جامعه نو - قلم به دست سابق
صفحه سفید حوادث!

سایت های خبری و خبرگزاری ها را رصد می کنم. خبر حوادث خیلی کم است و این خود یک خبر خوشحال کننده  است برای من برای شما و برای همه، کاش روزی برسد که هیچ  خبر حادثه ای نباشد، یعنی حادثه ای رخ ندهد تا از آن خبر بنویسند کاش روزی برسد که هیچ جرمی روی ندهد، هیچ کس عنوان مجرم نگیرد، بر هیچ کسی هم جرم واقع نشود و آن روز، چقدر خوب خواهد بود، اگر رخ دهد اما تا آن روز، من به همین روزهایی که خبر حادثه کم است دلخوشم و دوست دارم و دعا می کنم این روزها در تقویم ما روزافزون شود. دعا می کنم، یک روز، صفحات حوادث روزنامه ها سفید چاپ شود تا دانش آموزان بر آن، زندگی سرشار از آرامش وعشق را نقش کنند. دعا می کنم روزی برسد که دادگستری ها و دادسراها و کلانتری ها، حتی یک مراجعه کننده نداشته باشند. چنان که آرزو می کنم همه پزشکان بی کار شوند و مردم با درست مصرف کردن و درست زندگی کردن، نیاز به پزشک نداشته باشند و در حوزه اجتماعی نیز بر اساس فرهنگ ایرانی-اسلامی، چنان انسانی لحظه ها را پشت سر بگذارند که سرشان به بلندای آسمان در فراز باشد و دست و دل شان مثل آب چشمه پاک باشد و نگاهشان زلال و هیچ کس را سروکار با پلیس و قضا و ... نیفتد. دعا می کنم که روزی پلیس و قاضی و ... هم بی کار شوند و این اگرچه یک آرزو است به آرزو دست به دعا برداشتن بر کسی که طالب آرامش و سلامت مردم است، عیب نیست که حسن هم است و این دعا زمانی اجابت خواهد شد که براساس سنت خداوندی، ما خود، هرکداممان همه صلاحیت ها را در خویش بارور و همه رذیلت ها را از ذهن و ضمیر و دل و جان و جسم پاک کنیم. این دعا زمانی اجابت خواهد شد و آرزوها سبز که ما هرکداممان، به سلامت برسیم و از جمع آحاد سالم و قانونمند و صلاحیت مدار است که جامعه سالم و قانونمند و جامعه صالح شکل می گیرد. پس به فکر اصلاح خود باشیم در گام اول و در گام دوم، دست دیگران را بگیریم واز فقر فرهنگی و اخلاقی نجاتشان دهیم. یادمان باشد، کمک به فقیر اقتصادی تنها وظیفه ما نیست. یاری رساندن به فقیران فرهنگی ولو به اندازه یک جمله خوب نیز وظیفه ماست. نگوییم با یک جمله من و تو چه خواهد شد که دشت از رویش تک تک گل ها جامه بهار می پوشد و دریا و اقیانوس هم حاصل جمع قطره هاست و زمین و کوه نیز از جمع ذرات خاک شکل گرفته است، پس قطرات کلمات و گل های جملات را کم نگیریم که فراوان ارزش دارند. قدر بدانیم این ارزش ها را و به اندازه یک کلام و یک لبخند به هم کمک کنیم. آن وقت آرامش و روشنی، بسترساز رشد اخلاقیات خواهد شد و خبرگزاری ها، لینک های حوادث را پاک خواهند کرد و روزنامه ها نیز صفحات حوادث را سفید چاپ خواهند کرد به سفیدی دست و دل مردمان خوب که ایمان را به عمل درآورده اند...
" دیروز، سایت ها و خبرگزاری ها را در جست وجوی اخبار حوادث رصد کردم. خبرها کم بودند و این خوشحالی مرا فراوان کرد و خدا کند این خوشحالی کامل شود و ...
یادمان باشد، این بی خبری و کم خبری، خود یک خبر خوب است. یک خبر بسیار خوب! (ص-۱۳)
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ارتش عشق

سربازی برای ما یک عشق است هرچند وظیفه نیز هست اما همه وظیفه ها که «پرتکلف» و دشوار نیست. وظیفه هایی هم برای انسان نوشته شده است که از آغاز تا پایانش عشق است و در هر قدمش انسان را به تعالی افزون تر می رساند و به فهم من سربازی برای ایران اسلامی از این مقوله است، وظیفه ای عاشقانه که اگر درست بدان بپردازی، به بلوغ سربازی و شهادت هم خواهی رسید و نام ایران را بلندآوازه تر از پیش خواهی کرد و اینگونه است که «ارتش جمهوری اسلامی ایران» در چشم بزرگ و در قلب عزیز می نشیند و همگان را در برابر خاکی پوشان خداباور به فروتنی می کشاند.فروتنی که سرشار از سرفرازی هم هست چه وقتی ایران به مدد جان فشانی سربازان خود سربلند است، ایرانی هم سر به آسمان می ساید و این را نیز رهین فرهنگ سربازی است. سربازی که راز عزت ارتش هم هست ارتشی که در عاشورای هشت ساله، ده ها هزار شهید داد، تا بیداد در این ملک از مردم دادنستاند و خاک پاک ایران، این بیشه بی همانند و جاودانه شیران، شغالان و روبهان را تاب نیاورد و باز عزت مضاعف ارتش نزد مردم، به این حضور سراسر حماسه و دلاوری برمی گردد. آری مردم ارتش را عزیز می دارند چون ارتش هم در کنار سپاه عزیز و پرتوان و بسیج غیرتمند و جهادگران پرتلاش، عزت ایران را به جان نگهبان شدند.
ارتش ما سوای مکتب نظامی، دارای یک مدرسه اخلاقی و مکتب معرفتی هم هست و این همان چیزی است که آن را از سایر ارتش های دنیا متمایز می کند چه در دیگر ارتش ها، قهرمان نظامی و فرماندهان تراز اول یافت می شوند اما به یقین حضور اسوه های اخلاق و فرماندهان عارف و پهلوانان قهرمان در هیچ کجای دنیا به اندازه ارتش ما نیست و نمی توان امثال صیاد شیرازی، آبشناسان، کشوری، شیرودی، بابایی، یاسینی، ستاری و... را سراغ گرفت. اینان اسوه های مردانگی و اخلاق و خاص ارتش ما هستند و این وظیفه ارتش و ارتشیان را هم سنگین تر می کند چه باید به تکثیر این اسوه ها به تعداد پرسنل خود همت کند و درست به اندازه توفیق در پرورش نسل این شجاعان خود را موفق بداند. این یک حقیقت است که ما نمی خواهیم ارتش ما رزمنده صرف تربیت کند بلکه می خواهیم انسان های مجاهدی را بپرورد که اگر به جنگ هم می روند برای نگهبانی از صلح باشد. اگر می جنگند، مصلحانه بجنگند و قدرت «سلاح»، آن ها را از «صلاح و اصلاح» دور نکند بلکه مصلحانه سلاح بردارند و چنانکه مولا علی می فرماید بر سلاح شان هم بصیرت حمل شود تا هم خود بصیر باشند و هم چشم دیگران را به واقعیت ها بگشایند.ارتش ما امروز باید با بهره گیری از این بصیرت ، به نوآوری و تحول اقدام کند هم در حوزه سخت افزار و هم در حوزه نرم افزار. هم باید به مدرن ترین تجهیزات روز مجهز شود و هم به ناب ترین خصایل اخلاقی متخلق و در کنار این ها باید با بازخوانی فرهنگ غنی انسانی، نظامی، اخلاقی دفاع مقدس، پرده های روشن آن حماسه ماندگار را فرادید بگذارد و بگوید که ارتش در آن حماسه و در عاشورای ٨ ساله در همراهی با لشکر حسینی چه جان فشانی ها کرد. چیزی که تاکنون به اندازه ای که باید گفته نشده است و این بیش و پیش از هرکسی از خود امیران و افسران و رزمندگان ارتش انتظار است که با بیان واقعیت های سرشار از حقیقت دفاع مقدس نقش ارتش را روشن تر از اکنون، تبیین کنند و خصال مردان پهلوان خویش را بازگویند تا در مقابله با «ناتوی فرهنگی» و جنگ نرم دشمن نیز ، در قامت امیرانی سرفراز ایفای نقش کنند.چرا که امروز هم محتاج حضور این اسوه های روشنی هستیم حتی بیش از دوران جنگ.(ص-۲--۲۹/۱/۸۷)
جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سهی سرو....
حق حیات به گردن ما دارند، مردان زندگی آفرینی که اینک در قامت یک جانباز، درس ایستادگی می دهند. اینان سندهای افتخار ایران هستند و شاگردان ممتاز مکتب جهاد و شهادت. اینان را باید قدر دانست و بر صدر نشاند. باید منت دار اینان بود. باید دستشان را بوسید. اینان حق حیات دارند بر ما، حق آزادی و آزادگی بر این ملک و این ملت، پس شایسته نیست با آن ها جوری رفتار کنیم که در شأن شان نباشد. البته آن ها برای خود شأن خاصی قائل نیستند، آن ها اصلا خود را نمی بینند. آن ها همان روزی که عاشقانه خدا را دیدند و عاشق شدند از خود رها شدند اما ما که می دانیم آن ها چه قدر و منزلتی دارند، لااقل به فهم خود عمل کنیم و بیش از امروز حرمتشان را پاس بداریم. روی سخنم با یک سازمان و یک نهاد و چند ارگان نیست. مخاطب این واژه ها همه آنانی هستند که در این ملک نفس می کشند و این آزادانه نفس کشیدن را مدیون آن آزادی آفرینان هستند، بگذریم.چند روز پیش چند تن از فرماندهان ارتش و سپاه مستقر در مشهد با حضور در آسایشگاه جانبازان امام خمینی پارک ملت و ویلاشهر، با سرفرازترین یادگاران دفاع مقدس دیدار کردند، با آن ها گفتند و از آن ها شنیدند و شکوه عظمت پیشکسوتان خود را هزار بار بیشتر یافتند از آنچه از دور هویدا بود، چه اگر از دور با دیدن چهره یک جانباز، علم الیقین حاصل آید به حماسه ای که خلق شده است با همنفسی و همکلامی با نسل حماسه می شود به حق الیقین دفاع مقدس رسید و نفس به نفس مردانی داد که همنفس مردان خدا بودند و فرشتگان نیز هزار در هزار عاشقانه دم به دم اینان می دادند و آری، این چنین بود برادر که ایران ماند و سرفراز ماند. سرفراز ماند و سربلندی را به دیگر ملت ها تعلیم کرد... بازهم بگذریم که جانبازان از همه چیز در راه خدا گذشتند و ما هم از آن ها یاد بگیریم که از همه چیز در راه خدا بگذریم و با خدمت به جانبازان شکرانه آزادی را به جا بیاوریم که شکر نعمت، نعمت افزون می شود و مباد روزی که به عقوبت کفران نعمت همنفسی با جانبازان گرفتار آییم، که سخت خواهد بود آن عقوبت و تلخ خواهد بود آن روزگار... بازهم بگذریم. روز ارتش است امروز و اگرچه همه روزها را روز ارتش می دانیم و اما اینک صادقانه می گوییم، برادر ارتشی ام، روزت مبارک و ناب ترین لبخندهای ملت نثار قامت بلندت که بلندی نام ایران را نقش کردی.(ص-۶--۲۹/۱/۸۷)
جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پدر، مادر شما هم متهمید!
پدر، مادر، شما هم متهمید. نگو که نمی دانستی که این را «عذر بدتر از گناه» می دانستند. نگو که گناه نمی دانستی این کار را که کوچک شمردن گناه، خود بزرگ ترین گناهان است. نگو که تو بی تقصیری و دیگران باید چاره کار می کردند که وقتی خودت کاری نکنی از دیگران هم کاری ساخته نیست.
" پدر، مادر، شما هم متهمید. این تنها دختر و پسر جوان نیستند که باید نامشان در ردیف متهم نوشته شود و در جایگاه متهم پاسخگوی پرسش های قاضی باشند؛ شما هم متهمید حتی اگر قاضی شما را به جایگاه متهمان نکشاند و به پرسش  نگیرد؛ لااقل یک محکمه هست به نام وجدان که شما را سخت به پرسش می گیرد و محکومتان می کند، حتی اگر حکم را نپذیرید، این محکمه عادلانه حکم می دهد و امکان فرجام خواهی هم نیست.
" پدر، مادر شما هم متهمید. اگر دختر و پسر شما در پارتی های شبانه و مختلط دستگیر می شوند، شما هم باید سردی دستبند را روی دستان خود حس کنید، چه اگر دیروز درست دست شان می گرفتید و پا به پا می بردید و شیوه درست راه رفتن می آموختید امروز، چنین در چاه و چاله سرگردان نبودند و اگر چراغ روشن می کردید بر سر چاله ها و چاه ها و کمینگاه های گرگ ها، امروز جوانان تان دست و پا شکسته خوراک ددان دوست نما نمی شدند.
" پدر، مادر، شما هم متهمید. اگر شما ما را از رفیق بد پرهیز می دادید اگر به ما مهارت «نه » گفتن را می آموختید ما امروز، بله گویان دعوت گرگ ها و همنشین بدان روزگار نبودیم. اگر ما را دریافتن دوست و رفیق خوب کمک می کردید امروز ما هم خوب می شدیم و رفیق خوب برای کسانی که دنبال دوست خوب هستند.
" پدر، مادر شما هم متهمید! این درست که مردان قانون مرا دست گیر کردند و فردا دادنامه علیه من خوانده خواهد شد و قاضی مرا محاکمه خواهد کرد، من اما، امروز، همین حالا، شما را متهم می کنم. شما که اگر درست  تربیتم می کردید، شاید من امروز به جای متهم، در جایگاه پلیس، دادستان، قاضی، پزشک، جامعه شناس و ... گره گشای مشکلات جامعه بودم و درمانگر ناهنجاری هایی که چون زخم در پیکر جامعه می نشیند.
من از آن ها چیزی کم ندارم. یک چیز را تو کم گذاشتی و آن هدایت بود.
والا حمایت بدون هدایت هرگز آدم را به مقصد نمی رساند که اگر می رساند، همان روزی که خودروی آخرین مدل را زیر پایم انداختی، راهی کوچه موفقیت می شدم نه این که از پارتی های شمال شهر، سردربیاورم و یا گذرم به فلان «خلاف خانه» باشد.
" پدر، مادر، شما هم متهمید! شما چنان که نگران سلامتی جسمانی من بودید به فکر سلامتی جانم نبودید که اگر بودید، همان گونه که جسم از بیماری ها مصون ماند و یا درمان شد، جانم هم از بیماری های رنگارنگ اخلاقی و پلشتی های پنداری پاک می شد و حالا چنین درخود احساس نازیبایی نمی کردم.
" پدر، مادر، شما هم متهمید! این درست که مرا به عنوان خلاف کار گرفته اند، اما نقش شما هم در ارتکاب بزه و جرم کمتر از من نیست؛ چه اگر شما که وقتی شایعه «وبا» پیچید، برگ سبزی را از لای لقمه ام چنگ می زدید.
در برابر «بلا»های اخلاقی هم آن گونه مراقب بودید. امروز به «بلا» دچار نمی شدم، چنان که دیروز به «وبا» دچار نشدم.
" پدر، مادر، شما هم متهمید! البته من نمی خواهم زحمت های شما را نادیده بگیرم، نمی خواهم نمکدانی که یک عمر از آن نمک محبت خورده ام بشکنم.
نمی خواهم گناه خود را به گردن شما بیندازم. نمی خواهم خطای خود را کوچک کنم. فقط می خواهم به یادتان بیاورم که شما هم در پرورش و تربیت من «کوتاهی» کردید و الا ناهنجاری ها این گونه در رفتارم «بزرگ» نمی شد.
می خواهم هشدارتان بدهم که اگر می خواهید رفتار خواهر و برادرم، کپی رفتار من نشود رفتار شما با آنان مثل رفتارتان با من نباشد.
برای آن ها «حمایت » را با «هدایت» همراه کنید و دست شان را بگیرید تا شیوه درست راه رفتن را بیاموزند. برای آن ها رفاقت و دوستی را به نهایت برسانید تا من و شما فردا آن ها را در آغاز کوچه رفاقت با نااهل نبینیم.
" پدر، مادر، شما هم متهمید! برای رفع اتهام، دوباره دستم را بگیرید و راه درست زندگی کردن را یادم بدهید، من هنوز در برابر شما کوچکم، پس بزرگواری کنید و دست فرزند کوچک خود را بگیرید.
(ص-۱۳)
یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

رایانه، دوست یا دشمن؟
می خواهیم باسواد باشیم، پس «ابزار سواد»  را به خانه می بریم، چه می گویند امروزه هرکسی زبان انگلیسی و کامپیوتر، ببخشید رایانه نداند بی سواد است و مگر می شود ما بی سواد باشیم؟ خب از زبان، فاکتور می گیریم اما رایانه را که می توانیم به خانه ببریم و بگذاریم جلوی دید همه تا بدانند همگان که ما زبان روز دنیا را می دانیم و باسوادیم! درست مثل گذشته که قفسه کتاب هایمان هارمونی خاصی داشت از حیث رنگ و خیلی هم زیبا بود. بگذریم از این که لای آن ها بازهم نمی شد اما کتاب داشتیم تا نگویند اهل کتاب نیست اما ... روزگار عوض شده است حالا «رایانه» آمده است تا «یارانه» فکر ما باشد ولی غافلیم از این که اگر غفلت از کتاب، هزینه بر نبود، اما غفلت از این  «تازه وارد» می تواند هزینه های سنگینی داشته باشد. وقتی که دختر و پسر آدم با دنیای مجازی آشنا می شوند وارد «چت روم ها » می شوند و کار به جاهایی می کشد که از دنیای مجازی به دنیای حقیقی هم ادامه پیدا می کند. کم  نبوده اند دخترانی که پس از دوست یابی اینترنتی، خانه و کاشانه فرو گذاشته اند و به سوی دوستی رفته اند که بیش از هر دشمنی خطرناک است و سرانجام هم قربانی شان کرده است. داستان دختران فرار، دختران خیابان را که باز می خوانیم فقط آغاز سقوط را در رایانه وچت و .. نشان می دهند و می گویند دروازه های تاریکی با چند کلید صفحه رایانه باز شد و زندگی ما را رنگ جهنم زد و ... چه تلخ است وقتی می خواهد آدم باسواد جلوه کند اما سیاهی خطوط جلوی چشمش را می گیرد حال آن که سواد باید به دانش و دانش هم به شور تبدیل شود، والا سواد به معنی سیاه خوانی خطوط به اندازه مدرک بدون درک می ارزد و نه بیشتر. بگذریم، قصد بازخوانی قصه دختران و پسران فرار که آغازش محیط های مجازی اینترنت بوده است، نداریم که بازخوانی تلخی ها، کام را دوباره تلخ می کند و جام گردانی تلخ، تلخی جان را هم در پی دارد، بلکه می خواهیم بانگ به هشدار برآوریم که چشم را باید باز کرد. رابطه با رایانه و دنیای مجازی باید منطقی باشد. خود و فرزندانمان باید یاد بگیریم که از این دریچه می شود بزرگراهی به سوی موفقیت یافت و نوترین دستاوردهای علمی بشری در هر حوزه را یافت و خواند و بهره  برد. می شود راه دشوار و پرهزینه پژوهش را کوتاه و ارزان و آسان کرد؛ می شود پیام های مثبت فرهنگ اسلامی-ایرانی را به جهان رساند و می شود به بهشت رسید اما غفلت، اما بد استفاده کردن از اینترنت می تواند پنجره را تغییرجهت دهد به سوی یک جهنم واقعی که عقل و دین و دنیای آدمی را تباه کند؛ پس به هوش باید بود و هوشیاری افزون باید کرد که از چاقو طبیبانه استفاده کرد و جان  ها را نجات داد و حیات آفرید نه چون جاهلان و خلافکاران و قاتلان پیکرها را زخم زد و مرگ را در جان آدمی نشاند. یادمان باشد، اینترنت، مثل چاقوست اما پرخطرتر؛ چه کسی در برابر چاقو دچار غفلت نمی شود اما اینترنت می کشد قبل از آن که متوجه شوی. بگذریم گاه چت روم ها، افرادی را از ری و رم به هم مرتبط می کند، چنان که در خبرها داشتیم، مرد مصری را به خانه دختر تهرانی کشاند و چنان که دست این را در دست آن می گذارد و تنها زمانی که طشت رسوایی طرفین بر زمین می افتد، همه باخبر می شوند که چه شده است و پی جویی چرایی ماجرا، نگاه ها به رایانه ای می افتد که آرام و بی صدا گوشه خانه چمباتمه کرده است... باز هم بگذریم اما نگذاریم رایانه که می تواند رفیق شفیق و معدن روشنی باشد، برای ما نقش شیطان را داشته باشد. نگذاریم رابطه منطقی ما با این ابزار، غیرمنطقی شود... نگذاریم...(ص-۱۳)
شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

«صیاد» امنیت آفرین

اگر هر فرد را به اندازه کاری که می کند و اثری که می گذارد ارزش گذاری کنیم برای بزرگمردانی چون صیادشیرازی باید نمره بیست گذاشت. چه آنان کاری کردند کارستان آن هم در سخت هنگامه ای که دنیای باطل می خواست و می کوشید هیچ کاری از دست ما برنیاید. آنان اثری گذاشتند جاودان آن هم در زمانه ای که بی اثرمان می خواستند و چنین بود که صیادها جاودانه شدند در بلندای نام ایران و «مانا» شدند در کنار اسطوره های ملی و اسلامی اما در قامت اسوه. اسوه هایی که باید تجدیدپذیر و تکثیرشدنی باشند تا امروز و فردای این دیار نیز سربلندی خویش را با آنان بیمه شده بیابد. من در قامت سپهبد شهید ارتش اسلام، امیر دلاور ایران، علی صیاد شیرازی سرفرازی ایران را می بینم و سربلندی ایرانی را، او با بودن خویش بود استقلال میهن و نبود دشمن را رقم زد و اجازه نداد بیگانه بدخواه در کتاب تاریخ این دیار رقم مغلطه زند بلکه ایستاد تا خصم از پا بیفتد و افتاد هم در همه جبهه ها که اگر نه این بود قصه نیز این نبود. دشمن آمده بود بماند. آمده بود بنشیند. آمده بود صاحب خانه شود اما صیاد و صیادها چنان کردند که مکر دشمن نقش بر آب شد و تکاپویش گذر شب پره در پیش آفتاب. او و یارانش در ارتش و سپاه و بسیج، دشمن را از این خاک تاراندند و گران سنگ ترین سوغات را برای ایران و ایرانی به ارمغان آوردند و ارزش گران سنگ یافتند. آن ها امنیت را در باران ناامنی و هجوم ددان آدمی خوار ایجاد کردند و به خون پاس داشتند تا ما همه ما ایرانیان بتوانیم در امان باشیم و امنیت امروز که رشک برانگیز دیگران است ثمره همان مجاهدت هاست و صیاد ما نه تنها با زندگی مجاهدانه اش امنیت آفرینی کرد بلکه با شهادت خود هم بر عمق امنیت افزود و هم یک بار دیگر ثابت کرد اگر انسان حسینی باشد نه کربلا جای دوری است و نه عاشورا در زمان های دور چه او پس از عمری حسینی زیستن روز ٢١فروردین را عاشورای خویش یافت و خیابان تهران را کربلای خویش و باز در این ساحت هم اسوه اهل معرفت شد چنان که در جبهه با ایجاد فرماندهی مومنانه در جنگ و نوآوری های شگرف در شیوه نبرد در چشم دیگر فرماندهان و رزمندگان به عنوان اسوه قد کشید. اسوه شجاعت، مردم داری، فرماندهی، طراحی نقشه نبرد و مهندسی عملیات و بدین گونه در تولید، تعمیق و نگه داشت امنیت نقشی ماندگار ایفا کرد به گونه ای که در همه نوآوری ها، اختراعات که در دامن امن جمهوری اسلامی شکل گرفته است می توان نشان آن امنیت آفرین را یافت پس به جا خواهد بود بگوییم، نقش صیادشیرازی و همه شهدا در پیشرفت های هوا- فضا موشکی، سلول های بنیادی، شبیه سازی، پزشکی، مهندسی، علوم انسانی و ... از خود طراحان و مجریان طرح ها اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست چه اگر امنیت نباشد نه امان است و نه امکان نوآوری و خلق و تولید و کشف و نه امکان هیچ چیز دیگر. و به جاست ثمرات پیشرفت های هسته ای را که دیروز، جشن گرفته شد را هم به روح بلند صیاد شیرازی و همه شهدای ایران تقدیم کنیم، که قدمت ایستادگی آن ها در برابر دشمن، سرفرازی ایران اسلامی را در پی داشت و باور داشته باشیم، روح صیاد و همه شهدا، در کنار ماست و در موفقیت ها دعاگوی ما و در گذرگاه های سخت نگران ماست پس به حرمت نگاه شهدا، نگذاریم عزت و اقتدار ایران آسیب ببیند بلکه با همدلی و همراهی در جاده نوآوری با شکوفاکردن طرح های تازه به پیش برویم که این خواست شهیدان است باور کنیم فرمانده صیاد شیرازی امروز به همه ما، فرمان به پیش رفتن می دهد، پس به پیش عزت مندان ایران!
(ص-۴)
چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حافظان امنیت

امنیت گوهر گران سنگی است که نمی شود اجازه داد برخی بچه های بازیگوش آن را بازیچه بپندارند و با آن بازی کنند.
این گوهر آن قدر عزیز و ارجمند است که به پایش صدها هزار تن از بهترین فرزندان این مرز و بوم فدا شده اند، پس نمی شود چشم پوشید از جنایت آنانی که می خواهند به امنیت ایران خراش اندازند. امنیت برای جامعه مثل سلامتی است برای بدن که باید به هر قیمتی حفظ شود و همان طور که تا سلامت نباشد، کمال هم حاصل نمی آید و این سلامت اعم از روحانی و جسمانی و معرفتی است، تا امنیت هم نباشد نه توسعه اخلاقی ممکن می شود نه توسعه اقتصادی، عمرانی، اجتماعی و ... پس امنیت را چون سلامت باید عزیز داشت و دانست که بزرگ ترین نعمت امنیت و سلامت است هرچند متاسفانه قدرشان مجهول است، حال آن که وقتی از دست بروند، آدمی درمی یابد که چه از دست داده و آن وقت حاضر است از همه چیز خود بگذرد تا دوباره آن را به دست آورد اما معلوم نیست بتواند که گفته اند شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است پس قبل از آن که خدای نکرده سنگی در بلور امنیت بنشیند، باید کاری کرد و دست های سنگ به دست را قبل از پرتاب از حرکت بازایستاند!
مردم هم از این اقدامات هرچند قاطعانه تر باشد، بیشتر حمایت می کنند و عملیات های گسترده علیه اشرار هم همواره مورد حمایت افکار عمومی بوده است و ما خود نیز شاهد بوده ایم که مردم در تماس با روزنامه، خواهان برخورد قاطع قانون و مردان قانون با شرارت پیشگان بودند؛ چه این قبیل افراد با رذالت و شرارت های خود، امان مردم را می برند و ترحم بر اینان و مدارا با آن ها، ستم مضاعف بر مردم و تحمل زخم آجین شدن آرامش جامعه است.
حال آن که با دفع اشرار جامعه نفس می کشد در هوای تازه و می تواند بی هراس از اینان، به کار سازندگی کشور اندیشه کند. پس شایسته است حالا که مردان امنیت و قانون، کار مبارزه با امنیت سوزان را در شرق کشور شروع کرده اند، با ادامه و تعمیق این مبارزه هم مرزها را از لوث وجود آن ها پاک کنند و هم امنیت را به عمق جامعه بیاورند و با اهل شرارت به زبان خودشان سخن بگویند که اینان جز زبان گلوله را نمی فهمند که اگر آن ها را زبان دیگر بود مرام دیگر هم بود، حال آن که آنان دست به سلاح برده  اند پس برای صلح و نگهبانی ازصلاح، باید پاسخ اینان را قاطعانه با سلاح داد...
یادمان باشد، سلاح، نماد احقاق حق هم می تواند باشد وقتی که مردان حق آن را به دست می گیرند وبرای پاسداری از حق علیه ناحق به رزم قامت می بندند.
پس پرتوان باد سلاح هایی که در شرق کشور، راه شهدا را ادامه دادند و با درهم کوبیدن اشرار، یاد حماسه آفرینی های فرزندان ایران در غرب و جنوب کشور را هم در یادها زنده وثابت کردند دفاع از ایران را باهمه وجود باور دارند و از هرجا که دشمن پا، پیش بگذارد، پاهایش را قطع می کنند و دستانش را نیز هم، آن گونه که در سه دهه گذشته در غرب و جنوب کشور کردند و چنان که امروز در شرق کشور صفحات حماسه رارقم می زنند. پس پرتوان باد رزمشان.(ص-۱۳)
چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جای خالی آوینی
 یکم: به جای افسوس خوردن بر خاموش شدن باید شمعی افروخت و این سنت مومنان است که از قبیله روشنی هستند و نور را می فهمند لذا وقتی پس از غروب خورشیدی در حوزه علم ثلمه ای پیش می آید، عالمی دیگر چراغ راه می شود، و نور می دهد اما کم هم نیستند کسانی که راه شمع افروختن نمی دانند و به گریه افسوس خویش بر نبود نور و بسط تاریکی نشان می دهند حال آنکه باید به یادشان آورد که چاره تاریکی کار نه افسوس خوردن که افروختن شمع است، پس باید شمعی افروخت، باید به فراوان شدن روشنی کمک کرد. این بهترین شیوه چاره کردن کار تاریکی است.
دوم: مرتضی آوینی هنرمند متعهد و متفکری بود که نبودش هنوز باورمان نشده است چنان که به گاه بودن بعضی ها باورش نداشتند اما مسئله امروز شهادت آوینی نیست. نبود آوینی هاست. آوینی هایی که باید شمع شوند تا نور هنر متعهد، تاریکی را بتاراند و جان ها را روشن کند. پس با درک این واقعیت برای حقیقت هنر و فراگیری هنر حقیقی باید کاری کرد.
سوم: آوینی یک مدل بود اما قرار نبود و نیست که مدل ها در موزه  خاطرات بمانند بلکه باید از روی آن ها نوشت ، تولید کرد، پرورش داد و این اصلا خوب نیست که هر سال در سالگرد آوینی بنالیم که آوینی رفت و ما را دیگر مرتضی نیست مگر نه اینکه قرار بود رفتن مرتضی آوینی در قامت یک شهید، آمدن هزاران آوینی با چشمان سرشار از شهود را پیامد داشته باشد، پس چه شد که امروزه در فراق مرتضی درحالی می سوزیم که انگار دیگر آوینی نخواهد آمد؟
چهارم: هر شهید در هر حوزه ای «باید» به عنوان یک مدل مطرح باشد و اهالی آن حوزه و مسئولان «باید» برای تکثیر آن مدل، برنامه داشته باشند و برای اجرایی کردن آن برنامه هم تلاش کنند و این تلاش ها هم باید با پرورش امثال مدل به نتیجه برسد چه با حضور افرادی اینگونه است که سلامت جامعه تامین و تضمین می شود و حضور اینان است که شمع را مانند می شود که در کنار هم خرمنی از نور تشکیل می دهند.
پنجم: اینکه تعدا دبر آوینی ها افزوده ایم، نشانگر اهتمام ما به راه  آوینی و حتی می توان گفت عیارسنج صداقت ما در این راه است. درست به اندازه ای که طالب روشنی هستیم. اگر آوینی ها را پرورده ایم و شمع ها را افروخته ایم مشخص می شود به راه مرتضی ایمان داشتیم و تلاش کرده ایم اما اگر نتیجه نه این است، ماجرا هم نه آن است.
ششم: به امروز فکر کنیم و به فردا و آوینی ها را پرورش دهیم و بستر را برای رشد و بالندگی آن ها فراهم کنیم تا روایت فتح را چنان بخوانند که فتح فرداها را در پی داشته باشد.(ص-۷)
سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

این موتورهای مرگ آفرین

پرده اول: دل بچه را نشکن، جوانند و هزار آرزو دارند. با خرید یک موتورسیکلت که آسمان به زمین نمی آید. بگذار دلشان خوش باشد و جوانی کنند.
ناسلامتی تو پدری به قیافه پسرت نگاه کن چقدر گرفته است. اصلا وقتی با حسرت به همسالانش که با موتور ویراژ می دهند، نگاه می کند نگاهش کرده ای؟ چطور دلت می آید حسرت به دلش بگذاری؟ پدر در پاسخ این فرد به ظاهر خیرخواه می گوید: گواهینامه ندارد، مرد بلافاصله جواب می دهد: خب می گیرد تازه این همه موتورسوار مگر همه شان گواهینامه دارند؟ گواهینامه یک برگه کاغذ است... پدر می گوید: شهر شلوغ است و هزار خطر و باز مرد می گوید مگر برای همه نیست؟ تازه پسرت سر به راه است و مراقب. پدر می گوید: درسش لطمه می بیند، موتور که باشد، هر روز راهی کوچه و خیابان می شود. مرد می گوید: از قضا برای درسش هم خوب است، یک ساعت که تفریح کند خیلی بیشتر درس را می فهمد... پدر سرانجام تسلیم می شود و مرد با خوشحالی خود را به پسر و مادرش می رساند که دیدید پدر آقا پسر را مجاب کردم و پسر می خندد و مادر دعا می کند...
پرده دوم: جوان همه زندگی اش شده است موتور و موتورسواری منحنی درس رو به پایین است. حالا مادر که روز اول موتوردارشدن پسرش، از شوق سرخ شده بود حالا از عصبانیت سرخ می شود. پسر اما همچنان به کار موتورسواری است. وقت و بی وقت ... تنها یا با ٢ رفیق دیگر. سه ترکه ... تک چرخ هم می زند گل پسر، اگزوز موتور را هم دستکاری کرده است تا مبادا کسی از صدایش آزار نبیند... حالا مادر می بیند در و همسایه پنهان و آشکار، پدر و مادر مردم آزار را به لعن و نفرین می نوازند و او هیچ نمی تواند بگوید. اویی که از گل نازک تر گفتن پدر را هم به پسرش تاب نمی آورد اما جواب همه را که نمی تواند بدهد، تازه منصفانه که فکر می کند می بیند حق با مردم است...
پرده سوم: پسر به هیچ صراطی مستقیم نمی شود. قانون را رعایت نمی کند. به دنبال گرفتن گواهینامه نیست. فکر می کند به سرگذاشتن کلاه ایمنی کسرشان است. از تک چرخ زدن لذت می برد. وقتی لایی می کشدو کنار گوش رانندگان بوق کامیونی یا گاوی و سگی می زند، احساس بزرگی می کند. اذیت کردن عابران هم کم لذت بخش نیست. اما ... یک روز، در یک خیابان، پرده چهارم رقم می خورد...
پرده چهارم: پسرجوان با دو ترک نشین لایی کشان از میان ماشین ها با سرعت می گذرد، هر سه می خندند، سرعت موتور را زیاد می کنند، تک چرخ می زنند. ناگهان موتور از زیرپایشان در می رود و هرکدام به سویی می افتند ... سرها بدون کلاه ایمنی راحت می شکند و ... ماشین ها روی ترمز می کوبند... در خیابان  حادثه ای اتفاق افتاده است خون داغ ٣ جوان روی آسفالت سرد می پاشد... دقایقی بعد یک پارچه روی یک جوان کشیده می شود و رهگذران با انداختن سکه ای، اسکناسی ... از کنار آن به افسوس می گذرند... دو جوان دیگر اما هنوز زنده اند و در راه بیمارستان و ...
پرده پنجم: پدر سیاه پوش است. از چشمان مادر که روز اول موتوردارشدن پسر اشک شوق می جوشید، حالا اشک غم می بارد ... دفتر و کتاب پسر حسرت می خورند آن مرد که پدر پسر را برای خرید موتورسیکلت مجاب کرده بود، حالا در برابر چشمان غمبار خانواده بی جواب مانده است...
یک سوال: خانواده ها به این می اندیشند، آنچه به ظاهر قصه می نماید، روزی ممکن است غصه آن ها را هم رقم زند؟ آیا هیچ به فکر این افتاده اند که بر نحوه موتورسواری فرزندانشان نظارت کنند؟ آیا این همه غم هوشیارمان نمی کند که برای موتورسواران متخلف کاری بکنیم؛ بنده خدایی می گفت دو سه روز پیش مشغول رانندگی بودم که ناگهان یک موتورسیکلت با ٣سرنشین بی توجه از بریدگی بولوار به این سو آمدند، اول می خواستند به یک پیکان بخورند اما خود را به سمت من کشیدند و به خودرو کوبیدند و نتیجه این شد که یک نفرشان مجروح شد و برجای ماند، دو نفر دیگر بی توجه به حادثه و رفیق خود با موتور گریختند. یکی از جوان هایی که در محل حادثه بود، می گفت: به من می گویند سامان پلاتینی! چرا که بر اثر تصادفات مکرر با موتورسیکلت پاهایم پر از پلاتین است.
و ... شهروند دیگری هم قصه پرغصه ای داشت از موتورسواران و ... کم هم نیست این قصه ها وقتی بخش اعظم قربانیان حوادث رانندگی شهری موتورسواران هستند و این قصه ها فقط زمانی بی غصه می شود که فرهنگ استفاده از موتورسیکلت در رفتار موتورسواران نهادینه شود و الا بازهم از این قصه های پرغصه خواهیم داشت.
حرف آخر: فکر می کنم بازهم باید نهاد خانواده هنر خویش را در کنترل رفتار جوانان موتورسوار نشان دهد تا زندگی به سلامت ادامه داشته باشد... (ص-۱۳)
سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شم پزشکی!
بعضی ها، «پزشک» هستند اما «طبیب»،نه! چنان که بعضی ها، مدرک مهندسی دارند اما مهندس نیستند و برخی ها هم در کار رسانه عمر به پایان می برند اما به آغاز کار خبرنگاری هم نمی رسند. چنان که بعضی افراد هرگز پلیس نمی شوند حتی اگر به جای ٣٠ سال، ٣٠٠ سال خدمت کنند! در دیگر حوزه ها و مسئولیت ها هم ماجرا همین است، دلیل مسئله هم چیزی است که ما در حوزه رسانه به آن «شم» می گوییم؛ شم خبری که تا کسی از آن برخوردار نباشد، نمی تواند خبرنگار خوبی بشود. در بحث «پزشک» و «طبیب» هم ماجرا همین است یعنی وقتی فرد فقط به کلاس پزشکی و چشم و هم چشمی کار دارد و با هزار تقویت کننده و محرک چون کلاس خصوصی، کلاس کنکور، معلم خصوصی و... می خواهد وارد دانشگاه پزشکی شود و یا خانواده اش آرزوهای خود را در پزشک شدن او جست وجو می کنند و اصلا به این نمی اندیشند که خود فرد در چه گرایشی استعداد و به اصطلاح شم چه کاری را دارد، ماجرا این می شود این که می بینیم در جامعه کم نیستند پزشکان تحصیل کرده و حتی فوق تخصص اما کم هستند طبیبانی که درد را بفهمند و درمان را نیز بدانند و نتیجه نیز آ ن می شود که دانی و دانیم و دانند همه، که با عرض معذرت، درمان صورت نمی گیرد چنان که شاید و باید؛ حال آن که افرادی که «شم طبابت» دارند با اولین نگاه «درد» را تشخیص می دهند و «درمان» هم می کنند و از قضا بلند آوازه هم می شوند اما آن دیگران نه، و این که مردم از هم می پرسند «دکتر خوب سراغ نداری؟» روایت غیر مستقیم جست وجو به دنبال دارنده شم طبابت است حال آن که همه در یک کلاس نشسته اند و دکترا گرفته اند اما یکی را هوش پزشکی هست و درمان گری می کند و دیگری را نیست و گاه دردی هم بر دردها می افزاید. حال آن که اگر این فرد مثلا پی علاقه و استعداد خود مهندسی می خواند، چه ها که نمی کرد. یا توجه کنیم به این که برخی افراد فقط پی کلاس کار به دنبال مهندسی می روند و چه طرح ها که به مشکل نمی خورد حال آن که این افراد مثلا می توانستند یک پلیس خوب بشوند و آن که قدرت پلیس و قاضی و... او را به آن مسیر کشانده است اما استعدادش در پزشکی است، اگر به راه خویش می رفت چه دردها را که درمان نمی کرد و این زنجیره همچنان ادامه دارد. من معتقدم باید فرزندانمان را از همین اول باتوجه به استعداد و شمی که دارند در مسیر صحیح تحصیلی قرار دهیم و چشم را بر هم چشمی ببندیم و به روی واقعیت ها باز کنیم تا هر فرد، به سان «کلید» قفل گشا شود نه گره افکن در کار مردم و باز باور دارم همچنان که کسی با ادبیات خواندن «شاعر خوبی» نمی شود بلکه ذوق و قریحه و استعداد شاعری باید داشته باشد، هر کس بدون داشتن استعداد پزشکی، پزشک نمی شود حتی اگر هزار سال هم پزشکی بخواند و اگر شم خبرنگاری نداشته باشد، خبرنگار نمی شود و اگر هوش سیاست ورزی نداشته باشد سیاست مدار نمی شود، تدبیر نداشته باشد، مدیر نمی شود. استعداد مهندسی نداشته باشد، مهندس نمی شود، شم پلیسی نداشته باشد، پلیس نمی شود، توان قضاوت و ظرافت ذهن خوانی نداشته باشد، قادر به کشف و باز کردن گره های پرونده نمی شود. پس باید هر کس با شناخت استعداد و علاقه اش راه تحصیل خود را برگزیند، این هم به نفع اوست با شکوفا کردن استعدادش و هم به نفع جامعه است تا از این استعداد شکوفا شده بهره برد نه این که استعدادش شکوفا نشده همانند معدن کشف نشده باشد و کشور با وجود نیاز مبرم از آن بی بهره بماند پس... شایسته است با شناسایی استعدادها و رصد کردن توان افراد، هر فرد را به سمتی که توان آن را دارد هدایت کرد تا به حقیقت استعداد فرزندان ایران که ودیعه گران سنگ الهی و سرمایه ملی و حتی جهانی است، شکوفا شود و با شکوفایی این استعدادها در حوزه های مختلف، همه کشور از عطر آن سرمست شود. یادمان باشد اگر ما را هزار کلید در دست است اما باز کردن هر قفل کار یک کلید است و ٩٩٩ کلید دیگر برای آن یک قفل کاری از پیش نمی برد و اگر نظم قفل را در هم نریزد و در آن نشکند، آن را باز هم نخواهد کرد و باز در عرصه های پزشکی، مهندسی، خبرنگاری، خلبانی، معلمی، خیاطی، بنایی و... ماجرا همین است. پس نوآوری کنیم تا شکوفایی پدید آید. (ص-۹)
دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مواظب شکارچیان اقتصادی باشیم
نابرده رنج، گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد این بیت یک ضرب المثل ایرانی است که با هدف نهادینه سازی فرهنگ کار وتلاش، وارد باورهای مردم شده است. فرهنگ ایرانی همچنین بر نفس «کار کردن» هم تاکید دارد و از تنبلی و تن پروری و خفتگی پرهیز می دهد؛ چنانکه از زبان «مولانا» می خوانیم که «کوشش بیهوده به از خفتگی»... روشن است که کار باید با فایده باشد اما اگر قرار باشد بین «کار بی نتیجه» و «بی عملی» قرار بگیریم «کار بیهوده» ارجح است و این همه نشانگر روح تلاش خواهی است که هیچ کشوری بدون آن ساخته نمی شود و ما هم اگر سر «نوآوری» و «شکوفایی» داریم که باید چنین باشد، باید فرهنگ کار سالم را ترویج دهیم و از کسب درآمد به جز از راه صحیح و با تلاش عالمانه و منطقی بپرهیزیم... این یک سویه ماجرای توسعه است و سویه دیگر آن پرهیز از فزون خواهی خیال انگیز و به دور از عقل است؛ چه همان طور که در اول مطلب اشارت رفت، « نابرده رنج گنج میسر نمی شود»اما اگر «شبه گنجی» هم به دست آمد از راه درست نیست و حتی شاید با «ناحق کردن» حق دیگران شکل گرفته باشد و شاید به شکل «دزدی پنهان» به دست آمده باشد و شایدهای دیگر. چنان که در قالب شرکت های هرمی روی می دهد، یعنی انباشت مال دیگران از روی «فریب» یعنی «دزدی پنهان» و حالا چه کسی دوست دارد، نانی که به خانه می برد از سفره دیگری برداشته باشد؟ چه کسی می تواند این لقمه را از گلو پایین دهد؟ بگذریم... از این گنج نماهایی که پس از مغلوب شدن انسانیت فرد در جنگ با شیطان پدید می آید، هیچ خانه ای آباد نشده است که اگر می شد، کشورهای توسعه یافته از آن استقبال می کردند نه این که با هزار زحمت برای آبادانی کشور خود تلاش کنند و نه این که این نسخه ها فقط در کشورهای غیرتوسعه یافته و در مسیر توسعه پیچیده شود و ... بگذریم صحبت های قاضی «جاویدنیا» با خبرنگار ما که دیروز در همین صفحه با تیتر«آغاز موج جدید فعالیت شرکت های هرمی درمشهد» چاپ شد واز شیوه های تازه فریب شکارچیان اقتصادی پرده برداشته شد، آن قدر تامل برانگیز هست که خواهان هوشیاری همگانی شویم و هم هوشیاری مضاعف کنیم تا کسی به دام اینان نیفتد و مسئولان نیز علاج کنند این واقعه منحوس را قبل از آن که قربانیانش پرشمارتر شوند، آن گونه که در سال های پیش اتفاق افتاد و ناهنجاری های فراوانی برجای گذاشت. بگذریم، نه کسی بی رنج و بی تلاش به گنجی می رسد و نه از آسمان بر سر کسی سیم و زر می بارد. بلکه باید گنج ها را با رنج کشف کرد و با کار به مزد رسید و این براساس سنت های الهی است، پس سنت های الهی را پاس بداریم.
یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

می گویند ایران کشور چهارفصل است؛ می گویند ایران کشور جاذبه های طبیعی و چشم نواز و روح انگیز است؛ می گویند آب و هوای سواحل شمال ایران کم نظیر است؛ می گویند ایران بهشت آثار باستانی است؛ می گویند ایران جزو کشورهای تراز اول برخوردار از جاذبه ها و ظرفیت های گردشگری است؛ می گویند اگر این ظرفیت ها فعال شود، کشور از اتکا به درآمد نفت بی نیاز می شود؛ می گویند با فعال سازی این ظرفیت ها، تنور اشتغال چنان گرم می شود که نان امنیت کاری و آرامش هم در آن پخته می شود. می گویند... چیزهای دیگری هم می گویند از جمله این که سفر برای آرامش روح موثر است و بسیاری آن، افراد خام و بی تجربه را به افراد مجرب و پخته تبدیل می کند و می گویند جهان دیدن بهتر از جهان خوردن است و می گویند باید پای به راه شد و رفت و نشانه های خدا را دید و در توحید و ایمان خویش ثابت قدم شد و باید سرنوشت دیگران را دید و تجربه اندوخت و عبرت گرفت و می گویند... اما برای سفر، به حداقل هایی هم نیاز است از جاده تا خودرو تا سوخت، تا اماکن اقامتی به گونه ای که فرد فارغ بال از مشکلاتی که یک سال با آن دست و پنجه نرم کرده است چند روزی به واکاوی پیرامون و تدبر در آفرینش و تجربه اندوزی از دیگران بپردازد، نه این که در سفر مشکلات چند برابر شود و در باز آمدن افزون شود. باید فرهنگ بهتر استفاده کردن از کمترین امکانات، چنان در رفتار ما نهادینه شود که وقتی ظاهر و باطن توان ما همین جاده است از آن به بهترین شکل وایمن ترین شیوه استفاده کنیم تا با مخاطرات تصادف خاطره تلخ نکنیم. باید خودروها از استاندارد سفر برخوردار باشند و ما نیز با استفاده درست از آن، امکان وقوع مشکل را به حداقل برسانیم.
باید مکان مناسب اقامت برای همگان مهیا باشد تا بتوانند زیر سقف آن، سقف آرزوهای خود را ارتفاعی بیش از پیش بنا کنند و ... باید ناوگان حمل و نقل عمومی منظم باشد و خیلی بایدهای دیگر که برای یک زندگی لازم است. فراهم شدن شرایط برای این بایدها هم نیازمند عزم ملی مسئولان و مردم است نه این که این همه کار را برعهده آن دیگری بگذارد و آن شانه از زیر بار خالی کند. بلکه همه آحاد جامعه و نهادهای متولی در کنار هم همدل و هم راه باشند، تا سفر، شکل بگیرد و مسافر، سفره دل از خاطرات ناخوش تهی کند و دفتر زندگی اش با خاطرات خویش ورق های پرشمار داشته باشد.(ص-۶)
یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فوق العادگی حوادث
 بزرگ ترین آسیبی که می توان در مواجهه با افراد و نهادهایی که با حوادث سروکار دارند، یافت پدیده عادی شدن حادثه است. مثلا بیمار و بیماری برای پزشک به دلیل تکرار، عادی می شود یا جرم به دلیل کثرت در چشم پلیس و قاضی، فوق العادگی خود را از دست می دهد و خبرنگاران حوادث هم در همین قاعده، گاه خبرهای حادثه را با همه تلخی اش مثل سایر خبرها نگاه می کنند و ارزش خبری ماجرا را گاه با فراوانی قربانیانش می سنجند که البته از نظر حرفه ای درست هم هست ام الله این اما در کار همه وجود دارد از جمله این اماها این است که پزشک باید بداند اگر چه بیمار و بیماری برای او عادی است اما بیمار در وضع فوق العاده قرار دارد و بیماری هم برایش فوق العاده است. پلیس هم باید توجه داشته باشد که خطر، جرم و جنایت بر کسی که وارد شده است، هرگز فوق العادگی خود را از دست نمی دهد. آن که زخم خورده است با همه وجود درد را احساس می کند و «دزد زده»، آرامشش بر باد رفته است، حتی اگر برای پلیس یک سرقت معمولی باشد که ارزش گزارش نویسی هم نداشته باشد و کسی که دعوا به محکمه می برد، مضطری است که دست نیاز به سوی «قاضی» دراز کرده است تا حق خویش را به مدد «فرشته عدالت» بستاند. برایش همان پرونده ای که در چشم قاضی معمولی می نماید به شدت فوق العاده است و در حوزه کاری خبری حوادث هم همین است. عناصر تشکیل دهنده خبر با حساسیت فوق العاده با آن مواجه می شوند و این کار خبرنگار حوادث را سخت می کند چه مدام باید در حالت فوق العاده به سر ببرد و هرگز خبری را عادی نبیند و هر چند واژه هایش از فرهنگ نامه ای است که دیگر همکارانش از آن می نویسند اما او روح فوق العادگی را باید بیش از همه در واژه هایش جاری کند. آری، کار خبرنگار حوادث فوق العاده است و هرگز عادی نمی شود و گروه حوادث روزنامه خراسان نیز همواره واژه ها را با حساسیت و با فهم «فوق العادگی» شرایط کنار هم می چیند تا ازکنار هم نویسی کلمات سیاه رنگ، سفیدی هوشیاری و عبرت پدید آید چه اخبار حوادث برای «سرگرمی» نوشته نمی شود حتی اگر قصه وار هم روایت شود برای این است که چشم ها را باز کند و «گرمی سر» را به نفع هوشیاری مضاعف از سر بپراند. پس با دقت افزون تر باید صفحه حوادث را نگاه کرد. در خبرها تامل کرد و از آنچه دیگران تجربه کرده اند، درس گرفت. قبل از آن که ما را بر سرکلاس امتحان بنشاند روزگار... حرف آخر این که، خبرنگار حوادث، فوق العادگی حادثه را از یاد نمی برد، شما هم حوادث را فوق العاده و عبرت آموز بخوانید. (ص-۱۳)
شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حکایت «هم نفسی» و «هم قفسی»
اگرچه چندان اهل سفر نیستم اما دلم برای زیارت شلمچه پر می زند و سال هاست در حسرت خرمشهر و آبادان و فکه و هور و اروندو... می سوزم و گاه حتی بی تاب می شوم. بعضی وقت ها مخصوصا وقتی کاروان راهیان نور، خاطره اعزام سپاهیان محمد(ص) را در یادها زنده می کند بی تاب و بی تاب تر می شوم. ام الله اما شما که غریبه نیستید، نمی توانم بروم. نمی توانم هم سفر مسافران روشنی شوم. درست مثل آب فرات که نمی توانم بنوشم و کم نبوده زمانی که زائران کربلا، آن آب را سوغات آورده اند و من حتی تاب نگاه کردن به آب را هم نداشتم و سهم من از این سوغات، آبی بود که مرا در چشم، چشمه سان می جوشید. حکایت من و مناطق عملیاتی همین است. من هنوز نمی توانم به جبهه بروم. آخر مناطق عملیاتی برای من هنوز جبهه است با همان قداست. برای من حج است و حج هم استطاعت می خواهد که حالا در پاهای خسته و زخمی خود احساس نمی کنم. این درست که روزی با«حاجی ها» در هور و شلمچه و خرمشهر و... فرصت هم نفسی بود مرا. اما امروزه- با هزار شرمندگی- هم قفسی با اهل دنیا زمین گیرم کرده است با هزار بند و با هزار میخ و مرا تاب هم نفسی با پاکان نیست.من به مناطق عملیاتی که هنوز جبهه اش می دانم نمی روم، چنان که نمی توانم از فرات آب بنوشم. من که در کربلای حسین، تیغی به یاری امام حق نمی کشم و فریادی به لبیک بر نمی آورم، من که با هزار فرسنگ فاصله فقط تماشاچی کربلایم، چگونه می توانم از آبی بنوشم که به دستان عباس متبرک شده است؟ من که زندگی ام این است چگونه فریاد یا حسین برآورم که بزرگی گفته است« یا چنان باش که می نمایی و یا چنان بنما که هستی» و من در این میانه از آن چه هستم شرمنده ام و... بگذریم! راستی من، منی که عهد با شهیدان را شکسته ام، منی که به زمین دل بسته ام، منی که خیلی راحت ارزش های شهادت آفرین را از یاد برده ام، منی که دروغ می گویم، به جای مدیریت ریاست می کنم، منی که در کار کم کاری می کنم، در عبادت ریا می ورزم، در عبودیت هر چه غیرخداست را بندگی می کنم، منی که بت خویش را می پرستم و بت دیگران را نیز هم، منی که با مردم نامردمی می کنم. منی که حق دیگران را می خورم، منی که باطل خواری و باطل اندیشی و باطل گویی بر باورهایم چنبره انداخته است، منی که تملق می گویم و با جهت باد، قبله ام عوض می شود، منی که... چه نسبتی با شهدا دارم که به مشهدشان بروم؟ من به جبهه نمی روم و در عجبم از کسانی که چون من هستند و اهل ضجه، چگونه به خود جرأت می دهند به میان حاجیان بروند و لبیک اللهم لبیک عشق بخوانند؟!البته شاید رفتن بعضی هامان برای شفا باشد برای این که از این بیماری های دنیایی عشق کش و معرفت سوز شفا یابیم و همین مرا هم به فکر سفر به کربلای جبهه  ها می اندازد، شاید فردا روزی من هم با سرافکنده و با هزار شرمندگی، رفتم، شاید به خاک مقدس شلمچه به گاه سجده دخیل بستم. شاید... اما خدا کند شهدا هم بپذیرند مرا، بپذیرند ما را و دست مان را بگیرند تا به مدد دست و نفس آن ها، دوباره قد کشیم و دوباره جان نو کنیم در بهشت باور شهدا و خدا کند چنین شود که هوایی چنینم آرزو است.
خدا کند که از این «رفتن»ها، فرصت«آمدن» هم شکل بگیرد و این آمدن ها مصداق سفر چهارم معرفت باشد که خلقی را به سوی خالق رهنمون شود و شهد شهادت را دگرباره به همه بچشاند که امروز به شهادت و شهود محتاجیم حتی خیلی بیشتر از دیروز.خدا کند شهدا هم با ما به کوچه اجتماع برگردند تا اجازه ندهند دشمن، شکارمان کند. خدا کند دوباره از هم قفسی با زمینیان و اهل دنیا، به هم نفسی با شهدا برویم.
خدا کند... (ص-۶--۱۵/۱/۸۷)
جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

وقتی راننده ها به هم چراغ می دادند

جاده هم ماجرایی دارد مثل سفر، مثل مسافر، مثل خودرو و مثل رانندگانی که با جاده خویشاوند می شوند.
خویشاوندیی که اگر با حرمت گذاری دو طرف همراه باشد، با سلام و سلامت همراه خواهد بود اما اگر راننده ، حرف جاده را نفهمد آن وقت مرگ، بساط خود را در جاده پهن خواهد کرد و بوسه های جان ستان خود را بر گونه اهل سفر خواهد نشاند اما اگر خودروها استاندارد باشد و جاده نیز هم و اگر رانندگان با هوشیاری و حرمت داری قانون و رعایت احتیاط، ظرفیت جاده و خودرو را در نظر داشته باشند، آن وقت پس از هر سفر، سفره شادی پهن خواهد شد و به سلامت آمدگان از جاده ها زندگی را رونق افزون آغاز خواهند کرد و کاش چنین باشد همیشه و کاش جاده های پر تردد شمال ایران، پر از شور زندگی باشد. چنان که مرد مسافر می گفت، در جاده های مازندران و گلستان و ... به سمت مشهد، خودروها انگار زنجیر شادی تشکیل داده بودند و در پی هم می رفتند و شلوغ بود جاده و سر و کارت به پمپ های بنزین که می افتاد باید ساعت را از مچت باز می کردی تا گذر زمان را متوجه نباشی، چون گاه کار از یک ساعت می گذشت و به چند می رسید زمانی که باید در صف بنزین می ایستادی... مرد مسافر حضور پلیس را مقتدرانه و کارساز می دانست که به یاری رانندگان می آمد تا ترافیک مثل آب روان باشد.
او به یک نکته دیگر هم اشاره می کرد که نگارنده خود در سفر از خراسان جنوبی به رضوی شاهد آن بوده است.
او البته بر این ماجرا، نام همدلی و همکاری گذاشته بود، من اما با او مخالف بودم و نام ماجرا را تعاونی خلاف و تعاون بر خلاف می گذارم، چه رانندگان با چراغ دادن و اشارت های دست، به هم می فهماندند که آن سوتر، پلیس ایستاده است، پس مراقب باشید و من می دیدم، رانندگانی که سرعت از حد قانون بسیار فزون داشتند، دقایقی سرعت خود را پایین می آوردند تا مثلا پلیس آن ها را جریمه نکند، غافل از این که با این ظرفیت جاده، سرعت بالا جریمه هایی دارد که گاه مرگ می گیرد، بدون این که رسید بدهد و قبض صادر کند.
من دوست تر داشتم، مردم به جای این که هم را نسبت به پایگاه پلیس هوشیار کنند «تعاونو اعلی البرو التقوی» را مد نظر قرار دهند و با امر به معروف و نهی از منکر، احترام به قانون را به یاد هم آورند و در گرفتاری ها کمک کار هم باشند.
حتی دوست تر دارم، پلیس را در کنترل تخلفات یاری گر باشند و به پلیس علامت دهند که فلان کس تخلف کرد نه به افرادی که با تخلف بیش از همه با خویش دشمنی می کنند بگویند مراقب پلیس باشید! من یک نکته تلخ دیگر هم دیدم؛ کمتر بودند و بسیار کمتر رانندگان متخلفی که در برابر اعمال قانون روی ترش نمی کردند.
کمتر بودند کسانی که بپذیرند وقتی خلافی مرتکب شوند باید هزینه اش را هم بپردازند.
کمتر بودند و بسیار کمتر کسانی که وقتی جریمه می شدند، پس از بهانه تراشی های اولیه، رفتاری منطقی داشته باشد و... کاش با رعایت قانون به خود احترام می گذاشتیم آن وقت سفر هم شور بیشتری می داشت. آن وقت همه چیز زیباتر می شد...
و باز هم یک نکته؛ مسئولان از کاهش آمار تصادفات و مرگ و میر در جاده ها خبر می دادند و خدا کند این خبرهای خوش، هر روز بیشتر شود. کاش هر روز، منحنی زندگی در جاده از منحنی مرگ شتاب گیرد.
کاش روزی برسد که آمار تصادفات به صفر نزدیک شود و همه جاده های ایران به شعار جهانی، «جاده ایمن تصادف ندارد» نزدیک شود.(ص-۶)
چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آی آدم ها! مهربان تر باشیم


آی  مردم! چشم باید شد برای دیدن بهار، بهاری که هزار در هزار بر لحظه، لحظه زمان می بارد. چشمه باید شد برای وضودادن لب ها که هزار در هزار، جویباران را به انتظار نشسته اند. نماز باید خواند، پس از اذان زمان که زمین را قد قامت الصلاة می خواند تا برخیزد و دوگانه ای بگذارد در آستان یگانه ای که زیبایی ها را، هزار در هزار، عیدانه نوروز به نگاه ها بخشیده است. آی مردم! زمین بیدار شده است و زمان نیز هم. زمین «جامه» نو می کند و زمان «جام». حیف نیست که ما خواب بمانیم وقتی خورشید عشق، «جان » ها را «جهان آشوب» می خواهد؟ حیف نیست زمین و زمان جان و جامه نو کنند و ما، اما، کهنگی های نازیبا، جانمان را به گروی کینه و حقد و حسد و قهر ببرد؟ حیف نیست هر«تار» و «پود» جامه برخی ها مان از خانه این و آن آمده باشد. حیف نیست وقتی درختان لباس خود می پوشند و برگی - حتی- از درخت دیگر، به زور یا تزویر نمی ستانند، ما، بعضی هامان در جامه مان، هزار دست و هزار حق و هزار نگاه باشد؟ حیف نیست وقتی کبوتران، «دانه» خود می خورند ما برای لقمه دیگران «دام» بگذاریم ؟ ... حیف نیست؟... به زمین نگاه کنید و به زمان نیز هم. آیا خواندن «کتاب طبیعت» ما را به بازخوانی «کتاب خویش» وا نمی دارد؟ آیا چشمه های کوهساران، چشم ما را بر کوه هایی از کینه که گاه درونمان به «خورشید مهر» اجازه «طلوع» نمی دهد بینا نخواهد شد؟ آیا پرواز کبوتران ما را به فکر پاهای سنگین و سنگی ما وانخواهد داشت؟ راستی کم از کبوتریم ما، که توان پرکشیدن مان نیست؟ " آی آدم ها! طبیعت را باید دید، باید خواند همنوا با «آبشاران» با «هزاران» به «روزگاران» و حیف است وقتی همه چیز دارد آغاز می شود، ما در پایان خویش گرفتار باشیم. پس آدم ها، آی آدم ها، طبیعت را باید خواند، باید فهمید، باید به فلسفه از پی هم آمدن لیل و نهار و تابستان و پاییز و زمستان و بهار عارف شد و به خدای زمان عاشق. پس عاشق باشید آدم ها، آی آدم ها! عشق باید خواند! " آی آدم ها! نوروز در راه است، راه را آب زده اید آیا؟ خانه از غبار تکانده اید آیا؟ چشم از گناه شسته اید آیا؟ دل برای مهر، زیبا کرده اید آیا؟ عاشق شده اید آیا؟ زمان عاشقانه به زیارت رفتن را معین کرده اید؟ راستی آدم ها! یادتان هست بوسه بر دست «پدر و مادر»زدن چه حلاوتی دارد؟ اگر یادمان رفته است، نوروز، فرصت خوبی است تا با دل پاک و چشم پاک و نیت پاک به خانه شان برویم و سر خم کنیم در برابر آن ها که سربلندی خود را مدیون آن هاییم و به بوسه بر دستان شان جان خویش را جلا دهیم. " آی آدم ها! نوروز در راه است. ایمان تازه کنید، پول های نو را آماده کنید و پیش از آن دست های نو، دل های نو، چشم های نو و لبخندهای نو را تا وقتی نهال امید کودکان در باغ خانه شما می شکفد، نگاه شما آن نهال را به شکوفه، لباس بهار بپوشد. یادتان باشد آدم ها، بچه ها را عزیز باید داشت مثل نهال، مثل چشمه، مثل گل و عیدی باید داد مهربانانه، چنان که خورشید می دهد، همه را. " آی آدم ها! نوروز در راه است. به یاد آنانی که دیری است اگر چه سال از پی سال گذرانده اند، روزی نو نکرده اند و جامه نیز، باشید. هستند حسرت به دلانی در گوشه، گوشه شهر و روستایمان چشم به راه پس جای دوری نمی رود اگر لذت پوشیدن یک پیراهن، یک شلوار، یک کفش را به آنان هدیه کنیم. جای دوری نمی رود، باور کنید. یادتان باشد، آدم ها، هرچند جنگل های انبوه به نظر می آید، اما تک درخت قد کشیده و در کویر هم برای خود قصه ای دارد و حکایتی، او را هم باید دید. و آدم های تنها را نیز هم. پس وقتی دور هم جمعید، اهل فامیل یادتان باشد، شاید همسایه شما، همان درخت تنها باشد که هیچ درختی را خوشایند نیست، در خانه او را هم بزنید به مهربانی، به احوال پرسی و بازهم مطمئن باشید جای دوری نمی رود!
" آی آدم ها! از طبیعت بیاموزید، مهربانی را، شکوفاشدن را، جاری شدن را، کتاب خویش را هم بخوانید تا بفهمید وقتی از در و دیوار بانگ یاحق برمی آید، حاشا اگر انسان خاموش باشد و حاشا وقتی همه برای انسان، سرگشته و فرمان بردارند، آدمی از خدای خویش فرمان نبرد به عبودیت، تا او را عیدانه «کن فیکون» بخشند. " آی آدم ها، «کتاب نوروز» و بهار و طبیعت را باید خواند، «کتاب خویش» را هم باید خواند و «کتاب خدا» را نیز هم و خدایی باید شد آدم ها، خالی از همه زشتی ها و سرشار از همه زیبایی ها پس یادتان باشد آدم ها، نوروز در راه است، آب باید زد راه را ...(ص-۲--۲۸/۱۲/۸۶)
سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت