جامعه نو - قلم به دست سابق
عربده کشان
چاره ای باید این قصه را که هر روز غصه افزا می شود. تدبیری باید ماجراهایی را که از بچه ١٣ساله تا جوان ٢٠ساله را در صف عربده کشان به کوچه و خیابان می کشد. راستی راهی باید جست این بن بست های تربیتی را، والا در محاصره بن بست ها همه چیز با مشکل دچار خواهد شد. وقتی سن تصمیم این قدر پایین می آید که یک الف بچه، برای خود تصمیم می گیرد و به عمل در می آورد باید شاهد تصمیم های غلط از جمله اعتیاد و شرارت کودکان و نوجوانان هم باشیم. وقتی نظارت و اثرگذاری خانواده روز به روز کمتر می شود، باز باید شاهد گسترده شدن اثرگذاری افراد ناباب و شاید هم هدایت شده بر فرزندان جامعه باشیم.

وقتی نهادها وسازمان های متولی فرهنگ سازی- که فراوان هم هستند- کارکرد آنچنانی ندارند و به قصور یا تقصیر بروندادی چنین دارند که می بینیم، وقتی نهادهای آموزشی مهارت های رفتاری را به نسل نو نمی آموزند، وقتی گروه دوستان بر اساس نیکی ونیکویی و تعاون بر خیر شکل نمی گیرد، وقتی همه حلقه های زنجیره تربیتی چنان که شایسته است ایفای نقش نمی کنند و چشم به حلقه های آخر از جمله پلیس و دستگاه قضا دارند، نتیجه این می شود که هر روز شاهد کنش گری این نهادها باشیم که حرف آخر را باید بزنند اما با بی عملی دیگران حرف اول و آخر می شود و آن گرفتن و بستن و به حبس کشیدن است، حال آن که این حرف آخر است که فقط در موارد خاص درنقطه آخر باید زده شود، نه این که همه حرف باشد. آن هم حرف آخر. من معتقدم با توجه به آن چه در جامعه و به خصوص در نسل جوان شاهدیم باید روش های تربیتی خویش را بازخوانی کنیم و در نکته، نکته آن تامل کنیم و به خصوص متولیان امور فرهنگی و تربیت کنندگان اجتماعی، با طراحی اتاق فکر، به بازخوانی رویه ها و عملکرد خود بپردازند و به چاره جویی و چاره یابی در خصوص این مسائل بپردازند والا دلخوش کردن به برخورد قانون با مجرمان، دلخوش کردن به جراحی پزشکان برای بهبود خواهد بود حال آن که عاقلانه آن است که کم هزینه ترین و پرفایده ترین راه را انتخاب کنیم که با رعایت بهداشت، اصلا مریض نشویم یا اگر خدای نکرده مریض شویم، کوتاه ترین راه و صحیح ترین روش درمان را برگزینیم والا جراحی آن هم با ریسک بالا که شاید نتیجه بدهد یا نه، چندان عقلانی به نظر نمی رسد و اصلا این زیبا نیست که آمار جراحی ها در جامعه بالا برود و این اصلا زیبا نیست و نشان اقتدار هم نیست که پلیس هرروز گزارش دهد ده ها تن از اراذل و اوباش را دستگیر کرده است. اقتدار آن است که جامعه از حیث فرهنگ و تربیت و قانون چنان رشد کند که نه رذلی باشد و نه اوباشی بلکه جامعه هوشیار همان تک برگ های سوخته و معتاد به رذالت را هم در خویش هضم کند و به راه آورد. تا جامعه چنان از زیبایی سرشار شود که شور شادی، افزایش آرامش را در جان ها جاری کند و از کوچه ها صدایی جز به مهربانی بر نخیزد و کسی با کسی نامهربانی نکند. جامعه مومنانه، جامعه ای زیباست که زندگی در آن قرین سعادت است. پس برای رسیدن به بهشتی چنین زیبا باید همه رفتار و کردار خود را زیبا کنیم تا هیچ زشتی و ناهنجاری، مجال وجود نیابد.صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17055 ، تاریخ انتشار 870523

چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خبرنگار می مانیم
مردم راحت می خوابند، چون باور دارند، آقا پلیسه بیداره. مردم راحت کالاهای موجود را در بازار مصرف می کنند چون مطمئن اند از نظر بهداشتی بر تولید و نگه داری آن ها نظارت می شود. مردم در مواجهه با اخبار و رویداد ها نیز از رسانه ها تاثیر می پذیرند چون به این ایمان دارند که دروازه بانانی هوشیار با بهگزینی و سالم سازی اخبار اجازه ورود ویروس های آلوده و دشمن ساخته خبری را نمی دهند و این وظیفه خبرنگاران را سنگین می کند چنان که آن وظیفه مسئولان بهداشتی و پلیس را سنگین می کرد از سوی دیگر خبرنگار، امانت داری است که افکار عمومی امانت اوست و او باید بسیار امانت دار باشد تا امانتی را که خداوند به او سپرده است بیگانگان به چراگاه شیطان و یا برخی افراد به ظاهر خودی به زباله دان دروغ تبدیل نکنند و سیاهی نپاشند بر چهره سفید افکار عمومی که می شود خدا را در آن دید. پس امانت دار باید بود، این را به تاکید به خود و همکارانم می گویم تا تذکری باشد برای همه مان، از سوی دیگر، معتقدم وقتی سنگ این ظرفیت  را دارد که با تحمل مشقت به آینه تبدیل شود و بازتاب دهنده صادق واقعیت ها باشد، خبرنگار هم باید تحمل همه مشکلات و موانع را داشته باشد و با حفظ استقلال مومنانه خود بتواند، آینه صاف و صادق جامعه باشد تا هر حاکم و کارگزار و مسئولی بتواند عملکرد خود را در آن ببیند و از آن جا که هنوز باور داریم مسئولان آن قدر زیبایی در چهره مسئولیتشان و مردم در چهره و رفتار و گفتار و کردارشان مانده است، ما آینه دارانی می شویم در مقابل مردم و مسئولان، چه برای زیبا  رویان، آینه بهترین هدیه است و چنان که برای زشت رویان زشت کردار هم اگر به واقع نظر کنند باز بهترین هدیه آینه است تا ببینند خویش را و به اصلاح خود اقدام کنند. در این میان تنها زشت خویان و زشت رویانی که دشمن زیبایی اند از آینه بدشان می آید و اگر بتوانند با سنگ کینه همه آینه ها را می شکنند آینه های صاف و صادق را والا آینه های غبار آلود و محدب و مقعر را که واقع نما نیستند شاید دوست هم داشته باشند، حال آن که خبرنگار آینه صادق است که اگر صادق نباشد خبرنگار نیست چون نمی تواند امانت دار باشد. درصورتی که خبرنگار در اولین قدم باید امانت دار خوبی باشد تا نه سیاه را سفید بنماید و نه سفید را سیاه بلکه هر چیز را همان طور که هست بنمایاند. نه کوچک تر و نه بزرگ تر، نه زیباتر و نه زشت تر. یادمان باشد، خبرنگار اگر چه عاشق جمال و کمال است، مشاطه جمال نیست و چهره  های زشت را آراستن هرگز کار او نخواهد بود. اما تلاش برای زیباسازی همگانی و بیدارسازی خفتگان و بانگ به رستاخیز برخاستن و ساختن و نواختن کار اوست. پس ما هم عهد می بندیم چنین باشیم. جز به سرفرازی ملک و ملت نیندیشیم و کلمه ای جز به صداقت بر صفحه کاغذ نبریم که اگر هم نشد همه راست ها را بگوییم و بنویسم، حداقل هرگز دروغ از ما نشنوید و قسم می خوریم که هرگز دروغ نخواهیم گفت. هر کس مسئول کار خود و سخن خویش است. هر مسئول و مدیری هر کارگزاری، ممکن است وعده ای بدهد که با برآورده شدن دروغ بنماید، اما خبرنگار نباید دروغ بگوید. هر چندگاه یک مسئول براساس حساب و کتاب و زمان سنجی وعده ای می دهد، گاهی اتفاقی می افتد که حساب و کتاب او را برهم می زند و کار به انجام نمی رسد. او هم دروغگو نیست، هر چند وعده اش محقق نشده است و در رسانه های ما از این قبیل خبرها به چشم می خورد که مصداق دروغ نمی تواند باشد. پس بازهم عهد می بندیم، هرگز دروغ نگوییم. هرگز بر سر منافع ملی معامله نکنیم و تا جایی که ما را توان فریاد است، سکوت روا نداریم و جایی که سکوت شایسته است، به فریاد نابه هنگام آرامش جامعه را برهم نزنیم. عهد می بندیم که دیده بانی صادق باشیم و به صراحت واقعیت ها را بگوییم و باز تعهد می کنیم در حوزه دروازه بانی خبر، اجازه ورود ویروس های فرهنگی را تا جایی که می توانیم ندهیم و ... حرف آخر این که هرکس می خواهد خوشش بیاید هرکس می خواهد بدش بیاید ما خبرنگار باقی خواهیم ماند. خبرنگار و عاشق جمال و کمال همه ایرانیان، پس جمال همه تان را عشق است و عشق است کمالتان.صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17050 ، تاریخ انتشار 870517
جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

عید خبرنگار حوادث

خبرنگاری به اندازه کافی سخت هست تا زیان آورش بشناسند و آن قدر زیان آور هست و طاقت سوز که قانون، سختی آن را تایید کند تا خبرنگاری در شمار «مشاغل سخت و زیان آور» قرار بگیرد. اما خبرنگاری حوادث، هم سخت تر است و هم زیان آورتر. هم زیان آورتر است و هم سخت تر. چه شاید خبرنگار سیاسی با سیاست مردان به چالش برخیزد و ورزشی نویس در هیجانات مسابقات قلم بچرخاند، اما خبرنگار حوادث با حادثه سروکار دارد و افراد حادثه ساز یا با مقتول یا با قاتل یا با جرم یا با مجرم و یا ... به هر روی از خبرنگار حوادث، انتظار خبر خوب و خوش داشتن مثل «انتظار سلامتی از دیوانه» است که هیچ گاه میسر نمی شود چه سلامتی روان و دیوانگی هرگز قابل جمع نیست و اخبار خوش با خبرنگار حوادث نیز هم. خبرنگار حوادث، لبخند کمتر می بیند تا از آن بنویسد. آنچه او می بیند و بر جان هموار می کند تا خبر پاستوریزه شده اش را برای مخاطبان بنویسد، آه است و اندوه، داغ است و اشک، ضجه است و مویه، زخم است و ... که جان را می آشوبد و سلامت تن را با سلامت روان توامان از فرد می گیرد. نگاهی به روزگار خبرنگاران حوادث حتی پس از عادی شدن بسیاری از خبرها، باز هم نشانگر این است که تلخی کار، هرگز اجازه نمی دهد او کام شیرین داشته باشد. وقتی شما یک صحنه و یک جنایت را می بینید، تا مدت ها تصویر جلوی چشم شماست و شما نمی توانید به راحتی لقمه ای از گلو پایین دهید.

حالا تصور کنید خبرنگار حوادث که بسیاری از روزها و شاید هر روز شاهد حادثه و صحنه ای دلخراش است چه می کشد شما برای خانواده خود از زیبایی کارتان می گویید و خاطرات خوش خود را تعریف می کنید اما خبرنگار حوادث چه خاطره ای می تواند برای گفتن داشته باشد که خاطری را نیازارد؟ جنایت و خیانت جز زشتی چه دارد که خبرنگار تعریف کند؟ بگذریم. بسیاری از خاطره ها و روز دیده ها در خواب شب باز تولید می شود و آن که اهل هنر است جنس خوابش هم هنری است. آن که اهل ادب است ادبی خواب می  بیند و هرکس به فراخور آنچه در روز با آن درگیر است. خوابش هم صاحب فیلمنوشت می شود.

اما خبرنگار حوادث، در خواب هم یا شاهد قتل است یا سرقت، یا جنایت ، یا خیانت و یا این همه باهم. چه آنچه در روز دیده و در خاطرش نقش بسته است، در عالم رویا هم دست از یقه اش برنمی دارد و چه تلخ روزگار است خبرنگار حوادث که چنین بیداری دارد و چنین خوابی... بگذریم. این روزها که از خبرنگار گفته و نوشته می شود باز خبرنگار حوادث حاشیه نشین است. اصلا چه کسی حاضر می شود از خبرنگاری تجلیل کند که قلمش بوی حادثه می دهد و ذهنش کتابخانه سیار رویدادهای تلخ است بازهم بگذریم اما شما با خبرنگار حوادث مهربان تر باشید و یادتان باشد او برای تفریح سر حادثه نمی رود، برای تفریح و سرگرمی نمی نویسد، بلکه می رود تا عبرت بگیرد و می نویسد تا شما عبرت گیرید تا مبادا خدای نکرده آن حادثه در زندگی شما اتفاق افتد و شما را به عبرت دیگران تبدیل کند. پس در واژه های خبرنگار حوادث به دیده عبرت بنگرید و پند گیرید. این بالاترین تجلیل از خبرنگار حوادث است و روزی که جرم کمتر اتفاق افتد عید اوست. بیایید تجربه عیدداشتن را به خبرنگاران حوادث هدیه کنیم.صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17050 ، تاریخ انتشار 870517

جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

تو مبعوث به شهادتی جانباز!
تجدیدی که نیستی تا همه تابستان عمر را به هزار رنج پشت سر بگذاری، پی آموختن و امتحان دادن، تو اصل درسی، خود امتحانی، تو همان مرحله اول، قبول شدی، تازه مدال هم گرفتی. مدال جانبازی و چه مدالی از این بالاتر! من معتقدم تو و شهید هر دو شاگرد اول عشقید و شاگرد ممتاز معرفت. اگر «شهید»، اول «جانباز» شد تا «شهید» بشود شما هر روز «شهید» می شوید تا «جانباز بمانید». جانباز که باشد، هم شهید هست. هم شاهد و هم شهود. آن وقت میان زمین و آسمان هیچ فاصله ای نمی ماند که فاصله را قنوت نماز و پرواز نگاهت پر می کند. در همان نگاه اول. تو تجدیدی نیستی، آنکه تو را تجدیدی عشق بداند، رفوزه معرفت و مردودی زندگی است.تو نیمه دیگر شهیدی از سیب سرخ عشق و ترجمان و... منهم من ینتظر... و کجا می فهمد مفهوم بلند انتظار را آنکه تو را تجدیدی می داند. تو تجدیدی نیستی اما «تجدید شونده» هستی و «تجدید کننده» نیز هم. تو مدام عشق را، معرفت را، هویت را، عزت را، استقلال را تجدید می کنی در رگ جامعه، تو مجدو عزت و صاحب مجد و عظمت هستی تو جانبازی که نامت به رفعت نام عباس گره خورده است و دستان قطع شده ات دیری است به امامت دستان آن پهلوان وفا، نماز پایداری می خواند...

تو تجدیدی نیستی. مردود کسی است که تو را نمی شناسد والا می فهمید «دود» هم نشان آتش است اگر این را می دانست، شاید برای یافتن یقین به سمت آتش به سمت نور می رفت اما دریغا. دریغ که او گرفتار خویش است.

تو تجدیدی نیستی جانباز، مردود آن مسئولی است که تو را قدر نمی داند. آن مقامی است که نه تو را می شناسد و نه الگویت عباس را. بلکه «میز» را می شناسد و «باد» را تا از هر طرف که بوزد، او «گندم» خود را باد بکشد و «کاه» آن را هم گران تر از گندم بفروشد. مردود کسی است که نمی فهمد «درد» یعنی چه، نمی داند «زخم ترکش» اگر تازه نماند، زخم زبان تا ابد تازه می ماند. نمی داند «بوی باروت» چه رایحه ای دارد و «تیر» چه طعمی. نمی داند خیلی چیزها را که تو با همه جانت لمس کردی. نمی داند خیلی چیزها را، او مردود است حتی اگر مرده نباشد.

تو تجدیدی نیستی جانباز! مردود کسی است که «زهر» خنده هایش ، «زخمت» می زند و زخم زبانش، نمک سودت می کند، مردود کسی است که جلوی ویلچرت سنگ می اندازد اگر توی سرت نزند! مردود خیلی ها هستند که نسبت به تو فقط با شعار احترام می گذارند و یادشان نمی ماند که تو را هم زندگی است. مشکلات است که فقط با یاری این و آن برطرف می شود ام الله مردود کسی است که جانباز را، این جانماز خدا را این عشق خدا را، این خلیفه خدا را حرمت نمی گذارد و...

تو تجدیدی نیستی جانباز. تو قبول شدی همان لحظه اول مثل شهید، والا خداوند تکلیف دشوار یادآوری شهادت را بر شانه های زخمی تو نمی گذاشت. تو قبول شدی و تازه باید مردم را هم تا مرحله قبولی، معلم باشی. باید مثل کوه محکم، مثل پرچم در اهتزاز و مثل خورشید در نورافشانی باشی تا نتوانند شیطان صفتان کوچه باور و جامعه را از شهید و شهادت خالی کنند، تو مبعوث به شهادت هستی نه تجدیدی شهادت!صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17049 ، تاریخ انتشار 870516

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حسینی شویم

اگر نگاهی ازلی و ابدی نداشته باشیم باز هم امام حسین(ع) دربازه زمانی حیات مبارکشان اسوه زندگی همه انسان هاست و اگر قرار باشد که از سرمشقی، مشق بنویسم -که باید اینگونه باشد- زیباترین سرمشق ما امام حسین علیه السلام است و این زندگی آنقدر زیبا و انسان ساز است که در شناخت امام فقط به عاشورا بسنده کردن، کفران نعمت زندگانی آقاست چه این درست که عاشورا قله زیبایی و نهایت رستگاری است اما همه زندگی امام حسین(ع) در یک روز خلاصه نمی شود بلکه همه روزهای حیات ایشان عاشوراست و درس دهنده و سرشار از زیبایی و آنقدر که ما برای همه فراز و فرودهای زندگی خود در این حیات طیبه می توانیم از آن الگو بگیریم. به باور من، تشیع به این معناست که ما در همه زندگی پا جای پای امام(ع) بگذاریم. چه در سکوت و چه در فریاد. چه در ایستادن و چه در نشستن، اصلا زندگی مسلمان مثل نماز است که به جماعت می خواند و رفتارش را با امام جماعت هماهنگ می کند تا هارمونی معرفی عبادت و عبودیت با هم در چشم و دل بنشیند. در نماز جماعت است که نمازگزار شک نمی کند. تک نوازی ندارد و... در نماز زندگی مومن پیرو امام عادل هم، نه شک شکل می گیرد،نه بیرون از دستگاه، نواختن معنا پیدا می کند پس باید به زندگی اجتماعی هم نگاهی نمازمحور داشت.نمازی که امامش حسین(ع) باشد، فاصله زمین و آسمان را به صفر می رساند، همانطور که خود در پاسخ کسی که از ایشان درباره فاصله زمین و آسمان می پرسد، می فرمایند: «به اندازه یک دعای مستجاب است» و در نمازی که امامش حسین(ع) باشد، دعای مستجاب فراوان است. پس زندگی را اینگونه باید اقامه کرد. زمانی که زندگی اقامه شود. عاشورا معنای روزآمد می یابد، یعنی لازم نیست برای رفتن به کربلا و حسینی شدن، حتما جنگی باشد تا جهادی لازم آید، بلکه در زمانی که یزیدیان باز تولید می شوند و شکل جنگ را عوض می کنند و به خط تحریم و تفرقه و توطئه می روند مواجهه حسینی هم باید بازکردن گره های توطئه و به هم گره زدن توان های مردم در هندسه وحدت و شکستن حلقه های تحریم با کار برنامه ریزی شده باشد. امروز آن شخصی حسینی تر است که برای سرفرازی مرام و مکتب اباعبد الله از راحتی خویش دست شوید. با درست مصرف کردن آنچه هست، زمینه استفاده دیگران را هم فراهم آورد و به سهم خود در شکست طرح های فزون خواهان و باطل کرداران جهانی اثرگذار باشد. امروز، حسینی شدن، خوب کار کردن، درست تولید کردن، به قاعده مصرف کردن و مقتصدانه تلاش کردن است و حسینی ماندن نیز، بر مدار حکمت و عزت ومصلحت گام برداشتن. امروز برای حسینی شدن و ماندن نباید جنگید بلکه تا می شود باید جلوی جنگ و فتنه بیگانگان را گرفت و آنجا که ناگزیر زبانی جز گلوله نماند، با همه وجود ایستاد اما تا آن روز، حسینی بودن یعنی کسب علم، یعنی اندوختن توشه برای امروز و فردای کشور یعنی نوآوری کردن و برای توسعه علوم نوپدید، از جان مایه گذاشتن، یعنی در عرصه های اجتماعی، حضوری فعال داشتن و فعالان جامعه را برنامه دادن و برنامه ریزان جامعه را جهت دادن. امروز حسینی شدن یعنی رفتار فردی و اجتماعی خویش را بر اساس مهندسی امام جامعه تنظیم کردن. یعنی همه خوبی هارا به عمل درآوردن و پاسدار خوبی ها شدن و... امروز باید حسینی شد و حسینی ماند تا کشوری سرفراز داشت که سرفرازی فردای ایران، مرهون حسینی شدن امروز همه ماست.صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17048 ، تاریخ انتشار 870515

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

این قربانیان مظلوم!

می خواستم از خانه وحشت در مشهد بنویسم که مشروح آن در صفحه بررسی حوادث امروز درج شده است، اما وقتی خبر رسید که باز هم حادثه تصادف با تانکر آب در مشهد قربانی گرفته است،مثل خانواده های عزادار به سوگ نشستم و گفتم سوگنامه ای بنویسم بر این ماجرا، برتوجهی که باید جلب می شد در حوادث پیشین و نشد، بر تدبیری که باید به کار می رفت و نرفت، بر کاری که باید می شد و نشد،سوگنامه ای بنویسم، برای آنانی که در شعله های آتش گرفتار آمدند، در حادثه تصادف با تانکر آب، آبی که مایه حیات است و می خواست حیات گل ها را استمرار بخشد اما حادثه ای به وجود آمد تا گل های یک زندگی پرپر شود.

گفتم بنویسم به فریاد و بپرسم به فریاد که تا چند باید تابوت قربانیان را بر دوش کشیم و تا کی باید دل نگران حوادثی از این دست باشیم، پس کی می خواهد مدیریت ها به تدبیر تبدیل شود و جلوی حوادث را بگیرد، پس کی قرار است با مدرنیزه سازی آبیاری فضای سبز، دیگر شاهد تانکرهای آب در خیابان ها نباشیم تا با دید نشان تنمان بلرزد که باز فردا چه خبر خواهد شد؟ 

تا کی می خواهیم این گونه رانندگی کنیم که مرگ مثل همزاد با ما همراه نباشد. تا کی وقتی کسی پا از خانه بیرون می گذارد، تا لحظه بازآمدنش باید دلشوره داشته باشیم. تا کی باید رانندگی ما، باعث شرمندگی فرهنگ ما باشد؟

تا کی باید دیگران به فرهنگ، ببخشید، بی فرهنگی رانندگی ما بخندند؟ تا کی باید رانندگی ما، عزرائیل را دستیار باشد در جان ستاندن نابهنگام از بندگان خدا؟ آیا وقت آن نرسیده است با اندیشه همگانی و عزم ملی چاره ای بیندیشیم؟

یادمان باشد آبیاری فضای سبز باید سبز بماند نه این که از بی آبی بخشکد و زرد بمیرد یا با خون شهروندان قرمز شود، بلکه باید سبز بماند، پس برای این باید چاره ای اندیشید چه هر روز که سیستم آبیاری مدرن در همه فضای سبز شهر دیرتر به بهره برداری برسد، باید هزینه بیشتری از جان مردم پرداخت شود و حیف است زندگی ها چنین به پایان برسد تا بگویند، اینجا جان ارزان است و مبادا که چنین باشد.

بلکه باید شهر، خیابان، کوچه و ... معبر زندگی باشد، زندگی بدون شرمندگی. ام الله این بار آرزو می کنیم، هرچند آرزو بر ما مردمان انگار عیب است، آخر جوان که نیستیم، با رنج پیر شده ایم اما آرزو می کنیم این آخرین خبر تلخی باشد که از تصادف با تانکر در خیابان های مشهد می نویسیم و امیدواریم مسئولان با چاره سازی کار، ما را در درج خبرهای خوب و خوش از جریان زندگی در شهر یاری رسانند. ما به روزی فکر می کنیم که صفحه حوادث سفید چاپ شود تا همگان در آن خاطرات خوش بنویسند،چه می شود اگر یک روزنامه یک صفحه سفید داشته باشد تا مردم در آن خاطره بنویسند؟

من که فکر می کنم خیلی هم خوب می شود هم کار خوبی است، هم خاطرات خوب برای نوشتن پیدا می شود و روزی که خبر حوادث نباشد و خاطره ها خوش باشد، خاطرها هم آسوده می شود و آرامش هم تمام شهر را پرمی کند و این تنها یک آرزو نیست اگر همه برای تحقق آرزو برخیزیم. صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17047 ، تاریخ انتشار 870514

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

او از دل تاریکی آمد

 

شهاب- پدرش وقتی مرد، او و پنج خواهر و برادرش روزگار سختی گذراندند. سخت، از یک طرف فقر دامنگیرشان شده بود و یقه شان را رها نمی کرد و از طرف دیگر مادرشان هم تعادل روانی نداشت. کسی را هم نداشتند که به آن ها کمک کند، البته داشتند، هم عمو و هم دایی، هم عمه و هم خاله و هم پدربزرگ و هم مادربزرگ، اما کسی دستی به مهر بر سرشان نمی کشید. آن ها در خانه ای کثیف، با مادری وسواسی و نامتعادل و در آغوش فقر و غم، روزگار می گذراندند و روزهای کودکی را به فرداگره می زدند. او پسر سوم خانواده بود و یک برادر و خواهر از خود بزرگ تر داشت و در حسرت یک جرعه مهربانی می سوخت، تا این که کمیته امدادامام خمینی(ره) آن ها را زیرپوشش گرفت و دست مهربان جمهوری اسلامی برسرشان سایه گستر شد و زمینه تحصیل آن هایی که به سن مدرسه رفتن رسیده بودند، فراهم شد و ازآن پس او و برادران و خواهرانش، یک حامی خوب داشتند و قدر دانستند و درس خواندند و روزها به هفته ها و هفته ها به سال ها رسید و او و خواهران و برادرانش بزرگ شدند و ... حالا درمیان همه افراد فامیل و شاید همه اهل روستا، آن ها تنها خانواده ای هستند که همه برادران و خواهران، تحصیلات عالیه دارند.

حال آن که بسیارند افرادی که با برخورداری از امکانات و مهر پدر و مادر راه به سوی تاریکی بردند و به بلای اعتیاد و جرم و زندان دچار شدند اما اینان امروزه راه را به سوی روشنی چنان پیموده اند که افراد فامیل می خواهند گردشان، میهمان روشنی شوند، حالا، همان ها که تحویل شان نمی گرفتند و از آن ها کناره می گرفتند، می خواهند دختران خود را به پسران بدهند و دختران را برای پسران خویش خواستگاری کنند. همین چند روز پیش بود که یک راننده می گفت مردجوانی را در ایستگاه ایست و بازرسی دیده در لباس نیروی انتظامی و پس از پرس وجو فهمید این جوان برومند، همان کودک یتیم و فقیراست که کسی او را تحویل نمی گرفت.

او خوشحال بود که در سایه پرعطوفت جمهوری اسلامی، این استعدادها هدر نرفت یا به سیاهی و تباهی گره نخورد بلکه به نور رسیدند این بچه های یتیم...

راستی وقتی خدا می خواهد کسی را برکشد و لب هایش را به خنده باز کند، اگر همه دست به دست هم دهند، نه می توانند او را بر زمین زنند و نه لبخند را از لبش بربایند و باز اگر خدا در قامت فردی ارزش بزرگی نبیند، همه هم در کنار هم جمع شوند و تلاش کنند نمی توانند او را از زمین بلند کنند. این یک واقعیت است اما یک نکته؛ اطراف ما یتیم و فقیر کم نیستند که به اسارت مشکلات درآمده اند. بیاییم با آن ها مهربان تر باشیم. دستی به مهر بر سرشان کشیم و دستشان را بگیریم و تا بلندای یاعلی(ع) برکشیم. یادمان باشد، یتیمان همه فرزندان مولا هستند و مگر نه این که امام را پدریتیمان می دانیم، پس با فرزندان حیدر کرار به لطف رفتار کنیم.

صفحه 10 حوادث ، شماره سریال 17047 ، تاریخ انتشار 870514
دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شلاق فقر بر پیکر یک مرد
داشت به زندان می رفت. شوخی، شوخی داشت قضیه جدی می شد، آن هم به خاطر ۵٠٠ هزار تومان اجاره عقب افتاده خانه اش. حکم تخلیه اجرا و خود او هم جلب شده بود. خبر که رسید، پی گیری که کردیم، معلوم شد، مرد جوان، روزهای تلخی را پشت سر گذاشته است با مادری پیر و مریض و برادری معلول و دختری که سال هاست در عقد دارد. اوضاع زندگی اش را که فهمیدیم، هرکدام از همکاران دست به جیب شدند برای مهربانی و پول به حساب دادگاه واریز شد. وقتی همکارمان خبر آزادی اش را به کلانتری که در آن بازداشت بود برد، گفت: «مولا» درست کرد. حتم داشتم درست می کند... جوان خسته و فقیر که روحی سترگ و همتی بلند داشت همکارمان را به خانه ای که تازه برایش اجاره شده بود برد تا اگر هم نمک نشدند لااقل چایی با هم بخورند و آنجا بود که مرد از خودش گفت و از اینکه تصادف می کند و کتفش می شکند و هم زمان مادرش هم مریض می شود و او با کتف شکسته کار می کند تا هزینه درمان مادر را بدهد و شکستگی ها کج می جوشد و روزگارش هر روز تلخ تر و از پرداخت اجاره خانه هم باز می ماند تا کار به محکمه و حکم تخلیه و جلب  می افتد و بازداشت در کلانتری و جایی که همکار ما به سراغش رفت و ماجرای این آشنایی آغاز شد....

این جوان اهل کار است، اهل غیرت اما زمانه گاه سر نامرادی دارد تا پای آدمی که تنها گناهش فقر است، به کلانتری باز شود و انگار کم گناهی نیست این فقر، این نداری والا نباید قصه چنین می شد. همکار ما که برای این خانواده خانه اجاره کرده بود، می گفت دیدم که برادر جوان از کیسه نان خشکه تکه هایی برمی دارد و سق می زند گفتم نانوایی همین نزدیک است، چرا نان خشکه؟ اما رویشان نشده بود بگویند، وقتی پول نیست، نان هم نیست، وقتی پول نیست، هیچ چیز نیست و تلخ روزگاری است این روزها...

راست می گفت، اگر تلخ نبود، این جوان پس از چند سال می توانست با زن عقدی اش سر خانه خود برود. می توانست، لحظه های شیرین داشته باشد.

می شد.... البته می شود، مطمئنم، همان لحظه ای که همکار ما گفت، مرد جوان وقتی از کلانتری برگشت بر دست و پای مادر مریضش بوسه زد، مطمئن شدم، کار درست خواهد شد. چون مردمی مهربان داریم که قدر مهر و عاطفه و مردانگی را می دانند و ....صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17045 ، تاریخ انتشار 870512

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شکارچیان طلا

یکی به من بگوید، این که روز روشن، جلوی چشم ده ها نفر، افرادی با کلاشینکف و تبر و پتک به یک مغازه طلافروشی حمله کنند، چه معنایی دارد. آن هم در یکی از شلوغ ترین بازارهای مشهد - بازار رضا- راستی چه معنایی دارد این رفتار سارقان؟ آن ها دست از جان شسته اند یا امنیت شهر و تلاش امنیت آفرینان را بازیچه انگاشته اند که چنین وقیحانه پنجه در چهره آرامش شهر می کشند و در دل شهروندان بذر هراس می کارند. هیچ فکر کرده ایم این بذرها که به بار بنشیند، چه خواهد شد؟ از کاشت باد که جز برداشت توفان نتیجه ای به دست نمی آید، از کاشت هراس نمی دانم فردا چه برداشت خواهیم کرد. راستی یک سوال دیگر ، چه عاملی باعث می شود که آدم چنین هار شود و به جان امنیت شهر بیفتد! راستی چه چیزی آن ها را به خیابان می کشاند؟ گرسنگی، فقر، فزون خواهی، جسارت و ... چه چیزی. اما هرچه باشد این عامل، دلیل موجهی برای جنایت نمی تواند باشد. اهل ایمان و منطق ، در فقر نیز برخورداری و توانگری معنوی و معرفتی خود را نشان می دهند؛ خردمندان عالم هم برای رسیدن به مطالبات افزون خود، تلاش مشروع خویش را بیشتر می کنند تا بیشتر خواستن خود را با بیشترکارکردن پاسخ گویند. پس دست بردن به سفره دیگری و با تفنگ به داروندار مردم و آرامش آنان هجوم بردن، هیچ گاه قابل پذیرش نیست. حتی اگر گرسنگی، فرد را تا آستانه مرگ برده باشد چه مرگ هم مجوزی برای دزدی و چنگ انداختن در مال مردم نمی تواند باشد، هرچند وظیفه حکومت و آحاد جامعه آن است که امکانات و ثروت چنان عادلانه توزیع شود تا گروهی از سوء هاضمه نمیرند و بسیاری از سوء تغذیه. بلکه همه نانی بر سفره شرافت خویش داشته باشند و امکان سالم زندگی کردن برای همه فراهم باشد تا فکر گناه و درازدستی هم به مخیله کسی نرسد. نه اینکه فضا به گونه ای باشد که کسانی جیب خالی و دل پرخود را دلیل هر جنایتی بدانند وبه خود حق هم بدهند و به گاه محاکمه چهره حق به جانب هم داشته باشند چه حق همیشه به جانب حق است و عدل و داد، نه بیداد و درازدستی و ... اما یک نکته دیگر این که امنیت باید چنان ملموس باشد که کسی جرات کبریت کشیدن به خرمن اعتماد مردم و امنیت شهر را نداشته باشد. نه این که دو نفر در روز روشن، همه چیز را به بازی بگیرند، یعنی باید امنیت شهری به حدی باشد که اگر کسی دست از جان شست بازهم نتواند امنیت و آرامش را به بازیچه بگیرد. بلکه قبل از درازدستی بر جای خویش نشانده شود. امیدواریم با دستگیری هرچه زودتر سارقان مسلح که روز روشن امنیت و آرامش را به رگبار بستند، هم ما و هم حتی خود سارقان بفهمند، در شهر قانون حاکم است و مردان قانون، قامت بسته به خدمت مردم، دمار از روزگار امنیت سوزان درمی آورند.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17044 ، تاریخ انتشار 87/05/10
جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بعثت پیامبر و بعثت ما

 

مهم نیست، مبعث رسول مکرم اسلام صلی  الله علیه و آله را بیست وهفتم رجب بدانیم یا روز دیگری مهم این است که همه روزهامان، روز مبعث باشد و همه ما جان های برانگیخته داشته باشیم و به تجربه ای بعثت گونه رسیده باشیم. تجربه ای که زندگی ها را بر اساس زندگی نبوی و سنت ها را بر اساس سنت نبوی بنویسد تا رفتار و کردار ما هم پیامبرگونه باشد تا آن وقت جامعه ما هم «مدنی» شود بی آسیب هایی که مدنیت ما را و تمدن ما را به چالش کشد. چه آسیب ها در جامعه ای رخ می دهد، ریشه می دواند و قد می کشد که بستر برایش فراهم باشد و در جامعه ای که بعثت تجربه هر روز مردمانش باشد، جایی برای ناهنجاری ها و آسیب ها نیست. اصلا زشتی ها با زیبایی ها هرگز قابل جمع نیست و نمی توان هم اهل بعثت بود و هم چشم به ناپاکی گشود و دست به ناپاکی آلود. آنکه آلوده چشم و دست و دامن است بیگانه با بعثت است. پس برای اصلاح امور باید به آسیب شناسی رفتارها پرداخت و با شناخت و رفع آن، جامعه را به سمت فهم تازه بعثت برد. تا هم بعثت از مظلومیت بدر آید و انسان و جامعه نیز هم. چه وقتی گناهی شکل می گیرد، ناهنجاری زاده می شود، ظلمی اتفاق می افتد آثار وصفی آن دامن همه را می گیرد و آتشی است که هم خشک را می سوزاند و هم تر را خشک می کند و می سوزاند. پس برای این که آتش شکل نگیرد باید بعثت را از غربت خارج کرد و خود هم از غربت خارج شد و به «قرب» رسید در قرب نور است که تاریکی نیست، زشتی نیست. در قرب نور است که می شود زیبایی ها را تعریف کرد. لذا معتقدم باید «عید مبعث» را به عنوان عید اول شناخت چون همه اعیاد اسلامی ذیل این عید قابل تعریف است و اگر بعثت شکل نمی گرفت هیچ عیدی وقوع نمی یافت چنانکه اگر خود انسان هم مبعوث نشود، نه خاطر انسانی او بیدار می شود و نه توان فهم زیبایی دارد تا به سمت زشتی ها رو نکند. پس هم باید غبار مظلومیت از بعثت برگرفت و هم غبار از«مبعوث شدن انسان» برداشت و برای این هم باید هدف بعثت را فهمید همان هدفی که پیامبر مکرم اسلام (ص) بدان تصریح فرمودند که «انی بعثت لا تمم مکارم الاخلاق» پس وقتی هدف بعثت نبی، به کمال رساندن مکارم اخلاق است، درس ما نیز همین است. اخلاق خود را به کمال برسانیم، آنگونه که پیامبر اسلام تعلیممان فرموده است. این اخلاق هم، همه شئون زندگی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و... ما را در برمی گیرد و ما باید در همه حوزه ها به کمال برسیم. اخلاق انسانی در حوزه اقتصاد، درست تولید کردن، کاهش هزینه ها و افزایش کیفیت و فایده است پس کسی که کم کاری می کند، جنس نامرغوب تولید و غش وارد بازار مسلمانان می کند، نمی تواند بهره ای از بعثت داشته باشد. یا آنکه در حوزه سیاست و حکومت به جای خدمت، قدرت را هدف می گیرد و در قدرت هم خودسالاری و گروه سالاری می کند و بسترساز رانت خواری ها و رشد ناشایستگان می شود و جلوی دیگران مانع ایجاد می کند، نمی تواند با بعثت نسبتی داشته باشد. آنکه در حوزه فرهنگ به قصور یا تقصیر، بسترساز تولید و رشد زشتی ها و پلشتی ها و فرهنگ سوزی ها می شود هم میانه ای با بعثت ندارد و .... اما آنکه بر حق ملک و ملت می ایستد و هوشمندانه توطئه های دشمن را به شکست می کشاند، آنکه با تولید محصول خوب، پرچم کشور را به خانه دیگران می برد، آنکه با تربیت صحیح دانش آموزان، سرمایه های انسانی فردای کشور را می سازد، آنکه با اختراع خود، مانعی از سر راه انسان برمی چیند، آنکه در کار بالاتر از انجام وظیفه، ایثار می کند و در رعایت حقوق، عدالت می ورزد و صدق گفتارش را رفتارش گواهی می کند، اهل بعثت است و مبعوث شده به خیر نیز هم. این افراد می توانند امروز و فردای خود و کشور خویش را بسازند، پس ما هر کداممان باید برای بعثت خویش بکوشیم تا جامعه نیز جامعه مبعوث شدگان باشد و هرکس به فراخور توش و توان خود برای خوب شدن جامعه تلاش کند.صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17043 ، تاریخ انتشار 870508

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

نیاز بشر امروز

صفحه 12 اندیشه ، شماره سریال 17043 ، تاریخ انتشار 870508

روری ترین نیاز بشر امروز، «بعثت» است و تا این نیاز برآورده نشود، انسان هرگز به کمال نخواهد رسید.

پس برای رسیدن به کمال در همه شئون آن نیازمند بعثت درخویشیم و باز تولید پیام بعثت رسول مکرم در رفتار خود و غفلت از این هم فاجعه بار است چنان که امروزه در جهان شاهد فجایع بزرگ هستیم که نشانگر غفلت از بعثت و پیام آن است، حال آن که اگر انسان بعثت را تجربه کند درخواهد یافت که باید جان را برای نزول قرآن فراهم کند و تا این «انزال» در شب قدر انسان صورت نگیرد امکان صعود برای آدمی فراهم نخواهد آمد.

پس بعثت را باید تجربه کرد نه این که آن را روزی دانست بسان دیگر روزهایی که در تقویم ثبت شده است.

اگر آن روزها سمبلیک است تا مسئله ای را به یادمان آورد، اما این بار ما خود مسئله ای هستیم که باید با فهم بعثت حل شویم. من معتقدم که هر انسانی تا بعثت را تجربه نکند، نمی تواند مسلمان شود چنان که تا نزول وحی را در جان خویش جشن نگیرد، نمی تواند قامت برکشد و «قد» از ملائک بگذراند و «قدر» هم. حال آنکه اگر نزول وحی را در خویش احساس کند و آیات خداوندی دراو متبلور شود چنان خواهد شد که دیگر نیاز به کار خیر انجام دادن نباشد چه او چنان خوب خواهد شد که همه رفتار و کردارش منظومه ای از زیبایی ها شود چه از کوزه، همان برون تراود که در اوست و از کوزه ای که شراب طهورای انسانیت دارد، جز طهارت و پاکی رفتارنمی تراود و از بذرگل، جز گل نمی روید.

از انسان صادق، جز صداقت نمی توان دید و از مهربان هم جز مهر دیده نمی شود و از اهل حق جز حقیقت رفتاری نمی توان مشاهده کرد واین حقیقت انسان مبعوث شده است و جامعه به چنین انسانهایی سخت محتاج است. من معتقدم، بعثت یک خط تمیز است، تمیز زیبایی از زشتی، خوبی از بدی، و ... و می توان گفت هرکس یا بعثت را تجربه کرده است و یا خوب نیست، زیبا نیست و هرکسی به این تجربه رسیده است، عین زیبایی و خوبی و نیکویی شده است. با این معیار می توانیم عیار ایمانی خود و دیگران را بسنجیم، اگر کسی اهل صداقت گفتاری و رفتاری، رعایت حق الناس وحق  الله ترجمان رفتاری مهربانی، رفتن به سمت متجلی کردن شئون خداوندی در رفتار انسانی، به عمل درآوردن زیبای زیبایی ها باشد و از هرچه که «هارمونی عبودیت» را به هم می زند پرهیز کند بعثت چشیده ای است که به مقام انسانیت هم رسیده است.

والا مایی که بعضی هامان که اگر دروغ کم بیاوریم شاید سخنی به صداقت بر زبان آوریم و تنها اگر همه راه های گریز را به رویمان ببندند شاید کار کنیم و اگر نتوانیم زیبایی ها را خراب کنیم، خودخوری می کنیم و اگر نتوانیم جلوی موفقیت برادرمان مانع ایجاد کنیم از حسد می سوزیم، مایی که بعضی هامان رفتارمان به هرچه شبیه باشد به پیامبر شبیه نیست، مایی که هیچ آیه ای در جانمان نمی تراود و آن چه سیل وار می رود و همه چیز را خراب می کند، وسوسه های شیطانی است، مایی که بعضی هامان چنان زشت سیرت شده ایم که جز کار شر از ما نزاید، چه می دانیم بعثت چیست و چگونه انسان مبعوث می شود و چه می فهمیم این حقیقت را که بعثت هرگز پایان نمی یابد، بلکه هر انسان باید شایسته بعثت و مبعوث شدن هم بشود!؟ راستی چه می فهمیم م الله اگر می فهمیدیم که روزگارمان این نبود که تا همین جا آمد نهان هم رهین انفاس مبعوث شدگانی دیگر است و روشنای کوچه هم از چشم آن هاست والا اگر ما هم مبعوث می شدیم این همه جرم وقوع نمی یافت، این همه نازیبایی فوران نمی کرد بگذریم، من معتقدم برای فرار از زشتی ها و رهیافت به زیبایی ها، باید به فهم تازه و روزآمد از بعثت برسیم. باید شایستگی مبعوث شدن را براساس الگوی محمدی درخویش فراهم کنیم تا مبعوث شویم. اصلا شاید یکی از دلایل نیامدن نام ها در قرآن و ذکر نشانه ها این باشد که ما همه باید صاحب نشانه شویم. همه ما آدم ها، باید آن نشانه ها را درخویش بارور کنیم تا شایسته نام ها هم بشویم. باید آیات خداوند را به رفتار درآوریم تا رفتارمان خدای گونه شود، آن وقت همه فقرها، همه زشتی ها، همه ناموزونی ها و ...از میان برخواهد خواست و ما نیز در قامت زیبایی ها، روشنایی ها، موزونی ها و ...قد خواهیم کشید. پس بیایید. دوباره به بعثت رو کنیم و دوباره مبعوث شویم.

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

درس زندگی
صفحه 10 صفحه ویژه ، شماره سریال 17042 ، تاریخ انتشار 870507

" شهاب: دورادور شنیده بودم ازدواج کرده است. تعجب کردم آخر او هنوز یک دختر نوجوان بود که به زحمت ١۴ سالگی را پر می کرد. تازه ٢ خواهر بزرگتر هم در خانه داشت. حالا چرا او ازدواج کرده بود نمی دانم. اما این را خوب می دانستم ، که معمولا این زندگی های تازه شروع شده، ادامه خوبی ندارد چه رسد به آخر ، چه به آخر نمی رسد این زندگی ......روزها گذشت اول به خوشی، اما.... خبرهای تلخ هم یکی یکی از راه می رسیدند و دهان به دهان می گشتند. اول قهر و آشتی های بچگانه که قبلا  با عروسک می شد حالا با خانه و زندگی شکل می گرفت. روز دیگر خبر می رسید که در برابر مادرشوهرش ایستاده است به دعوا و سخت هم ایستاده است. از آن طرف گفته می شد مادرشوهر هم از دخترک ١۴ ساله، توقع یک زن کامل را دارد. انگار یادشان رفته بود او را از عروسک هایش جدا کرده اند و از بازی هایش و هیچ آدمی یکباره بزرگ نمی شود پس نباید توقع بزرگی هم داشت اما مادرشوهر داشت و پدرشوهر و خواهر شوهر و حتی شوهر جوانش که خود هم از او چیزی کم نداشت! این توقعات وقتی به زبان می آمد، به کلمه تبدیل می شد مشکلات را شکل می داد و کم کم کار از کلمه و متلک و... گذشت. خبر آمد، وقتی مادرشوهر روی عروس ١۴ ساله دست بلند می کند، دخترک هم با چاقو به سراغش می آید و به تهدید چاقو در آسمان می چرخاند... این چاقو هر چند جان و حتی جامه ای ندرید اما رشته زندگی را برید و خبر آمد، مهر طلاق زندگی به یک سال نرسیده را باطل کرد و دخترک به خانه بابا آمد تا پسرک هم راهی خانه پدری شود و انگار هر دو از یک بازی بر می گشتند، یک بازی خسته کننده اما...

" دخترک افتاد پی درس، انگار از زندگی متلاشی شده اش درس گرفته بود که اگر قرار است در امتحان زندگی موفق شود، حتما باید درس بخواند و خواند. اوقات فراغت را هم به ورزش اختصاص داد، انگار می خواست خود را برای مبارزه زندگی در فرداهایی که می آید، آماده کند و آماده هم شد انگار، این را در سال های بعد فهمیدیم که او درسش را تمام کرد تا امتحان زندگی را با چشم باز برگزار کند. ورزش هم در کنار سلامت جسم، روح او را هم پیراست تا باروح و روحیه تازه به زندگی نگاه کند.

و سرانجام آن تجربه تلخ، به درسی شیرین تبدیل شد برای دخترک ١۴ ساله ای که امروز به زنی ٢۴ ساله بدل شده است و خیلی پخته تر از سن و سالش زندگی نو یافته را مدیریت می کند. احترامش به خانواده شوهرش نمونه است و مهربانی که به پای شوهر می ریزد هم زبانزد خاص و عام است. حالا او مادر دو کودک است که کم کم بزرگ می شوند و او بی آن که بگوید، تجربه اش را در بزرگ کردن فرزندان به کار می بندد. تازه او بر خانواده خود هم آنقدر تاثیر گذاشته است که در زندگی دیگر خواهرانش شاهد روزهای تاریک نباشند بلکه با چشم باز انتخاب کنند تا شب هاشان هم مثل روز روشن باشد.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

درس زندگی
صفحه 12 اندیشه ، شماره سریال 17042 ، تاریخ انتشار 870507

بعضی هامان، ائمه را نه تنها امام زندگی نمی دانیم، بلکه از امامان هم فقط به تاریخ شهادت و سوگواری برای آنان دل بسته ایم. البته شاید در زبان، آنان را امام زندگی و دلیل مسلمانی هم بدانیم اما رفتارمان، صدق گفتارمان را گواهی نمی کند که اگر می کرد رفتار و کردار ما هم صادقانه بود و بر اساس رهنمودهای پیشوایان معصوم شکل می گرفت. آن وقت همه خوش خو می شدیم و بخشنده و بهشتی؛ چنان که امام کاظم(ع) می فرماید:بخشنده وخوشخو در حمایت خداوند است و خدا او را تا بهشت همراهی می کند.به باور من، اگر ما همین یک اصل را از امام کاظم یاد بگیریم، زندگی ما به کمال می رسد و اخلاق ما نیز هم و رفتار ما اصلاح می شود و آرامش در جامعه موج می زند آن قدر که نه تنها بدی نمی کنیم، که بدی همسایه را هم تحمل می کنیم تا او نیز به خود آید و به خوبان بپیوندد.چنان که امام تعلیممان می فرمایند که  «حسن مجاورت، نیازردن همسایه نیست، بلکه صبر بر آزار همسایه است» و ما اگر امام کاظم(ع) را، امام زندگی بدانیم و بخواهیم زندگی را بر اساس هندسه معرفتی ایشان بنا کنیم، آن وقت با به عمل درآوردن فرامین ایشان، جامعه ای تهی از آزار و اذیت و سرشار از همراهی و همدلی خواهیم داشت تا همسایه ها، سایه های خویش را به مهر بر سر هم گیرند نه این که جز بدی واذیت، بهره ای نداشته  باشند. یادمان نرفته است که در آموزه های اسلامی تا چهل خانه همسایه شمرده می شود و از آن جا که هرخانه، با چهل خانه دیگر همسایه است ما همه زنجیروار به هم وابسته ایم و باید که این وابستگی را با دل بستگی همراه کنیم تا دل ها رابه دست آوریم و از تباهی رهایی یابیم، زیرا که به فرموده امام کاظم علیه السلام، سه چیز، باعث تباهی است: ١ - پیمان شکنی ٢ - رها کردن سنت نبوی ٣ - جدا شدن از جماعت مسلمانان و ما باید، به پیمان خود وفادار باشیم، هم پیمانی که با خدا بسته ایم و در عهد الست بدان بلی گفته ایم تا غیر خدا را نپرستیم و هم پیمان با اولیاء  الله و هم پیمان با مردم که اگر بر سر پیمان باشیم هم در ساحت دینداری، استواریم و هم در رفتارهای اجتماعی، جایی در خور خواهیم داشت و در چشم ها هم عزیز خواهیم نشست؛ چه هیچ کس را نمی توان یافت که از انجام پیمان دل خوش نباشد و زیبایی وفای به عهد و پیمان ذاتی است که هرگز زایل نمی شود، اما آن که پیمان بشکند، عزت خودش هم شکسته است. آن که از سنت های خداوندی و نبوی روی برتابد به سنت قهر و خشم خداوند گرفتار می آید و آن که از جماعت اهل ایمان جدا شود طعمه گرگ های بی ایمانی خواهد شد. پس هوشیاری مومنانه رهاورد مکتب کاظمی است تا چشم ها را بگشاید و آن وقت چشم های به ایمان گشوده هرچه ببیند، زیبایی و ایمان خواهد بود، چه جهان جلوه جمال دوست و آینه رفتار و کردار ماست و ما هر کدام در این عالم صورت خود را می بینیم، زشت یا زیبا و چنین است که حضرت زینب سلام  الله علیها، در کربلا صورت خود و حسین خویش را می بیند و زیبا هم می بیند، اما آل ابوسفیان و آل زیاد، از آن جا که زشت رو و زشت خو هستند در آینه جز زشتی نمی بینند و از این روست که آینه شکن می شوند، حال آن که اهل ایمان هر چه می بینند، مثل خط و خال و ابروست که در جای خویش نیکوست و این چشم هر آن چه ببیند، باید که دل یاد آن کند، آن وقت هم این دیده را باید بوسید و هم دل را از پی دیده روان کرد که زیبا، زیبا می بیند و تماشای زیبایی هم عین زیبایی است و این هم عین ایمان است. عین همان زندگی که امام کاظم معلم آن است پس زیبا ببینیم و هر روزه نیز رفتار و کردار خویش را به محک محاسبه بسنجیم و با حساب و کتاب هر روز از قطر نازیبایی ها بکاهیم و بر وسعت زیبایی ها بیفزاییم و چنان زندگی کنیم که شایسته نام شیعه کاظمی باشد. آن گونه که مرگی شهادت گونه و عزیز تقدیر مان شود...

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

این مطلب را نخوانید بهتر است!

دعوای زن و مرد بالا می گیرد. زن کودکش را در یک محوطه رها می کند و می رود، به هر دلیل دیواری فرو می ریزد، آن هم درست روی کودک بیچاره و...

مرگ، نقطه پایان زندگی کوتاه کودک می شود که در لابه لای قهرهای بلند و دعواهای پرصدای پدر و مادر گم شده بود. بنده خدا می گفت وقتی از مادرش ماجرا را پرسیدم، آن هم پس از کلی تسلیت و احتیاط که مبادا چینی نازک تنهایی او ترک بردارد، جوابی شنیدم که مو را بر اندام آدم راست می کرد. زن خیلی آرام و خونسرد گفت مرگ بچه باعث «خیر» شد و حالا من و شوهرم آشتی کردیم! حرف در آشتی نیست که ای کاش هیچ وقت قهر نمی کردند و ای کاش هیچ خانواده ای، رنگ قهر را نبیند و صدای دعوا را نشنود.

اگر هم شیطان آن ها را به دعوا و قهر واداشت، با نگاه رحمانی آشتی کنند و مهربانی.

حرف دراین است که نسبت به مرگ یک انسان که از قضا فرزند آن هاست چنین بی احساس و سرد صحبت می کنند حال آن که سوگ یک کودک شیرین زبان به قاعده  باید داغ باشد و طاقت سوز، اما انگار این مادر، این پدر،... بگذریم، برای احساسی که مرده و عاطفه ای که در تابستان هم -حتی- منجمد شده است، چه می توان گفت و چه می توان کرد؟ از این سردی تابستانی!که بگذریم، باز ماجرایی دیگر را شنیدم، که نمی دانم چه بگویم و بر این قصه پرغصه چه نامی بگذارم. فقط عرض کنم از همان لحظه ای که خبر را شنیدم حالم دگرگون شد و هنوز هم به قرار نیامده ام. فرد مورد اعتمادی می گفت: کار زن و شوهر به طلاق کشید. آن ها یک کودک داشتند. هر کدام او را به دیگری پاس می دادند و آن دیگری نمی پذیرفت تا سرانجام پدر یکی از زوجین سرپرستی کودک بیچاره را پذیرفت تا زن و مرد که به کارد و خیار تبدیل شده بودند، راحت تر از هم جدا شوند ام الله اما دعوای زن و شوهر، سر یک چیز دیگر بالا گرفت و هیچ کدام حاضر نبودند از آن دست بکشند، به نظر شما آن چیز، چه بود، فرزند دیگر؟ نه ! خودرو؟ بازهم نه، منزل؟ بازهم نه، هیچ کدام از این ها نبود. بلکه مورد دعوا که هر دو می خواستند به هر قیمتی صاحب آن شوند، یک «سگ» بود بله یک «سگ» ! یعنی پدر و مادری که تحمل فرزند خود را نداشتند و آخر او را به شخص سومی سپردند، برای سگ، از هم یقه می دریدند! حالا به نظر شما من حق ندارم افسوس بخورم؟ حق ندارم، حالم دگرگون شود؟ حق ندارم برای عاطفه های یخی، احساس های سنگی و مهرمادری که به مهر ... تبدیل شده است، سوگواره بسرایم؟ شما حالا چطور است حالتان با خواندن این مطلب؟ هیچ از خود نمی پرسید که بر سر ما چه آمده است؟ مایی که داعیه دار مهربان ترین قوم جهانیم و از تمدن چندهزارساله دم می زنیم و دیگران را به مهربانی می خوانیم مایی که ... راستی چرا چنین شده ایم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ این درست که این دو ماجرا بود و دو نمونه، اما گاه مشت ها، نمونه خروارند، هرچند خود همین دو مورد برای ما و جامعه ما بسیار است. مایی که باید نماد مهربانی و نمونه مردمداری باشیم. اما امروز، از آن مرگ، با چشم خشک می گذریم، دریغ از گریه، و از این زندگی، به هیچ می گذریم و از فرزند هم، اما برای به دست آوردن یک سگ، چقدر خوی سگی ما غلیان می کند... راستی حالا، حالتان چطور است؟ (ص-١٣)

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دوربین روشن!


می گفت، زن هم ١٠٠ است و مرد هم ١٠٠، هیچ کدام انعطاف ندارند و پایین نمی آیند از نظر خود؛ گفتم، آن که در زندگی انعطاف نداشته باشد، سرش به صخره حوادث و دشواری ها خواهد خورد و آن که از نظر خود به نفع حقیقت پایین نیاید جبر روزگار پایینش خواهد آورد. می گفت: اصلا نمی توانند ارتباط منطقی برقرار کنند و زندگی شان تیره و تار است و انگار خورشید مهر قصد طلوع در این زندگی ندارد و... گفتم: خورشید هست، مهر هم هست اگر دوطرف اندکی نگاه از خود برگیرند و به دیگری بیندازند و اگر این نگاه اتفاق افتد، مبارکی خویش را در قالب مهربانی و عشق نشان خواهد داد.

می گفت زندگی شان به هم ریخته است و اصلا کلاف نیست و آن ها نمی توانند به هم تکیه کنند. گفتم: آهن را هم که می خواهند کلاف کنند، نیمی از این می برند و نیمی از آن تا با هم کلاف و محکم شوند . پس زن و مرد هم باید هر کدام نیمی از توقعات و منیت هایش را به نفع دیگری کنار بگذارد، آن وقت خواهیم دید که زندگی چقدر محکم کلاف می شود.

گفت سقف زندگی شان چنان سست است که زلزله نیامده می لرزد و آنان مشکل نیامده، دچار اشکال می شوند. گفتم وقتی سقف، پایه های محکمی نداشته باشد، معلوم است که بر خود می لرزد. اگر دیوار ها محکم نباشد، سقف فرو می ریزد و پایه های زندگی که روابط زن و مرد است اگر لرزان باشد، سقف زندگی فرو می ریزد. حال آن که منطق حاکم بر روابط خانوادگی، هم به سقف قوام می دهد و هم خود پایه ها زیر سقف قرار بیشتری می گیرد. پس مشکل این است که در یک زندگی، هر کدام یک «من» هستند و «ما» نشده اند. حال آن که سقف زندگی روی «ما» شکل می گیرد و تا این من ها، ما نشوند، زندگی اصلا شکل نمی گیرد که لرزان باشد یا نه. روزگارشان خوش باشد ، یا نه.

گفت نمی دانم چه کار کنم. حرف مرا گوش نمی کنند. گفتم به دست هرکدام یک آینه بده شاید هم خوب باشد، یک دوربین روشن توی زندگی شان بگذاری تا رفتارشان ضبط شود بعد آن ها را بنشانی آن فیلم را ببینند تا دریابند رفتارشان چگونه است و تاکید کردم اگر ما رفتار خود را ببینیم، در پی اصلاح برمی آییم، چنان که وقتی در آینه نگاه می کنیم، نازیبایی را برطرف می کنیم پس می توان امید داشت آنان هم با دیدن فیلم زندگی خود در پی تغییر مثبت در رفتار خود برآیند شاید هرکدام از زوج هایی که گره مشکلات را با قیچی طلاق بازمی کنند اگر یک بار فیلم زندگی خود را می دیدند به فکر اصلاح می افتادند. شاید اگر این فرصت را فراهم کنیم که زوج ها به جای دیدن خود، یکدیگر را ببینند و زندگی خود را هم در آینه، این همه آمار طلاق رشد نمی کرد. اگر فرصت خوب دیدن فراهم شود، به خوب شنیدن هم عادت می کنیم و این دو خوب، خوب گفتن را هم در پی می آورد و رفتار خوب هم چهارضلع زندگی را تشکیل می دهد تا دیگر سقف آرزوها برآن نلرزد... (ص-۱۳--۳/۵/۸۷)

جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مراقب جوان های مذهبی هم باشید!

این درست که تو از آن سوی بام نیفتاده ای و تن و جان نیالوده ای به بد دیدن و بدخوردن و بدکرداری، اما داری از این سوی بام می افتی، حالا درپوشش رفتار مذهبی، پس باز هم از «متن زندگی» و متن مذهب که برای مهندسی زندگی آمده است دور می شوی حال آن که هدف، زندگی کردن است براساس الگویی که انبیاء و ائمه می دهند و باز توگاه به نام انبیاء وائمه ازآن ها دور می شوی... این ها را به جوانی گفتم که پنداشته های مذهبی اش او را از زندگی دور کرده بود و پدر و مادرش به امان آمده از «زندگی گریزی» جوان خود می گفتند با او صحبت کن! شاید نتیجه ای داشته باشد تا او که به «تبعیدخودخواسته» از زندگی تن داده است و فکر می کند در اوج تقدس و رفتار مذهبی است، به خود آید و به «زندگی مذهبی» براساس «مذهب زندگی» روی بیاورد. درست هم می گفتند، مذهبی که انسان را از زندگی بیرون کند، با حقیقت مذهب بیگانه است. من هم به آن جوان گفتم، رفتار زندگی گریز، به هرچه شبیه باشد به عرفان اسلامی شبیه نیست، چه عارف مسلمان در جامعه معرفت می آموزد و معرفت می آموزاند و به او که از ازدواج گریزان بود گفتم، پیامبراسلام ازدواج کرد و ائمه نیز هم و گفتم علاقه آن ها به زندگی چگونه بود، پس جوان مذهبی هم باید «همه زندگی اش» را براساس الگوی امامت و نبوت بنا کند، نه این که یکی را بگیرد و هزاران را فروگذارد. و بازگفتم، زندگی، یک بعد نیست بلکه دارای ابعاد است که باید هارمونی داشته باشند تا زندگی مومنان شود و گفتم، گفت های ما ادامه داشت و او نیز از آن چه به اصطلاح «مرشدش» یادشان داده بود گفت و من در این آموخته ها، با این قرائت، عطرناب آموزه های دین را احساس نمی کردم هرچند ظاهر و پوسته، شکل مذهبی داشت و باز گفت وگوی ما با آن جوان ادامه دارد. دیروز هم از یک فرد مطلع شنیدم که برخی جوانان به دام شکارچیان زندگی افتاده اند که تحت پوشش جلسات مذهبی، جان های جوان را از باورهای نادرست و خرافه و ... پر می کنند و این خطرناک است چرا که وقتی فرزند خانواده به سمت گناه می رود، اعضای خانواده زود حساس می شوند و تا می توانند کار را چاره می کنند اما وقتی در قالب مذهب، فرزند از حقیقت مذهب دور واز عرفان اسلامی تهی می شود و در دام عرفان های دروغین می افتد، کمتر خانواده ها احساس خطر می کنند و گاه خوشحال هم هستند که فرزندشان به جلسات مذهبی می رود، حال آن که بعد در می یابند، در این جلسات که فقط نام جلسه مذهبی را یدک می کشند جز خرافه، چیزی در جان فرزندشان ننشسته است و گاه فرزندشان به فردی منتظر «سیدخراسانی» و دیگرمدعیان رابطه با امام زمان تبدیل می شود و پندارهایشان لباس عمل می پوشد و او را از حقیقت انتظار و ظهور و ولایت و دولت یار غافل می کند. و تاریخ بسیار سراغ دارد، پاک اندیشانی خام را که شکار پلیداندیشان متظاهر قرار گرفته اند و ندانسته در راهی گام بر می دارند که برخلاف حقیقت دین و انتظار و... است و تنها باعث «وهن» مذهب و مذهبیان می شود. به اعتقاد من باید خانواده ها و متولیان امور فرهنگی در کنار دقت نظر درباره رفتار فرزندان و جوانانی که گام در بیراهه فساد می گذارند، مراقب شکارگاه هایی که با پوشش مذهب، به دنبال جذب جوانان است تا افیون خرافه را به جای دین در زندگی شان جاری کند هم باشند چه گاه خرافه چون سراب که عطش زده را می کشد، مشتاق مذهب را هلاک می کند با این تفاوت که زیان مضاعف هم دارد چه اگر جوان به بزهکاری و جرم روی کند تنها بر جان خویش زده است در صورتی که، گرفتار شده در بند خرافات هم بر جان خویش می زند و هم ایمان خویش و سراب خرافه، هیچ تشنه ای را سیراب نمی کند و حرف آخر این که مراقب فرزندانتان و فرزندانمان باشیم تا فریب متظاهران مدعی ارتباط با امام زمان را نخورند بلکه به گونه ای خودمان را و آنان را پرورش دهیم که امام زمان به سراغمان بیاید. اجازه بدهید، این نکته را هم به صراحت بگویم که من معتقدم همان گونه که پشت جلسات فساد و تباهی، پشت باندهای مواد مخدر و مشروبات، پشت گروه های سازمان یافته فسق و فحشا ، دشمن مکار و با برنامه ایستاده است، سرنخ بسیاری از گروه های تخدیرکننده ذهن و اندیشه مردم با خرافه هم در دست دشمن قرار دارد و این دو لبه های یک قیچی اند برای بریدن زندگی و برای قطع ارتباط منطقی جوانان با مذهب. پس هوشیار باشیم، که نایب های دروغین، وکلای دروغین و سیدهای خراسانی دروغین در راهند. هوشیار باشیم و نسبت به مجالس به ظاهر مذهبی حساس باشیم و تلاش کنیم فرزندانمان در جلسات مذهبی حقیقی و شناخته شده که الحمدلله بسیار هم هستند شرکت کنند و راه بیابند و مسئولان هم با توسعه این قبیل مجالس فضا را برای عقلانیت مذهبی و حقیقت خواهی جوانان فراهم کنند تا با وجود دریاهای نور، سراب های کور مجال جذب عطش زدگان را نیابند.(ص-٢)

چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خیانت جنایت بار


حالم به هم می خورد از این خبرهایی که به جبر حرفه، باید خواند. عقم می گیرد از حروفی که باید در کنار هم شرح حادثه ای را رقم زنند که همه از آن نفرت دارند. نمی دانم آیا تاکنون نقاشی حاضر شده است از جنایت، از خیانت از ... تابلویی بکشد؛ هیچ شاعری حاضر شده است از این پلشتی ها شعری بسراید؟ اما ما، خبرنگاران بیچاره حوادث هستیم که باید با شرمساری تمام از خبرهایی بنویسیم که هر کدام برای شرمساری همه انسان ها کافی است. خبرنگار بد اقبال حوادث کم خبر نمی نویسد که خودش پاره می کند و به دور می ریزد و چیزی که شاید در دیگر گروه های خبری کم باشد اما اینجا زیاد است. خبرهایی که از بس کثیف است با آب دریا هم پاک نمی شود. خبرهایی از جنس «خیانت» که به «جنایت» هم آلوده تر شده است. کاش می شد چنین خبرهایی را نوشت. کاش چنین خبرهایی شکل نمی گرفت اما هست، متاسفانه، حادثه هست و خبر هم هست و گاه برای عبرت آموزی و هشیاری گری باید نوشت اما نه از سر تفنن و سرگرمی که از سرهشدار چه اگر کسی این خبرها را از سر تفریح بخواند، دور نیست که زندگی خودش هم قصه تفریح دیگران شود، پس باید عبرت گرفت از آنچه اتفاق می افتد. از جمله خبرهای زشت و پلشتی چون «خیانت های جنایت بار» باید لایه های زیرین این حوادث را واکاوید و چرایی های یک ماجرا را فهمید چه هیچ جنایتی به یکباره شکل نمی گیرد بلکه این جنایت را آغازی است به اسم خیانت و خیانت از یک نگاه شروع می شود، کلمه می شود، لبخند می شود. دیدار دوباره می شود...شیطان جشن می گیرد گناهی را که عرش را می لرزاند. جشن می گیرد ماجرایی را که انسان از آن نفرت دارد. آری جشن می گیرد شیطان... و دریغا که گاه برخی آدم ها نقش آفرین این جشن های شومند. چنان  که در خبری که با تیتر «بی تفاوتی شوهر به همسرش، وی را به کام مرگ کشاند» روی خروجی خبرگزاری فارس قرار گرفته، از ماجرایی روایت شده است که زن به خیانت دامن آلوده، به کمک مردی خیانت پیشه، شوهرش را کشته است با این توجیه که نسبت به او بی تفاوت بوده است آن هم به دلیل «کار زیاد». یعنی مرد با همه وجود کار می کرده است تا خانواده اش در آسایش باشند اما خانم چون احساس کرده است که شوهرش چندان که باید به او توجه ندارد به سوی بیگانه میل کرده است و با همدستی او شوی خسته از کار را از پا درآورده است غافل از این که آنچه او بی تفاوتی می نامد، شاید اثر خستگی کار زیاد مرد باشد. انگار نمی داند در این روزگار گاه حقوق دو شیفته کارکردن هم کفاف زندگی را نمی دهد به خصوص اگر زن مثل او باشد. به هر روی این خبر تلخ را هم خواندیم و کاش زن و مرد، به رشدی برسند که به زندگی همه جانبه نگاه کنند و مرد بداند، زندگی همه اش در پول خلاصه نمی شود و چه بسا، آسایش هایی که به آرامش بدل نمی شود بلکه گاه یک لبخند هزار بار بیشتر از مادیات آرامش آفرین باشد و زنان هم بدانند «توجه مرد» فقط صدقه و قربان رفتن وکلمات عاشقانه خواندن نیست بلکه تعهد او به خانواده و تلاش مدام او برای فراهم کردن امکانات آسایش خود بهترین «توجه» به خانواده است. کاش بدانند وقتی مردی با همه وجود کار می کند، نباید «نابکارانه» با بیگانه، سر و سری داشت و تیغ مرگ بر گردن شوهر کشید...بگذریم. کاش هوشیار باشند همه خانواده ها و بدانند هیچ کس از راه باطل به حق نرسیده و با جنایت و خیانت به آرامش دست نیافته است، کاش بدانند.....(ص-١٣)

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت