جامعه نو - قلم به دست سابق
سوز سرما و آقای پلیس


 

سرما خوردیم، ما که از اتوبوس گرم پیاده شده بودیم؛ ساعت حوالی ۴ بامداد دیروز، در «ایست و بازرسی کامه»، سرما خوردیم، اما تلخ نبود این سوز سرما، مثل شربت طبیب که با همه تلخی اش شیرین است چون سلامت می آفریند و بیماری را از تن می تاراند.

سرما خوردیم ما مسافرانی که از اتوبوس پیاده شدیم. شاید هم کمی غر زدیم. اما ناراضی نبودیم. ماجرا از این قرار بود که در پست ایست و بازرسی کامه، ماموران نیروی انتظامی به اتوبوسی که ما مسافرش بودیم مشکوک شدند و مسافران را پیاده کردند تا اتوبوس برای بازرسی به جایگاه برود. و رفت و ما ماندیم و سوز سرمایی که بر چهره ها می نواخت و گاه تا استخوان نیز می رسید، به خصوص برای کسانی که سال های پیش سوز سرمای مناطق عملیاتی غرب کشور را به جان تجربه کرده بودند و حالا پس از سال ها به اندک سرمایی از پا می افتادند اما بر پا بودن و حساس بودن ماموران برای آن ها هم عزیزتر بود. بگذریم. برخورد دو درجه دار  ناجا هم قابل تقدیر بود که از سرمای هوا می کاست با گرمی که در نگاه و کلام داشتند اما... اما کاش در کنار این ایست و بازرسی ها، نمازخانه ای، گرم خانه ای ،جایی... در نظر گرفته می شد تا در چنین شرایطی مردم از سوز سرما در امان باشند، چه تلاش پلیس هم برای خدمت به مردم است حتی وقتی به کار تجسس است پس بهتر که این خدمت در کنار دیگر خدمات از جمله در نظر گرفتن جایی برای پناه مردم، در کام ها شیرین تر بنشیند.

ماموران با خوشرویی جواب می دادند و در آخر هم یک نسخه از روزنامه خراسان به صاحب این قلم دادند، بدون این که بدانند او خود اهل خانواده خراسان است و افتخارش خدمت به خوانندگان این روزنامه.

بگذریم، نکته ای دیگر هم بود که حیف است ناگفته بماند، پس از بازرسی و آزادسازی اتوبوس. راننده از آن جا تا مشهد کلام انتقادآمیز بر لب داشت. شاید نوع تعامل ماموران و یا شاید شرمندگی او در برابر مسافران در سرما مانده، وی را بر انتقاد آورده بود؛ اما من احساس می کردم، این دلخوری بر کار راننده می تواند اثر بگذارد. به هر حال می گویند با راننده نباید صحبت کرد هنگام کار، اما صحبت های قبل از رانندگی هم بی اثر نیست، هر چند در بحث ماموریت از این گفتن ها گریزی نیست اما معتقدم نوع برخوردها باید به گونه ای باشد که کمترین استرس را وارد کند. به گونه ای که راننده یا مسافر حتی اگر بازرسی بدنی هم می شود باز احساس کرامتش خدشه دار نشود و با احساسی ترک برداشته پشت فرمان ننشیند.

این البته دو سویه است هم ماموران باید در نهایت حرمت با مردم رفتار کنند و اعمال قانون باید پر از کرامت باشد و هم من و توی شهروند باید بپذیریم بازرسی از ما نه برای شکستن غرور که برای احیای غرور انسانی است.

بپذیریم بیدار بودن و هوشیار بودن و حتی حساس بودن پلیس را باید قدر بدانیم. حتی اگر طرف ماجرا خود ما باشیم. ما در آموزه های دینی آموخته ایم که حق را باید گفت، هر چند علیه خود ما باشد و حالا هم باید به قانون احترام گذاشت حتی به قیمت سوز سرما.

اما این سوز را با مهر، با احترام و با تهیه مکانی برای مردم می شود از جان ها دور کرد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17110 ، تاریخ انتشار 870729
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حرف آخری که باید اول گفت


آرام باشید، این حرف آخر است که اول می نویسم. چون برخی حرف های آخر را باید همان اول گفت تا کار آخری نداشته باشد، تا حتی کار آغاز نشود تا برای پایان دادن به آن مجبور باشی حرف آخر را بزنی. پس اجازه بدهید این بار حرف آخر را همین اول به صدای بلند بگویم: آرام باشید، لطفا! آرامش خود را حفظ کنید و هیچ گاه در حالت عصبانیت، حتی از نوع آنی آن هم تصمیم نگیرید و آن تصمیم را اجرا نکنید و الا کار به جایی خواهد رسید که از دوستی «محرم»، به «مجرمی» قاتل تبدیل خواهید شد و همان یک «نقطه» که از عصبانیت چونان غباری انبوه برمی خیزد، بر دامن تان خواهد نشست و چنان آلوده تان خواهد کرد که با هزار دریا، هم نتوان دامن شست.

پس حرف آخر را باز هم تکرار می کنم، آرام باشید. شاید این تکرار ملال آور باشد اما بهتر از ملامت یک عمر است. این تکرار ملال آور را برای پرهیز از ملامت مدام بپذیرید و بپذیریم و بپذیرند تا کار چنین تلخ نشود که دو دوست به یک لحظه، در پایان یک شوخی، یکی قاتل شود و یکی مقتول و دو طایفه سوگوار آن که راهی گور شد و آن که راهی دار می شود. فکر می کنم اگر خبرهای حوادث همین چند روز را مرور کنیم، کم نخواهیم داشت قتل های آنی را که از یک فرد عادی، یک قاتل ساخته است و این همه بر اثر یک نقطه است فقط یک نقطه اما...

در آموزه های قرآنی، بر آرامش خواهی و تصمیم گیری فقط در زمان آرامش، دعوت شده است و راه آرامش را هم به ما نشان داده اند که با یاد خدا، دل ها آرام می شود و مطمئن و صاحب قلب آرام و مطمئن نیز، در یک لحظه از کوره، «آتش سان» نمی جهد و شعله نمی کشد تا خانه ای و خانواده ای را بسوزاند.

قرآن به آرامش مان می خواند و به سخن گفتن به بهترین شکل هم، چه از بهترین جز بهترین برنمی خیزد، آموزه قرآنی، پاسخ نیکوست حتی در برابر بدی. قول نرم و سرشار از حکمت است حتی در برابر فرعون. پس بیاموزیم که با هم محترمانه و آرام صحبت کنیم. که کلام نرم، کلیدی کارساز است برای گشایش همه قفل ها. پس آرام و محترمانه سخن بگوییم تا از حوادث به سلامت رهیم، تا شوخی های دوستانه، به بازی مرگ تبدیل نشود، تا یک نگاه، ما را به وسوسه قتل نکشاند، تا چنین راحت به فکر جان ستاندن از یک انسان نیفتیم و بر زبان نیاوریم و به عمل نیز هرگز.که هر که انسان را جان داده است فقط سزاست جان بستاند.لطفا خبرهای حوادث را از سر تفریح نخوانید، بلکه به نگاه عبرت بنگرید که اگر همه این گونه بنگریم و از آنچه روی داده است برای دیگران، درس گیریم، در امتحان روزگار مردود نخواهیم شد و آن وقت جامعه پر نخواهد شد از این همه مجرمی که مردودشدگان امتحان روزگارند، بلکه چنان درس خواهیم گرفت تا سرفراز بمانیم.

پس از سرنوشت کسانی که به یک لحظه از محرم به مجرم تبدیل شده اند پند گیریم آرام باشیم این همان حرف آخر است که اول گفتیم و حالا حرف اولی است که آخر می گوییم، آرام باشید.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17105 ، تاریخ انتشار 870723

 

سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پلیس معیار

در هر جامعه ای، در هر گروه و صنفی، باید افرادی به عنوان الگو تعریف شوند تا به عنوان سر مشقی دارای بایستگی ها، فرادید دیگران قرار گیرند تا در شبیه شدن دیگران به آنان، جامعه چند گام به جامعه مدل و مطابق با معیارها تبدیل شود.

چه وقتی برای لباس، نیازمند مدلیم، برای رفتار هم نیازمندیم و برای شکل دهی به عناصری که قوام جامعه به آنان بسته است نیز هم. پس نیازمند پلیس مدل هم هستیم پلیسی که الگوی پلیس های دیگر قرار گیرد و چنین پلیسی به باور من باید دارای ویژگی های فراوان خوبی و توانمندی و کارآمدی باشد از جمله

ئ١ کارآمدی و اقتدار ذاتی داشته باشد تا در کنار اقتدار قانونی با توان مضاعف به دفاع از جامعه در برابر هنجار ستیزان و رفتارهای نابهنجار و قانون شکن برخیزد و دارای چنان شخصیتی باشد که بتواند بردیگران اثر مثبت بگذارد.

ئ٢ به علم و دانش پلیسی روز مجهز باشد تا برای گشایش گره های انتظامی و امنیتی از دست تجربه و دانش خود چنان استفاده کند که بهره گیری از دندان به ذهن هیچ کس نیاید. هم حوزه ماموریت خود را بشناسد و هم توان خود را و هم توان حریف را و...

ئ٣ به «صلاح» بیش از به کارگیری «سلاح» معتقد باشد و برای اصلاح جامعه نیز با همه وجود هم به عنوان یک شهروند و هم به عنوان مجری قانون تلاش کند و هیچگاه شانه از زیر بار مسئولیت خالی نکند.

ئ۴ در مواجهه با فرد مجرم، در پی مقابله با جرم باشد. نه نسق کشیدن از مجرم، یعنی در پی درمان عارضه جرم باشد که عارض ذات انسانی شده و از او مجرم ساخته است، مثل یک پزشک که حتی به گاه عمل جراحی و به دست گرفتن تیغ هم قصدش، دفع بیماری از بیمار و سالم سازی وجود اوست. پلیس هم باید با نیت دفع بیماری جرم از بیمار مجرم باشد. حتی هنگامی که بر او اعمال قانون یا اقامه حدود می کند.

ئ۵ پلیس باید از همه امکانات مقابله با جرم برخوردار باشد و از همه توان هم باید استفاده کند والا اگر خودش با همه وجود به میدان نیاید، از همه امکانات هم کاری ساخته نیست پس باید انگیزه پلیس را به حد اعلا رساند تا نقش آفرینی اش هم در حد اعلا باشد.

ئ۶ زندگی پلیس باید به گونه ای تامین باشد که دغدغه زندگی او را از پرداختن به ماموریت های محوله باز ندارد، یعنی زندگی او باید در شان خودش باشد نه این که مشکلات زندگی او را از ماموریت ها باز دارد و یا حداقل توانش را تقسیم کند، البته سطح زندگی او نباید چنان باشد که درد مردم را نفهمد بلکه باید همسطح مردم باشد.

ئ٧ پلیس همیشه باید در حال آموختن باشد و خود را به نو یافته های علم پلیس مجهز کند غفلت از آموختن یعنی قدر ندانستن فرصت پلیس بودن.

ئ٨ همواره قانون را نصب العین خویش قرار دهد و مطابق صریح قانون رفتار کند و از اعمال متفاوت قانون نسبت به افراد متفاوت پرهیز و عدالت را اجرا کند، آن گونه که در شان یک پلیس مسلمان ایرانی است.

ئ٩ در یک کلام، پلیس ایرانی باید از هر چه ضعف است خالی و از هر چه قوت است برخوردار باشد تا مردم بتوانند به امید چشم بیدار او راحت بخوابند و در برابر قانون ستیزان امنیت سوز به او تکیه کنند. پلیس ایرانی باید بهترین باشد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17103 ، تاریخ انتشار 870721

 

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چک ها را نقد نکنید

 

هوشیاری، آدمی را از فروافتادن در دام های خطرناک نجات می دهد و یا حداقل امکان افتادن به این ورطه را کاهش می دهد.هوشیاری برای جامعه همانند روشن شدن چراغ در کوچه هاست؛ و روشن است که در کوچه نورباران کسی به چاله و چاه نمی افتد. در پرتو روشنایی هوشیاری هم کمتر خطا شکل می گیرد و این یعنی فعال شدن جامعه برای کاهش جرم، یعنی حساس شدن جامعه نسبت به آنچه برخی نااهلان برای مردم می خواهند، یعنی باز شدن چشم هایی که بسته نخواهد شد تا باطل کرداران از غفلت استفاده کنند و...برای این که بحث را مصداقی کنیم، خوب است به نکاتی از این دست بپردازیم که گاه غفلت یا خجالت کشیدن یا اعتماد بی جا و جوانمردی بی حساب، کار دست آدم می دهد. مثلا اتفاق افتاده، فردی با آوردن چک پول به بانک های شلوغ،از کسی که پول نقد داشته است با طرح این موضوع که الان بیمار داریم در بیمارستان و باید زودتر خود را به او برسانیم، شما بیاید پول نقدتان را به ما بدهید و چک پول ها را هر وقت نوبت شما شد به حساب خود بگذارید و... پول نقد گرفته است. اما آن فرد دلسوز پس از مدتی کوتاه متوجه می شود که چک پول ها جعلی است و... یا اتفاق افتاده است فردی آمده و با ادعای این که مدارک شناسایی اش را به همراه نیاورده است باز بحث بیمار و بیمارستان را پیش می کشد تا حس همدردی و ترحم افراد را برانگیزد و بخواهد که چک را برایش با مدارک شناسایی خود وصول کنند.افرادی هم می پذیرند اما پس از مدتی از آنجا که آن چک ها سرقتی بوده به دلیل وصول به مشکل می خورند و باز شده است که افراد جلوی چشم بیگانگان رمز کارت خود را وارد می کنند و آنان متوجه می شوند و در یک لحظه کارتش را می قاپند و حسابش را تا جایی که ممکن است خالی می کنند... ونمونه دیگر، این که افراد، بی پوشش و بی همراه مبالغ قابل توجهی پول با خود همراه می برند و به راحتی شکار سارقان و زورگیران می شوند حال آن که اگر هوشیاری به خرج می دادند و پول همراه خود را نمایش نمی دادند یا تنها نبودند امکان این همه افزایش سرقت های مقرون به زورگیری افزایش نمی یافت و... پس با هوشیاری می توانیم جلوی بسیاری از حوادثی از این دست را بگیریم و در ارتقای امنیت اجتماع و نیز امنیت روانی جامعه نقشی قابل توجه داشته باشیم.یادمان باشد، مریض نشدن همیشه بهتر از بیمار شدن و به کمک پزشک پی بازیابی سلامت بودن است. چنان که گناه نکردن آسان تر از توبه کردن و احتیاط کردن کارسازتر از به دام خلافکاران افتادن و به کمک نهادهای تولیدگر امنیت از چنگ آنان رهایی یافتن است.پس با افزایش دقت های اجتماعی و ظرافت های رفتاری، اول خود را و منافع خود را و دوم جامعه را و آرامش روانی آن را از خطرهای احتمالی مصون داریم هرچند این هوشیاری نافی حضور هوشیارانه پلیس و دیگر تولیدگران  امنیت نیست و آنان باید چنان مقتدر باشند که هیچ مجرمی جرات جرم را به خود راه ندهد و هیچ امنیت سوزی نتواند امنیت و آرامش جامعه را به بازی بگیرد و چنان پلیس در جامعه حضور داشته باشد و عمل کند که آحاد مردم احساس آرامش کنند چه امنیت اجتماعی و بهداشت روانی پیامد امنیت حق مردم است و امنیت در ایران باید شایسته شان مردم و نام بلند ایران باشد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17101 ، تاریخ انتشار 870718

 

جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جامعه و انسان های قرآنی

 

قرآن مجید، کتاب زندگی است، هم زندگی فردی و هم زندگی جمعی. هم به افراد نظر دارد که از جمع آحاد سالم، جامعه سالم ساخته می شود و هم جامعه که جامعه سالم، بسترساز رشد انسان های سالم است. پس شایسته است زندگی خویش را قرآنی کنیم تا تجسم آیه ٢ سوره انفال شویم که در تعریف مومنان می فرماید: کسانی هستند که هرگاه ذکر خدا شود، قلب ها (از غضب خدا) به خوف دچار می شود و هرگاه آیات خداوند بر آنان خوانده شود، ایمانشان زیاد می شود و بر خدا توکل می کنند. حال به خود نگاه کنیم به تأثیرپذیری پنداری و رفتاری مان از قرآن، آیا به راستی از ذکر و یاد خدا قلب هایمان به تپش می افتد؟ آیا از شنیدن آیات قرآن لااقل به اندازه همکلامی با آن که دوستش می داریم لذت می بریم؟ آیا مراودات اجتماعی ما نشانه افزایش هر روزه ایمان ما به برکت شنیدن آیات قرآن هست؟ آیا در زندگی به خدا توکل می کنیم؟ البته باید این گونه باشد والا باید به جست وجوی چرایی ماجرا رفت و دریافت این که چرا ذکر خدا، شادمان نمی کند و شنیدن آیات، ایمان افزای ما نمی شود.به گمان نگارنده مسئله اصلی، سوای میزان دریافت ما از زبان قرآن، این است که ما کمتر خود را مخاطب قرآن می دانیم و کمتر احساس می کنیم. آیه به آیه قرآن خطاب به هر کداممان است که اگر خود را مخاطب آیات می دانستیم، هم لذت می بردیم و هم ایمان ما زیاد می شد و هم ایمان در رفتار اجتماعی ما بروز می یافت و آن وقت روزگاری خوش داشتیم که روزگار مومنانی که هر روز ایمانشان تکامل می یابد، بسیار زیباست و عاری از زشتی هایی چون دروغ و حسد و بدرفتاری. بیاییم خود را مخاطب قرآن بدانیم تا هر آیه ای که می خوانیم و می شنویم زندگی ما را زیباتر کند و بیاییم به خدا توکل عملی داشته باشیم تا در زندگی و کار و از همه فراز و فرودها، سربلند و آزاده باشیم چه آن که به خدا توکل کند نه از غیر او هراس دارد و نه به غیر او متوسل می شود و نه ناحق می کند و نه به ناحق کمک می کند. توکل به خدا، کلید زندگی احرار و آزادگان است...

کسی که توکل دارد، توسل دارد، زندگی اش اخلاقی می شود، دستش به اندازه دراز است، زبانش هم. توکل او را از آز و حرص و طمع پرهیز می دهد و او را از فروغلتیدن در گرداب اختلاس و باطل کرداری مصون می دارد چه می داند خداوند رزاق، روزی او را کفایت می کند، اما ...اما این همه آز، این همه افزون خواهی، این همه بیماری مالی و رفتاری که مشاهده می کنیم از آن روست که قرآن را آن گونه که باید درک نکرده ایم و به آن درجه از ایمان نرسیده ایم که خود را مخاطب خدا بدانیم و با ذکر خدا خاضع شویم و با شنیدن آیات او ایمان، مضاعف کنیم و در همه امور زندگی بر او توکل کنیم اما برای رسیدن به این مرتبه باید تلاش کنیم.

صفحه 09 اجتماعی ، شماره سریال 17101 ، تاریخ انتشار 870718

 

جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شرط گذاشتن خاتمی درست است

دوست عزیز ما آقای عظیمی در یادداشت «پیش شرط های کاندیداتوری خاتمی باطل است» که در روز ١۵ مهر چاپ شد حکم به ابطال دو شرط خاتمی داد و به آمدن یا نیامدن خاتمی پرداخته بود و صاحب این قلم را هم در این ساحت حرفی است برای گفتن با این سویه نگاه که خاتمی بیاید یا نه؟ این پرسش را می شود جلوی اسم هرکس که در مظان نامزدی ریاست جمهوری است گذاشت می توان گفت روحانی بیاید یا نه، احمدی نژاد بیاید یا نه، کروبی بیاید یا نه، قالیباف بیاید یا نه و ... این البته به خودشان مربوط است که با سنجش شرایط براساس معیارهای خود بیایند یا پا به وادی نگذارند، اما آن ها هم حق دارند هم معیارهای خود را طرح کنند و هم پس از این که برای برنامه های خود رای گرفتند، امکان اجرایی شدن آن را داشته باشند و هم من و شما آقای عظیمی عزیز به این بلوغ فکری برسیم که هر برنامه ای که رای مردم را در انتخاباتی قانونی و آزاد گرفت و تنفیذ رهبر معظم را هم پشتوانه داشت برای اجرایی شدنش تلاش کنیم حداقل این را از شهروندان دیگر کشورها بیاموزیم که با صاحب برنامه همراه باشیم و همه برای اعتلای کشور تلاش کنیم. دوست عزیز! نمی خواهم خبرهای گذشته را باز بخوانم بلکه نگاهمان پرامید به امروز و فرداست و این که هر کدام از نامزدهای بزرگوار با چه شعار و برنامه هایی می آیند و اهدافشان براساس کدام خواسته های مردم است و با مردم، این صاحبان اصلی انقلاب و کشور براساس چه سرفصل هایی به تفاهم می  رسند، حق آن هاست و حق دیگر آن ها فراهم بودن امکان اجرایی کردن آن اهداف است. پس بیایید، بدون این که نامی از خاتمی، احمدی نژاد، قالیباف، کروبی، روحانی و ... ببریم به همه امکان طرح نظرات و برنامه های شان را بدهیم. چه روشن است اگر امروز، اجازه اظهارنظر به آنان ندهیم، اولا براساس کدام اهداف می خواهیم با آن ها به تفاهم برسیم و رای بدهیم و ثانیا ما که اجازه طرح نظر نمی دهیم آیا اجازه عمل به برنامه ها را خواهیم داد؟

آقای عظیمی بزرگوار! وقتی کسی می خواهد به میدانی بزرگ بیاید و بار بزرگی بردارد، حق دارد هم شرایط خود را باز بگوید و هم برای برداشتن بار امکان سنجی کند پس به خاتمی نباید خرده گرفت و به هر کس دیگر که با شرط و تحلیل شرایط و امکانات می آید هم. خرده اگر باید گرفت از کسی است که بی برنامه و بی شرط و بی سنجش شرایط بیاید، چون آنکه برنامه دارد و شرط می گذارد مشخص است هم خود کجا می خواهد برود و هم کشور را کجا می خواهد ببرد، اما آن دیگری چه ؟

آیا اگر خاتمی و هر نامزد دیگر بی سنجش شرایط، بی تفاهم بر سر مسائل کلان و بی شرط و شروط بیاید اهل حق است و به قول آن دیگری، شمس الواعظین، اهل ننربازی نیست؟

بگذریم، فکر می کنم خاتمی هم به اندازه هرکس دیگر حق دارد حرف هایش را بزند، چنان که من و شما و هرکس دیگر.

با این که مخالف نیستید دوست عزیز ؟!حرف آخر اینکه خاتمی، احمدی نژاد، هاشمی، روحانی، قالیباف، کروبی، لاریجانی، حدادعادل، عارف و... همه سرمایه های ملی ایران هستند، آتش کشیدن به این سرمایه ها ظلم به کشور و همه مردم است. پس نقد بکنیم اما اجازه حرف زدن را از آن ها نگیریم. این را هم همه می دانیم که همه این بزرگواران در کنار شایستگی ها و توانایی های فراوان، کاستی های زیادی هم دارند که با کمک چون شما اهل قلم های منتقد باید برطرف شود. آن هم با آینه داری و قلمداری و نه چیز دیگر. به امید اینکه هرکس آمد و هر برنامه ای که رای آورد، ایران سرفراز بماند و در آرزوی آنکه هرکس آمد و رخت رئیس جمهوری پوشید خود را خدمتگزار همه جمهور بداند و همه جمهور او را حمایت کنند.

صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17100 ، تاریخ انتشار 870717

 

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جورچین امنیت

 

هنگامی که سخن از «امنیت» و تولید آن به میان می آید، اولین نگاه ها متوجه پلیس می شود و شاید هم افرادی به یاد «دستگاه قضا» بیفتند، حال آن که امنیت یک «گوی» نیست که پلیس آن را نگه دارد و یا تولید کند.امنیت یک جورچین است که باید قطعات مختلف آن جور شود تا شکل دلخواه به دست آید.

در این شکل سازی، هر قطعه باید با قرار گرفتن در جای خود ایفای نقش کند، خالی ماندن و یا قرار گرفتن قطعه ای در جای دیگر، کامل شدن جورچین را غیر ممکن می سازد. در بحث تولید و نگهداشت امنیت هم ماجرا همین است. پلیس با همه نقش محوری که دارد فقط یک قطعه از جورچین است. دستگاه قضا نیز با همه کارسازی نقش باز هم یک قطعه است که اگر دقیقا طبق وظیفه عمل کنند باز هم جورچین فقط دو قطعه خواهد داشت و کدام تابلو را می شود با دو قطعه چید که این تابلوی مهم و پرنقش و نگار را بتوان شکل داد. در این تابلو، قطعات آموزش، پرورش، گروه دوستان، تولیدگران فرهنگ، مدرسه، دانشگاه، مسجد، خانواده، گروه همسالان، کنشگری جامعه، هوشیاری و عملگری همگانی، فعال سازی عنصرهای اخلاقی و...باید در جای خود قرار بگیرند و ایفای نقش کنند تا جورچین امنیت شکل بگیرد، چه امنیتی که فقط به قدرت سلاح شکل گیرد، با خاموشی اسلحه از میان برخواهد خاست حال آن که امنیت به طور اساسی مقوله ای «صلاح» محور است و نه «سلاح» محور، پس همه ارباب صلاح و اصلاح باید وارد میدان تولید امنیت شوند و در کنار پلیس به نگهداشت حیاتی ترین عنصر جامعه بپردازند. یادمان باشد که امنیت هم مثل سلامت است و برای تولید و نگهداشت آن نمی شود فقط به پزشک دلخوش بود، بلکه تولید مواد غذایی سالم، پرهیز از مصرف مواد آلوده، پرهیز از پرخوری، افزایش تحرک، ورزش، اصلاح نحوه زندگی، دوری از محیط های پراسترس، حفاظت از خود در برابر سرما و گرما و رعایت بهداشت و... همه در حفظ سلامت موثر است.

پس نمی توان گفت چون دکتر در امر بازگرداندن سلامت و نه تولید آن باید حرف آخر را بزند، پس همه مسئولیت را به گردن او بیندازیم و خود برای حفاظت از خویشتن هیچ کاری نکنیم و تقوای پرهیز را از یاد ببریم. هیچ آدم عاقلی کار سلامت را به امید پزشک رها نمی کند چه خوب می داند که بازگرداندن سلامت و درمان بیماری حتی اگر صد در صد مطمئن باشد، باز هم هزینه ها و دردهای فراوانی پیامد دارد، حال آن که می شود با رعایت بهداشت و توجه به مولفه های سلامتی، از بروز بیماری ها و سلامت ستیزها جلوگیری کرد... در بحث امنیت در همه ساحت ها هم باید همه نقش آفرین باشند و مهم تر از همه افراد و نهادها و سازمان ها، خود ما هستیم که با رعایت بهداشت اجتماعی و پرهیز از خطرات احتمالی، هم امنیت روانی را افزایش دهیم و هم از امکان به مخاطره افتادن امنیت جلوگیری کنیم و هزینه ها را برای خود و جامعه کاهش دهیم. مثلا با یک قفل می شود امکان سرقت را پایین آورد و هم امنیت روانی را افزایش داد و هم سر راه سارقان مانع ایجاد کرد تا فردا روز نیازمند تلاش مضاعف ماموران قانون نبود و خود نیز با مشکلات پس از سرقت رو به رو نشد. می شود با رعایت مقررات و رانندگی ایمن، امکان تصادف را کاهش داد. می شود با هوشیاری و شناخت قانون از افتادن در دام شیادان به سلامت رست و ... پس خود ما با افزایش دقت و هوشیاری به امنیت خود و جامعه خود کمک کنیم...

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17098 ، تاریخ انتشار 870715
دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دوست ناباب یا باب دوستی

 

دوستی، از همان «باب» که آغاز کنیم، شکل می گیرد، پس اگر دوست ما باب است یا ناباب، بسته به عملکرد خود ماست؛ یعنی این خود ما هستیم که دوست خود را براساس مولفه های درنظر گرفته که پیشتر در ذهن خود ساخته  ایم انتخاب می کنیم نه این که با هر کس دوست شویم. به دیگر عبارت ما در انتخاب دوست به شکل ناخودآگاه یک فهرست بایستگی ها را فراهم می کنیم و براساس مشترکات آن دوست را انتخاب می کنیم و مثل کسی می مانیم که فهرست خرید تهیه کرده است و برای خرید به بازار می رود. او می داند چه می خواهد لذا اگر چیز دیگری هم به او پیشنهاد شود، نمی پذیرد، ما هم اگرچه کاغذ به دست به دنبال دوست نمی گردیم و یا متر و معیار سنجش کمی به طول و قامت رفتار طرف نمی گیریم اما یک مقیاس و معیار درونی داریم که اعلام نشده به عیارسنجی طرف می پردازد و پس از دریافت عیار او، میزان دوستی خود با او را تعیین می کند. و باز به دیگر عبارت دوست ما در اندازه فهم و سلایق و خواسته های ماست لذا آگاهان می گویند، «بگو دوست تو کیست تا بگویم کیستی؟» یعنی در حقیقت دوست تو دربردارنده ملاک هایی است که دوست داری و خواهان آن هستی، پس اگر ما در میان این همه «باب» و دروازه دوستی، پشت یک «ناباب» بست می نشینیم، نشان می دهیم که ما هم از جنس اوییم که گفته اند، هر کسی به همجنس خود میل می کند و کبوتر هم پرواز کبوتر است در آسمان ضرب المثل ما و این یعنی «تو مثل دوست خود هستی». این را عرض کردم تا سستی استدلال مجرمان را روشن کنم که تا گیر می افتند آه و فغانشان از دست «رفیق ناباب» به آسمان می رود و معتادان نیز اعتیاد خود را به گردن«رفیق ناباب» می اندازند تا خود را تبرئه کنند و سارقان هم گویی این رفیق بوده است که «دست» او را تا خانه و منافع و اموال دیگران «دراز» کرده است والا او خود آدم خوبی است؛ و حد و اندازه دست خود را می داند اما به حقیقت سارق و مجرم حتی اگر دیگری را نیابد برای متهم کردن، بازی «من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود» را راه خواهد انداخت حال آن که هر کس مسئول رفتار خویش است.این البته به معنای تاثیرنگذاشتن دوست بر دوست نیست بلکه گروه دوستان و همسالان یکی از مولفه های اصلی شکل گیری اشخاص است اما حرف این است که میان افرادی که بر یک مسئله ای اتفاق می کنند، ویژگی های مشترک وجود دارد و این اشتراکات که آن ها را گرد یک محور جمع می کند. این مسئله ای است که در تاثیر و تاثر دوستانه مغفول می افتد تا نقش «رفیق بد و ناباب» در توجیه جرایم پررنگ تر شود. حال آن که نقش اول را در تولید «جرم»، خود «مجرم» برعهده دارد و رفیق ناباب حداکثر نقش معاونت در جرم را خواهد داشت پس توجیه «رفیق ناباب» بازی با کلمات است که خود گوینده را هم قانع نمی کند. چه انسان مختار و صاحب عقل است و باید مدیریت رفتار خود را داشته باشد نه این که مهار پندار و گفتار و کردار خود را به دیگران وا گذارد. در انتخاب دوست هم ملاک ها و معیارهایی است که هم باید خود بدان آراسته باشیم و هم آراسته به آن را به رفاقت برگیریم و در این انتخاب هم به بهتر گزینی توجه داشته باشیم که در ادبیات اجتماعی، فرهنگی ایرانی می خوانیم که: «همنشین تو از تو« به» باشد / تا تو را عقل و دین بیفزاید» چه همنشینی با فرومایگان جز فرومایگی ثمری ندارد و جز فرومایگی پنهانی ذهن آدمیان را فاش نمی کند.پس اول خود باید خوب شد و بعد دوست خوب انتخاب کرد و به راه خوب هم خوب پا گذاشت تا مقصد خوبی نیز پیش رو باشد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17097 ، تاریخ انتشار 870714

 

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حاصل رمضان قرآنی

اگر آن چه می کارند یک به هزارهم تبدیل شود، باز باید لااقل چند بذر کاشت که یکی به بار بنشیند و به هزار تبدیل شود. پس بی کاشت و بی آن که این کاشت با داشت حراست شود برداشتی در پی نخواهد بود. پس آن که هیچ نکاشته هیچ درو نخواهد کرد؛ حتی اگر هر روز از آسمان باران ببارد. بله از آسمان باران می آید؛ اما در زمین هم باید چیزی باشد تا برآید والا از هیچ جز هیچ نزاید و این از انسان پسندیده نیست که به هیچ دل خوش کند. باید پی بذرهایی بود برای کاشتن، بذرهایی که کاشته ایم و در ماه مبارک رمضان هر کداممان کم و بیش کاشته ایم بذری را و خوانده ایم از قرآن آیاتی را و حالا باید پی این باشیم که بذرها به بار بنشیند و آیه هایی که خوانده ایم، به فهم تبدیل شود والا تنها قرائت قرآن و خواندن نماز مثل دانشی می ماند که به فناوری تبدیل نشده باشد و از آن حاصلی برنخواهد آمد.پس باید برای تبدیل «دانش آیات» به «فناوری رفتار» تلاش کنیم و این بزرگ ترین شکرانه رمضان است که باید رمزهای عبودیت را بگشاید و ما را به فهم عارفانه و بلوغ یافته از بندگی برساند. و گرنه از تمرین سی روزه، ما را حاصلی نخواهد آمد چنان که اگر از میان سی مرغ، لااقل یکی به قاف نرسد، هیچ قلبی را تکان نخواهد داد، حال آن که ما نیازمند رابطه قلب خویش با قبله ایم تا ما را به جایی که باید برساند. ما یک ماه تمرین کرده ایم، مثل سربازی که دوره آموزشی را پشت سر می گذارد تا برای جنگ آماده شود و هیچ منطقی نیست که پس از دوران آموزش همه چیز را رها کند؛ وقتی دشمن از لحظه ها استفاده می کند برای پیروزی.پس ما که دشمن هوشیاری چون شیطان داریم که خطوات و خطرات گوناگون دارد باید از تمرین رمضان و قرآن خوانی ها بهره ای شایسته برگیریم. باید زلال قرآن عطش برگیرد از جان ها، باید روشن کند کوچه های تاریک باور فردی و اجتماعی را، باید اخلاق های شیطانی حسد و کبر و غرور و نفرت و فزونخواهی و خود محوری را از میان بردارد و بر خوی کم کاری و زیاده خواهی و ریاست طلبی و عافیت جویی و باطل کرداری خط قرمز بکشد. گران فروشی و کم فروشی و احتکار را از یاد ببرد و در ساحت مسئولیت پای بر ریاست بکوبد و مدیریت برنامه مند را در نظر داشته باشد و در جایگاه مسئولیت داری در حکومت، خود را خدمت گزار مردم بداند و بکوشد خدمت گزار خوبی باشد و کارها را چنان سامان دهد که نابسامانی ها از میان برخیزد. برنامه هایش رفاه و آسایش و آرامش مومنانه را توامان برای مردم به ارمغان آورد و کشور را عزتی در خور نام ایران بخشد و برای رسیدن مردم به حق شان نیز مجاهده کند و ... هرکس در هر جایگاهی که هست، باید کاری کند که در خور شان میهمان خدا و نور نوشیده رمضان باشد و رفتاری داشته باشیم که هر کس ما را ببیند، بفهمد از شهر رمضان آمده ایم که در آن قرآن نازل شده است و ما به فهم نزول قرآن رسیده ایم و در مسیر صعود قرار گرفته ایم مثل حاجیانی که وقتی از حج می آیند حاجی گونه رفتار می کنند و حاجی می مانند و بر نفس و کردار و رفتار خود امیرند و مهار کار به شیطان وا نمی گذارند. اهل رمضان هم باید چنین باشند و باید چنین باشیم همه ما، والا از فلسفه روزه و رمضان، بهره ای نخواهیم برد. حال آن که بایستگی رمضان یعنی دریافت رموز بندگی، یعنی مشق زیبا کردن برای زندگی زیبا یعنی با درک گرسنگی، به فکر گرسنگان افتادن و کارشان را چاره کردن و گره های بسته را از زندگی شان گشودن. یعنی «یوسف مهربانی» را برادر شدن و برادر ماندن. یعنی صداقت را به عمل درآوردن و دیده به بد نیالودن و به خوب دیدن عادت دادن. یعنی رسیدن به همه زیبایی ها و رهیافت به حقیقت ها. یعنی به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست/... یعنی به مقام رضا رسیدن و سر به رضایت به دوست سپردن و ... باید برای رسیدن به این مقام از درس های رمضان بهره گرفت و بذرهای رمضان را شکوفا کرد تا همه روزهامان عید شود.

صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17095 ، تاریخ انتشار 870711

 

جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صدای زنگ


صدای زنگ در به صدا در می آید، پسرک بی آن که بپرسد آن سوی در کیست، آشناست یا غریبه، دست روی شاسی می گذارد و در را باز می کند... می پرسی که بود، جوابت این است؛ نمی دانم! یاد یک صحنه از فیلم تشکیلات می افتی که وقتی یک افسر می بیند پس از به صدا درآمدن زنگ، پسرکش می خواهد در را باز کند، به سرعت می رود و دست کوچکش را قبل از آن که روی شاسی قرار بگیرد، می گیرد و می پرسد که بود؟ پسرک می گوید نمی دانم و افسر می گوید پس چطور می خواستی در را به رویش باز کنی؟ ... باور کنید اتفاق افتاده است که با باز شدن در به روی همین نمی دانم ها، فاجعه روی داده است. شده که از در به غفلت باز شده، شیطان پای به خانه گذاشته است. اتفاق افتاده است سارقی آمده و ... یکی از نکاتی که حتما باید به فرزندانمان آموزش بدهیم این است که قبل از باز کردن در، کسی را که زنگ را به صدا در آورده است، شناسایی و سپس در را باز کنند نه این که با باز کردن در به روی هرکس، درهای فاجعه ای ماندگار را به روی خود بگشایند. به بچه ها آموزش بدهیم در برابر پرسش های کسی که زنگ را به صدا در آورده است، هوشیار باشند و پاسخ هایی بدهند که طرف اگر غریبه بود و نامطمئن، نفهمد آن ها در خانه تنهایند بلکه جواب ها باید به گونه ای باشد که غریبه نامطمئن را براند و باز به بچه ها بگوییم اگر احتمال خطر دادند، خویشاوندان خود را که به آن ها نزدیکند، در جریان بگذارند و از طریق تلفن راهنمایی بخواهند و به هیچ عنوان در را باز نکنند. حتی اگر آشنای نامطمئن آمد هم در را باز نکنند بگذارند وقتی بزرگ  ترها در خانه بودند بیاید، دلخوری های آنان هم حل می شود. حل هم نشد بهتر است تا مسئله ای اتفاق بیفتد. حتی برای آن که مدعی می شود مامور است هم در را باز نکنند. بگذارید، کنتورها شماره برداری نشود و یا مامور برود و دوباره برگردد. به جایی برنمی خورد، اما بچه وقتی در خانه تنهاست نباید در را باز کند، هر چند امروزه با وجود آیفون های تصویری در برخی خانه ها امکان شناسایی افراد بیشتر است اما باز هم احتیاط به جایی ضرر نمی رساند. در را باز نکردن هم مثل نه گفتن است که باید مهارت آن را به فرزندان آموخت. چه یک نه گفتن فرد را از فرو غلتیدن در بسیاری ماجراها حفظ می کند و قدیمی ها به مثل گفته اند، «نه هزار آسانی و بله هزار مشکل» و این هم از آن رو بود که به مثل فرد وقتی در برابر بفرما زدن افراد ناباب، توان نه گفتن ندارد و بله می گوید، تن به انجام خواسته های پرخطای آن ها می دهد اما اگر بتواند «نه» بگوید خود را از دشواری های افتادن به دام آن ها مصون داشته است.پس نه گفتن را هم خود بیاموزیم و هم به فرزندان خویش یاد بدهیم و این باید در عین تقویت اعتماد عمومی هم باشد چه اعتماد، مولفه هایی دارد که برای شکل گیری آن باید تلاش کرد و امر به منکر و نازیبایی هم دارای زشتی های آشکاری است که باید از آن پرهیز کرد. اعتماد به جای خود و نه گفتن به جای خودو حفظ مرز این دو است که از آن به «مهارت» تعبیر می شود. پس به هر زنگی نباید در را گشود که شاید پشت در شیطان باوری باشد و در جامعه اما باید سنگ های بنای اعتماد را محکم گذاشت، درست و به جا تا بتوان در پناه آن با آرامش زیست پس آن نه و این بله، متضاد نیست بلکه مثل دو بال کبوتر، فرد را از زمین آلوده به پرواز در می آورد.

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17092 ، تاریخ انتشار 870707

 

یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شکوه نگاه جانباز


 

" خم می شوم برای بوسیدن دست هایت. همان دست هایی که هنوز به عطر بوسه حضرت روح  الله معطر است. بوسه ای که سند افتخار بود برای آن امام بزرگ.می خواهم دستانت را ببوسم اما بزرگوارانه دست می کشی. من اما انگار سعادتی بزرگ از میان دست ها و لب هایم پر می کشد و باز من بر زمین می مانم و یک آرزوی بر زمین  مانده، تو اما اهل آسمانی، رزمنده جانباز.

" در آسایشگاه جانبازان که نام امام خمینی(ره) را در خویش دارد، در کنار پارک ملت به دور از هیاهوی شهر و دورتر از قیل و قال های عصر آدم و آهن، مردانی نماز عشق می خوانند که خدا را نزدیک ترین خویشاوند ند و من چقدر به این صداقت نزدیک، به این خویشاوندی نزدیک تر غبطه می خورم، اینجا جانبازانی هستند که اگر چه  «نخاع» آنان قطع شده است، اما نخی که در تار و پود عبودیت شان عاشقانه به کار رفته است، هرگز قطع نمی شود و چقدر این رابطه محکم، غرورانگیز است و چقدر زیبایی در نگاهشان موج می زند و چقدر پرشکوه است این زیبایی وقتی در صبح پنج شنبه خود را در میان یاران رزمنده ارتشی، سپاهی، بسیجی، انتظامی ات می بینی و به یاد روزهای همسنگری و شب های عملیات چشم در چشم آن ها می دوزی و یادهای رفته را به خاطر می آوری.

"چشم در چشم جانبازان؛ خاطره ها مرا تا پرواز بی فرود قهرمانان ملی دفاع مقدس می برد همان ها که در پرواز بی بازگشت، آسمان را انتخاب کردند. شهیدان فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز، جهان آرا و... که در حماسه دفاع مقدس نقشی محوری داشتند اما پرواز کردند تا ما نیز به یاد داشته باشیم، پرواز را باید به خاطر سپرد و الا پرنده رفتنی است، و در پرواز است که کبوتران دیگر معنا پیدا می کنند و من چشم در چشم جانبازان، یاد ایشان را هم عطرافشان ذهن می کنم.

" در آسایشگاه جانبازان تصاویر شهدای بزرگی زینت  سالن شده است و در این میان یک نام آشنا مرا به میهمانی می برد، نامی که بسیار شنیده ایم و نمی دانستیم، اما کیست... شهید فرامرز عباسی یک نام است روی یک تابلو در ابتدای یک خیابان، اما او کیست؟ نمی دانستم اما آن روز، آنجا با تصویر این امیر سرافراز ارتش اسلام آشنا شدم، امیر سرتیپ فرامرز عباسی، و دیگر این نام، برایم تابلوی یک خیابان نیست، نشانه ای از خداست و پرچم دار قافله ای که عاشقان را به خدا می رساند.

"یک جانباز، به قامت رشید همسنگران دیروزش که امروز به دیدارش آمده اند صلوات می فرستد. با آن ها هم کلام می شود و از آن روزها می گوید: روزهای دوری که برایش همین امروز است انگار. او آنان را بر تقویت ایمان و قوای نظامی و جسمانی و روحانی فرا می خواند و امیدمان می دهد که فردا هم به سربازان آخرالزمانی امام عشق، احترام خواهد گذاشت. او کوه روحیه است. دریای صداقت، باغستان امید. او سخن می گوید و من با خود می گویم تا لحظه ای که مردانی چنین نفس می کشند، پیروزی با ماست تا آن ها نگاه می کنند، بهشت همین جاست و دشمن چه بد عاقبت است که دشمنانی چنین پرامید و استوار دارد. آرامش دریا شده در نگاه جانبازان مرا هم آرام می کند و مطمئن، مطمئن به فردا، مطمئن به این که فردا از آن یاران آخرالزمانی حجت خداست.

مطمئن به تحقق وعده خدا که امامت زمین به ما خواهد رسید.

" بی آن که بتوانم دست جانبازی را ببوسم، بوسه هایم را بر پیشانی بلندشان می نشانم که پشتیبان مایند در گذر از کوچه های فراموشی....

صفحه 09 اجتماعی ، شماره سریال 17092 ، تاریخ انتشار 870707
یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جوانمرد و فاضل

 


هاشمی نژاد،یک نام تنها نبود بلکه یک مرام و حتی یک مکتب بود. مکتبی که جوانمردی و فضل دو شاخصه  اصلی آن بود. آن هم جوانمردی و مروت نه تنها با دوست که حتی با دشمن. او تجسم این حقیقت بود که؛

آسایش دو گیتی،تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت، با دشمن هم مروت

و«هاشمی نژاد» کرامتمندی که «عبدالکریم» هم بود این گونه بود.اهل مروت، اهل جوانمردی و از همین رو بود که عنوان جوانمرد فاضل را از حضرت روح ا...چونان مدال افتخار، زینت سینه خویش یافت تا برای همیشه متصف به آن باشد و به راستی چه جوانمردی یی بالاتر از جوانمردانه پا به وادی معرفت گذاشتن و در«مبارزه با جهل و مادیت» پرچم افراشتن و اهل نظر را به«مناظره دکتر و پیر» بردن؟

چه جوانمردی بالاتر از«پاسخ ما به مشکلات جوانان» را بیان کردن و با تبیین «رسالت انقلابی امام حسین(ع)»، «درسی که حسین به انسان ها آموخت» را برای همه باز گفتن و با معرفی«قرآن و کتاب های دیگر آسمانی»،«راه سوم بین کمونیزم و سرمایه داری» را که همان صراط مستقیم است معرفی کردن.

آری جوانمرد فاضل، «مسائل عصر ما» و «مشکلات بزرگ نسل ما» و «مشکلات مذهبی روز» را می فهمید و با درک«ضرورت تشکیلات» داشتن، مردم را به«رهبران راستین» دعوت می کرد که در«ولایت فقیه» متبلور است.

او ذات یافته از«هستی بخش» بود که هستی بخش می کرد، نور می افشاند و روشنی توزیع می کرد و حتی سنگواره ها را هم در کلاس نور خویش تاب می آورد تا شاید در شعاع انعکاس نور واقع شوند و از سیاهی و تباهی به در آیند ام الله اما گویی اگر پیامبر رحمت(ص) و باورمندان رسالتش را تا آخر هم برسانند و دین کامل و نعمت تمام کنند، باز برخی سنگواره ها را امکان درک نور نیست چنان که در ماجرای نورافشانی هاشمی نژاد نبود، لذا در سالروز شهادت امام جوادالائمه علیه السلام، در مشهد امام رضا، به تاریخ هفتم مهر ١٣۶٠ به دست یکی از همین سنگواره های منافق، به شهادت رسید تا اوجی باشد در مسیر عبودیت عبدالکریم و کرامتمندانه هدیه ای باشد که جوانمرد فاضل از خدای خویش گرفت.

او با شهادت خویش، «نژاد»، «هاشمی» خویش را اثبات کرد که«هاشمی نژاد» را جز شهادت، مرگی شایسته نبود.

او رفت و راه را نشانمان داد، راهی که به سوی روشنی بود و دریغا اگر ما پا به این راه نگذاریم و تا آخر نرویم، این جاده عشق را که به سوی شهادت می رود تا هم پرواز دیگر شهدای این روز باشد، شهیدانی چون امرای شهید ارتش جوانمردی و سرداران خونین قبای سپاه فضیلت باشد.

بزرگانی از جنس فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز، جهان آرا و... که راهشان تا ابد سرخ و پررهرو باد.

صفحه R02 فرهنگ (رضوی) ، شماره سریال 17092 ، تاریخ انتشار 870707
یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

هشدار به دانش آموزان


آغاز سال تحصیلی و رفتن دانش آموزان به مدرسه، سوای دغدغه های آموزشی، دل نگرانی های دیگری را هم برای خانواده ها به دنبال دارد. دل نگرانی هایی که ناشی از حوادث اتفاق افتاده در سال های گذشته است؛ حوادثی چون شکار دانش آموزان به دست گرگان آدم نمای اخلاقی، تصادف و ...که از لحظه بیرون رفتن فرزند از خانه تا بازگشت او مدام با خانواده است. چیزی که شاید فرزندان تصورش را هم نداشته باشند و سرگرم تخیل های کودکانه راه خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را با شادی های کودکانه سپری کنندو اصلا به ذهنشان هم نرسد که ممکن است خطرهایی آنان را در کمین باشد اما والدین که می دانند، اولیای آموزشی نیز هم، پس شایسته است دست به کار آگاه سازی فرزندان دانش آموز شوند، هرچند شاید در میان دروس رسمی، درسی به اسم مهارت سازندگی در شهر و آشنایی با خطرات احتمالی نباشد، اما معلم ها در لابه لای سایر دروس می توانند مستقیم و غیرمستقیم این مهارت ها را بیان کنند و از جمله مهارت نه گفتن به غریبه ها و افراد غیرمطمئن را به دانش آموزان بیاموزند تا هنگامی که در برابر خواسته افراد قرار می گیرند که آنان را به همراهی و راهنمایی و ... می خوانند، با «نه»گفتن، خود را از خطرات احتمالی برهانند. چه بارها اتفاق افتاده است که شکارچی آبرو، به بهانه یافتن یک آدرس، دختر و پسر دانش آموز را همراه خود کرده است و پایان کار، آغاز بدبختی دانش آموز بوده است. اتفاق افتاده که فردی، بسته ای را به پسری داده است که به دست فلان آدم سرکوچه برساند و بسته حاوی موادمخدر بوده است. اتفاق افتاده که به بهانه یک پرسش او را به کنجی کشانده و از او زورگیری کرده اند. اتفاق افتاده به دنبال دانش آموز آمده اند و با بیان این که پدر یا مادرت ما را به دنبال تو فرستاده است تا به خانه یا مکان دیگری ببریمت، بچه معصوم مردم را به شکارگاه کشانده اند. شکارچیان گاه از شگرد نامه پدر و مادر و ... هم استفاده می کنند و یا با کسب اطلاعات از زندگی فرد و ارائه آن، ابتدا اعتماد او را جلب و سپس شکارش می کنند و ... پس شایسته است، اولیای آموزشی و معلمان گرانقدر که همواره درس آموز زندگی بهتر هستند، دانش آموزان را نسبت به خطرات و شگردهای امنیت سوزان آشنا کنند و خانواده ها نیز با تاکید بر این که هیچ گاه فرد غیرمطمئنی را به دنبال فرزند خود نخواهند فرستاد، او را از همراهی با شکارچیان بازدارند و به یادش بیاورند که به غریبه ها اعتماد نکند. از کسی چیزی قبول نکند، اگر تعارف به خوردن چیزی شد نپذیرد و یادش باشد شاید موادخوراکی، آغشته به سم باشد تا راحت تر او را شکار کند. یادش باشد شاید پشت چهره های به ظاهر مهربان غریبه ها، یک حیوان مجسم باشد. شاید...بله، وقتی خطر هست، حتی انگشت شمار، باید انگشت به هشدار تکان داد برای فرزندان و گفتشان؛ چون بسی ابلیس آدم روی هست/ پس به هر دستی نشاید داد دست و بایدشان گفت که در مواقع خطر، در هنگام مواجهه با بیگانه، به اولیای مدرسه اطلاع دهند و به پلیس بیش از هرکس دیگر اطمینان کنند که او دوست بچه هاست. بایدشان گفت مخفی کاری کار را خراب تر می کند، اگر در معرض خطر احتمالی هستند والدین خود را آگاه کنند و اولیای مدرسه را نیز تا چاره ای بیندیشند و ... در یک کلام هوشیار باشند دانش آموزان و هوشیار باشیم، همه ما...

صفحه 13 حوادث ، شماره سریال 17091 ، تاریخ انتشار 870706

 

شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فردا ایران فلسطین را فریاد می کند

" روز قدس امثال یک روز ویژه است به ویژه برای ما ایرانی ها، چه روز قدس در فاصله کوتاهی از شب های قدر و برای اولین بار در هفته دفاع مقدس واقع شده است و این برای آنانی که در دفاع مقدس هم یکی از بزرگ ترین آرزوهاشان رهایی قدس بوده است و هست هنوز، یک پیام ویژه دارد. پیامی برای بازخوانی همه رادمردان به حضور در سنگر خیابان. خیابان هایی که در جنگ نرم با دشمن هر کدام یک محور عملیات است و هر کوچه یک خاکریز و مبادکه خاکریز و محور از رزمندگان فریادگر خالی بماند. پس این تقارن سه گانه را قرینه سه گانه سیاست خارجی که همان «حکمت، عزت و مصلحت» باشد می کنیم تا تعریف روشنی از حضورمان در راهپیمایی روز قدس به دست دهیم.راهپیمایی که نه راه رفتن بیهوده بلکه پیمایش راه رسیدن به هدف که احقاق حق فلسطینیان است می باشد.

" وقتی عراق جنگ را بر ایران تحمیل کرد، امام با بیان شعار محوری راه قدس و مهندسی دراز مدت نبرد با ایادی استکبار رزمندگان ایرانی را که برای نبرد با رژیم صهیونیستی به لبنان رفته بودند به ایران و به عرصه دفاع مقدس از ایران فراخواندند و این حقیقت بود و واقعیت نیز هم؛ چه اگر آن روز می توانستند ایران را بشکنند فلسطین و لبنان و همه آزادی خواهان را در هم می شکستند، اما وقتی ایران از توطئه جنگ تحمیلی با دفاع مقدس سرفراز بیرون آمد، دیگر در هم شکستن فلسطین و لبنان هم به خوابی بی تعبیر بدل شد و خود صهیونیست ها هم پذیرفته اند که رویای اسرائیل بزرگ را باید از یاد ببرند و دیر نخواهد بود که وجود اسرائیل هم به یک رویا تبدیل شود...

" ما از فلسطینی ها حمایت می کنیم. اما نه چون آمریکایی ها که مدرن ترین تجهیزات نظامی و گسترده ترین پشتیبانی اقتصادی و سیاسی و تبلیغی را به صهیونیست ها پیشکش می کنند ما حتی، امکان این که سنگی را برای رمی شیطان در دست فلسطینی ها بگذاریم نداریم. حمایت ما حضور آگاهانه ما در صحنه های جنگ نرم و واژه های ماست، کلمه هایی که روزی کلید خواهد  شد برای گشایش دروازه های فلسطین. حمایت ما از فلسطین دفاع از حق حیات ملتی است که بیگانه ای به زور خانه اش را غصب کرده و جانش را به خدنگ گرفته است. حمایت ما از فلسطین روشن ترین شکل دفاع از حقوق بشر است. همانی که فرموده اسلام است و در فرهنگ ملی ایرانیان هم قدمتی دیرینه دارد. همانی که از زبان سعدی برآمد و بر پیشانی سازمان ملل نشست که:بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار ...

و باورمان است که در همراهی با عضو به درد آمده پیکر بشریت باید بانگ به فریاد برداریم چه می دانیم که هر کس از غم آدمیان بی خبر باشد، هر چه باشد انسان نیست که سعدی ما تاکید دارد که؛

تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی.

پس ما آدمیانیم و به غم آمده از غم دیگران و باید که غمگساری کنیم از غمدیدگان و از خود باید مرهم بگذاریم بر زخم هایی که هر روز بیش از پیش نمک سود می شود.

" روز جمعه دفاع مقدس در خیابان ها باز تولید می شود تا غیرت ایرانی باز هم چشم جهانیان را خیره خویش کند. روز جمعه خیابان ها را باید در قامت تنگه احد دید که هرگز نباید خالی بماند. خالی ماندن تنگه احد آن تجربه تلخ را باز تکرار و ما را عبرت تاریخ می کند. پس هوشیارانه باید به خیابان آمد و تنگه احد را چنان نگه داشت که از دشمن هیچ  کاری برنیاید.

" روز جمعه باید عاشقان مولا علی شکل تازه غزوه خیبر را برابر چشم همه قرار دهند. باید فرزندان علی، دمار از روزگار مرحب های امروز برآورند و حضور در راهپیمایی همان شکستن مرحب های امروزی است و در هم شکستن قلعه ای که شیطان بنا کرده است فقط با حضور موثر و آگاهانه امکان پذیر است و حصار این قلعه با فریاد در هم می ریزد.

" فردا، همه برخیزیم، همه با هم به یاری فلسطین فریاد برآوریم زنده باد فلسطین زنده باد آزادی.

صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17090 ، تاریخ انتشار 870704

 

جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

غربت قرآن در زندگی اجتماعی ما

 

قرآن در خانه ما هست اما در خون ما نیست و همه مشکلات هم از همین جا آغاز می شود و دردها و مشکلات شکل می گیرد چه وقتی قرآن شفاست اگر شفا در جان ما جاری شود، جایی برای دردها و مشکلات و گره ها نمی ماند. مگر در جریان زلال آب، جایی برای عرض اندام تشنگی هست؟ نیست اما مسئله این است که گاه مثل ما و قرآن مثل آن کس است که در کنار دریاست اما قدر آب نمی داند و درست گفته اند که

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی...

و ما هم در کنار قرآنی که هر آیه اش هزار فرات است برای رفع عطش از جان ها قدر نمی دانیم که اگر می دانستیم در گذر از اولین شب قدر زندگی، تقدیر خود و جامعه خود و جهان خود را جور دیگری رقم می زدیم.قرآن در خانه ما هست ولی در خون ما نیست که اگر بود قلب ما جز بر مدار قبله نبود و در آن هزار راه به ترکستان باز نمی شد و راه بر کعبه به هزار سنگلاخ گرفتار نمی آمد. اگر بود آن ره که به ترکستان است را به سوی کعبه تغییر مسیر می دادیم و اصلاح راه و روش می کردیم همان دم که در اشارت های قرآن فهمیدیم و از زبان اهل نظر به هشدار شنیدیم که

ترسم نرسی به کعبه  ای اعرابی

این ره که تو می روی به ترکستان است...

پس هشدار هوشیارمان می کرد و به راهمان می آورد اما چون در خون ما نیست، به قلب راه ندارد و قلب را به پایتختی خدا نمی دهد.

قرآن در خانه ما هست اما در خون ما نیست که اگر بود در خیابان هم ظهور و بروز عملی اش را می دیدیم و رفتارمان مفسر پندارمان بود که با قرآن شکل یافته بود اما رفتار ما تجسم چیز دیگری است که گاه ما را به دروغ می کشاند و گاه دشنام، گاه فسق و گاه فجور و معمولی ترین آن همین رفتارهای هنجارشکنانه در خیابان است حتی همین خیابان های شهرهای خودمان، از بدحجابی گرفته تا بدرفتاری و بدگفتاری، از قانون شکنی در رانندگی گرفته تا تصاحب پیاده رو و راه مردم، از فقر مطالعه و دانش و معرفت گرفته تا فقر اقتصادی و تا خیلی چیزهای دیگر.قرآن در خانه ما هست اما در خون ما نیست و این درد بزرگی است که قرآن را از زندگی خود تبعید کرده ایم و این جز سکولار کردن زندگی چه معنایی می تواند داشته باشد؛ دیگران آن را از سیاست و حکومت داری خود حذف کرده اند و ما آنان را به هزار لعن و نفرین می نوازیم اما ما که اندک اندک قرآن را از جان و جامعه خود دور می کنیم به رسم تبعید اعلام نشده، چه نامی می توانیم داشته باشیم؟ حال آن که چنانکه برای زندگانی جسم به آب و هوا نیازمندیم برای زندگانی جان هم به قرآن محتاجیم و برای داشتن جامعه زنده نیز هم.

و این احتیاج را نمی شود با داروهای مشابه برطرف کرد. شاید بشود به جای آب چندی نوشابه نوشید و رفع عطش کرد اما فردا روز نیاز به آب با نوشیدنی های دیگر رفع نخواهد شد اما ماجرای ما و قرآن این است که هیچ بدیلی ندارد و جان برای زندگانی هر لحظه بدان محتاج است و برای رفع این نیاز باید با همه جان به قرآن رو کنیم و همراه بزرگانی شویم که بزرگی در قرآن یافته اند و در جامعه ما از این قبیل کم نیستند و قوام جامعه هم به برکت دعا و حضور آنان است. ما هم چنین شویم.

صفحه 09 اجتماعی ، شماره سریال 17090 ، تاریخ انتشار 870704

 

جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

نام علی قشنگ ترین است


سلام!این مطلب را پسرم شب شهادت امام علی نوشته بود او عاشق امام است انگار می خواهد فردا که بزرگ شد قلم بردارد و قلندری کند ....خدا کند....نام علی، قشنگ ترین است. او امام زیبایی هاست. ما با نام او برخاستن را یاد می گیریم و در ماه رمضان نام امام علی(ع) یادآور شب بیداری در سه شب است که به آن شب قدر می گویند و بعضی ها در این شب ها هر شب ١٠٠ رکعت نماز می خوانند و برای همه دعا می کنند.من امام علی(ع) را دوست دارم و مطمئنم خدا هم او را خیلی دوست دارد چون هرچه خوبی است به او داده است. از مقام دامادی پیامبر(ص) تا همسری حضرت فاطمه(س) و فرزندانی چون امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) و حضرت ام کلثوم(س)،که هرکدامشان چراغ راه ما هستند.من امام علی(ع) را دوست دارم و پیامبر را که بهترین است و فاطمه(س) را که از امام دفاع می کرد و امام حسن(ع) را که مظلوم و تنها در برابر دشمنان ایستاد و امام حسین(ع) را که در کربلا شهید شد و حضرت زینب و ام کلثوم(س) را که بعد از امام حسین(ع) با یزید مبارزه کردند و ابوالفضل(ع) را که می خواست برای کودکان امام حسین(ع) آب بیاورد اما دشمنان او را شهید کردند. من امام علی(ع) را و همه فرزندانش را دوست دارم و کاش بشود من هم شب قدر، شب شهادت امام علی(ع) در نجف باشم، اما شاید این لیاقت را نداشته باشم پس همین جا به یاد امام علی(ع) هستم و دعا می کنم همه به یاد او باشیم تا خدا هم به یاد ما باشد و از ما راضی باشد.راستی هر وقت امام علی(ع) را یاد می کنیم برای بیماران هم دعا کنیم که خوب شوند و برای پدر و مادرهایی که بچه ندارند دعا کنیم خدا به آن ها بچه بدهد و برای بچه ها دعا کنیم که یتیم نشوند و برای هر حاجتمندی دعا کنیم که حاجتش برآورده شود و...

محمدعلی (شاهد) بنی اسدی- ١٠ ساله

صفحه R02 جامعه (رضوی) ، شماره سریال 17089 ، تاریخ انتشار 870703

 

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شب های قدر دفاع مقدس و افسوس امروز


" همچنان که هر فردی را عاشورایی است او را شب قدری هم هست. شبی که برایش برتر از هزار شب است چه او را از همه شب ها به روشنایی روز می رساند و من در چنین لحظه هایی با توکل به ذات الهی و توسل به حرمت شهید این شب ها جرأتی می یابم برای نوشتن و دراین روزها که آغاز هفته دفاع مقدس هم هست، روح برادران شهیدم را هم به یاری می خوانم تا جرأتم دهند برای گفتن گفتنی هایی که از من برنمی آید، اما به دم مسیحایی شهدا می توان گفت و می گویم قربة الی  الله و می گذارم به حساب احیای اولین شب قدر امسال و به حساب عزاداری برای مولای شهیدان و چشم می شویم در اشک و قلم را برمی دارم تا با او شب احیا داشته باشم و می نویسم...

" پیشترها گفته بودم که «جنگ را اگر از آن سو بخوانیم، «گنج» می شود و قدر باید دانست این گنج را اما قومی که قدر گنج نمی داند، گنج را هم قدر نمی داند، لذا می شود که مثل کودکی، گنج را از او به یک پفک، یک آبنبات و... خرید و حتی می توان پفک را به قیمت گنج به او فروخت و کم اتفاق نیفتاده در طول تاریخ که قومی گنجی ارزشمند را به هیچ فروخته اند؛ انگار از روی دست برادران یوسف تقلب کرده اند که عزیزی چون یوسف را به «ثمن بخس» فروختند و حالا سخن این است که ما با یوسف فرهنگ دفاع مقدس و گنج جنگ چه کرده ایم؟ آیا عزیز داشته ایم آن را و قدر دانسته ایم این را و یا برادری را چون برادران یوسف تمام کرده ایم راستی چه کرده ایم؟

بزرگ ترها پرهیزمان می دادند که مبادا، شب های قدر را بی قدر بگذاریم و بگذرانیم، مبادا، عاشوراها را بی فهم حسین(ع) سپری کنیم و مبادا که شب های قدر به ظهور رسیده در دفاع مقدس را از یاد ببریم و فراموشمان شود که در دوران عاشورای ٨ ساله، شب های قدر کم نداشته ایم، شب هایی که تقدیر یک ملت را رقم می زد اما کم بودند ره یافتگان به قدر و رسیدگان به تقدیر اما...

"تلخ است که بازگوییم، برخی از دریافت کنندگان گنج فرصت حضور در جهاد دفاع مقدس را به ثمن بخس کاخ وکارخانه و ... فروختند و پا به میدان مسابقه با کسانی گذاشتند که هرگز سویه سابقه آنان به سمت خیرات نبوده است تا «فاستبقواالخیرات» شکل بگیرد. رقابت با اینان فاستبقوالشرور است ام الله اما بعضی هامان از جنس برادران یوسف شدند و کردند آن چه نباید و چنین شد که ما که پا در آسمان داشتیم و زمین با همه قدرت و قوه جاذبه اش زمین گیرمان نمی کرد حالا برخی از ماها زمین گیر شده ایم و فرصت های ویژه و رانت ها و سوء استفاده و... هر آن چه گنج می پنداریم، میخ می شود بر دست وپای ما تا ما را بیشتربه زمین بچسباند و...

" از تاریخ درس نگرفتیم و یادمان هم نماند که هر قومی از سرگذشت دیگران عبرت نگیرد خود به عبرتی برای دیگران تبدیل خواهد شد و دریغا ما که با هزار نفرین و لعنت از صاحبان شکم های برآمده از حرام که مولا علی و مولا حسن و مولاحسین را تنها گذاشتند یاد می کنیم اما بعضی از ما در باد کردار و رفتار همان ها می خوابیم هرچند گفتار آنان را نداریم اما به راستی چقدر علی عدالت، حسن مهربانی و حسین حق طلبی در باور و ایمان ما شکل گرفته است؟ چقدر حاضریم حقیقت آن چه را ائمه می فرمایند به عمل درآوریم تا به جای «شیعه شعاری»، شیعه شعوری و عملی هم باشیم.

" یادمان نرود که ما در جنگ به گنج رسیدیم، گنج استغنا، خودباوری و خوداتکایی و اعتماد ملی و یاد گرفتیم باید روی پای خود بایستیم اما متاسفانه بعد از جنگ ما را به پاهای چوبین و آن هم از نوع عاریتی عادت دادند و روحیه مصرف گرایی به جای تولید و تجمل به جای واقع بینی اوج گرفت و برخی زمین خوردگان هم بعضی از ما بودند که روزی زمین را جای بازی هم نمی دانستند اما امروز... راستی از به قفس افتادن کبوترها و به دام افتادن عقاب ها خبر نشنیده اید؟

" نمی خواهم کسی را متهم کنم. شاید هم برخی برای ترمیم روحیه عمومی و اندوه زدایی از جامعه به درآمده از جنگ جامعه را به این سو می کشاندند، اما نتیجه نه مرهمی بر زخم که نمک سود شدن زخم بود و چه دردی دارد این زخم های نمک سود شده.

" شب های قدر را قدر ندانستیم، عاشورا را به غفلتی از دست دادیم و حالا ما مانده ایم و برخی تلخی ها. فقرهای ایمان سوز، ایمان های عاریتی، واژه های اجاره ای، صلاة های بی صلا و صوم های بی صداقت، عبادت های خیالی و نقش عبودیت های توخالی و... دارد بر جان برخی هامان چنان چنگ می اندازد که فرصت فریاد و یک آخ گفتن هم نمی دهد... بگذریم، شب قدر است و تلویزیون دعای جوشن کبیر می خواند و باید قرآن بر سر بگیریم در طلب بزرگی و خدا کند کبیر شویم، مایی که صغیر مانده ایم...

"هنوز فرصت باقی است، هنوز شب های قدر در پیش است، هنوز آقا علم را در اهتزاز دارد و هنوز شهدای زنده نفس می کشند، پس جان بشوئیم از غفلت و همسفر کاروان عشق شویم که به سوی کعبه سعادت می رود.

صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17087 ، تاریخ انتشار 870631

 

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

معجزه قرآن، معجزه انسان


" یکم: هرکدام از علوم را از خرمن پرنور قرآن بهره ای است و به تناسب از آن سخن به میان آورده و یا به اشارت مردم را بدان دعوت کرده اند، اما به نگاه من یک علم است که بیش از همه با قرآن سنخیت دارد و می توان گفت قرآن تجسم حقیقی و زلال آن است و آن علم هم «علم رسانه» است و قرآن اگرچه از تاریخ و فلسفه و فقه و اخلاق و ... سخن به میان می آورد، اما به نفسه خود یک رسانه است، با کارکرد پیام دهی، اطلاع رسانی، اصلاح افکار مردم، جهت دهی به اذهان و در راستای به کمال رساندن انسان. یعنی کارکرد حقیقی و اصیلی که می توان برای یک رسانه واقعی تعریف کرد و هرگاه کار در رسانه های ما به فرهنگ قرآنی نزدیک شود در راستای شکل دهی جامعه براساس مدل قرآنی موفق خواهیم بود و رویکرد به قرآن هم جامعه ما را به سمت توفیق می برد و می توان میزان توفیق جامعه را با اندازه رویکرد قرآنی آن سنجید، چنان که میزان توفیق انسان را نیز هم. یعنی انسان قرآنی موفق است و چه توفیقی بالاتر از به رفتار درآوردن زیبایی ها و چه زیبایی بالاتر از ملکه شدن رفتار قرآنی در زندگی انسان.

" دوم: قرآن راهکار زندگی است و دقیقا به همه شئون زندگی کار دارد و برایش برنامه؛ عمل به این برنامه هاست که شفابخش است والا نگاه خالی به قرآن مثل نگاه به نسخه است که تا پیچیده نشود، دردی از بیمار دوا نمی کند؛ بلکه نسخه را باید پیچید. باید طبق آن دارو مصرف کرد تا جسم را از بیماری پاک کرد و در این ساحت هم باید خود را مخاطب قرآن دانست، آیات آن را در رفتار جاری کرد تا جان از بیماری های معنوی و معرفتی پاکیزه شود. قرآن کتاب همیشه زنده است و هرکس می خواهد به حقیقت زنده باشد باید در آن نفس بکشد؛ باید نفس هایش بوی قرآن داشته باشد، باید معجزه قرآن را چنان درک و تجربه کند تا خود هم به معجزه تبدیل شود. چیزی که حقیقت ایمان است والا تا انسان خود به معجزه تبدیل نشود به فهم قرآن و اعجاز آن نخواهد رسید و بسیار خواندن قرآن برای فرد بی بصیرت حجاب افزا هم خواهد شد. چنان که در مورد خوارج شد و سیاهی خطوط چنان در جانشان نشسته بود که نور جمال قرآن مجسم و ناطق مولاعلی را نمی دیدند.

" سوم: قرآن معجزه است. معجزه ای که یک معجزه بزرگ دیگر به نام محمد(ص) آورده بود و اعجاز می کند و انسان ها را نیز به پاکیزه جانی و عبودیت فرا می خواند تا توان اعجاز بیابند چه تا جان پاکیزه و قرآنی نشود، کاری چاره نخواهد شد و سیه جانان آلوده باور در ساحت قرآن هم جز خسارت نمی بینند و آیه به آیه قرآن جز خسارت نمی افزایدشان زیرا جانی روشن ندارند و آینه نیستند تا فهم خورشید کنند و آفتاب برای شب پرست، جز عذاب هدیه ای ندارد. برای فهم آفتاب باید دیده ای بیدار و بینا داشت و برای فهم قرآن هم جان پاکیزه و تا این محقق نشود آن اعجاز هم محقق نمی شود، چه اعجاز قرآن هم، مثل اعجاز عصاست که در دست فرد عادی، چوبی بیش نیست اما در دست اعجاز موسی به اژدهایی سحرخور و سحرکش تبدیل می شود که همه برنامه های فرعون را برهم می زند. مثل پیراهنی است که اعجاز شفای چشمان یعقوب را از جان یوسف می گیرد و ... پس جان را باید به معجزه قرآن چنان آراست که به معجزه تبدیل شود، به معجزه قرآنی.

" چهارم: هر دانشی را از قرآن بهره ای است، اما قرآن یک رسانه است. و واژه به واژه اش رسانای نوری که جان آدمیان را به روشنای ایمان می رساند و آنان را تا کعبه مقصود که همانا رسیدن به حق است رهنمون می شود...

صفحه 12 اندیشه ، شماره سریال 17087 ، تاریخ انتشار 870631

 

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت