| شهد و شهود در مشهد جان |
ساعاتی در حرم امام رضا (ع) به نیابت از عاشقان
پایین پا ایستاده ام به سلام، حالا «اذن دخول» خوانده ام و اجازه گرفته ام، بماند. ما شما را - آن گونه که باید - نمی شناسیم اما شما که ما را خوب می شناسید. همین هم باعث می شود خیلی وقت ها، همان آسیمه سر بودن را همان «عشق جنون» را همان «جنون عشق» را بهانه کنم و بی آنکه «آداب و ترتیبی بجویم»، «هر چه می خواهد دل تنگم، بگویم». اما یک نکته هست آقا جان! هنوز به خود اجازه نداده ام بروم «بالاسر» من همین «پایین پا» ، حتی پایین تر، حتی خیلی پایین تر، حتی به غباری که بر کفش های زائرانتان می نشیند هم سرفرازی می کنم. اصلا با «غبار راه زائرانت». «غبار از دل» برمی گیریم و راستی چه قدر زلال است این غبار. چقدر جاری است این غبار که حتی آدم های دور هم می توانند با آن رفع عطش کنند. بگذریم آقا جان، من ایستاده ام، این جا، پایین پا و لب هایم قاصد همه جانم می شود و قاصد همه کسانی که التماس دعا گفته اند. پس می خوانم صلوات خاصه ات را آقاجان که باور دارم دعای مستجاب است؛الهم صل علی علی بن موسی الرضا....
ایستاده ام پایین پا و به مردمانی نگاه می کنم که پروانه سان می شوند گرد خورشید وجودت و چقدر بال بال زدنشان قشنگ است و چقدر قشنگ می شود وقتی گاه از میان این پروانه ها تعدادی آتش می گیرند و باز از خاکستر خود برمی خیزند، بال می گیرند و باز می گردند و من چقدر سعادتمندم که این صحنه ها را می بینم، چقدر خوشبختم که می توانم عشقبازی شما را با آن ها شاهد باشم. لب هایم همچنان زیارتنامه می خواند؛ ... اللهم صل علی علی بن موسی الرضاالمرتضی عبدک و ولی دینک القائم بعدلک و الداعی الی دینک و دین آبائه الصادقین صلوة لا یقوی علی احصائها غیرک...» و من همه سلام ها را بر شما می خوانم و تماشا می کنم بارانی را که در حرم شما بر دل ها می بارد. غرق تماشایم و از خود بی خود، که ناگهان خود را در دهه شصت می بینم و اطراف خویش را پر از خاکی پوش هایی که لهجه خدایی داشتند. جانشان پر از عشق بود و نگاهشان نیز هم، بارانی از چشمانشان می بارید که هر چه دل بود، به بهار می برد و در آن اعجازی بود که سنگ را هم به شکوفا شدن می کشاند. آنان آمده بودند تا از شما «اذن جهاد» بگیرند پس از اذن دخولی که خوانده بودند. من در زیارت نامه خوانی شان «رخصت» می خواندم و در دست هایی که در مشبک های ضریح گره می زند، «بیعت آخرین» را می دیدم. یادش بخیر، آن روزها، آن اجازه گرفتن ها آن شوق ها، آن شورها، آن شهودها، آنان هر کدام یک «شهید» بودند که به حضور آمده بودند تا قبل از آن که به جبهه بروند هم «اذن جهاد» بگیرند از امام خویش و هم مشق شهادت کنند در حرم بزرگی که هم «شهید» است هم «ابن الشهید» و هم «اباالشهید» . آری آقاجان آن روزها من در قامت هر کدام از آن بزرگ مردان یک «شهادت شکوفا شده» می دیدم و در زیارتنامه خوانی شان، به صریح ترین زبان، «اجازه میدان» می شنیدم که درعاشورای مکرر، لبیک گویان به «هل من ناصر ینصرنی» مولا می خواستند به رزمگاه بروند. آن روز، «محمود» را دیدم که عاشقانه رخصت می خواست، استدلالش را هم باز می گفت و شهادت می خواست، یادم هست آن لحظه ها را، محمود رفت، شهید نشد تا یک باره برود بلکه ماند تا هر روز شهید بشود. انگار برای او یک بار شهادت کم بود، انتخاب شده بود برای «شهادت مدام». برای این که هر روز آیت شهادت خداوند باشد تا من و ما غفلت زدگان در نگاه دردمندش نشانه های راه را ببینیم. آقا جان، او هنوز