جامعه نو - قلم به دست سابق
چمران زنده نیاز امروز ایران

تاریخ انتشار 30/03/87 شماره سریال 17010
یکی از کسانی که بودنش آرزو بود و نبودنش حسرت، شهید دکتر مصطفی چمران است. نابغه مردی مجاهد که بزرگی، ایمان و ملیت را معنایی نو بخشید و شاید بهتر باشد بگوییم از معنای واقعی و مفهوم حقیقی این کلمات، غبارروبی کرد تا ما در برابر چهره ای از انسان قرار بگیریم که براساس مهندسی اسلامی شکل گرفته بود. در سیمای او انسانی را ببینیم که «بلی» نخست را که در عهد الست به حضرت حق گفت بیش از هر پیمان دیگری در یادداشت و از همین روست که عبادت را تا اوج عبودیت به جا می آورد و لحظه لحظه زندگی عابدانه خویش را عبادت گونه نفس می کشید.  «چمران»، چنان پرورش یافته بود که به مقام والای «مصطفی» رسیده بود، «برگزیده»ای برای هدایت خلقی. او از جمله مومنانی بود که «بعثت» را در خویش جشن گرفته بود. پیامبر صلی ا...علیه وآله وسلم، برایش اسطوره ای در دوردست نبود بلکه اسوه حسنه ای در دسترس بود تا بشود پا جای پای او گذاشت و او را با نیکی پیروی کرد که او اسوه حسنه بود.
چمران هم تلاش می کرد زندگی مومنانه داشته باشد، چنان که پیشوایان معصوم تعلیم فرموده بودند، پاک، صادق، عالم، مجاهد، حق طلب، یاور مظلوم و خصم ظالم، دادگر و کوشا علیه بیدادگر، مهربان و رئوف و قاطع. او برانگیخته شده بود تا نمونه ای از انسان عصر ایمان و اهل ایمان را به همه نشان دهد. او مبعوث شده بود تا بگوید هنوز از کوچه ایمان مردانی قامت افراشته و گردن افراشته می آیند. او ظرفیت های گسترده و ویژه ای برای «ویژه» شدن داشت. می توانست هم قله نشین قدرت شود، هم ثروت و هم شهرت، اما او اگر چنین «ویژه» می شد که دیگر مصطفی نبود، دیگر برگزیده نبود. او انتخاب شده بود، برگزیده شده بود تا در عصری که آدم ها، به سوی آهن شدن می روند و زمین و زمان سخت می شود دروازه ای فراخ به سوی بهشت باز کند و چنین بود که آمریکا را که بسیاری در حسرتش می سوزند، رها کرد. از موقعیت ممتاز خویش در دانشگاه های این کشور چشم پوشید، از قدرت و ثروت و موقعیت دست شست تا با دست پاک و دل پاک و چشم پاک، چریکی شود که فریادش مثل ابوذر جهانی را برآشوبد. او عارفی بود که دار خویش را سال ها، کشور به کشور، دیار به دیار، شهر به شهر، کوچه به کوچه بر دوش می کشید. او عاشقی بود که در کمال نترسیدن از مرگ، مرگ را از خویش گریزان می دید. او آمریکا، مصر، لبنان و جبهه های ایران را زیر پا گذاشت با یک هدف؛ یاری حق و خروش بر باطل و قیام علیه هرچه ناحق و ناراست و نازیباست. او زیبایی را از پندار به گفتار و رفتار درآورده بود از این رو هر جا که پا می گذاشت، زیبایی را سوغات می آورد. هر جا که می رفت، عطر نفس هایش حلاوت ذکر را در تن لحظه ها جاری می کرد. او نقاشی بود که جز عشق را نقش نمی کرد. او خود هارمونی زیبایی بود. اصل زیبایی، اصل مهربانی و اصل مردمداری بود؛ لذا در زمان حیات پاکش بسیاری از طالبان سرافرازی ایران، به او امید بسته بودند چنان که حق جویان لبنان و فلسطین به او به عنوان برادری بزرگ امید داشتند و امروز که سال ها از شهادت عاشقانه اش می گذرد بسیارند کسانی که حسرت او را در جان دارند و هر روز این حسرت بیشتر و بیشتر می شود. بسیارند کسانی که می گویند کاش مصطفی چمران، بود تا گره ها می گشود از مشکلات ام الله مصطفی چمران نمرده است تا حسرت بخوریم. شهید شده است تا چراغ راه باشد. تا هزار در هزار چون او در خون او راه بیابند و قد بکشند تا تکثیر شوند و فراوان. او شهید شده است و راه را نشان داده است، روشن تر از همیشه تا هر جوان ایرانی، یک چمران بشود و می شود این که اگر نشدنی بود، خود چمران مصطفی نمی شد. ما امروز نیازمند چمران هستیم، نیازمند مصطفی که در جان هر جوان ایرانی، هر جوان لبنانی، هر جوان فلسطینی، شور به پا کند و آنان را بر قله معرفت و مردانگی و علم و فتوت فرا دید بگذارد. ما امروز به اسطوره چمران نیاز نداریم، بلکه محتاج اسوه ای مصطفی گونه هستیم که برخیزد برای حل مشکلات، برای گره گشایی های فرهنگی، علمی، اقتصادی و اجتماعی و... و همه توان و استعداد جوانان را هم برانگیزاند در خدمت سربلندی وطن. اسوه ای که زندگی اش پر از حسنه است و زندگی ها را پر از حسنه می کند. آری امروز بیش از همیشه محتاج اسوه ای زنده به نام چمران هستیم. مصطفی چمران، دانشمند فرزانه و مجاهد بزرگی که تجسم بزرگی ایرانی بود. پس به او نگاه کنیم، او را باز بشناسیم و مثل او شویم و در یک کلام ما امروز به چمران های زنده نیاز داریم. به مصطفی های زنده و پرتلاش. (ص-١٢)

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

راه میانبر به بهشت


تاریخ انتشار 27/03/87 شماره سریال 17007

شهاب- کمتر شبی بی دعوا و جنجال درخانه شان به صبح می رسید؛ پدر و مادرش مدام باهم درگیری داشتند نمی دانم با این همه جنجال، با این همه بدگفتن و بدشنیدن، با این همه زدن و خوردن، چگونه این همه سال را باهم تاب آورده بودند که سه فرزند را به مرز جوانی برسانند. نمی دانم اما یک چیز را می دانم و آن این که اگر عاقبت بدکارترین مردم در فردای قیامت مثل روزگار امروز این زن و مرد باشد، وای به حال آن آدم بدکار! آخر این ها هیچ چیز برای هم نمی گذاشتند. مهربانی شان که شاید همان سال اول زندگی مرده بود و حرمت بین آن ها هم در اولین دعوا، مثل بلوری  نازک شکسته بود و حالا دیوارهای دوری میانشان قد می  کشید. دیواری که هیچ سویش از دوستی خبری نبود. هرچه بود دشمنی بود و جالب بود زندگی دو دشمن زیر یک سقف. اما سه فرزند خانواده که آخرین شان پسر بود و دو دیگر، دختر، اگر چه آزرده خاطر بودند از این وضع و بارها گره بغض را در گلویشان و انفجار اشک را در چشمانشان دیده بودم، بچه های خوبی بودند، سر به زیر و آرام. دخترها اما برخوردار از غروری دخترانه که می شکستند وقتی پدر و مادر صدا بلند می کردند. آن ها پی درس خود بودند پرتلاش و خستگی ناپذیر. انگار می خواستند از میانه این آتش اختلاف و این زندگی جهنمی، راهی به بهشت بزنند. حال آن که بسیاری از زندگی بهشتی راهی به سوی جهنم می زنند. انگار بلیت یک طرفه هم می گیرند و با قطار سریع السیر خلاف می روند. اینان اما می خواستند از دل تاریکی به پهنه روشنی بروند. پس بی توجه به دعواهای پدر و مادر، درس خود را ادامه دادند مادر، پدر را به ازدواج دوم متهم کرد و دعوا بالا و بالاتر گرفت، این سه تن اما درس خواندند، دخترها به وسوسه های جوانانی که واژه های مهربانانه را تقلب می کردند هم توجه نکردند و بازهم درس خواندند... پدر و مادر از هم جدا شدند آن ها با مادری که مدام آه و ناله بر زبان داشت ماندند، به او دلداری دادند و درس خواندند دختر اول، کارشناس ارشد مشاوره شد، درس گرفته از زندگی سخت خود به گره گشایی از زندگی هایی پرداخت که پرگره بود. دختر دوم هم دانشجوی ریاضی شد و پسر هم در کنکور پذیرفته شد. دختر اول ، سایه پرمهر خود را روی سر خواهر و برادرش هم گسترد و مادررا هم یاور شد. انگار خدا هم حیفش آمد، صبوری مومنانه این سه تن بی پاسخ بماند، چون سرانجام پدر هم بازگشت، مادر هم مهربان شدو خانواده دوباره شکل گرفت. حالا دیگر دختر دومی، گوش هایش را نمی گیرد، پشت بام درس نمی خواند، حالا هر سه با خیال راحت زندگی می کنند. پایان شب سیاه اینان بامدادی روشن داشت.(ص-١٠)

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

همدلی و همزبانی پلیس با رسانه

تاریخ انتشار 26/03/87 شماره سریال 17006

امنیت اجتماعی از مباحث اساسی در شکل گیری جامعه آرمانی است، جایی که در آن، کسی آتش به خرمن امنیت نیندازد و در کوچه های جامعه شرارت را به انبوه نرساند. جامعه ای چنین که سرشار از آرامش هم هست، نیازمند کنش گری همه آحاد و نهادهای اجتماعی خویش است که در این ساحت از جمله می توان به همراهی رسانه ها با پلیس و نظام قضا که در تولید امنیت و فراوانی آرامش در خط مقدم جبهه هستند، اشاره کرد که هرگاه براساس یک طرح مهندسی شده به اجرا درآمده است، نتیجه آن در پیش گیری از جرم و توسعه امنیت بسیار قابل توجه بوده است و هرگاه اجرای برنامه با همپوشانی رسانه های گوناگون همراه شده، اثر آن نیز چند برابر شده است. یادم می آید، چندی پیش که «خراسان» به بحث استفاده از سلاح سرد و چاقوهای نامتعارف و رفتارهای خشن پرداخت و دیگر رسانه ها نیز همپوشانی مناسب داشتند، به گواه پلیس، آمار چاقوکشی بسیار پایین آمد و این خود نشانگر نتیجه بخش بودن همراهی این نهادها در تولید آگاهی و سپس افزایش امنیت است.
از سوی دیگر باید برای این رابطه، ساختاری تعریف کرد؛ به این شکل که نهادها، برای اطلاع رسانی هدفمند و اثرگذار، اطلاعات را در اختیار رسانه ها بگذارند. رسانه ها در کنار شکل دهی اطلاع رسانی، به کار مهندسی فرهنگی و طراحی ذهن جامعه هم بپردازند و با سلیقه سازی، مدل شهروند موفق و جامعه ایده آل را فرا دید بگذارند و جاذبه های آن را چنان برجسته کنند که چشم ها را بنوازد و دل ها را به خود جذب کند و از آنجا که در جامعه مدل، از سوی شهروند مدل جز رفتاری وفق قانون شاهد نیستیم، عملا مدل های شرور و قانون شکن فرصتی برای عرض اندام پیدا نمی کنند.
چه در فصل بهار و در دشت های سرسبز عملا جایی برای قدرت نمایی پاییز نمی ماند. جامعه ایده آل، همه آحادش، کنش گر و هوشیارند و در قالب امر به معروف، مردم را به زیبایی ها می خوانند و با نهی از منکر همدیگر را از کردار و رفتار زشت پرهیز می دهند و در پیش گیری از جرایم نقش آفرین می شوند. البته رسانه ها در جامعه امروز، کاربرد مدرن امر به معروف و نهی از منکر را هم دارند و با اثرگذاری خود، بستر را برای بروز رفتار شایسته فراهم می کنند. و این به نفع همه هست پس شایسته است چنان که این روزها، برخی روزنامه ها و شبکه های رادیویی و تلویزیونی از جمله شبکه خبر در همراهی و همکاری با نهاد پلیس و ... به بهترین شکل در راستای تولید و افزایش امنیت اجتماعی تلاش می کنند، دیگر نهادها و رسانه ها هم به این جریان بپیوندند تا همه در کنار هم در ساختن جامعه امن تر نقش آفرینی کنیم. تا فردایی بیاید که رسانه ها و نهادها دیگر به دنبال کاهش جرم نباشند بلکه به فکر افزایش نیکی و توسعه استعدادهای کمال خواهانه  انسانی باشند. بیایید به امید آن روز، امروز تلاش خویش را هدفمند کنیم.

(ص-١٣)

یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چه راحت از کشتن می گوید!

تاریخ انتشار 25/03/87 شماره سریال 17005
به چه راحتی از قتل سخن می گویند، از کشتن یک انسان که برابر با کشتن همه انسان هاست در آموزه های دینی و چه زشت خو هستند اینان که هرگز زیبایی زندگی را تاب نمی آورند و بر زندگی زیبای دیگران گردمرگ می پاشند. چه شقی هستند اینان که به راحتی از مرگ سخن می گویند، نقشه قتل می کشند و جان می ستانند از صاحب جانی که خدا جان بخشیده است. اینان تنها یک آدم را نمی کشند، اول انسانیت خود را به آتش می کشند و دوم انسانیت را می کشند و سوم در برابر خدا قد علم می کنند و جان یافته از خداوند را به دژخیمی جان می ستانند و به راحتی از این ماجرا می گویند.من معتقدم از یک قاتل، نباید تقاص یک خون را مطالبه کرد بلکه باید تقاص انسانیت را بازستاند و اول از همه، تقاص انسانیت خود او که زیر پای نفس شیطانی اش پایمال شده است و بعد تقاص بدآموزی ها، آرامش سوزی ها و همه زشتی هایی که پس از قتل به وجود می آید را باید ستاند. شوخی نیست کشتن و شوخی نیست ارتکاب جرم . پس باید مقابله با جرم و مجرم به گونه ای باشد که هیچ کس به خود اجازه انجام جرم و جنایت ندهد. مقابله باید بازدارنده باشد نه تحریک کننده؛ لذا وقتی اولیای دمی ، خانواده مقتولی و... بزرگواری را به نهایت می رسانند و مثلا از خون عزیز خود می گذرند باید به گونه ای رفتار کنند که جانی، بداند، بهای خون ارزان نیست و بداند بهای خون یک انسان غیرت همه انسانیت است؛ باید بداند فرد مجرم که سزای این جهانی و جزای آن جهانی قتل سخت است، سخت و طاقت سوز نه این که بیاید و فردی را تیغ آجین کند و روز محکمه، خود را به مظلومی بزند و تقاضای عفو هم داشته باشد. من در بازخوانی گزارش های دادگاه به این نکته مشابه در گفته جانیان می رسم که جوان بودیم، اشتباه کردیم ، انسان جایزالخطاست ، ما را ببخشند ، حال آن که نه جوانی فصل خطا و جرم است و انسان هم اگر ممکن الخطا باشد، جایزالخطا نیست که هیچ کس چنین قلم به فتوا بر صفحه کاغذ نبرده است که خطای انسان جایز باشد چرا که اگر انسان را جایزالخطا بدانیم حق نداریم او را بر کاری که مجاز بوده است، مجازات کنیم. ممکن است خطا کند اما باید بکوشد، این احتمال ممکن، امکان وقوع نیابد چه هر جرمی را جزایی است مطابق آن. پس اعمال قانون باید چنان سنگین باشد که شانه های گناهکار زیر آن چنان بشکند که دیگر نتواند گرد جرم و جنایت بگردد؛ والا آسان گیری بر آن ها، گاه باعث جری تر شدن آن ها خواهد شد وجنایت از پی جنایت خواهد آمد. نکته دیگر این که سن جرم رو به کاهش است و این هشداری است برای خانواده ها و جامعه وجامعه داران که هوشیار باشند و مراقب که بذر هرز جرم در جوانان رشد نکند و هشدار باشند و هوشیار و مراقب و... بگذریم، چنین که مجرمان از مرگ و از کشتن سخن می گویند مرا هراس درجان شده است که به کجا می رویم ما و جامعه ما را چه شده است و مردم ما را چه بیماری در جان شده است که چنین راحت از ستاندن جان، از دست به چاقو شدن،از زخم زدن و....سخن می گویند. دست هایی که باید به کار عبادت و ساختن باشد به کار مرگ است و این هراس انگیز است و برای جامعه ای که می خواست و می خواهد به کمال برسد، هراس انگیزتر. راستی بر ما چه می رود که چنین شده ایم؟(ص-١٣)

شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

هنر ایمان صنعت دست


تاریخ انتشار 21/03/87 شماره سریال 17002

یکی از ساده ترین و درعین حال عمیق ترین پاسخ ها درباره چرایی وجود خداوند را یک صنعت گر هنرهای دستی داد که پیشتر در کتاب ها می خواندیم، وقتی پیامبراکرم(ص) از پیرزنی که به کار ریسیدن نخ بود پرسید از کجا به وجود خدا پی می بریم، پاسخ داد وقتی من این چرخ به این کوچکی را نچرخانم، از حرکت باز می ایستد، پس چگونه این جهان بزرگ بدون خدا می تواند چرخید؟
می گویند پیامبر حکیم اسلام (ص) این استدلال ساده اما ظریف را پسندیدند و یاران را هم اشارت فرمودند که خدای را آن گونه که پیرزن می شناسد، بشناسند.
آری دست هایی که به کار صنعت است، اندیشه را هم با حضرت صانع پیوندی عمیق تر می بخشد و آنان را در ساحت فرهنگ دینی و ملی هم در قامت یک سرباز، قامت برکشیده و هوشیار فرادید می  گذارد، لذا باید برای توسعه شناخت و افزونی معرفت نسبت به خلقت و نظام آفرینش و نیز برای مهندسی هویت ملی و میراث گرانسنگ تاریخی یک ملت، به صنایع دستی و هنرمندان این ساحت توجهی ویژه داشت.
باید آنان را نه به عنوان کارگر صرف دید هرچند کارگری عبادت است و هنگامی که برای تمشیت معاش است و با معرفت همراه، به عبودیت هم می رسد و به کمال هم می رساند انسان را؛ اما کار در صنایع دستی، تجلی صفت و نام صانع بودن خداوند در رفتار انسانی هم هست و اگر ارزش هر انسان را به میزان تجلی صفات خداوندی در رفتارش بدانیم، صنعت گری که هنر ذهنی اش را به دستانش می دهد تا سنگ را بتراشد، چوب را جلا دهد، آینه ها را بی غبار کند و ... همه چیز را به زیباترین شکل درمی آورد، ارزش مضاعف دارد، چه خداوند بزرگ، زیباست و زیبایی را دوست دارد و صنعت گر در حوزه صنایع دستی، دستی و دلی و اندیشه ای به کار زیبایی هم دارد. او می کوشد تا آنچه خدا خلق فرموده است را به زیباترین شکل فرادید بندگان خدا قرار دهد تا زیبا ببینند و چشمی که زیبا ببیند و به زیبابینی عادت کند، پندار را و دل را هم به زیبایی عادت خواهد داد؛ چه خوش گفته است باباطاهر که «هرآنچه دیده بیند، دل کند یاد» و زمانی که انسان زیبایی ها را ببیند، دل یادش می کند و در ذهن نقش می بندد و انسان را برای نقش زیبایی در زندگی به تلاش وا می دارد.
نگاه من به صنایع دستی نه یک صنعت پول ساز یا اشتغال صرف و یا بهانه ای برای تشکیل یک سازمان بلکه نگاه به تجلیات اسماء حسنی و شئون خداوندی در رفتار انسانی است و این می طلبد با تکریم دیده شود و برای بسط آن نیز اندیشه ها به کار برده شود و دست ها برای اجرای برنامه ها تلاش کنند تا صنایع دستی به جای بایسته خویش برسد، جایی که هر اثرش، خدا را به یادها آورد و هویت انسانی، اسلامی و ایرانی ما را زلال تر از همیشه به ما نشان دهد ... باشد که با رفع مشکلات از سرراه این هنر، همه ما انسان ها اگر نه دستان لااقل ذهن و نگاه و باوری هنرمندانه داشته باشیم.(ص-٩)

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آرزوی پرپر


تاریخ انتشار 20/03/87 شماره سریال 17001

شهاب :شنیدم می خواهد از دومین شوهرش هم طلاق بگیرد. دختری که، نه حالا زنی که زیبایی اش رشک برانگیز دختران همسایش بود. آرزو را می گویم، زن جوانی که به ٢٠ سال نرسیده دومین همسر را با خویش در یک خانه دید که قرار بود برای دو دختری که از شوی اولش داشت، پدری کند. اما او هم سن وسالی نداشت تا معنای پدری را بفهمد، او شیفته چشمان درشت و صورت زیبای آرزو شده بود، همین و بس. تازه معنای زندگی را هم نمی فهمید چه رسد به پدری برای دو دخترکی که اسم کس دیگری به عنوان پدر در شناسنامه و ذهنشان ثبت شده بود.
شاید هم حق داشت آخر او یک سال هم از آرزو کوچک تر بود، یک جوان ١٩ ساله! خب یک جوان خام که چشم و ابرو همه حجت او در زندگی است چه می داند، زندگی چیست، همسرداری چه آیینی دارد و پدربودن چه مسئولیت بزرگی است؟ ... بگذارید قصه را از اول باهم بخوانیم. وقتی که آرزو ١۴ ساله بود و از این و آن می شنید زیبایی اش، چشم خیلی ها را خیره می کند و هر روز که بزرگ تر می شد، زیبایی اش هم بیشتر در چشم ها می نشست و خیلی از پسرها می خواستند با او دوست شوند و او ساده دلانه، هر نجوایی را پیغام دوستی و محبت می دانست و درنمی یافت میان طعم هوس با عشق هزارفرسنگ فاصله است و دراین میان هم آن که دل آرزو را برد، یک جوان افغانی بود که در مغازه نزدیک خانه آن ها کارگری می کرد. او رندانه هم دل آرزو را ربود و هم پول ها و طلاهایش را و رفت بدون این که پشت سرش را هم نگاه کند. آرزو به هم ریخت اما مدتی که گذشت همه چیز را از یاد برد و با شهرام، جوان دیگری که به خواستگاری اش آمده بود، سر سفره عقد نشست عروس شد و به خانه بخت رفت ام الله اما یک دخترک ١۵ ساله از زندگی چندان نمی داند تا بتواند یک زندگی بسازد. شهرام هم دست کمی از او نداشت؛ آن دو فقط ظرف ۴ سال، ٢ دختر به دنیا آوردند و از آن زندگی که ابتدا با حرف های عاشقانه آغاز شد، چیزی نماند، به خصوص که بیکاری یقه شهرام را بدجوری گرفته بود و رها نمی کرد تا بی پولی هم یقه اش را بگیرد و فشار بیکاری، بی پولی، اجاره خانه، هزینه زندگی، خرج بچه ها و ... اخلاقش را هم به هم بریزد. بداخلاقی های شهرام، خودخواهی ها و تحمل ناپذیری آرزو، امید زندگی مشترک را کشت تا آن دو، راهی دفترطلاق و توافقی از هم جدا شوند. شهرام راهی شهر خود در غرب کشور شد و آرزو، با دو دخترش به خانه پدری بازگشت که روزگاری عزیز کرده بود اما حالا او تنها نبود تازه خیلی هم حساس شده بود. اگر کسی حرفی می زد به خود می گرفت، سکوت اهل خانه را جور دیگری تعبیر می کرد. اگر خواهر و برادرانش می خندیدند فکر می کرد به او می خندند. اگر سرشان به کار خودشان بود آن را حمل بر بی توجهی آن ها به خود و بچه هایش می کرد و ... روزگارش خوش نبود ولی می گذشت تا این که یک روز، غروب که زنگ درخانه به صدا درآمد رفت و در را باز کرد. آن سوی درجوانی بود که با برادرش کار داشت اما چشمانشان که به هم افتاد، جوان که نامش امین بود شکار شد انگار و ... روزها گذشت رابطه امین با برادر آرزو که میثم نام داشت بیشتر و بیشتر شد اما میثم بهانه بود، امین در طلب آرزو می آمد و سرانجام هم پدر و مادرش را مجبور به همراهی کرد تا در هیجده سالگی برایش آرزوی ١٩ ساله را بگیرند. آرزویی که با خود دو دختر را هم به همراه داشت اما چشم امین فقط آرزو را می دید. به هر روی عروسی سرگرفت و امین به آرزویش رسید و از فردای عروسی آرزو به خواست امین پوشیه بر چهره می زد انگار امین نمی خواست چشم نسیم هم حتی به آرزویش بیفتد اما ... آتش عشق جوانی امین به شش ماه نرسیده سرد شد. اخلاق آرزو در تجربه دوم زندگی بازهم به پختگی نرسید و خامی امین هم براین ناپختگی می افزود. حرف ها و کنایه ها و ... جای حرف های عاشقانه را گرفت و باز صدای پای زلزله در زندگی آرزو شنیده می شود تا زندگی هایی که بدون راهنما و راهنمایی شکل می گیرد در اولین تصادف زندگی درهم بشکند مثل دل آرزو که باز دارد می شکند خدا آخر و عاقبت ٢ دخترش را و طفلی که در راه دارد به خیر کند. کاش چشم آن ها مثل مادر فقط زیبا نباشد، بازهم باشد، زندگی را بفهمد...(ص-١٠)

دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خراسان، روزنامه مردم

تاریخ انتشار 19/03/87 شماره سریال 17000
 گر امروز به شماره مسلسل روزنامه نگاه کنید چشمتان به عدد ١٧ هزار روشن خواهد شد و این هفده هزارمین روزنامه ای است که اصحاب قلم «خراسان» با عشق به بسط روشنی و فراوانی معرفت و فربه کردن جان به دانایی پیشکش حضور مخاطبان گسترده خود در سراسر ایران و حتی از طریق دنیای مجازی، سراسر جهان کرده اند. یعنی قریب به ۶٠ سال تلاش برای عمق بخشیدن به دانایی و فراوانی روشنی و مهندسی افکار، از خراسان، آن نهال پرامید نخستین، درخت تناور و پر محصولی ساخته است که امروز به بزرگی در چشم می نشیند و سایه اطلاع رسانی را تا فراسوی مرزها گسترش می دهد.... در این ١٧ هزار شماره در این حدود ۶٠ سال، چه بزرگانی که برای توسعه دایره بزرگی بر برگ های این جریده قلم روان نداشته اند و چه فریادهای دادخواهانه ای که با تبدیل شدن به واژه در این روزنامه، اهل بیداد را تازیانه بیداری نزده و در تاریخ ثبت نکرده است، آری خراسان هفده هزارمین شماره خود را تقدیمتان می کند و امروز از خراسان گفتن تعریف از رسانه ای که در آن قلم می زنیم نیست بلکه بازگویی تاریخ مکتوب ۶٠ ساله این دیار است هر چند وقتی هفده هزار بار از دیگران بگویی، به جایی برنمی خورد یک بار هم خود را معرفی کنی به هر حال معرفی رسانه تاریخ هم بخشی از تاریخ است و گذشته از این گفتن از چراغ، مدح روشنایی است و این نه تنها «عیب» نیست که «حسن» هم هست و حالا خراسان هفده هزارمین روز انتشار خود را در حالی آغاز می کند که بیش از گذشته اطمینان، اعتماد و همراهی جامعه گسترده مخاطبان را با خود دارد. از سوی دیگر خود نیز بیش از همه و همیشه به مردم اعتماد دارد و این اعتماد دو سویه است که خراسان را از کوچه های تودرتوی مشکلات تا اینجا برکشیده است تا مشی اعتدالی و اعتماد آفرین آن و از همه مهم تر پشتیبانی گسترده مخاطبان آن رشک دیگر رسانه ها را هم برانگیزد.....
خراسان، تا خراسان شدن راه درازی پیموده است. سال ها همراهی صادقانه با مردم کم راهی نیست و کم زمانی هم. آن هم در زمانه ای که اعتماد به دشواری کسب شده بر اثر یک سهل انگاری از میان می رود اما خراسان این گوهر ارزشمند را به جان حفظ کرده است تا بتواند هفده هزارمین شماره خود را منتشر کند تا صبحانه خراسانی ها بی روزنامه نباشد و عضو کاغذی خانواده ها، بامدادان راهی خانه شان شود و مورد استقبال هم قرار گیرد. به گمان من راز ماندگاری خراسان را که بدون پشتوانه مالی نهاد یا سازمانی و بدون وابستگی معنوی و سیاسی به جناحی تا به امروز سرفراز به پیش آمده است را باید در این یافت که کوشیده است تا رسانه مردم باشد. «حرف مردم» را بزند و حقوق آنان را در ساحت های مختلف پیگیری کند، کمتر اسیر زدوبندهای سیاسی گروه هایی شود که کسب قدرت اولویت نخست فعالیت آنان است. خراسان قدرت خود را نه از خانه حزب ها و جریانات که از خانه دل روشن و ضمیر آگاه شهروندان گرفته است لذاست که در فصل پاییز مطبوعات که نشریات شاهد منحنی نزولی شمارگان خود هستند، خراسان شمارگانی روبه افزایش دارد و بر آن است تا با به خدمت گرفتن نوترین فناوری های صنعت چاپ نیاز مخاطبان را با افزایش شمارگان پاسخ دهد. گفتنی دیگر اینکه خراسان با رعایت خط قرمزهای عقلی و قانونی به پیگیری مجدانه مطالبات جامعه، تسهیل طرح نظرات مردم و کارشناسان در خدمت رشد و شکوفایی جامعه گام برداشته است و این رویه تا جایی رشد کرده است که مردم در تماس با تحریریه بارها خراسان را روزنامه خود خوانده اند و اگر مطلبی برخلاف سلیقه خویش یافته اند ما را بدین کلام نواخته اند که خراسان روزنامه ماست و نباید چنین بنویسد و ما هم خود را روزنامه مردم می دانیم و تعصب افزونتر مردم بر خراسان را ارج می نهیم و این پشتوانه زوال ناپذیر را به رخ می کشیم که ما مردم را داریم و تلاش هم می کنیم هر روز بر فراوانی این پشتوانه افزوده شود ومخاطبان خراسان هزاران برابر بشود و اعتماد شکل گرفته نیز هزاران بار افزونتر شود. به امید آن روزها.(ص-٢)

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باورهایی برای کاهش جرم

تاریخ انتشار 19/03/87 شماره سریال 17000
مردم ما، درونمایه ای بس زیبا دارند. آینه هایی هستند که اگر چه گاه غبار فتنه ای بر آن ها می نشیند اما نسیمی که بوزد و غبارها را کنار زند، باز همان آینه اند. این را بارها شنیده بودم که در ایام مذهبی، آمار جرم و جنایت و نازیبایی ها کاهش می یابد اما اکنون که چندی است با این نوع اخبار از نزدیک ارتباط دارم، این شنیده را به دیده تحقیق نگریسته ام. البته اینجا قصد بازخوانی آمارها و مقایسه آن ها را ندارم بلکه می خواهم به یاد آورم که ما را هنوز گوهری در اختیار است که توان بازدارندگی بالایی دارد و هنوز می توانیم به این بازدارنده ها برای کنترل صحیح اجتماع امید داشته باشیم. دیروز که سایت خبرگزاری های مختلف را نگاه می کردم این نکته بسیار مشهود بود که آمار جرایم به حد بسیار بالایی فرو کاسته شده است. تک خبرهایی هم که روی خروجی ها می رود حوادثی است مثل آتش سوزی و تصادف و... اما خوشبختانه از خبرهایی که من سیاهش می خوانم همچون قتل و جنایت و بی ناموسی خبر چندانی نیست و این خوب است و نشانگر یک واقعیت خوب اجتماعی که هنوز مذهب و باورهای مذهبی بیشترین قدرت بازدارندگی را دارد و هنوز پای مردمان این دیار در سرزمین اعتقادات و مذهب چنان محکم هست که به روزگاران آن ها را از فروغلتیدن در بحران های انسانیت سوز حفظ کند و در برابر توفان های ایمان شکن برقرار دارد. بله، در چند روز گذشته که سالگرد رحلت خورشید انقلاب و شهدای پانزده خرداد و پس از آن شهادت جانسوز بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام ا...علیها را پشت سر گذاشتیم، انگار ذکر نام بی بی و یادآوری خاطرات خوب زیستن ذیل رهبری امام، افراد را چنان به تامل واداشته بود که در مشی خود تجدید نظر کنند. خدا کند این تامل ها طولانی تر باشد تا روزبه روز شاهد کاهش جرم و جنایت باشیم تا جامعه، مطابق شان مردم ایران زینت گیرد و آرامش جای اضطراب را بگیرد و زندگی مجال بروز را به مرگ و نیستی ندهد. باور کنید در جهان پر از تنش که هر روز آستانه تحمل آدم ها پایین می آید،هر روز به هر دلیل تنش ها و ناآرامی ها، در جان ها انباشت می شود و هر روز زندگی ماشینی پر از فزون خواهی و رقابت و چشم و هم چشمی، چشم ها را از نامهربانی پر می کند، و هر روز آتش آز و زیاده خواهی در جان ها می افتد، فقط اکسیر مذهب و باورهای مذهبی و مهندسی دینی است که می تواند انسان رنجور و تازیانه  خورده و ناآرام و بی قرار را به کوچه های قرار آورد. ذکر خدا و گفتن از خداباوران است که می تواند دگرباره بر زندگی، رنگ بهاری زیبا بزند و لحظه لحظه ما آدم ها را چون گل شکوفا کند و همان طور که بهار بر تن زمین جامه گل و سبزه می پوشاند، بر زندگی ما نیز تن پوش آرامش بپوشاند. فقط مذهب و باورهای دینی و اخلاق انسانی است که آدم ها را به کوچه قانون می آورد تا حریم ها محترم شمرده شود و حرمت های انسان چنان پاس داشته شود که کسی حتی فکر شکستن این حرمت را به ذهن نیاورد. آموزه های ائمه و درس های اخلاقی حضرت فاطمه (س) است که انسان را پندار خوب در جان می کند تا او بتواند با گفتار خوب، جهان را بانگ زیبایی برآورد و دنیا را با رفتار خوب خود به خوبی ها عادت دهد چنان که هر زشتی ضدعادت مردم شود. اقبال به آموزه های نبوی و امامت این روزگار خوش را در پی دارد. روزگاری که حادثه بد نداشته باشیم و خبر بد، هم.(ص-١٣)

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ما و معرفت حضرت فاطمه(س)

تاریخ انتشار 16/03/87 شماره سریال 16999


همه شناخت ما از فاطمه سلام ا... علیها، گاه خلاصه می شود به سیه پوشی در ایام فاطمیه. کسانی هم تا آتش گرفتن در خانه بی بی می روند و از آن پس صدای ایشان را از بیت الاحزان می شنوند ام الله کمترند کسانی که تکلیف خود را روشن و نقش خویش را تعریف کنند، آن گونه که مشخص شود این سوی در ایستاده اند یا آن سویی که علی هست، فاطمه هست، حسنین هستند و زینبین و محسن شهید و در یک کلام آن سویی که حق ایستاده است.
به راستی ماکجای این خط ممیز حق ایستاده ایم؟ کجا؟! پاسخ این پرسش را هم با زبان نمی توان باز گفت بلکه پندار و گفتار و کردار ما باید توامان پاسخگو باشند؛ چه اگر صدق گفتار را با پندار و کردار بیان نکنیم، جز فریب زبانی نخواهد بود و از فریب، جز دروغ، جز تباهی و سیاهی به وجود نخواهد آمد، حال آن که اگر ما به حقیقت به دنبال زندگی برتر هستیم، باید صدق گفتار ما را رفتارمان تایید کند و به حقیقت فاطمی باشیم، پشت سر مولا علی و بی بی فاطمه، آن سوی در.
و این ماجرا همیشه باید تکرار شود، نه تکرار که باید همیشه این واقعیت را زندگی کنیم به گونه ای که اگر کسی فاطمه را، سلام ا... علیها، و علی را علیه السلام و نبوت را و امامت را نشناسد، با شناخت رفتار ما بدانان ایمان بیاورد و ما هر کداممان نشانه ای و آیتی باشیم از آن آیت های حق و این جز به رفتار میسر نیست و ما، هر کداممان هر کجا که باشیم باید به گونه ای زندگی کنیم که اخلاق فاطمی در کنش ومنش ما به ظهور رسد تا فردای ظهور نیز در برابر پسر فاطمه سر به زیر نباشیم.
سخن این است که باید از هر آنچه بی بی فاطمه پرهیز داشت و پرهیز می داد، دامن بشوییم و در آنچه آن حضرت بدان متخلق بود و متخلق مان می خواست جان جلا دهیم.
یادمان باشد که بی بی فاطمه، تنها الگوی حجاب نیست تا نیمی از جامعه که مردان باشند را از فهم این اسوه حسنه معاف بداریم. بلکه بی بی الگوی زندگی کمال یافته است و هر انسان، زن باشد یا مرد، باید به دنبال زندگی تکامل یافته باشد، زندگی که در آن حقیقت و حق گویی و صداقت چنان بنشیند که دروغ از آن برنخیزد، سلامت چنان رونق گیرد که فساد بمیرد. کار برمدار حق و عبودیت و اطاعت از ولی حق چنان سرمشق مردمان شود که هیچ کس مشقی جز آن ننویسد.
مهربانی چنان مردم را از خویش سرشار کند که قهر و کینه و دشمنی از میان برخیزد و در یک کلام، زندگی چنان فاطمی شود که باید و ما چنان فاطمی شویم که شایسته مومنان به فاطمه است و جایگاه خویش را آن سوی در چنان تعریف کنیم که هر کس ما را ببیند، به ولایت ایمان بیاورد.
یادمان باشد که بی بی فاطمه(س)، مولاعلی(ع)و حضرت رسول اکرم(ص) چنان نگران تک تک ما هستند که گویی در زمین و زمان جز ما کسی نیست. حیف است ما چنان رفتار کنیم که انگار هزار در هزار چون آن بزرگان داریم، حیف است آن حقیقت ها را نبینیم و جان به نور وجود و کلامشان نورانی نکنیم.
حیف است... می گویند خدا می فرماید: من بر بنده خویش چنانم که گویی همان یک بنده را دارم و او با من چنین است که انگار هزار خدا دارد... پس این گونه نباشیم. ما فقط یک خدا داریم، هر چند خدا میلیاردها بنده دارد. پیامبر و مولاعلی و بی بی فاطمه هم مثل ما میلیاردها نفر دارند حال آن که ما فقط آن ها را داریم. پس سعی کنیم زندگی ما مثل آنان باشد. سرشار از نور و روشنی و عبادت و عبودیت.
(ص-٩)

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فرزندان حادثه

تاریخ انتشار 16/03/87 شماره سریال 16999

یکم: معمولا «فرزندان حادثه» یعنی همان هایی که در یک حادثه پدر و مادر خود را از دست می دهند، خود نیز از دست می روند. کم اند کسانی که بتوانند حادثه و عوارض آن را از سر بگذرانند و سربلند کنند. درختانی سر در آسمان می سایند که ریشه در زمین مطمئن و محکم داشته باشند والا بهترین درخت را در سنگ نمی شود کاشت. در زمین نامناسب نمی توان به بهره برداری رساند و زندگی فرزندان حادثه گاه مثل سنگ محکم می شود و گاه نیز مثل زمین های بی بهره بی نتیجه و بی ثمر. پس باید مراقب بود تا «خیش» حادثه زندگی افراد را شخم نزند و الا قصه چنان تلخ ادامه خواهد یافت که کام فرزندان حادثه شیرین نشود.
دوم: مرد صاحب ٨-٧بچه بود، قد و نیم قد ، دختر و پسر با خودش و زنش می شدند یک خانواده ١٠-٩نفری ، ١٠دهان باز و یک دست که باید کار کند و لقمه درگلویشان بگذارد و مرد لقمه رسان سفره بی رونق اما پرجمعیت خود بود تا وقتی کار داشت، بیکار که شد برای این که دستش جلوی خودی و بیگانه دراز نشود، زد به کار نان فروشی، می رفت با موتور از نانوایی ها نان می خرید و به هتل ها و مسافرخانه ها می برد و لقمه نانی به زحمت به کف می آورد و به خانه می برد اما ... یک روز که شاید برای من و تو یک روز معمولی بود، برای مرد و خانواده اش قیامت شد، مرد با انبان نان بر موتورسیکلت با یک خودرو تصادف کرد و جان سپرد. در خانه اش قیامتی برپا شد از اشک و آه خانواده اش که او را چشم در راه بودند تا شب هنگام بیاید و سفره بی رونقشان را از گرسنگی نجات دهد، از تهی بودن لااقل به اندازه لقمه نان و قاشق ماستی اما ... مرد نیامد، او که بدون گواهینامه، موتور می راند، با راننده ای بی تجربه تصادف کرد و مرد تا فرزندانش، به فرزندان حادثه نام بردار شوند و سرنوشتشان همانی شود که برای دیگر حادثه دیدگان نوشته  می شود و ... دختر بزرگش در چند سال چند زندگی تشکیل داد و از هم پاشید پسرانش هم روزگار بهتری نداشتند و همسرش هم ازهمه بد روزگارتر بود. حال آن که اگر راننده و مرد موتورسوار مراقب بودند و قانون را رعایت می کردند، روزگارشان این نبود که هست.
سوم: پدر که مرد، مادر مجبور شد، مرد دیگری را به همسری بگیرد و یا بهتر است بگوییم به مرد دیگری بله گفت و شد زنش. از او هم چند فرزند آورد و فرزندان همسر اول، شدند فرزند حادثه.
روزگارشان به تلخی می گذشت اما ... سرانجام برخلاف این که راست قامت می کشیدند، دستشان کج دراز شد، دو پسر شدند دو برادر دزد از این زندان به آن زندان. این دو که همسر و فرزند هم داشتند ، خود چند فرزند حادثه تحویل جامعه دادند و روزگار آنان هم انگار مثل پیشانی نوشت اینان خواهد بود. قصه این خانواده از سرقت به طلاق انجامید و فرزندان طلاق، چندان طاقت صبوری و درست زندگی کردن ندارند، حال آن که اگر اینان خود زندگی می کردند، و لو پدرشان مرده بود اینان می توانستند برای فرزندان خود زنده بمانند به معنای درست و فرزند حادثه بر جای نگذارند که هرکدام خود باز قهرمان یک قصه و حادثه دیگر شوند.
چهارم:دزدی به او نمی ساخت. فوری گیر می افتاد، امانان قاچاق فروشی فربه اش کرده بود. لقمه های حرام در جانش انباشت می شد و پول های حرام، آجر می شد برای خانه هایی که می ساخت اما کجا آتش توانسته است زندگی را رونق و سلامتی بخشد که این بار چنین شود؟
قصه این خانواده لقمه گرفته از جرم و از حرام چنین فراز و فرود یافت که دخترانش چندبار عقد زندگی بستند و ازهم گسستند، مرد خودش هم فردایش از امروزش بدتر است رفتن به مکه هم علاج کار نشد. مگر حق الناس را چاره ای جز ادای حق مردم هست؟
پنجم: جرم، حادثه، جنایت و ... عوارض وسیعی دارد که گاه دامن همه یک خانواده را می گیرد چنان که آتش همه خانه را می سوزاند و قربانیان این آتش گاه خود طعمه هایی برای فرداهای مجرمانه و پرحادثه هستند. پس سعی کنیم همین امروز با حلال اندیشی و حلال خوری، با رفتار مطابق قانون از تولید حادثه و جرم جلوگیری کنیم تا زندگی فرزندانمان فردا روشن باشد و آن ها فرزند زندگی باشند نه فرزند حادثه.
(ص-١٣)

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

این خانه تاریک نشود


پیشتر حرف این بود که با خاموش کردن یک لامپ اضافی، امکان روشنایی را به یک خانه دیگر هدیه کنید. تازه یادمان هم می آوردند که بنی آدم هستیم واعضای یکدیگر و برگرفته ز یک پیکر، که درد یک عضو بی قرارمان می کند اما نکرد گویا، انگار ز یک گوهر و یک پیکر و ... نبودیم و الا روزگار این نبود که هست این روزگار که به هر دلیل پدید آمده است، حرف تازه ای دارد، همان که وزیر نیرو در حاشیه جلسه هیئت دولت نه به کنایه و پیغام و پسغام و کلیپ های تبلیغاتی که به زبان صریح و روشن فارسی و همه کس فهم بیان کرد که « اگر مردم صرفه جویی نکنند، برق سهمیه بندی می شود» فکر نمی کنم کسی معنای این کلمات را نفهمد.
اگر هم توجه نکند و اگر اکثر ما توجه نکنیم با اولین خاموشی اجباری که باید در قالب سهمیه دریافت کنیم، درخواهیم یافت که تاریکی فقط برای همسایه نیست بلکه قسمت ما هم می شود، درست مثل شتری که در همه خانه ها زانو بر زمین می زند. پس حالا بیاییم، قبل از آن که شتر گردن بر فرازد و راهی کوچه ما شود، صحبت های وزیر را که بر اساس برآورد واقعیت هاست، این گونه پیام سازی کنیم که « با بهینه مصرف کردن برق، امکان روشن ماندن خانه خودمان را فراهم کنیم»! بله خانه خودمان، چون حالا تاریکی دارد به خانه ما نزدیک می شود اما اگر درست مصرف کنیم وانرژی برق را مدیریت شده به خدمت بگیریم، امکان برخورداری همیشگی از برق را خواهیم داشت ام الله نگویند بعضی ها که چرا چنین و چرا برق تولید نشد، چرا وضعیت انرژی این است و روزگار آب چنان، چه اگر بر خشکسالی و فقر باران که هم بر تولید برق اثر گذار است و هم بر فرایند آب، چشم ببندیم وهمه حرف هامان را طعنه وار برای دولتیان در چله زبان چون کمان کنیم، باز هم در عمل فرقی نمی کند.
مهم این است که امروز خودمان، دقت کنید فقط خودمان، می توانیم به خودمان کمک کنیم خودمان می توانیم روشنایی را در خانه خویش نگه داریم. خودمان می توانیم با خود، دوستی کنیم. خودمان، دقت کنید، فقط خودمان آن هم با درست مصرف کردن.
با خاموش کردن لامپ های اضافی،با درست مصرف کردن آب، با مدیریت شده به خدمت گرفتن حامل های انرژی، با پرهیز از اسراف و اقبال به صرفه جویی.
والا با همه تلاشی که مسئولان در این دولت و همه دولت های گذشته کرده اند، با همه سدها و نیروگاه هایی که ساخته شده است، با وجود بخل آسمان و خشکسالی کم سابقه وضعیت به مرز هشدار رسیده است. و اگر هوشیار شویم و هوشیاری پیشه کنیم می توانیم هشدار را به خوبی از سر بگذرانیم والا منتظر تاریکی باید باشیم و شاید فردای دورتر چشم به راه سهمیه بندی آب هم. اما اگر امروز درست مصرف کنیم، فردا هم امکان مصرف خواهیم داشت. پس بیایید با خودمان دوستی کنیم.(ص-٩)

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اسم رمز انقلاب


یکم: امام، اسم رمز انقلاب، پرچم نهضت و نام همیشه جاودان همه ماست و ما هنوز بی نام خمینی، نه نامی داریم و نه نشانی. چنانکه خلف صالح روح  الله خامنه ای عزیز نیز از آن واقعیت چنین پرده برداشت که این انقلاب بی نام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست و ما نیز بی نام او غریبه ای و غریبی بیش نیستیم.
دوم: امام، اسم رمز انقلاب بود و حجت ما برای انقلاب و برای دفاع از انقلاب و برای پاسداری از نهضتی که او پرچمدارش بود. او حجت ما بود و دلیل راهمان والا مگر می شد، یک ملت را چنین یک صدا به فریاد واداشت و به چشم، قیامت قیام را دربرخاستن شان شاهد بود؟ مگر می شد همه یک ملت شد و همه یک تن و از جان گذشت و ایستاد و خم به ابرو نیاورد؟ مگر می شد ده ها هزار شهید را بی حجت تقدیم کرد؟ نه ما برای همه کارهامان یک دلیل روشن و یک حجت داشتیم و داریم.
سوم: امام، اسم رمز انقلاب بود و با جانمایه ای از حق و جانی سرشار از حقیقت. لذا هرچه بر زبان می آورد هم بهره مند از حق بود. اگر در مثل از کوزه حقیقت، حق می تراود امام چون دریای حقیقت بود که هرکس از آن جام می گرفت، لاجرم حق درجام و در جان می کرد و خود چونان چراغی روشن و چشمه ای جوشان فراراه مردم قرار می گرفت.
چهارم: امام، اسم رمز انقلاب بود و چراغ هایی که افروخته بود و گوهرهایی که درمدرسه خویش سفته بود و چشمه هایی که جاری کرده بود هرکدام به رکنی رکین برای نظام تبدیل شدند و منش سراسر حکمت خمینی را در میان خلقی که او را باور کرده بودند ترجمه کردند.
پنجم: امام، اسم رمز انقلاب بود، انقلابی که به وجود فردفرد جامعه بسته بود، به سان بهاری که با شکوفا شدن تک تک  گل ها و سبزه ها شکل می گیرد. انقلابی که توسط مردم و برای مردم بود و هنوز هم هست و باید که همه برای کمال مردم برای آسایش و آرامش آنان همچنان تلاش کنیم. چنانکه امام چنین می خواست و چنین می کرد. امام خود را از مردم جدا نمی دانست، عارفی نبود که نگاهش به سوی دیگر باشد، بلکه کعبه را در میان مردم می دید و برای خویش وظیفه ای جز خدمت به مردم تعریف نکرده بود.
ششم: امام، اسم رمز انقلاب بود و به مردم انقلاب آفرین ایمان داشت و رابطه اش با آنان چنان بود که با حضور آنان در صحنه هیچ خطری را متوجه انقلاب نمی دید بلکه حضور مردم را باطل کننده همه سحرهای شیطانیان می دانست، لذا به گاه هجوم خطرها کلامش را قاصد یک پیغام می کرد برای مردم و مردم با درک این پیغام، چنان با جان به میدان می آمدند که میدان از شیطان و یارانش خالی می شد.
هفتم: امام، اسم رمز انقلاب بود و ما را با انقلاب بزرگی بخشید، از اعماق قرن ها بیداد به فراز حق برکشید و هویت ما را براساس حق و عدالت باز تعریف کرد و اینک شایسته است ما، هر کداممان از مردم تا مسئولان چنان زندگی کنیم که بزرگان زندگی می کنند و چنان منش در پیش گیریم که اهل حق می گیرند و در این ساحت مسئولان به فراخور جایگاه خود باید با در پیش گرفتن منش امام نشان دهند شایسته پست و مقام خود هستند و این نه با شعار که با عمل باید نشان داده شود. امام آزادی به معنای صحیح آن را برای مردم به رسمیت می شناخت و آن را بستر کمال می دانست و لذا شعار محوری انقلاب، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود، پس هر کس به آزادی باور داشته باشد می تواند خود را انقلابی بداند. امام به استقلال به معنای صحیح آن باور داشت و راه اعتلای کشور و مردم را نفی وابستگی بیگانه می دانست و امروز هم خمینی باوران باید با نفی سلطه بیگانگان برای استقلال بکوشند. امام حکومت را با حضور مردم بر محور اسلام می خواست و به تاکید می فرمود جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، پس شایسته است امروز هم بر همین شعار تاکید کنیم که پایه و اساس نظام است. امام سربلندی مردم را می خواست. امام مردم را عزیز می خواست ما هم نگهبان عزت مردم باشیم و چنان کنیم که همه مردم زندگی عزتمندانه داشته باشند.
هشتم: امام، اسم رمز انقلاب بود و به فرموده رهبر فرزانه انقلاب، این انقلاب بی نام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست. پس با تعریف عملکردمان براساس شاخصه های مکتب خمینی، انقلابی بمانیم.
نهم: امروز نیز خامنه ای عزیز اسم رمز انقلاب است و همان می خواهد که امام می خواست، او هم مردم را عزیز و ایران را سربلند می خواهد و ایرانی را توانگر و ایران را توانا می خواهد، او همه ما را بزرگ می خواهد، پس بزرگ باشیم و انقلابی و استوار تا بتوانیم بزرگی کنیم.
(ص-٢)

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حادثه آن سوی مرزهای قانون است


حادثه، معمولا آن سوی مرز قانون شکل می گیرد و افراد قانونمند، کمتر دچار مشکل می شوند. لذا برای مهار حوادث از جمله حوادث رانندگی که ما را در جایگاه اول به لحاظ فراوانی تصادف رانندگی و مرگ و میر قرار داده است، باید به قانون تمکین کنیم و با رعایت دقیق مقررات، هم حافظ جان و مال خود باشیم و هم چون سربازی آگاه و هوشیار مراقب بهداشت روانی جامعه، که با هرتصادف آسیب می بیند. با رعایت قانون می توانیم برای اعتلای نام ایران هم بکوشیم چه با کاستن از آمار تصادف ها می توانیم رویکرد قانون محور خود را به رخ جهان بکشیم.پس رعایت قانون اولین گام برای ارتقای جایگاه انسانی خود ما و جایگاه جهانی کشور ماست. از سوی دیگر رعایت قانون، نشانگر دوستی ما با خویشتن است؛ چه هیچ کس جز خود ما نمی تواند با ما دوستی را به کمال برساند و لذا اگر بهترین جاده و بالاترین استاندارد خودرو را داشته باشیم، اما خود نخواهیم و درست رانندگی نکنیم حوادث باز بیشتر خواهد شد و نمودار تصادف باز هم قد خواهد کشید. حال آن که حرمت گزاری به خویش از راه رعایت قانون می تواند با همین ظرفیت جاده که صد البته باید توسعه پیدا کند و همین استاندارد خودرو که باز هم صد البته باید ارتقا یابد، آمار تصادفات و کشتار جاده ها و شهرها را فروکاهد. از دیگر سو یادمان باشد، در حکومت اسلامی رعایت مقررات و قوانین راهنمایی و رانندگی واجب است و نادیده گرفتن و پا گذاشتن روی آن حرام؛ این جمله راهگشا از امام(ره) بود که تاکید داشتند تخلف از مقررات راهنمایی و رانندگی شرعا حرام است (قریب به مضمون) و این سخن حق باید در ذهن ما نیز حک شود تا بدانیم، اگر به قانون و عرف، پایبند نیستیم اما پایمان در وادی اعتقاد محکم است، باید قانون را چونان حکم شرعی رعایت کنیم.
بی شک اگر قوانین راهنمایی و رانندگی دارای ارزش شرعی هم بشود، توان بازدارندگی آن چند برابر می شود، چه بسیارند کسانی که از گناه پرهیز دارند اما شاید نسبت به مقررات عرفی چندان ملتزم نباشند و نکته دیگر این که اگر رانندگی ما درست و قانونمند شود، زندگی و فعالیت های اجتماعی و شخصی ما هم به سمت قانونمند شدن پیش خواهد رفت، آن وقت نمودار آمار جرایم، هر روز کوچک تر خواهد شد و جامعه نیز روی سلام و سلامت را بی غبارتر از پیش شاهد خواهد بود. اینک که در سالگرد رحلت آن امام روشن آفرین قرار داریم شایسته است رعایت قانون را بیش از همیشه به عمل درآوریم و با قانونمند زندگی کردن به آن بزرگ ادای احترام کنیم و بستر را برای بزرگ شدن خود و دیگر آحاد جامعه هم فراهم آوریم، چه جامعه پرحادثه، پرخطر، پررفتار نادرست، پرجرم و... هرگز در شان انسان های بزرگ نیست و حال آن که ما باید بزرگ شویم و امام نهضت خود را برای بزرگ کردن ما و به کمال رساندن اخلاق ما پی ریخت. پس با رعایت قانون، با سالم سازی رفتار خویش و جامعه، به امام ادای احترام کنیم و بگوییم که برعهد سابق با امام، همواره ایستاده ایم.(ص-١٣)

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حاجی شویم!


" آدم ها برای حاجی شدن باید مستطیع شوند و صاحب استطاعت و توانایی تا بتوانند به مکه روند و حاجی شوند. من اما بر این باورم باید استطاعت معنوی هم باشد و آن که می رود این توان را داشته باشد که هم پیغام ببرد و هم پیام بیاورد. و از مردم عادی حاجی بسازد، برای سال های بعد که پیغام ببرند و پیغام بازآورند.
" در بحث زیارت هم معتقدم، افراد باید به استطاعت معنوی برسند و صاحب این معرفت باشند که کجا می روند و چه می کنند و مقصد اگر حرم است، مقصود محرم شدن باشد و در رسیدن به مقصد توان رسیدن به مقصود را هم داشته باشند و الا اگر فرد به مقصد برسد و به مقصود نه، کاری از پیش نخواهد برد، که اگر نه این بود و رسیدن به مقصد، کفایت می کرد همه به کمال می رسیدند و روزگار نه این بود که هست، آن می شد که شایسته مقصد و مقصود است. اما وقتی تا آن مطلوب فاصله داریم، نشان از این دارد که در رسیدن به این مقصود، توفیق نیافته ایم. حال آن که مهم مقصود است و به گفته آن بزرگ، کعبه و بتخانه بهانه است.
اگر زائر به زیارت می رود باید صاحب خانه را ببیند و در اثر این دیدن عاشق شود و رفتار صاحب خانه را در جان خویش جاری کند.
" آن که این روزها گرمای هوا را به جان می خرد و به زیارت امام می رود هم باید جان چنان گرم داشته باشد که در آن نان معرفت پخته شود و الا از تنوری که داغ باشد و نانی نپزد و مستی نیفزاید، چه حاصل ؟ پس آنان که در سالگرد رحلت امام (ره) راهی مرقد شریف آن بزرگ می شوند هم باید مستطیع باشند، مستطیع اما نه به چند ریالی و تومانی پول، بلکه به فراوانی معرفت. بدانند که چرا می روند و مقصود از رسیدن به این مقصد چیست. بدانند، آن که در مقصد منتظر عارفان است چگونه عارفانه زیست و چگونه بزرگی آدم ها او را بر سر شوق می آورد و چگونه برای بزرگ کردن مردم از جان مایه می گذاشت. بدانند او چگونه زندگی می کرد و چگونه، حق می گفت و چگونه به کمال وصال دوست رسیده بود. آن که می خواهد به زیارت امام (ره) برود باید امام را بشناسد و توان پیغام بردن برای آن روح بزرگ و آن راهبر عظیم الشان را داشته باشد و بتواند پیغام هم بیاورد. درست مثل زائر به معرفت رسیده ای که وقتی به حرم معصومان می رود، فرصت هم کلامی می یابد و جان صفا می دهد و در بازآمدن، مشهد و کربلایی می شود و شوق مشهد و کربلا را در جان ها می اندازد. مثل فردی که عاشقانه به حج می رود و عارفانه برمی  گردد و هرکجا که می رود پیغام دوست را بازمی خواند و حاجی می سازد. آری حج، این است که حاجی  بسازی زیارت این است که زائر عارف تربیت کنی و رفتن به کوی امام (ره) هم باید نتیجه اش ترویج تفکر خمینی بزرگ باشد که همان تربیت انسان ها و پرورش بندگان خوب برای خدا و رهروانی صادق برای پیامبراکرم(ص) و ائمه بزرگوار باشد.
مقصود امام، اعتلای کلمه حق بود و در مقصد حرم آن عزیز هم باید این مقصود بیش از گذشته در جانمان جاری شود و ما را حق پو و حق جو و حق گو، بار بیاورد تا همواره بر مدار حق بگردیم و حق محور شویم...

(ص-۶)

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بیکار

"یکم: بیکار بود و سر کوچه نشین، جوانی که از او هزار کار برمی آمد، اگر تن به کار می داد و اگر می دانست کار به نفس خود ارزشمند است و این که چه کاری بکند بحث دوم است اما همین که کار کند و روزی از راه حلال به کف آرد و در راه حلال مصرف کند، خیلی ارزشمند است و کاش می دانست پستی بیکاری خیلی خیلی بیشتر از پستی هر کار پست است در نگاه مردم؛ والا اگر کسی برای امرار معاش از راه حلال کار کند، کارش عبادت است و مگر عبادت پست داریم که کار پست باشد؟ عبادت انسان را بر می کشد و بزرگ می کند و کار هم انسان را می سازد. اما جوانان سرکوچه نشین، تاب برخاستن و به دنبال کار رفتن را انگار ندارند!
"دوم: جوان سرکوچه نشین بیکار، همنشینانی بد پیدا کرد. همان  ها که به نام «رفیق بد» مشهورند. البته رفیق، بد نمی شود این ها نام رفیق را آلوده کرده اند، اما به رفیق بد شهره شده اند. اینان، جوان سرکوچه نشین بیکار را به راه هایی کشاندند که روی آن ها، ورود ممنوع نوشته شده است اما مگر آدم بد، این حرف ها حالیش می شود؟ امان از رفیق بد!...
"سوم: جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز، معتاد شد! انگار همین را کم داشت، مثل گلی که به سبزه هم آراسته می شود، اما او خاری بود که به سیم خاردار و ... هم آراسته شد، روز به روز، رنگ رخسارش که به زردی می زد، خبر از سردرونش می داد که باز هم زرد و زردتر... زردتر از هر پاییزی. گویی هیچ بهاری را در خاطر نداشت. روزهای اول، اعتیادش هزینه ای نداشت، رفقا بفرما می زدند اما ماجرا که همیشه این طور نیست. بفرما، چوب خطی بسیار کوتاه دارد، خیلی زود مجبور شد پول جنس را جور کند. تازه رفقا، هزینه مفت کشی های اولیه را هم روی جنس می کشیدند و او مجبور بود بپردازد...
"چهارم: اعتیاد هزینه دارد، آن هم از نوع کمرشکنش و جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز معتاد، یک صفت دیگر هم یافت؛ دزد! اول هم از دله دزدی از در و همسایه شروع شد و صدای همه را درآورد تا این که چند باری کار به کتک کاری و آبروریزی کشید ام الله او آدم نشد، حوزه سرقتش را گسترش داد چنان که چاه اعتیادش هم هر روز عمیق تر می شد و آخر دزدی هم معلوم است؛ سردی دستبند است که با اقتدار پلیس و قانون بر دستان گناهکار می نشیند.
"پنجم: جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز معتاد دزد، زندانی هم شد، اما زندان برایش ندامتگاه نشد، اگر چه در نقش یک فرد نادم فرو رفته بود اما آنجا با آدم هایی آشنا شد، که خلاف های بزرگ تر انجام می دادند و او هم باز با آن ها رفیق شد.
این رفاقت بعد از آزادی هم ادامه داشت و به رابطه کاری انجامید، کاری از جنس قاچاق، سرقت مسلحانه و ... انگار قرار بود، جوان سرکوچه نشین بیکار معتاد دزد زندان رفته، تا عمق گودال تباهی که او اوج قله اش می دید، سقوط کند لذا قاچاقچی هم شد و باز... زندان... و سرانجام یک کار نکرده داشت که آن را هم انجام داد، آدم کشی و پایان راه هم مشخص است، مرگ!...
"ششم: تمام زندگی جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز معتاد دزد زندان رفته قاچاقچی قاتل مثل یک سریال شکل  گرفت و به آخر رسید.
"هفتم: کسی برای جوان سرکوچه نشین رفیق باز معتاد دزد زندان رفته قاچاقچی قاتل، تعزیت هم نمی گیرد. اصلا کسی به یاد نمی آورد او روزی بوده است. حتی خانواده اش هم سعی می کنند فراموشش کنند.
"هشتم: مراقب جوانانمان باشیم، تا به این سرنوشت دچار نشوند.(ص-١٣)

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بیماری جرم


خانواده سالم، سنگ بنای جامعه سالم است و از آنجا که بناهای رفیع فقط با «مصالح» ساخته می شود، در ساخت جامعه هم خانواده سالم و صالح نقش اول را دارد. از دیگر منظر خانواده سالم و صالح می تواند اعضای خویش را به سلامت برساند و بیماری ناهنجاری برخی اعضا را با مشاوره آگاهان و مراقبت خویش درمان کند و توان «خودسالم سازی خویش» را به منصه ظهور برساند. خانواده سالم، جرم ندارد و مجرم نیز هم . لذا اگر نتواند خطای عضو خود را اصلاح کند و خطا به جرم منتهی شود، مجرم را به دست پزشک قانون می سپارد تا بیماری اش را درمان کند و نگاه به کیفر مجرم نگاه به درمان بیماری پزشک است، هرچند در کار درمان گاه تا عمل دردناک جراحی پیش می روند و قطع عضو هم در روند درمان وجود دارد و در جرم زدایی گاه مجرم نه به عنوان انسان بلکه به عنوان تولیدکننده جرم از میان برداشته می شود و این عین عدالت است و خانواده صالح، عدالت محور هم هست. لذا شاهدیم که خود خانواده، عضو ناسالم را پس می زند و او را تحویل قانون می دهد. در صفحه حوادث بارها خوانده ایم پدر و برادر و سایر اعضای خانواده عضو مجرم خود را تحویل پلیس دادند و خبر دیگر هم این که، پدر پسر مجرم خویش را که با چاقو به دو نفر حمله کرده بود، به پلیس تحویل داد و معتقد بود، همان طور که باید فرزند مریض را به بیمارستان رساند، باید فرزند مجرم را هم به پلیس تحویل داد و این هر دو سویه سالم سازی دارد. غیر از این بارها، در خبرها داشته ایم که پدر و مادرها و دیگر اعضای خانواده نه تنها عضو مجرم خود را پناه نداده اند بلکه به همکاری با پلیس همت کرده و او را تحویل داده اند. این قبیل خبرها نشانه سلامت روحی و اخلاقی نهاد خانواده است که ناسالمی را پس می زند و یاد روزهای اول انقلاب را که مردم اخلاقی تر و مهربان تر بودند و ملی تر می اندیشیدند در یادها زنده می کند که مادر هم خود پسر سالم و صالحش را به جبهه روانه می کرد و دیگر مادر هم فرزند ناسالم خود را که راه به خانه های تیمی برده و علیه انقلاب اسلحه به دست گرفته بود، به قانون معرفی می کرد و این هر دو مادر شایسته تقدیر و نشانگر سلامت خانواده سالم بودند. به هر روی، سلامت جامعه مستلزم سلامت اندیشی خود ماست و شایسته این که در فرآیند سلامت سازی جامعه کلان نگر باشیم و از آنچه منافع خویش می دانیم چشم بپوشیم و نگاه منطقی خویش را جانشین نگاه احساسی کنیم تا جامعه ای سالم، صالح و منطقی داشته باشیم.
(ص-١٣)

شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

غیرت ایرانی


خرمشهر که اسیر بود، انگار دشمنان همه ایران را به گرو گرفته بودند. انگار غیرت، توان و هویت ما را به ریشخند گرفته بودند، دشمنان اما مگر می شود ایران، زیرگام سفلگان بماند؟ مگر می شود بر غیرت ایرانی تیغ کشید، توانش را ندید و بر هویتش شلیک کرد؟ مگر می شود در سخت هنگامه ای چنین، ایرانی بر جای بنشیند؟ آری ۵٧۵ روز کافی بود تا ایران دوباره تمام قد برخیزد و ایرانیان نیز هم و چنین بود که در عملیات پرشکوه بیت المقدس، دلاور مردان ارتشی، سپاهی، بسیجی و ... نماز حماسه ای را قد قامت بستند که سلام آن از گلدسته های مسجد جامع خرمشهر اذان می شد.
آری، خرمشهر آزاد شد، تا شناسنامه ایران بیش از این در دست های اکوان دیو نماند و پرچم بیگانه، نسیم دیار ایران را نیالاید و شیطانک ها بر پنجره غیرت خانه ایرانیان سنگ نزنند و ... دشمن آمده بود بماند، آمده بود تااز خرمشهر، «محمره» بسازد اما ... نفس قدسی حضرت روح  الله در رگ های غیرت ایرانی، روحی تازه دمید، نفس ها، تسبیح شد و نگاه ها، عطر مولا علی (ع) گرفت و عملیات پرشکوه بیت المقدس آغاز شد. تو گویی فرشتگان خدا به یاری جنود حق آمده بودند و گرنه مگر می شد خط خرمشهر را شکست؟ مگر می شد، شهری را که صدام و حامیانش کلید بصره را در تاقچه  اش گذاشته بودند، آزاد کرد و عراقیان سرمست از باده اقتدار شیطان را به بند کشید؟ اما ... ما را خدایی بود و غیرتی خدادادی و قدرتی خداباور که از هفت خان و هفت جوی خون گذشتیم و خرمشهر را آزاد کردیم تا ارزش های اسلامی، انقلابی و ایرانی، پرشکوه تر از همیشه جلوه گری کند و از آن پس ما دست بالا را گرفتیم، در جنگ که آغازگرش صدام بود. دست بالا را گرفتیم و بر صورت او سیلی زدیم تا سرانجام به حق و قانون تمکین کند و پای کثیفش را از خاک مطهر ایران بیرون بکشد و سرانجام چنین شد و خرمشهر، دوباره شد تنفس گاه پاکان خاک و دوباره از گل دسته های مسجد جامع، اذان خوانده شد و دوباره پرچم پرافتخار ایران به اهتزاز درآمد و دوباره ایرانی ها به عزت، سر خویش را بالا گرفتند و سرفرازانه به فردایی می اندیشند که خرمشهر، خرم ترانه همیشه، بی مشکل و بی دشواری، نماد ایران توسعه یافته باشد و هر خرمشهری هم سفیر هویت ایرانی و ... اما جای شهدای فاتح خرمشهر خالی است اما راه شان از رهرو پرباد که شهر خدا با لشکریان خدا پرشکوه تر است. (ص-۶---٢/٣/٨٧)

جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

گرسنه ای کنار خیابان


دو واژه هست که از هر طرف بنویسی یا بخوانی، فرقی نمی کند. یکی «نان» است که از هر طرف بخوانی می شود «نان» و دیگری«درد» که باز از هر طرف بخوانی درد است و عجیب رابطه این دواست، فراوانند دردمندانی که غم نان توان بر پای خاستن را هم از آن ها گرفته است. فراوانند کسانی که لقمه های نان را با درد به دست می آورند و راستی روزگار شما چطور است. نان را چگونه به دست می آورید؟ اهل درد هستید یا نان بی دردیتان را می خورید؟ من که از بس در بازخوانی خبرها گاه سرم درد می گیرد، نمی توانم لقمه نانی را که به هزار زحمت به دست می آید نه این که به حلاوت بخورم که اصلا از گلو پایین دهم. وقتی رنگ زرد چهره خواهران و برادرانم رونق از فصل سبز بهار می برد، اصلا وقتی در خاطره گروهی از مردم هیچ خط سبزی به چشم نمی خورد، مگر بهار می تواند بیاید... بگذریم. روزگار برخی از هموطنان خوش  نیست اما آن قدر ایمان بلند دارند و توکل که همه دشواری ها را مومنانه پشت سر می گذارند و چه فراوانند اینان که هرگز فقر را مجوز خروج از دایره شرع و اخلاق نمی دانند و من خود از این قبیله، قصه های فراوانی می دانم و مفتخرم به همنفسی با این ها که هرگز خبری از آن ها به صفحات حوادث راه نمی یابد که آنان بزرگ تر از آنند که «نیاز» آن ها را از «حضرت بی نیاز» غافل کند و به شکارگاه شیطان بکشاند. آنان گرسنه می مانند اما با لقمه حرام خود را سیر نمی کنند. این خبر که در پی می آید هم از جنس این مردم است، بخوانید. کادر اورژانس تهران، پسر ٢٠ ساله شهرستانی را که به دلیل گرسنگی مفرط، نیمه جان شده بود، پس از انجام درمان سرپایی، به بیمارستان انتقال داد.
به گزارش ایسنا، «رضا» ٢٠ ساله که حدود سه ماه پیش برای پیدا کردن کار از ارومیه به تهران آمده بود، ظرف سه روز گذشته، اندک پولی را که به همراه داشت خرج کرد و پس از آن که تلاش هایش برای پیدا کردن کار به نتیجه نرسید، آواره خیابان های شلوغ پایتخت شد تا این که پس از سه روز بی غذایی، در یکی از بوستان های تهران در حالی که لب هایش از فرط گرسنگی خشکیده و آویزان شده بود، از حال رفت.
مردمی که شاهد این اتفاق بودند، بلافاصله با اورژانس تهران تماس گرفتند و امدادگران و کادر درمانی اورژانس نیز خود را به محل رساندند و رضا را تحت درمان اولیه سرپایی قرار دادند.
کارشناس همراه تیم درمانی اورژانس تهران درباره وضعیت جسمانی این جوان به خبرنگار ایسنا گفت: از آن جایی که وی بیش از سه روز غذا نخورده، دچار ضعف عمومی، افت فشار خون، بی حالی، بی حسی و خشک شدگی لب ها شده است.
وی گفت: این جوان پس از انجام معاینات اولیه، به بیمارستان منتقل می شود.
از این دست آدم های غیرتمند در این دیار فراوانند اما هستند افرادی که گرسنگی نکشیده هار می شوند و به جان و مال مردم می افتند و صفحات حوادث پر است از شرح ماجراهایشان. سرقت های مسلحانه، آدم کشی، زورگیری، کیف قاپی و نیز حق خوری های پاستوریزه، با چهره های معمولی. هستند اینان و اگرچه کمند اما همین کم هم زیاد است. خیلی زیاد مثل لکه سیاهی که در جامه سفید خیلی به چشم می خورد... بگذریم، دیروز که داشتم این خبر را می خواندم، همکارم تماس گرفت که برای پی گیری خبر دستگیری سارق معتاد باتری خودروها به کلانتری می رود و وقتی دو خبررا کنار هم گذاشتم، باز سرم درد گرفت که چرا بعضی ها ، از حق مردم می خواهند روزگار بگذرانند ؟ به سایت های خبری و حوادث نگاه می کنم، خواندن تیترهایش به اندازه کافی سر آدم را به درد می اندازد پس بگذارید دردسر و سردرد برای ما باشد، سر شما سلامت؛ اما یادتان باشد، باید به فکر نیازمندان جامعه که هرگز دردنان، وجدانشان را نمی کشد، بلکه وجدانشان آنان را با وجود درد نان، سر بلند نگه می دارد و آبرومندانه زندگی می کنند، بود. باید در مقابل فزون خواهان که جز تیغ و دشنه منطقی ندارند و جز زبان زور نمی فهمند هم از قانون کمک گرفت و ایستاد تا آن ها از پا بیفتند، پیش از آن که بتوانند کسی را از پا بیندازند. بازهم بگذریم، فقط یادمان باشد، از حوادث باید عبرت گرفت و بی حادثه زندگی کرد. زیبا زندگی کرد. قشنگ و سرشار از آرامش زندگی کرد....(ص-١٣)

چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت