبان بصيرت در پرتو اين نور، راه مي پيمايند و... مهم نام محمد صلوات ا... عليه است كه هزار در هزار، از ماذنه ها فرياد مي شود. بگذار سنگي، او را نفهمد و نامش را هم. اما نكته اي كه هست و بايد به جد مورد توجه قرار گيرد اين است كه بعضي كارها ولو با قصد شر و گناه انجام نشود، باز هم شراست و گناه، مثل اين مي ماند كه كسي به خنجر فتنه، چشمي را كوركند، حالا با قصد يا بي قصد، نتيجه يكي است. حالا هم، مهم نيست چه كسي و با چه انگيزه اي تير به سوي خورشيد رها كرده است. مهم اين واژه هاي نفرين شده است كه در آن «آزمون» پر از « خطا» بر كاغذ رفته است و اين را تاواني در خور بايد. تاواني مطابق گناه انجام شده، به ديگر عبارت، مهم آلوده كردن آب و در عطش گذاشتن مردم پايين دست چشمه است. حالا به شيطنت يا جهالت به قصور يا تقصير فرقي نمي كند. پس بايد مسببان فاجعه را مطابق جرم و فاجعه مجازات كرد واين عين عدالت است. و عدل و عدالت، خواست سوگواران غيرتمند فاجعه اهانت به رسول مكرم اسلام، پس عدالت را اجرا كنيد. (ص-۲) |
|
دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| روح توليد، نياز كشاورزي |
| خشكسالي خراسان جنوبي، رمق زمين و صاحب زمين را يك جا گرفت و بسياري از درخت ها خشكيد و بسياري از زراعت ها به حافظه تاريخ سپرده شد. دراين وانفسا درخت «زرشك» تا حدودي توانست خود را با شرايط خشكسالي وفق دهد و به مدد تانكرهاي آب، به سرنوشت ساير درخت ها دچار نشود. اما نوسانات شديد قيمت آن مثل زلزله هشت ريشتري، زندگي كشاورز خشكسالي زده را ويران مي كند. يك سال قيمت تا ٦-٥ هزار تومان مي رسد و سال بعد با رشد منفي به يك پنجم قيمت مي رسد. اين در حالي است كه زرشك محصولي نيست كه مثلا چون امسال قيمت آن بالا بوده، بيشتر كاشت شود و بگوييم ازدياد كشت باعث كاهش قيمت محصول شده است. پس براي اين نوسانات شديد، بايد دليلي يافت. سوالات را طرح كرد و برايش پاسخ گرفت كه چرا قيمت زرشك اين گونه است و چرا براي اين محصول كه با مشقت بسيار در شرايط خشكسالي طاقت سوز به ثمر مي رسد برنامه ريزي نمي شود؟ چرا قيمت تضميني در نظر گرفته نمي شود و امكان بيمه كردن محصول فراهم نيست؟ چرا كسي براي كشاورزان فكري نمي كند كه به قيمت جان و ضرب خار، همان اندك مقدار محصول را توليد مي كنند و اگر بتوانند آن را از گزند حوادث به در برند بايد به «ثمن بخس» بفروشند، اين كه گفتم اگر بتوانند از گزند حوادث به در برند، بيان يك احتمال نيست بلكه در همين سال جاري در يك منطقه از شهرستان قاين، باران كل دسترنج زرشك مردم را كه به دليل نداشتن جاي مناسب براي خشك كردن محصول آن را در خرمن خشك مي كردند نابود كرد كه نه چتر بيمه اي بالاي سر مردم باز شد و نه ديگري به ياري آنها شتافت. حال آن كه آنچه از دست رفت حاصل يك سال تلاش آنها بود. به راستي آيا نمي شود كاري كرد كه كشاورز فقط دغدغه توليد محصول را داشته باشد نه اين كه دغدغه نگهداري و فروش، بيش از دغدغه توليد فربه شود؟ آيا نمي شود با تضمين خريد، روحيه توليد مضاعف را به كشاورزان اين قشر توليدكننده و بي ادعا تزريق كرد؟ آيا نمي شود با بيمه محصول، حاصل دسترنج آنها را از گزند آفات و حوادث حفظ كرد؟ ايجاد جاذبه زندگي در روستا و فعاليت در حوزه كشاورزي كه تنها آوردن آب و برق و تلفن و... به روستا نيست. روستا و روستايي با توليد زنده اند و توليد هم نيازمند برنامه ريزي دقيق و عالمانه و با آينده روشن است و اين آسودگي خيال كشاورز است كه روح زندگي را به تن خشكيده درخت هم مي دهد و از آن محصول مي گيرد. پس كاري كنيم كه كشاورز فقط به توليد فكر كند و هر روز براي افزايش كيفيت محصول تلاش كند. (ص-۶) |
|
دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| گيلان، فقير نيست |
| آيا فقط صنايع، توسعه و آباداني مي آورند؟ پس ديگر ظرفيت ها به چه كار مي آيد؟ آيا بدون اين كه دود كارخانه ها، هواي تنفسگاه ايران و يكي از زيباترين مناطق جهان را نيالايد پيشرفت منطقه، محقق نمي شود؟ آيا گلستان ومازندران و گيلان هم بايد صنعتي شوند تا پيشرفت كنند و اشتغال ايجاد شود؟ پس فرق اين مناطق با كوير چيست؟ اين درست است كه محروميت مردم اين مناطق پشت تصوير سبز گم مي شود و كمتر كسي چهره زرد مردم را مي بيند، اين درست است كه مردم كمتر به حق خود رسيده اند اما آيا صنعت و كارخانه هاي بزرگ اين«زردرنگي» را به «سرخ رويي» تبديل خواهد كرد و مردم به حق خود خواهند رسيد؟ من معتقدم وقتي ما نتوانيم با استفاده از ظرفيت ارزشمند جنگل و دريا و كشاورزي و گردشگري و... امكان رونق منطقه را فراهم و مردم را برخوردار كنيم، با آمدن صنعت هم نخواهيم توانست حق مطلب را ادا كنيم. فقط با بازشدن پاي صنعت آن هم صنايع بزرگ كه آلايندگان بزرگ هم هستند، داراي هواي آلوده و زمين آلوده خواهيم شد. رودخانه هاي منطقه آلوده خواهد شد و تا هرجا بروند آلودگي را سوغات خواهند برد. جنگل خواهد مرد و ... ارزش گردشگري منطقه هم روز به روز كمتر خواهد شد. من فكر مي كنم آن چه مي تواند منطقه را نجات دهد نه صنايع بزرگ به صرف صنعت بلكه مديريت علمي، كارآمد و بر اساس ظرفيت هاي منطقه است كه اگر پا بگيرد و اگر گردشگري به عنوان يك«صنعت» مورد توجه قرار گيرد، آن وقت خطه شمال هم سبز خواهد ماند و هم مردمانش برخوردار از حق خود، سرخ روي و خندان لب خواهند بود. اگر كشاورزي به سامان شود و روزگار برنج كاران به دور از رنج، به رنگ برنج سفيد باشد و اگر خستگي چاي كاران، با نوشيدن اولين چايي رفع شود و اوضاع ابريشم و پنبه و صيد و شيلات رونق گيرد، ديگر كمتر زن و مرد شمالي حاضر خواهد شد، قيافه صنايع را ببيند چه رسد كه از هواي پاك و درآمد سالم كشاورزي و ... چشم پوشد و كارخانه نشين شود. توسعه حق منطقه است. دراين ترديدي نيست، اما توسعه مقوله اي است كه دقيقا با ظرفيت هاي مناطق تعريف مي شود، يعني يك مفهوم جهاني با تعريف وعمل منطقه اي. اين چيزي است كه به نفع مردم، منطقه و كشور است و هم به فايده محيط زيست و گردشگري. راستي حيف جنگل و دريا نيست كه به چشم نيايد؟ حيف رامسر نيست، هوايش آلوده شود؟ حيف گيلان نيست، حيف مازندران نيست، حيف گلستان نيست كه از ارزش گردشگري اش كاسته شود. حيف نيست؟ (ص-۶) |
|
یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| گوشواره خون |
نزديك بود، كار به جاهاي باريك بكشد. مردعصباني بود و به خود حق هم مي داد عصباني بشود. دخترك، از گوش هايش خون و از چشمانش اشك مي باريد و آن سوتر، مادرجوان خودش را مي زد و صدايش جز به ناله برنمي خواست. حال مرد را مي دانست و فريادهاي لحظه هاي پيش را به ياد داشت و مي دانست اگر سخن ديگري بگويد، كار به جاهاي باريك مي كشد. مرد اما، مي گفت: نگفتم توي اين اوضاع و احوال دختر ٤ ساله طلا نمي خواهد؟ نگفتم؟ چرا قبول نكردي؟ اين همه اصرار كردي. حرف خودت را به كرسي نشاندي، اين هم نتيجه اش! گوشواره خريدي حالا از گوش دخترت خون مي آيد. آيا اين خون نتيجه كار تو نيست؟ گوش دخترمان را آن معتاد دزد پاره نكرد، تو چنين كردي... مرد حرف مي زد و زن ناله دخترك همچنان گريه مي كرد... وقتي ماجرا را از مرد همسايه پرسيدم گفت: زنم اصرار داشت براي دخترمان طلا بخريم. من مخالف بودم. آخر مي دانستم اوضاع را. اما زنم اصرار كرد و آخر هم حرفش را به كرسي نشاند و برايش گوشواره خريد و امروز هم يك دزد با كشيدن گوشواره و سرقت آن، اين بلا را به سر ما آورده است. مرد مي گفت: گوشواره به جهنم، گوشش هم خوب مي شود، اما هراس و ترس ماجرا تا هميشه او را خواهد آزرد... يك خاطره تلخ كه به شكل كابوس بارها خواب را بر او حرام خواهد كرد. بله راست مي گفت مرد. چندبار ديگر هم من در همين مشهد خودمان شنيده ام ماجراهايي از اين دست را و همين چند روز پيش هم شنيدم، گوشواره هاي دخترك ديگري از همسايه ها را در آورده بودند و يك بار ديگر، يك زن با يك پفك كه به دختري داد، گوشواره و پلاك گردن دخترك را گرفت. تازه دخترك خوشحال هم بود كه صاحب يك پفك بزرگ شده است! من خودم بارها، شاهد نگاه پرمعناي برخي معتادان دوره گرد به طلاهاي سرو گردن دختركان خردسال بوده ام و تا توانسته ام سعي كردم بايستم تا دخترك از دسترس مرد معتاد دور شود و ... اما نمي دانم چرا والدين و به خصوص مادران با وجود شنيدن خبرها، پند نمي گيرند و توصيه ها بيدارشان نمي كند مثل پدر و مادر دختركي از محله طلاب مشهد كه او هم گوشواره را باخت اما آيا اين ماجراهاي تلخ، آويزه گوش ما هم خواهد شد تا مراقب فرزندان خود باشيم در كوچه هايي كه گرگ و روباه كم ندارد؟! آيا خواهيم پذيرفت طلايي هم اگر براي فرزندان خردسالمان مي خريم به سروگردن آنها نياويزيم آن گونه كه بيماردلان و بيماردستان را تحريك نكند؟ آيا خواهيم پذيرفت با آويزان كردن جواهرات، فرزندان خود را طعمه دزدان نكنيم؟آيا اين تجربه هاي تلخ، درس امروز و روشنگر راه فرداي ما خواهد بود يا تا خود ما خداي نكرده تجربه نكنيم، درس نمي گيريم. يكي برايم «S.M.S» فرستاده بود كه در مدرسه اول درس مي دهند بعد امتحان مي گيرند، اما روزگار اول امتحان مي گيرد، بعد درس مي دهد. راست هم مي گفت: اما خدا كند يك نفر كه امتحان شد خيلي ها درس بگيرند چنا ن كه در نهايت از نتيجه امتحان درس آموزان همه استفاده مي كنند مثل پزشكان، مهندسان و ... كه حاصل درس و امتحان شان راهمه مي بينند. خدا كندهمه از امتحان تجربه يكديگر، هم درس بگيريم و بستر را براي بروز خاطرات خوش فراهم كنيم. (ص-۶) |
|
شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| هر فايده اي هزينه مي خواهد |
| هيچ قومي و ملتي محصولي درو نكرد مگر آن كه قبل از آن، كشت. اصلا هيچ برداشتي بدون پشت سر گذاشتن مرحله كاشت و داشت ميسر نيست پس هر ملتي كه مي خواهد به آقايي و سيادت برسد بايد با دستان خود بستر را فراهم كند و به آقايي برسد. اساسا در هيچ حوزه اي، آن كه رنج نبرد، گنجي هم نيافت و اين سنت خداوندي است برادرجان مزد را كسي مي گيرد كه كار كرده باشد. ما هم اگر مي خواهيم لباس آقايي بر تن داشته باشيم بايد هزينه اش را بپردازيم و دراين مرحله است كه عقلانيت در رفتار آدم ها به تناسب ظهور پيدا مي كند و آنان كه بهره افزون تري از عقل دارند، تا مي توانند هزينه را پايين مي آورند و براي افزايش فايده مي كوشند. بهره مندان نسبي عقل هم حساب هزينه را با فايده برابر درمي آورند، پس در پرداخت هزينه، ترديدي نيست چه هيچ چراغي تا با سوخت متناسب ساز نشود و تا اين سوخت هزينه نشود، سازي و شعله اي و روشنايي نخواهد بود. پس اگر مي خواهيم چراغي روشن داشته باشيم كه هم به گاه سرما، گرممان كند و به گاه رفتن، راه را بر ما روشن كند، بايد هزينه چراغ را بپردازيم و اگر مي خواهيم اين چراغ را و سوخت آن را خود توليد كنيم باز هم بايد هزينه بپردازيم. اصلا زنده بودن و زندگي كردن هزينه بر است و با پذيرش درصدي ضريب خطا، هركس به اندازه اي كه براي زندگي هزينه مي كند از آن منتفع مي شود. زندگي هاي بهتر، هزينه هاي بيشتر هم طلب مي كند، پس اگر ما خواهان پيشرفت در حوزه هاي گوناگون علوم اعم از پزشكي، هسته اي، اجتماعي، نرم افزاري و ... هستيم، اگر مي خواهيم روي پاي خود بايستيم، اگر مي خواهيم سربلند كنيم و سرافراز باشيم، بايد هزينه آن را بپردازيم. در پرداخت هزينه هم بايد منطقي باشيم، نه «هيچ» رابه قيمت «همه چيز» بخريم و نه در به دست آوردن «همه چيز»، خست به خرج دهيم و هيچ نپردازيم. امام حسن(ع) هزينه به سلامت عبور دادن مسلمانان از دالان فتنه و فريب را، با صلح سبز و مظلوميت خويش پرداخت و امام حسين(ع) نيز هزينه اصلاح امت جدش حضرت محمد(ص) را با خون. و اين هر دو هزينه، فايده اي به نام ماندگاري اسلام داشت. ما هم كه به امامت حسنين عليهم السلام ايمان داريم، تكليف پرداخت هزينه سرفرازي ايران مسلمان و مصلح و صلح طلب و علم خواه را بر شانه داريم و در تعامل با دنيا بايد به غايت هنرمندانه و مومنانه رفتار كنيم. اين هم مومنانه است و هم هوشمندانه و هم منطقي. مومن، كار خود را فرو نمي نهد، پا از راه حق خود كنار نمي كشد. كياست و فراست خويش را به كار مي برد تا با هزينه كمتر فايده بيشتر عايد شود. راه هاي رسيدن به هدف را هم به خوبي مي داند و مي داند اگر يك راه بن بست بود، راه هاي ديگري هم براي پيمودن هست. مومن نه از ترس مرگ خودكشي مي كند و نه بي حساب و كتاب خودرا به وادي هلاك مي اندازد، بلكه منطقي و حساب گرانه، توان سنجي و امكان يابي مي كند، به «شور» راه هاي بهتر را جستجو مي كند و در آخر به تصميمي خردمندانه و خداپسندانه كه رسيد، بر خداي خويش توكل و اقدام مي كند... (ص-۴) |
|
جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| توصيه هايي كه رعايت نمي شود! |
| روزي، روزگاري، حرامي ها و غارتي ها در كوه و بيابان راه بر مردم مي بستند و در شهر و آبادي. خبرهايي از اين دست نمي شنيديم اما حالا. كدام شهر را سراغ داريد كه قصه«مسافرنما»هاي آدم كش و يا « مسافربرنماهاي» حيثيت سوز را نداشته باشيم؟ اين حرام كاري اعتمادسوز و انسانيت كش از كجا آمده است؟ چرا در مشهد و شيراز و اصفهان وتهران، اين زخم ها بر جامه آبرو و جان زندگي زده مي شود؟ چرا ما شهروندان كمتر آويزه گوش مي كنيم توصيه هاي ايمني را و چرا ذهن را از هوشياري و چشم را از ديدن مي گيريم؟ و ... چرا و چرا و چرا؟ من فكر مي كنم اول بايد مردم را هوشيار كرد كه سوار خودروهاي غيرمطمئن نشوند و مخصوصا زنان ودختران وكودكان در اين زمينه هوشياري مضاعف داشته باشندو اگر شده با پرداخت بهاي افزون تر، از وسيله نقليه مطمئن استفاده كنند و در صورت اجبار به آمد و شد با وسايل ديگر، از ميان رانندگان موجود، گزينه قابل اعتمادتر را برگزينند واز خيابان هاي اصلي تردد كنند و اجازه ندهند به بهانه خلوت بودن خيابان هاي فرعي، از خيابان اصلي منحرف شود. در هنگام احساس خطر هم با حفظ هوشياري، كم هزينه ترين راه را براي فرار يا مقابله برگزينند. دوم: رانندگان نيز در مقابل وعده كرايه افزون تر، حساسيت افزون كنند و از سواركردن چهره هاي مشكوك براي مسيرهاي دور و خلوت، خودداري كنند. اين دو، هشداري اوليه است اما واقعا چرا كار به اين جاها كشيده مي شود؟ براي يافتن پاسخ اين مسائل يك بار بايد به جامعه و پليس و قضا و... نگاه كرد و دوچندان در خويش و رفتار خويش نگريست چرا كه اين رفتارها و كردارهاي ماست كه رفتار جامعه را مي سازد. پس اگر رفتار جامعه، ناصواب است همه ما بايد در رفتار خود تامل كنيم. چه سواي بحث اشتغال و بيكاري و حتي در همين حوزه ها، آنچه در جامعه، به شكل طوفان، ظهور پيدا مي كند، نتيجه بادهايي است كه به قصور يا تقصير دانسته يا ندانسته كاشته ايم. چه حوادثي از اين دست در بستر اخلاق كمال يافته كه بروز پيدا نمي كند. بستر اين حوادث را در بداخلاقي ها بايد يافت. راستي وقتي خانواده، كاركرد نظارتي خود را از دست مي دهد و كسي از مرد يا پسرخانواده، راه به دست آوردن پول ها را نمي پرسد وآمدوشدهاي آنها را به نظر نظارتي نمي نگرد و ... خوب معلوم است در چنين شرايطي كسي كه گرايش به جرم دارد احتمال اين كه دست به تعدي و جنايت زند و گرايش را به روش بدل كند زياد است. زماني كه رابطه زن و شوهر به سامان نيست و باز بر هرزگي ها، مهاري زده نمي شود و گرگ شهوت و تنوع خواهي، در جان افراد رشد پيدا مي كند، بايد شاهد پديده هايي چون باندپيكان كرم رنگ، خفاش تهران، مرد مرودشتي، كفتار اصفهان و... بود. چه اين خشت هاي فاسد را خود ما در ساختمان جامعه كار گذاشته ايم يا حداقل از به كارگيري آن جلوگيري نكرده ايم. پس هزينه آن را هم از حساب ما كسرخواهند كرد! (ص-۶) |
|
سهشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خوش آمدید |
|
تماس با ما |
| RSS Feed |
| اخبار هک و امنیت |







