| مراقب چشمانت باش عزیز! |
یکم: بره از گله جدا می شود و به شتاب می رود. موسی(ع) که چوپان آن گله است در پی اوست و بره اما همچنان می دود. موسی، خسته و عرق ریزان در پی او و سرانجام وقتی او را می گیرد، در آغوشش می کشد و به ناز می نوازد که چرا فرار کردی و این که اگر از گله دور بمانی، شاید اسیر گرگ شوی و... بدین گونه مهربانی برای بره به کمال می رسد و... دوم: اگر دنبال فرزندانمان می دویم، برای این است که به دست گرگ نیفتند و شکار نشوند. پس وقتی آن ها را گرفتیم، با آن ها گرگی نکنیم، بلکه از موسی علیه السلام بیاموزیم که باید مهربان بود و باید مهربانی کرد، نه این که وقتی فرزند را گرفتیم، چنان کنیم که هیچ گرگی نمی کند و عجیب این که وقتی زندگی «فرزندان فرار» را می خوانیم نقش اول را به گرگی کردن خویشان می دهند که بی گناه یا به گناهی اندک عقوبتی روا می دارند که گرگ به بره و نتیجه هم همان خواهد شد که در قصه گرگ و بره شکل می گیرد. تلخ و خونین، خونین و تلخ. حال آن که اگر بیاموزیم رفتار موسی گونه را، از خطاکار هم می شود آدمی متنبه شده و آگاه ساخت. از سنگ هم می شود آینه ساخت و چه بسیار که با محبت چنین شده است. چنان که مولانا می فرماید: از محبت خارها گل می شود از محبت سرکه ها مل می شود از محبت مار موری می شود از محبت دیو حوری می شود پس محبت بورزیم چه ما که پیروان پیامبر رحمتیم، به مهر ورزیدن شایسته تریم و شایسته تر این که چنان زندگی و رفتار کنیم که شایسته نام نامی پیرو پیامبر رحمت ابوالقاسم محمد مصطفی(ص) باشد. سوم: چهارشنبه آخر سال در پیش است؛ همین هفته، همین چهارشنبه و در این باره فراوان گفته اند و می گویند و خواهند گفت، من هم در این میان حرفی دارم؛ نه از جنس قانون که به جای خود هم واجب الحرمة است و هم واجب الرعایه. حرف من از جنس نصیحت هم نیست. اما خیر خواهانه است. حرف من این است که با خود مهربان باشیم. حیف است گوش شما از صدای مهیب آزار ببیند، حیف است خدای نکرده، انفجار نارنجک تان، چشمان زیبایتان را از شما بگیرد. حیف است یک اشتباه، شما را و ما را یک عمر خار در جان بخلد. حیف است مادر مهربان شما، یک شب را با اضطراب سر کند. حرف من این است که مهربان باید بود و اول از همه با خویش مهربانی باید کرد.من تو را سالم و شاداب می خواهم جوان ایرانی. پس شاداب بمان برای شادابی وطن. حرف من این است که بخند و بگذار همه بخندند و «با» هم بخندیم نه«به هم». پدر و مادر و خواهر و برادر خودت هم همین حوالی ساکن هستند.پس حواست به ما و به آن ها باشد.این درست که یک شب هزار شب نمی شود اما می تواند هزار شب را پر از اندوه کند. بله، بر همسایه «شب تنور» می گذرد، چنان که «شب سمور» گذشت، اما تو مواظب شب و تنور و سلامت خود باش. (ص-۹--۲۷/۱۲/۸۶) |
|
دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| اهلیت در انتخابات |
شرط اصلی یک نامزد برای نمایندگی «اهلیت» است، البته هرکس خود را «اهل» می داند و هوادارانشان نیز بر این نکته تاکید دارند. اما به باور من اهلیت افراد را باید به نسبت شانی که می خواهند داشته باشند سنجید، چه ممکن است فردی، پزشک حاذقی باشد، اما چون شهره شهر است در علم طب، نباید از او انتظار کار مهندسی هم داشت و کار را هم به او سپرد. چه او برای طبابت اهل است اما این اهلیت را در کار مهندسی ندارد. یا دیگری مهندس قابلی است سدهای عظیم می سازد و عمران و آبادی را پدید می آورد و اهلیت او هم این است که آن جا باشد نه این که به مثل، او را جای خلبان بنشانیم و دیگری خلبان ماهری است و صاحب تجربه و اهل پرواز و دارای این اهلیت که می شود سرنوشت صدها تن را در پرواز به او سپرد اما نمی شود او را پشت میز یک تحریریه نشاند و از او نوشتن و تحلیل امور طلب کرد، چه او با وجود اهلیت وثیق در خلبانی، در جایگاه خبرنگاری، اهلیت چندانی ندارد. در بحث انتخابات هم وقتی انسان با فهرست بلند و بالایی از نام ها و ... مواجه می شود، در می یابد که بزرگواران کم نیستند و در جایگاه خود نیز دارای اهلیت وثیق و عمیق، اما برای واگذاری نمایندگی به آنان، این خود ما، آحاد جامعه ایم که باید عیار اهلیت نامزدها را برای منصب نمایندگی بسنجیم و ترازوی افکار را به کار گیریم که آیا فلان فرد، توان به انجام رساندن وظایف نمایندگی را دارد یا نه و یا این توان به چه میزان است، آیا او می تواند، با وضع قوانین و با نظارت فراگیر خود در توسعه کشور اعمال نقش کند؟ آیا می تواند برای حراست از بیت المال از همه توان خود بهره گیرد و آیا همه توان او به اندازه ای می باشد که بتواند در برابر فزونخواهی، سدی بلند بکشد. آیا جامعه هدف را می شناسد تا قوانینی را که تصویب می کند، نقش گره گشایی برای آحاد جامعه داشته باشد؟ آیا ظرفیت های کشور را می شناسد تا برای به فعلیت رساندن آن ها قانون بنویسد؟ آیا توان گسترده انسانی کشور را بررسی کرده است که بتواند برای توسعه معنوی و علمی آن گام بردارد؟آیا از ظرفیت مدرس شدن برخوردار است تا در برابر فزونخواهی قدرت های خارجی دچار تب و لرز نشود و افزون طلبی داخلی ها او را از خود بی خود نکند؛ و خیلی آیاهای دیگر... به باور من باید اول مجلس معیار و نماینده معیار را برای خود باز تعریف کنیم، سپس اهلیت نامزدها را با معیارها بسنجیم و آ ن گاه «اهل ترین» ها را برگزینیم ... اگر بتوانیم مجلس معیار را تشکیل دهیم آن وقت ثمره آن را در زندگی خود هم خواهیم دید. در کشور خود هم خواهیم دید و در خانه خود نیز هم. چه اگر نمایندگانی در قامت «نمایندگی ملت ایران» به مجلس بفرستیم آن وقت با قانون گذاری و برنامه ریزی کاری خواهند کرد که کشور آباد شود و در کشور آباد، شهرمن و خانه من هم آباد خواهد شد اما اگر ما نماینده ای منطقه اندیش داشته باشیم، منطقه ما هم چندان آباد نخواهد شد که آبادی یک کاخ در جمع صدها کوخ، هیچ حلاوتی نخواهد داشت.(ص-۴--۲۳/۱۲/۸۶) |
|
جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| وعده های امروز مطالبات فردا |
| روزهای تبلیغات انتخاباتی مجلس چهارم، من در روستاهای محروم شهرستان نهبندان خراسان جنوبی بودم. سعی ام این بود که هم حضور و هم سلیقه انتخاباتی آن ها را رصد کنم و هم اولویت های رفتاری نامزدها که باعث جلب آن ها می شود را باز بخوانم. یادم هست از یک مرد روستایی پرسیدم رای خواهی داد؟ آن جا غیرت او را بر جمهوری اسلامی دیدم که رای می دهم و همه مردم روستا رای می دهند، او می گفت، کمبود هست، مشکلات هم هست اما، ما و ایمان مان به ایران و جمهوری اسلامی، بزرگ تر از این مشکلات است... او با وجود زندگی در روستا و بهره اندکی که از سواد داشت اما روشن بینی او بسیار فراتر بود از برخی افراد که میزان سواد آن ها ، فراوانی سیاه خوانی خطوطی است که عمری خوانده اندو پشت سر گذاشتند اما دانش، نور است در گذر از سیاهی خط ها و... وقتی از مرد پرسیدم به چه کسی رای می دهی نام نماینده سابق را برد، «چرا » را که پرسیدم، گفت چون به ما وعده دروغ نمی دهد و ادامه داد که نامزدها می آیند و وعده راه و مدرسه و حمام و مسجد و چه ها که نمی دهند، انگار می خواهند بهشت را بیاورند و روی زمین منطقه پهن کنند، باغ سبزی نشان می دهند که نگو، اما آقای... هیچ از این حرف ها را نمی زند، هر وقت هم که آمد گفت من نه مدرسه می سازم، نه راه می کشم و نه حمام بنا می کنم. من اگر نماینده شدم، قانون وضع و از حق شما دفاع می کنم. از حق شما و حق همه ایران و حتی می گفت، شاید یک امکان حق شهر دیگری باشد و من بتوانم آن را به منطقه شما بیاورم اما این کار را نمی کنم... او هیچ وقت به ما دروغ نمی گفت. حالا هم اگر باشد به او رای می دهیم. دیگر مردم آن منطقه هم حرف هایی از این جنس داشتند و این مرا به تعجب واداشت که اینان اگرچه از امکانات محروم اند اما از ایمان و فهم برخوردارند... حالا هم که در آستانه انتخابات هشتم قرار گرفته ایم و باز بعضی از نامزدها وعده می دهند، باز بعضی ها می خواهند بهشت را روی حوزه انتخابیه خود سنجاق کنند. باز هم به وفور وعده تولید می کنند، وعده هایی که از عهده یک دولت هم گاه برنمی آید ام الله سنگ های بزرگ را که قرار نیست بزنند تا نگران توان شان در برداشتن سنگ ها باشیم! ولی... ولی هم قانون و هم «ولی امر» جامعه، نامزدها را از وعده خوانی فراوان و تولید فراوان تر مطالبه که گاه خارج از توان است،پرهیز داده اند و شایسته است نامزدها، همه نامزدها ، تقوای اعتقاد به امر ولی و قانون، در آن ها، تقوای پرهیز از وعده خوانی به وجود آورد و... هرچند، مردم آن قدر هوشیار هستند و عیارسنج که میزان صداقت گفتار نامزدها را به راحتی تشخیص می دهند بی آن که نیازی به ترازو باشد و این را می شود از لبخندشان فهمید وقتی که وعده ها را می بینند پس بایدشان گفت: آنانی که گز نکرده می برند و به سنگ های بزرگ پناه می برند عرض خود نبرند که این کسی را هم به زحمت نمی اندازد جز خودشان را. پس بازهم بایدشان گفت. عمر وعده ها گاه به کوتاهی یک خیال نیت گاه می شود به بزرگی مطالبات ایجاد شده هم باشد. |
|
چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| بایستگی های نمایندگی |
| اگر شعارهای محوری انقلاب اسلامی را مرور کنیم، بزرگ ترین و فراگیرترین شعار کدام خواهد بود؟ به باور من هنوز هم محوری ترین شعار ما، «استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی است». این شعار تنها زمانی به تمامی محقق می شود که به شعور و باور همگانی هم تبدیل شود. این شعار، ترجمه هویت و پرچم انقلاب بود و هست، هنوز هم شایسته و بایسته است در واگذاری مسئولیت ها در نظام برآمده از انقلاب با عنوان «جمهوری اسلامی» میزان اعتقاد عملی افراد به این شعار محوری سنجیده شود و هرکس به میزان اعتقاد رفتاری اش به این شعار مهم، به راس هرم نزدیک شود. این که در آستانه یک اتفاق مهم و انتخاب مهم قرار داریم نیز باید این نسبت را بازتعریف کنیم و با شناخت نسبت داوطلبان به این شعار، ملتزم ترین ها را برگزینیم. یعنی کسانی که میزان اعتقادشان به «جمهوریت» آن ها را از «اسلامیت» نظام بازندارد و کسانی به ادعای «اسلامیت» تیغ بر «جمهوریت» نکشند بلکه بدانند این دو نه دو جزیره جداگانه و در عرض هم، که مفهوم واحد هستند، یک حقیقت، یک باغ سرسبز پرمیوه و پرحاصل نه دو ردیف درختان کنار جاده که هرگز به هم نمی رسند. کسی که می خواهد نماینده شود باید به «جمهوری اسلامی» نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش اعتقاد و التزام داشته باشد و به قانون اساسی، به همه قانون اساسی ملتزم باشد. از دیگر ویژگی های یک نماینده خوب این است که به استقلال باور داشته باشد و برای تعمیق و ارتقای آن بکوشد. استقلالی که قطعا به معنای تولید همه چیز در یک جا نخواهد بود. به باور من نمی توان در جهان امروز، اقتصاد و علم و دانش و... را مثل برخی روستاها که با کشاورزی سنتی اداره می شود و همه محصولات کشاورزی را به قدر نیاز خود تولید می کنند و به اصطلاح خودکفایند، اما این خودکفایی با یک سال خشکسالی درهم می ریزد در نظر داشت. بلکه استقلال به معنای توانمند شدن در ساحت هایی است که با جهان به چشم آید و دنیا نتواند ما را نادیده بگیرد بلکه به ما محتاج باشد. استقلالی که در حوزه سیاست، ما را از تن دادن به خواست بیگانه مصون دارد و سرافرازمان کند. استقلالی که ما را به حق خواهی و حق گویی وادارد به گونه ای که فشار بیگانگان مستکبر، رای ما را نزند. استقلالی که براساس «حکمت» و «مصلحت»، «عزت» ما را در پی داشته باشد. استقلالی که ایران را بدون حضور در بلوک بندی های قدرت در چشم جهانیان عزیز دارد و «آزادی» نیز دیگر بخش محوری شعار انقلاب است که مفهومی وسیع، انسانی و مومنانه دارد و آن رهایی انسان است از همه قید و بندهایی که مانع کمال انسان است. آزادی بدین معناست که حق خواهان را پای در زنجیر نشاید و حق گویان را دهان بسته نباید. آزادی یعنی توان نه گفتن به استکبار و استبداد و استعمار و هرچه غیر خداست. آزادی یعنی رسیدن به رفعت عبودیت. یعنی... کسی هم که می خواهد به مجلس برود، باید به این شعار محوری معتقد و ملتزم باشد و اینک که دور انتخاب با ماست، باید با شناسایی دقیق نامزدها، اعتقادشان، توانشان، هوشیاری و دقت عملشان و همه آن چه برای نمایندگی شایسته، لازم است کسانی را برگزینیم که دارای این ویژگی ها باشند و حتی این ویژگی ها در آن ها به نسبت دیگران بیشتر باشد. هوشیار باشیم که باید به اهلیت افراد، متناسب با شأنی که می خواهیم به آن ها بدهیم و آن چه از آن ها می خواهیم توجه کنیم و صرفا سلامت اخلاقی و یا داشتن فلان تخصص و... را اگرچه از شرایط لازم نمایندگی است کافی ندانیم، بلکه بایستگی های دیگری باید و مولفه های دیگری هم هست که در فرصتی دیگر بدان خواهیم پرداخت اما در این مجال سخن این است که باید کسی را به مجلس شورای اسلامی فرستاد که به «استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی» ایمان عملی داشته باشد و توان تعمیق آن و حراست از آن را داشته باشد و اهل شور و مشورت هم باشد و برای بسط استقلال و آزادی و نگهبانی از ثمره بزرگ انقلاب که «جمهوری اسلامی» است از جان و آبرو و همه چیز خود بگذرد.(ص-۱۶) |
|
سهشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مسافران روشنی |
| لم برای شما تنگ می شود. برای شمایانی که از شلمچه، مشهدی به فراوانی شهیدانش ساختید. برای شمایانی که جزایر مجنون را مجنون لیلای باورتان کردید و از هور تا قصور بهشتی را یک نفس بال زدید. دلم برای شما شهیدان تنگ می شود که در خرمشهر، خون خدا را، ثار الله را حسین را با همه جان یاری کردید و از خرمشهر به خون مطهر شده، شهری آسمانی ساختید. دلم برای شما تنگ می شود که آبادان را، مثل کوهی بلند و دست نیافتنی در چشم دشمن کاشتید و اجازه ورود گام های ناپاکشان را به این خاک مقدس ندادید. دلم برای محمد جهان آرا، عبدالرضا موسوی، علی هاشمی، بهروز مرادی، حسین فهمیده، بهنام محمدی و... تنگ می شود. برای آنانی که حماسه را معنایی نو شدند و نو را مفهومی نوتر تا اینک نوروز را در شهادت گاه آنان نو کنیم و چه نو می شویم ما پس از تنفس در هوای شهیدان. چه به قرار می آییم در بی قراری زیارت شهیدان... دلم برای دریاقلی، آن جوانمرد گمنام آبادانی تنگ می شود که نجیبانه همه توانش را به پاهایش داد و رکاب زنان خبر هجوم صدامیان عراقی را به دلاوران ایرانی رساند، تا نگذارند، آبادان به اسارت رود. دلم برای کوی ذوالفقاریه تنگ می شود. دلم برای اروند پرخروش وغواص های نجیبش تنگ می شود. برای آنانی که همه نقشه های دشمن را به آب غیرت شستند و با شهادت به آسمان رفتند. دلم برای حسینیه، بستان، پادگان حمید و... تنگ می شود. شمایانی که عشق تقدیرتان را بر این سفر نورانی قرار داده است. سلام ما جاماندگان را هم به شهدا برسانید و بر آن خاک به نیابت از ما سجده بگذارید. (ص-۱۱) |
|
سهشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| این سه مهربان |
| اول: نسبت ما با اسوه های زندگی چیست و زندگانی ما از آموزه های آنان چه در رفتار کرده است و کدام رفتار الگو گرفته از مشی آن بزرگان در ما نهادینه شده است. من بر این باور مومنم که اگر زیبایی در زندگی ما هست، همه از اثرپذیری از آن آفتاب های تابان است، چنان که اگر ماه را توان مهتاب است، از آن روست که خورشید را فهمیده است و نورش را در خویش جریان داده است والا چرا از دیگر سیارات نوری بر نمی خیزد و جلوی پای کسی را روشن نمی کند؟ این رابطه در حوزه روابط انسانی و نظام تاثیر وتاثر هم حاکم است و کسانی می تواننددر قامت اسوه چهره شوند که خویش را در مسیر انوار اسوه های اکمل قرار داده باشند و ماه گونه نور بر گرفته باشند والا چرا از میلیون در میلیون و میلیارد در میلیارد نفر، انگشت شمار باشند افرادی که چراغ راه کمال خواهی انسان می شوند؟ البته در این رابطه هم سنخیت را باید در نظر داشت که کلام شمس، جان مولوی را به شورش باز می دارد ونفس درویش مشتاق مرگ، شوق زندگی و زندگی آفرینی را در فریدالدین عطار بر می انگیزد والا کم نیستند که از مقابل خورشید عبور می کنند و نه نوری بر می گیرند و نه می توانند چراغ راه باشند. مثل کهکشان راه شیری که سیاره سردو خاموش کم ندارد. پس ماه باید شد، در برابر خورشیدها. دوم: باید به فراخور زمان از مکتب آل الله درس ها گرفت و به کار بست و امروزه به باور من درس نخست، مهربانی و مروت و مداراست، یعنی ما باید در بین خویش «رحماءبینهم» باشیم به کمال و مهربانی و محبت را چنان در خویش بارور کنیم که زمینه ساز عدالت شود و در عدل نیز مروت را به اوج برسانیم و با دشمنان هم به رسم مدارا رفتار کنیم. چنان که پیامبر رحمت چنین می فرمود و راز گسترش دینش نیز در «لو کنت فضا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک» آشکار شده است و این همه مهربانی را خداوند امر به فرا گرفتن فرموده است چه پیامبر خویش را که آراسته به محبت و عدالت و همه زیبایی هاست، فرا راه زندگی انسان قرار داده و هوشیارمان فرموده است که «... و لکم فی رسول الله اسوة حسنه» پس مشق از این سرمشق باید نوشت چنانکه در بازخوانی زندگی امام مجتبی و امام علی بن موسی الرضا علیهم السلام نیز شاهد تبلور مهربانی و محبت در لحظه لحظه حیاتشان هستیم. چنان که شامی توهین و ناسزا بر لب را هم به لبخند مهربانی می پذیرند و سیاهه دشنام او را به سپیده انعام و اکرام خویش روشنی می بخشند به گونه ای که رفیق معاویه هم می فهمد، حق نه در شام که در صبح مدینه و در خانه حضرت مجتبی (ع) است و اگر قرار است انسان به کمال برسد، راهش از محله بنی هاشم است و آل هاشم که دیگر روز در قامت پر از رضا و رضایت مولا امام رضا (ع) تجلی می یابد که نگاهش در مدینه و مرو، سرشار از مهربانی است و همین مهربانی با مردم میانه راه است که به جریان رسانه ای تبدیل می شود تا آوازه مهربانی او چنان مردم را به خویش جلب کند که اکنون پس از قرن ها مردم با ایمان به مهربانی فراگیر و در افزایش آن حضرت، مشهد را خانه خویش می دانند، خانه پدری خود. و چه خوب است در آستانه سال نو ما نیز هم مهربانی کنیم و هم به یاد مردم آوریم که از خشم و خشونت های شیطانی فقط دوزخ پرآتش تر می شود. زندگی را برپایه مهر باید بنا کرد و جامعه را نیز هم. و اگر ما بتوانیم همین آیات مهربانی ائمه و رسول مکرم را در عمل به کارگیریم، آن وقت جامعه ای مهربان خواهیم داشت، جامعه ای خالی از ابروهای درهم کشیده و پر از لب های به خنده شکوفا شده. جامعه ای که در آن مردمانش دستگیر هم هستند و اگر کسی بر زمین افتد، هزار دست یاری به سویش دراز می شود. جامعه ای که مردمانش صبح و شام به فکر هم هستند و به امور مسلمانان می اندیشند. جامعه ای که فقیر مادی و معنوی ندارد بلکه افراد به استغنا رسیده اند. اصلا وقتی زندگی براساس روش و منش نبوی و ولایت تعریف شود، جامعه هم از همه خوبی ها برخوردار خواهدشد. مهربانی به محبت منجر می شود، وقتی مهر بورزیم، در دل یکدیگر به محبت می نشینیم و این مهربانی دوسویه، محبت دوسویه ایجاد می کند و آن وقت همه براساس عدالت به حق خویش قانع می شویم و بر سبیل ایثار حق خود را به دیگری می بخشیم. آن وقت بهانه های اختلاف که بها و نور وحدت را از میان می برد، مجال بروز نخواهد یافت و باورمندان به توحید، به وحدت خواهند رسید، چنان که پیامبر اکرم (ص) نیز ابتدا دل ها را بر هم مهربان و چشم ها را از شهود دیگرخواهی پر فرمود و آن گاه مهاجر و انصار را «برادر» و «خواهر» هم قرار داد تا درسی فراروی ملت های ایمان آورنده به پیامبر باشد که با هم از در مهربانی و هم گرایی و وحدت درآیند تا کارها به سامان آید، چه اگر وحدت نباشد، هرکداممان، شاخه ای تنهاییم و شکستنی ، دست تنها هستیم که هیچ صدایی از آن برنمی خیزد، حتی اگر میلیون در میلیون تنها باشیم. اما پیامبر رحمت و حکمت، دست ما را در دست هم گذاشت تا صلای وحدت ما جهان را دربرگیرد و از «ما» شدن «من ها» «حق» قدرت بگیرد. چیزی که امروز هم بدان محتاجیم و بیش از گذشته هم محتاجیم و اگر، «من»های متفرق و بی اثر، «ما» بشویم هرکداممان بسان «صفر» خواهیم بود که وقتی در سمت راست عدد صحیح که امام جامعه است قرار بگیریم، قدرت «ما» را ده چندان خواهیم کرد و آن وقت این همه هزینه تنهایی را در ممالک اسلامی نخواهیم پرداخت و این همه استکبار در کشورهای مسلمان، تاخت و تاز نخواهد کرد.اگر ما متحد بودیم و براساس خیر و تقوا تعاون کنیم عدوان گناه و دشمنی هم از میان خواهد رفت. پس مهربان باشیم، محبت بورزیم، عدالت خواه شویم و متحد. همه با هم براساس آموزه های محمدی و حسنی و رضوی.(ص-۱۲--۱۶/۱۲/۸۶) |
|
شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| اگر بخواهیم می توانیم | |||
|
|||
|
چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مدعیان!سکوت چرا؟ |
| برخی برای حیوانات دل می سوزانند، سازمان تشکیل می دهند، از حقوق آنها دفاع می کنند اما چشم می بندند بر حقوق انسان ها که با پیکر زخمی شان یک جا لگدکوب می شود. زندگی ها جامه مرگ می پوشند اما نه چشمی باز می شود و نه صدایی به فریاد برمی آید، انگار در یک توافق اعلام نشده آنهامشغول داد و هوار کشیدن برای شکسته شدن پای فلان گربه و فلان گرگ هستند، اما این طرف، گرگ های انسان نما وددان آدمی خوار جنایت را به نهایت می رسانند... برخی با هزار ادعا از فناوری خویش می گویند که حرکت یک حشره هم از چشمش دور نمی ماند اما کور شده است دربرابر آنچه در فلسطین روی می دهد. کر شده است و صدای انفجار بمب ها را نمی شنود، در این میان اما قصه برخی عرب ها، چیز دیگری است و غصه غیرت مرده نیز هم. اما امروز،... اما برخی عرب ها، آبروی عرب و غیرت عربی را هم می برند. غیرت، کجا مرده است، عرب کی مرده است، یادت هست؟ نه، تو شیرت را بخور، شعرت را بگو، گور بابای بچه های فلسطین که دارند قربانی جنون صهیونیزم می شوند. تو شمشیرت را در فضا بچرخان نمی خواهد خودت بچرخی عرب. آنجا،در فلسطین صهیونیست های یهودی دارند رجز می خوانند. تو به «جزر و مد» دریای نفت فکر کن. هر بشکه ١٠٣دلار از این بهتر می خواهی؟ غیرت کجاست کجا مرده است یادت هست؟ نه، تو شیرت را بخور، فدای چشمان نیمه بازت که نوزاد فلسطینی چشم باز نکرده به جای شیر، گلوله می خورد و برای همیشه چشم می بندد و سفره عرب های مظلوم فلسطینی، از بمب و مرگ رنگین است. تو شمشیرت را بچرخان تا چرخ گردون به مرادت بچرخد و چه بهتر از این که هر بشکه نفت را بفروشی به ١٠٣دلار! غیرت کجاست؟ کجا مرده است این گوهر انسانیت، یادت هست؟ نه، تو شیرت را بخور، به فکرشبت باش فدای «شاهینی» که به «بوش» هدیه کردی که شحنگان و گزمگان بر فلسطینیان حد مرگ جاری می کند، به جرم بزرگ زندگی خواهی و چه جرم بزرگی است کسی زندگی بخواهد وقتی زورمداران برایش مرگ را واجب می شمارند. پس این مجرم را باید کشت وقتی خانه اش را نمی دهد، خونش را که لااقل باید بدهد. خونش را اگر می خواهد، خانه اش را رها کند و برود این دو باهم نمی سازد وقتی می خواهند خانه اش را بگیرند... " غیرت کجاست، تویی که نامت عرب را شرمنده می کند؟ کجا مرده است، یادت هست؟ نه، تو شیرت را بخور، مسابقه شترسواری ات را برگزار کن با کودکان مرگ. شمشیرت را برقصان در فضا اصلا میانه ات با فضاپیما چطور است. برایت می سازند تا تو پزش را بدهی. تو حتی نمی خواهد فکر کنی. این کار پرزحمت را بگذار برای همان هایی که فکر همه جای قصه فلسطین را کرده اند، بگذار برای صهیونیست ها که می کشند و به راه اندازی کوره های آدم سوزی تهدید می کنند این فلسطینی ها را که نمی خواهند خانه شان را بگذارند و بروند. بگذار آن ها فکر کنند تو خسته می شوی! " غیرت کجاست، کجا مرده است، می دانی؟ نه، تو شیرت را بخور، شعرت را بگو، شمشیرت را برقصان، شترت را سوار شو، اصلا نمی خواهد فکر کنی به غیرت به حمیت، به مسلمانی به زخمی که بر پیکر انسانیت می خورد. " غیرت کجاست کجا مرده است، می دانی؟ نه، تو شیرت را بخور، شب را بگذار شهرزاد قصه گو برایت قصه های عاشقانه بگوید. تو به شعری فکر کن که شاید لازم باشد به دروغ بر لبانت جاری کنی، به نفت فکر کن به بشکه ای ١٠٣ دلار. بگذار فلسطینی ها بمیرند، اصلا مرگ هرکدامشان چند سنت قیمت نفت را بالا می برد، از این بهتر چه می خواهی؟ " غیرت کجاست عرب؟ کجا مرده است، می دانی نه ، تو نمی دانی، تو شیرت را بخور، شعرت را بخوان، شترت را سوار شو، فلسطین هم خدایی دارد و فلسطینی هم. غم زخم خوردگان آن دیار را هم مرهم گذاری هست. ما هستیم، مسلمانان هستند، تو هم اگر پنجره قصرت را بازکنی، صدای مردمت را خواهی شنید که فلسطین را فریاد می کنند. تو هم اگر به جای شمشیر، به خودت حرکت بدهی بد نیست. " آی فلسطین! نگاهت را از دست دیگران برگیر، دست دیگری معجزه نمی کند، به دستان خودت نگاه کن، معجزه آن جاست. دست هایت را سنگ هایت را نگاه کن، آن وقت خواهی دید که از سپاه فیل سوار ابرهه هم کاری ساخته نیست. " آی فلسطینی! خانه ات را خودت. باید نگهداری، خودت به دیگران امید مبند، رویت را به خدا کن و برخیز، که خدا اهل قیام را اهل جهاد را، اهل شهادت را دوست دارد. برخیز فلسطینی!(ص اول و۲) |
|
سهشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| کینه ها را بزداییم مهربان باشیم |
| چه می کنیم با خود، چه شده است ما را که بعضی هامان، کرداری را در پیش می گیرند که باید معنای نامشان را جنایت نوشت. کافی است فقط یک هفته، نه یک روز فقط یک روز خبرهای حوادث را نگاه کنیم تا چندشمان شود از رفتار برخی که با همه کمی تعدادشان، فراوانند. نگوییم، تعداد این خبرها و اعمال به نسبت جمعیت مردم زیاد نیست چه در جامه سپید، همین چند لکه سیاه هم خیلی به چشم می آید. نگوییم، می شود ندید که با ندیدن هم میکروب دیابت، به مثل با همه کوچکی اش، کار خود را می کند و اگر با یک قرص چاره اش نکنیم، فردا روز، انگشت پایمان سیاه می شود و باز اگر سفید ببینیم آن را، بالاتر و بالاتر می آید تا فقط به قطع پا چاره شود و باز اگر به این تن ندهیم، باید وصیت نامه بنویسیم چرا که در کار میکروب و بیماری هیچ شوخی در کار نیست. قصه جامعه و میکروب های خشن هم همین است. اگر در آغاز کار جلوی رفتارهای خشن را نگیریم و پی جوی علت ها نشویم فردا، ما را توان درمان نخواهد بود که هرکه پیشگیری را جدی نگیرد، گاه فرصت جدی گرفتن درمان هم نمی یابد. پس به شعار نباید بسنده کرد در فراوانی مهربانی در جامعه، که با زیاد شدن خشونت ها و قتل ها و سرقت ها و زورگیری ها و آنچه از آن در صفحات حوادث خبر می نویسند، شعارها، چونان طنز تلخ روزگار، بر شعور مردم سوهان می کشد. یادمان باشد که حتما نباید زلزله ای بیاید بسان بم تا دگرباره یاد عضو به درد آمده روزگار بیفتیم. بلکه زلزله آمده است و خبر قربانیانش را در صفحات حوادث روزنامه ها و صفحات شفاهی حوادث در کلام مردم می شنویم. بله، زلزله آمده است اما انگار امدادگران به قدر کافی نیامده اند و یا کار را چنان که باید شروع نکرده اند حال آنکه فوق العادگی زلزله های اجتماعی هیچگاه نباید فراموش شود. چه فراموشی فوق العادگی ما را به وضعی خواهد رساند که اعلام حالت فوق العاده هم چاره کار نخواهد بود. پس باید هوشیار و فعال باشیم همه ما. هم ما و هم دستگاه پلیس و قضا و هم همه نهادها و سازمان های مسئول، هم حاکمیت و هم مردم چه با فروگذار کردن هر حلقه ای از زنجیره اجتماعی، کار به سامان نمی شود. پس هوشیارباشیم همچنان که مثلا مراقب وبا و آنفلوآنزای مرغی هستیم. صد چندان باید مراقب وبای رفتاری و آنفلوآنزای مرغی اخلاقی هم باشیم. این خیلی مهمتر است ... حرف آخر! سال دارد به پایان می رسد و ما باز در آغاز نو شدن قرار می گیریم، حیف است کینه ها و کدورت های کهنه اجازه نو شدن جان را به ما ندهد. پس خانه دل را هم بتکانیم ازهرچه زشتی و کینه و خشونت است و جان بشوییم در جویبار محبت تا سرشار شویم از مهربانی از مهر و مهربان باشیم باهم تا بمیرد خشونت، بمیرد نامهربانی، بمیرد کینه و حسد و هرچه زشتی است. (ص-۱۳) |
|
سهشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| حدیث عاشورایی اربعین |
| ماجرای کربلا را نه «حادثه که» حدیث می دانم، حدیثی که محدث آن مولا حسین است و هفتاد و دو بزرگواری که معنای بزرگی شدند و کاروانی که «آزادگی» را منزل به منزل معنا کردند، محدث این ماجرا هم نه یک قوم و یک ملت و یک زمان و یک زمین که همه بشریت هستند در همیشه زمان و از ویژگی های این «حدیث»، حدیث و تازه بودن مدام آن و کهنگی ناپذیری آن است و نه تنها کهنگی نمی پذیرد که هر روز تازه تر و هر زمان سرمشق انسانیت می شود. اربعین هم ترجمه سجادی و زینبی از آن حدیث است و راز بزرگ دیگر ماجرا هم این است که ترجمه عاشورا هم حدیث و تازه است، تازگی ذاتی که هیچگاه «ذایل» نمی شود و هرکس به این ذات، متشبه و متشبث شود هم هرگز «ذلیل» نخواهد شد بلکه در «اسارت» هم «آزادگی» را معنا خواهد کرد و در مرگ زندگی را. و این خاص این نهضت است، و شاید یکی از رازهای آن این باشد که سر سلسله عاشورا و نهضت پیام رسانی، امام معصوم است. امام حسین نهضت را در کربلا به اوج می رساند و امام سجاد نه این که نمی گذارد این «اوج»، فرودی داشته باشد که از همان اوج به سمت یک اوج دیگر رهنمون می شود و اگر عاشورا، اوج نهضت امام حسین است، اربعین هم اوج پیام رسانی و نهضت امام سجاد است، حتی اگر چنان که برخی مورخان معتقدند کاروان اسرا در اربعین به کربلا بازنگشته باشد مهم نیست؛ مهم این است که دل های مومنان در اربعین به کاروان سالاری امام سجاد و حضرت زینب (س) به کربلا می رسد و ماندگار می شود. چنان که هفتاد و دوتن با امام حسین درکربلا ماندند... امسال هم اربعین در ایران بسی پرشکوه بود و باز معتقدان نهضت امام حسین (ع) آموزه های حسینی را در مکتب حضرت سجاد و بی بی زینب بازخوانی کردند و نتیجه این بازخوانی هم بیعت دوباره با آموزه های امام حسین است گرانسنگ گوهری که جان ها را به جانان می رساند و قفل دل ها را کلید می شود و زندگی را براساس عاشورا معنا می کند و... اربعین گذشت، اما عاشورا همچنان در جریان است و نهضت پیام رسانی عاشورا هم مثل جویبار زلالی لب ها را و جان ها را با حرکت خود جلا می دهد و عطش می زداید و این ما هستیم که باید پیام نهضت امام حسین را بگیریم و در رفتار و زندگی خویش جریان دهیم تا نسبت خود را با اربعین و عاشورا، زیبا، تعریف کنیم.(ص-۱۲) |
|
شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| چشمان روشن« سیدی علوی» |
| نمی دانم، سال پار بود یا دو سال گذشته، فرقی هم نمی کند، آن روز مثل امروز قرار بود از عالمی دانشمند به نام حجت الاسلام والمسلمین دکتر سیدی علوی بنویسم و نوشتم با تیتر «مرد، چشم هایش را به ما سپرد» مثل همه عالمان فرهیخته که از آدم ها، انسان می سازند و آن ها را از «دیدن» به رفعت بصیرت رهنمون می شوند و سیدی علوی نیز امروز، چشم بینا کم ندارد، کم نیستند کسانی که دنیا را از نگاه او می بینند و زندگی را با قرائت «علوی»، تلاوت و هر جا می روند هم این قرائت را ترویج می کنند. پس علوی نمرده است، چنان که آواز زنده بودن شهیدی، مدیر شانه چی، علامه آشتیانی، دکتر صانعی، علم الهدی، عبادی، میرزا جواد آقا تهرانی، فلسفی و دیگر بزرگان در رگ زمین و زمان جاری است و تا زمان زنده است و زندگی باقی است، این بزرگان، با بزرگی زنده اند و «سیدی علوی» زندگی مدام دارد، او که در دوران ظلمت طاغوت، معلمی کرد و بذر نور افشاند، هم تفقه کرد و هم دانش روز فرا گرفت و به دیگران آموخت و در سلامت مکتب تربیتی اش همین بس که جوانی برومند پرورش داد تا در قامت یک شهید، شهادت دهنده این مکتب و مدرسه تربیتی باشد و به جز فرزندش نیز ده ها فرزند معنوی اش با شهادت، خطوط روشن این منش را پی گرفتند. استاد علوی و بزرگانی از طایفه آیت الله علم الهدی، آیت ا...شیرازی، آیت ا...عبادی، استاد شانه چی، استاد صانعی و... از آنانی بودند که بی نگاه «دوربین» دور دست ها را می دیدند. بی حضور «میکروفن»، صدایشان را به گوش آنانی که پی جوی حرف حق بودند می رساندند. آن ها زارعان روشنی بودند و روشنایی های کوچه های زندگی، رهین منت آنان و سیدی علوی، این استاد فرزانه، خود تجسمی بود از آنچه می گفت، از آنچه می نوشت. بزرگی که صدق گفتارش را رفتارش تایید می کرد. استاد، نقش خویش را ایفا کرد و با نقاشی انسان های فرهیخته در تابلوی زندگی، چیره دستی خود را نشان داد و اینک ماییم که باید با گرامیداشت یادشان، نگذاریم، «باد» آموزش های آنان را با خود ببرد و گذر زمان، زمین را بر مدار دیگر بچرخاند. ماییم که باید قدردان مفاخر و تکریم عالمان رحلت کرده، پای درس اساتید زنده زانوی تلمذ بر زمین زنیم. ماییم که باید مفاخر گرانقدر کشور را بشناسیم و به عنوان رسانه باز شناسانیم. حیف است در روزگار حیات بزرگانی چون آیت ا...بهجت، چشم ما بسته بماند و با حضور فرزانگانی چونان، جوادی آملی، حسن زاده آملی، فاطمی نیا و... آسمان باورما، بی ستاره باشد. حیف است غربت آنانی را که از جنس خورشید هستند ببینیم و چشمی به تماشا باز نکنیم و از دریا دریا، فیض آنان، جامی برنگیریم. حیف است پایان سیدی علوی را باور کنیم و آموزه هایش که برای آغاز و امتداد زندگی، مثل آب است را از یاد ببریم، حیف است...سالگرد رحلت این استاد فرزانه بهانه ای است تا از بهای علوی ها و دیگر دانشمندان بگوییم و از بهاء و نوری که انسانیت را در جان و در کام کردند و قرار بگذاریم با خود که خویش را براساس آموزه های آنان بپروریم و هر کدام یک سیدی علوی شویم، یک دکتر شهیدی و آن وقت جهان زیباترین فصل حیات خود را تجربه خواهد کرد و زندگی به معنای مومنانه، شکل خواهد یافت و ما، هر کداممان در اندازه خود مظهر شئون خداوند خواهیم شد. پس فرصت اینگونه شدن را قدر بدانیم، آموزه های علوی را باز بخوانیم، از محضر خورشیدهای زنده نور بنوشیم و به علم و عالم حرمت بگذاریم. (ص-۱۲--۸/۱۲/۸۶) |
|
جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| گریه های مادر مشهدی | |||
|
|||
|
دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| «ضد انقلاب» مرده! |
چندسال پیش نوشتم و به تاکید گفتم، ضدانقلاب خارج نشین، ضدانقلاب مرده است، برای آن دو صد دلیل داشتم و امروز دوهزار دلیل، یکی اش همین ماجرایی است که این روزها به راه افتاد. در شرح قصه کارهای کودکانه ای که هیچ ارزش امنیتی، روانی، اجتماعی، اطلاع رسانی و حتی تبلیغاتی ندارد. کارهایی که حداکثر به خار و خاشاک می ماند برای کسی که می خواهد از غرق شدن خود را نجات دهد، آن هم غافل از این که امواج قدرتمند استخوان هایش را هم در هم می شکند چه برسد به سرپنجه ای که به خار و خاشاکی چنگ زند، آنجا که از سنگ ها کاری نیاید، چنگ انداختن به خاشاک هم چاره کار غریق نیست، پس دل خوش باید داشت که تشکیلات جهنمی منافقان به یک قدمی دوزخ رسیده است و اینان را امید رستگاری نیست.تازه اینان را اگر عقلی در سر بود و درایتی در اندیشه به کارهای دشمن کیشانه و ناجوانمردانه و مردم ستیزانه خود فکر می کردند و سربه زیر می افکندند و هرگز سربر نمی آوردند چه گیریم به جای یک بالن هزار در هزار بالن هوا کنند، در و دیوار شهر را پر از تصاویر خویش کنند، اصلا خودشان بیایند...اولین کسی که آن ها را بشناسد آب دهان به آن ها خواهد انداخت؟ و اولین کسی که از آن ها بپرسد کیستید و بداند اینان همان هایی هستند که دست در خون بی گناهان می شستند و لقمه از سفره مردم می ربودند و با فروش اطلاعات به دشمن بعثی، مرگ را برای هموطنان خود می آوردند و سرآخر در کنار مزدوران ارتش عراق به جنگ مستقیم با ملت پرداختند آنها مرده اند برای همیشه و من مطمئنم، ضد انقلاب خارج نشین ، چه درقامت درهم شکسته منافقان ، چه در شکل شبکه های تلویزیونی و چه در هر شکل دیگر ،ضد انقلاب مرده است که هرگز او را زندگی نشاید و من را از همه آن ها حتی اگر برفرض محال با هم یک دست شوند، ذره ای هراس در دل نمی آید هرچند از کید و خدعه آنان نیز نباید غافل شد. نباید ابزارشان شد، نباید بستر ساز عطسه های آلوده آن ها شد، من از آن ها نمی ترسم اما می ترسم از «ضدانقلاب زنده» ضد انقلابی که گاه در جمع ما نفوذ می کند، ضد انقلابی به نام «تفرقه»، به نام «خودمحوری»، به نام «کم کاری» به گاه کار، به نام یقه گرفتن از هم، به نام پشت انقلاب سنگر گرفتن عوض سنگر انقلاب شدن، به نام «راحت طلبی» ،به نام «فزونخواهی» در حوزه اقتصاد و قدرت و سیاست، به نام جابه جایی ارزش ها و تحریف اهداف انقلاب، به نام «تفسیر به منفعت» کردن اصول انقلاب و در یک کلام رفتار به هر شکل و گفتار به هر شیوه ای که با ارزش های اصلی انقلاب ناساز باشد و ... بگذریم ... به هشدار می گویم این ضدانقلاب را، این خوی ها و خصلت های ضدانقلابی را، جدی بگیرید. از «گرگ های مرده» کاری برنمی آید به فکر موریانه های زنده ای باشید که می خواهند در دیوار خانه انقلاب لانه کنند.ضدانقلاب خارج نشین مرده، بوی تعفنش هم همه دنیا را برداشته است، به فکر ضدانقلاب نامرئی در داخل باشیم و این وظیفه همه دستگاه ها و نهادها و فرزندان انقلاب را سنگین می کند....(ص-۴) |
|
شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| ویژگی های نماینده من |
قصد بازخوانی مواد قانونی درباره بایستگی های مجلس را ندارم و قصدم هم آن نیست که عملکرد نمایندگان مجالس گذشته را به ترازوی نقد بگذارم. در پی وزن کشی عمل به وعده های داده شده حضرات نماینده هم نیستم. هرچند هر مجلسی در دوره خود کارهای بزرگ کم ندارد و کارهای مغفول مانده نیز هم و هرچند هرکدام از این سرفصل ها خود به اندازه یک کتاب نوشتنی دارد و قلم در آرزوی زمانی است برای آن اما اکنون قصد دارم از این بگویم که نماینده موفق و ایده آل در نگاه من دارای چه ویژگی هایی باید باشد. این ویژگی ها هم علاوه بر آن است که در قانون اساسی و دیگر قوانین موضوعه بدان تصریح شده است. نماینده من کسی است که در وضع قانون توانایی بالایی داشته باشد و علاوه بر این در وضع هر قانونی،پیش زمینه ها و پس زمینه های آن را هم به خوبی بشناسد و بداند که با وضع مثلا قانون الف، چه راه هایی باز و چه راه هایی بسته می شود و این با وضعیت جامعه چه خویشاوندی دارد. به مثل عرض می کنم که وقتی باران می آید، در کنار خانه هایی که سقف آن چکه می کند، باید به زمین های عطش زده هم توجه کنند. نمی شود دست به دعا برداشت که چون سقف خانه مشکل دارد، باران نیاید چه زمین ها تشنه خواهند ماند و نه می شود خانه را از یاد برد. بلکه باید همه جانبه نگاه کرد و نماینده من در وضع قانون باید همه جانبه نگر و کلان نگر باشد. دیگر اینکه در وضع قانون منافع ملی را اولویت نخست بشمرد و نگاهش چنان باشد که واژه واژه ای که قانون می کند به نفع ملت و کشور باشد. نماینده من، باید در وضع قانون دقیق و بر اجرای همه جانبه آن متعصب و در اجرای وظیفه نظارت، بی تعارف، صریح و صادق باشد و برایش فرقی نکند که دولت و وزیر و هرکس که باید قانون را اجرا کند، از چه گروه و طایفه و گرایش و حزبی است بلکه او با نظرداشت منافع ملی، باید قانون وضع کند و با همین نظرداشت، بر اجرایش اصرار ورزد، نماینده من باید در تصویب لایحه بودجه، توجه داشته باشد که ریال به ریال بودجه «بیت المال» است و چنان دقیق باید بدان بپردازد که هیچ کس نتواند حتی یک ریال آن را به «مال البیت» تبدیل و یا با ندانم کاری تلف کند. نماینده ای که من به مجلس می فرستم باید هم مراقب نفس خود باشد و دست و دل و دامن پاک بدارد و هم طبق قانون هرجا که باید مراقب باشد، نه اینکه پلک روی پلک نگذارد بلکه چند جفت چشم هم به کمک بگیرد تا مبادا خطی سوای قانون کشیده و ریالی هزینه شود. نماینده ای که من رای خویش را به نام او متبرک خواهم کرد باید هم زمان شناس باشد هم زمینه ها را بشناسد، در برابر امور، نگاهی اصلاح طلبانه داشته باشد و در پای اصول مثل کوه بایستد تا به روز مبادا پرچم افتخار ایران باشد، در دفاع از کشور، کسی که نه از توپ و تشر خارجی ها جا بزند و نه از مکر خودخواهان خودمحور و خودبین، غفلت کند. نماینده موردنظر من مسئول است، به معنای کامل، صحیح و شفاف کلمه، او رئیس نیست، که از فردای انتخابات، حکم براند و از نظر غایب شود و تا چهار سال دیگر بازآید، بلکه باید نسبت به نقش خویش در مجلس و در حل مشکلات حوزه انتخابیه اش پاسخگو باشد. نماینده من اهل عمل است نه معامله، اهل سکوت است در جایی که سکوت شایسته است و منافع ملی را تامین می کند و اهل فریاد است به گاه فریاد و هرگز جای این دو را اشتباه نمی کند. نماینده من، اهل تملق نیست بلکه حرف حق را با صدای بلند فریاد می کند. او کسی است که نتیجه کارش را من باید به خوبی در زندگی خود، در توسعه شهر و کشور خویش و در شتاب گرفتن فرآیند کمال معنوی و اخلاقی و رفاه اجتماعی خود ببینم. نماینده من، در وضع قانون، همه این ها را در نظر می گیرد، او امین رای من است و امانت داری را هم به کمال می رساند. او حق مرا می گیرد و روی حق من و تو و ما معامله نمی کند، نماینده من، نه خود را گم می کند و نه در راه های انحرافی گم می شود، بلکه اصالت خویش را به یاد دارد، راه را از بیراهه باز می شناسد و به مقصد می رسد. نماینده من دارای همه ویژگی های مثبت یک نماینده شایسته است... (ص-۱۲--۲/۱۲/۸۶) |
|
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| به بزرگی یک جانباز |
| " یکم: قصدم اعتراض بود و حتی سر و صد الله وقتی که می رفتم تا به آقای لوله کش اعتراض کنم. او که باید می آمد و لوله خانه ما را درست می کرد اما به دنبال گرمای هوا بود. گفتم می روم و... رفتم، خود را هم محق می دانستم ام الله وارد مغازه شدم و گفتم من از دست افراد بدقول خیلی عصبانی می شوم، او که تلفنی عذر خواسته بود باز هم عذرخواهی کرد که هوا گرم نشده بود... گفتم خب نشود، گفت در هوای سرد نمی توانم کار کنم. صدایم به اعتراض بلندتر شد که... اما وقتی فهمیدم سید، جانباز شیمیایی-استخوانی است هم صدایم پایین آمد هم سرم، چه کردم من با او که سند سربلندی ام بود. وقتی فهمیدم دو تن از اعضای خانواده اش شهید شده اند، بیشتر شرمنده شدم. وقتی فهمیدم از یک فامیل مشهور است اما به زبان نمی آورد، شرمندگی ام مضاعف شد. وقتی فهمیدم هنوز مستاجر است و از بنیاد نه حقوق می گیرد و نه امکانات، به بزرگی او احترام گذاشتم. وقتی دیدم هیچ توقعی از هیچ کس و هیچ نهادی ندارد و حتی از همکارانش هم دستمزد کمتری می گیرد، فهمیدم با آدم بزرگی طرفم، بزرگ مثل یک جانباز و... چقدر بزرگند این مردان، اینان که نقد جان به عیار شهادت دادند و هیچ نخواستند و نمی خواهند نیز هم. " دوم: قصه پرغصه «علی اعلمی» را دو روز قبل خواندیم و خواندند بسیاری و کم نبود چشمانی که طلایه دار باران شد. کم نبود زخم هایی که تازه شد و... راستی شما، چه کردید و چه گفتید؟... " سوم: رسیدگی به علی اعلمی ها، به هیچ جا برنمی خورد، حتی اگر جانباز نباشند، رزمنده نباشند و فقط بیماری تنها باشند، باز به جایی برنمی خورد، هزینه این قبیل افراد را بگذارید پای حساب جانبازانی که مثل سید لوله کش نه حقوق می گیرند و نه چیزی مطالبه می کنند. بگذارید به حساب جانبازانی که هیچ گاه پرونده تشکیل نداده اند و نخواهند داد. به جایی برنمی خورد، ما که کم ثروت نداریم... به جایی برنمی خورد اگر علی اعلمی ها را هم زیر سقفی بریم و چراغی برایش روشن کنیم تا در این شب ها که گاه سرما به ٢۴ درجه زیرصفر می رسد، مجبور نباشد، تن خسته اش را به دیوار تنور نانوایی بچسباند. به جایی برنمی خورد اگر او را ببینیم. " چهارم: سنت بچه های جنگ، مهر ورزیدن به همه است، حتی مسئولانی که چشم می بندند بر دردی که این نسل می کشد، اما گاهی آرزو می کنم، یک شب فقط یک شب، در زمستانی چنین سرد، پشت در بمانند تا بدانند علی اعلمی این زمستان را چگونه گذرانده است... بگذریم،حالا این مسئله به بنیاد شهید و امور ایثارگران مربوط می شود یا به هر اداره و سازمان دیگری فرقی نمی کند. باز هم بگذریم...!(ص-۹) |
|
چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خوش آمدید |
|
تماس با ما |
| RSS Feed |
| اخبار هک و امنیت |