هم هست، هنوز هم شهید می شود. دردهایش را نشانه عشق می داند و آیت خداوند لذا هر وقت به حضور شما می آید و پنجه در ضریح شما می زند حس می کنم از زبان مجنون می خواند که خدایا این عشق را در من افزون کن، خدایا این شهادت را در لحظه به لحظه ام جاری کن بارها گفته ام و گفته اندش که شفا بخواه از آقا اما گویا باز کلامش شرح این بیت است؛ ... از عمر من آنچه هست برجای بردار و به عمر لیلی افزای... او با لیلی درد خویش عشق می کند و آن را نشانه محبت دوست می داند و باور دارد اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی... و این عشق را غنیمت خویش از کربلای جبهه می دانست و هنوز هم می داند.... ایستاده ام پایین پا و سرافرازی می کنم که می توانم چشم درمشبک های ضریح بایستم و زیارتنامه بخوانم. زیارتنامه بخوانم و باز به روایت عشق در کلام اهل عشق بپردازم. جانباز عاشق «حجت الاسلام محمودرضا جمع آور» را یادم هست، همین جا که من ایستاده ام ایستاده بود، در آخرین مرخصی قبل از عملیات بیت المقدس۲، چشم هایش بارانی بود و دلش دریایی، زبانش راز دل می گفت و امروز وقتی از او از آن زیارت ها می پرسم، طفره می رود، انگار آن گفتن ها رازی بود بین او و شما آقاجان. اما اصرار که می کنم، گریزی می زند به آخرین زیارت سردار شهید توکلی خواه، فرمانده دلاور گردان الحدید لشکر ۲۱ امام رضا(ع) قبل از والفجر ۸ و می گوید: توکلی، از زمین جدا شده بود، از خود هم جدا شده بود. چنان با آقا گرم راز بود که می توانستی با یقین بگویی این آخرین زیارت اوست. او بالا سر ایستاده بود، بی خود از خویش و برون آمده از جمع، انگار با خود امام سخن می گفت. انگار اجازه میدان می گرفت از امام، انگار «اذن شهادت» می گرفت و گرفت هم، در والفجر ۸ کربلایی شد. «جمع آور» می گوید برای نسل ما، زیارت شکوه خاصی داشت. اجازه گرفتن بود برای «رفتن» و طلب شهادت بود برای «ماندن» چون تنها رفتن ملاک نبود، باید خوب می رفتیم باید جوری می رفتیم که شایسته نام آقا باشد. لذا همه خوبی ها را از آقا طلب می کردیم. چشم ما در زیارت ضریح ، به دنبال «احدی الحسنیین» بود در جبهه ، خیلی ها دعا می کردند، این آخرین زیارتشان باشد که عارفانه به جا می آوردند و دعا می کردند نوبت امام شود که دیدار را پس می دهند. آنان می خواستند هنگام شهادت امام رضا(ع) به دیدارشان بروند. حجت الاسلام کمیلی هم روحانی جانباز و آزاده ای است که به قول خودش، در حرم بزرگ شده است. خب درس طلبه های مشهد اکثرا در حرم برگزار می شد و در مساجد اطراف لذا همه به نوعی بزرگ شده حرم بودند. کمیلی از روزهای اعزام می گوید از تجمع ها در صحن امام خمینی ( که این روزها، رواق امام خمینی نام دارد) از زیارت ها و رفتن از حرم به سمت چهارراه شهدا و به سمت راه آهن و میدان هجرتش. این روحانی آزاده یک پیشنهاد هم دارد و می گوید، کاش مسیر حرم، چهارراه شهدا ، راه آهن را به نام «مسیر ایثار» نام بگذارند تا یادمان باشد آن روزها و به نسل امروز هم بگوییم از این مسیر نورانی چه شهدایی عبور کرده اند. او می گوید ما در دوران سخت اسارت هم با یاد امام رضا(ع) بر سر ایمانمان استوار ماندیم حتی خواب هایی که از حرم می دیدیم به ما توان ایستادگی می داد او یاد شهید سیدعلی ابراهیمی را هم سبز می دارد که آخرین سفرش را با او همراه شده است و از زیارت های عاشقانه این سردار شهید می گوید. حجت الاسلام غلامحسین کمیلی زیارت پس از اسارت را هم وصف ناشدنی می خواند که پر از نشاط و امید و لبریز قدردانی بود.
زیارت دو برادر شهید
شهدا عاشق شما بودند آقا و شما این عشق را خوب اجابت فرمودید و راستی چه اجابتی بالاتر از شهادت که آرزوی آن زائران قدسی بود. منیره خوش قلب طوسی، خواهر دو شهید عارف به نام های سید کریم و سیدجواد است که از عشق آنان به شما روایت می کند. از زیارت هاشان و از نایب الزیاره گرفتن هاشان به گاه حضور در جبهه... او برایم می نویسد: « سید کریم و سید جواد به امام رضا علیه السلام عشق خاص داشتند، جالب این که این «عشق خاص» را به دیگران هم توصیه می کردند. آنان اگر بودند، کفتر جلد حرم آقا بودند، حتی مرا که خواهر کوچکشان بودم را هم با خود می بردند، آنان در حال و هوای حریم و حرم حال دیگری می یافتند انگار حس پرواز وجودشان را از زمین جدا می کرد، من میان چشمان جواد و کریم با ضریح یک راز را می دیدم، انگار آنان همه چیز را به واسطه آقا از خداوند طلب می کردند. حرم، خانه ایمان و امیدشان بود لذا قرارهای دوستانه را هم در حرم می گذاشتند...» آری قرارهای دوستانه را باید در حرم شما گذاشت آقاجان مگر نه این که دوستی های ما باید در مسیر دوستی های شما باشد. خب این دوستی ها به واقع دوستی با شماست. با شما که بزرگید. با شما که همه اهل پرواز را به حرم خویش می خوانید. اصلا وقتی کبوتران قرارهای دوستانه خود را در حرم شما برگزار می کنند چرا ما چنین نکنیم؟ وقتی آهوها نازترین نگاهشان را تسبیح می کنند برای دامن امن شما، چرا ما «امن نشین» حرم شما نباشیم؟ آقاجان، سیدکریم و سیدجواد، مثل همه عاشقان وقتی با اجازه شما به جبهه می رفتند از راه دور زائر شما می شدند. «زائران پروازی»، که دل هاشان را می فرستادند و «زیارت های کاغذی» که نامه هاشان را می فرستادند. اجازه بدهید به نیابت از همه شهدا قسمت هایی از نامه های این دو عاشق را بخوانیم: «سیدجواد در نامه ای می نویسد: مادرجان به حرم مولا علی بن موسی الرضا (ع) که مشرف شدید، حتما یادی از حقیر بکنید. به همه بگویید هر کس به حرم رفت حتما دو رکعت نماز برای یکی از شاگردان مکتب امام رضا علیه السلام به نام (احمد خطیبی) بخواند»، او در نامه هایش بارها تاکید می کرد: «از قول من، اول از همه امام هشتم را سلام برسانید»... «به حرم که رفتید از امام رضا (ع) بخواهید شفاعتم را پیش خدا بکنند.» سیدکریم هم در همین حال و هواست و نامه هایش به نام امام رضا روشن است. چنان که نگاهش، دلش و عشقش، او می نویسد: «به حرم که مشرف شدید، التماس دعای مخصوص دارم. دلم برای دعای کمیل مشهد در صحن امام یک ذره شده ...» به حرم که مشرف می شوید، حتما به یاد من هم باشید. هر وقت از حرم یادم می آید، بی اختیار گریه ام می گیرد، تا نزدیک بودم قدرش را ندانستم...» آقاجان، سیدجواد و سیدکریم، دو نمونه بودند از شهدا والا همه شهدا و رزمندگان را با شما عشقی عجیب بود که عقل ناقص ما را به فهم آن توان نبود و به گفته شاعر...
شهدا عاشق شما بودند آقا و شما این عشق را خوب اجابت فرمودید و راستی چه اجابتی بالاتر از شهادت که آرزوی آن زائران قدسی بود. منیره خوش قلب طوسی، خواهر دو شهید عارف به نام های سید کریم و سیدجواد است که از عشق آنان به شما روایت می کند. از زیارت هاشان و از نایب الزیاره گرفتن هاشان به گاه حضور در جبهه... او برایم می نویسد: « سید کریم و سید جواد به امام رضا علیه السلام عشق خاص داشتند، جالب این که این «عشق خاص» را به دیگران هم توصیه می کردند. آنان اگر بودند، کفتر جلد حرم آقا بودند، حتی مرا که خواهر کوچکشان بودم را هم با خود می بردند، آنان در حال و هوای حریم و حرم حال دیگری می یافتند انگار حس پرواز وجودشان را از زمین جدا می کرد، من میان چشمان جواد و کریم با ضریح یک راز را می دیدم، انگار آنان همه چیز را به واسطه آقا از خداوند طلب می کردند. حرم، خانه ایمان و امیدشان بود لذا قرارهای دوستانه را هم در حرم می گذاشتند...» آری قرارهای دوستانه را باید در حرم شما گذاشت آقاجان مگر نه این که دوستی های ما باید در مسیر دوستی های شما باشد. خب این دوستی ها به واقع دوستی با شماست. با شما که بزرگید. با شما که همه اهل پرواز را به حرم خویش می خوانید. اصلا وقتی کبوتران قرارهای دوستانه خود را در حرم شما برگزار می کنند چرا ما چنین نکنیم؟ وقتی آهوها نازترین نگاهشان را تسبیح می کنند برای دامن امن شما، چرا ما «امن نشین» حرم شما نباشیم؟ آقاجان، سیدکریم و سیدجواد، مثل همه عاشقان وقتی با اجازه شما به جبهه می رفتند از راه دور زائر شما می شدند. «زائران پروازی»، که دل هاشان را می فرستادند و «زیارت های کاغذی» که نامه هاشان را می فرستادند. اجازه بدهید به نیابت از همه شهدا قسمت هایی از نامه های این دو عاشق را بخوانیم: «سیدجواد در نامه ای می نویسد: مادرجان به حرم مولا علی بن موسی الرضا (ع) که مشرف شدید، حتما یادی از حقیر بکنید. به همه بگویید هر کس به حرم رفت حتما دو رکعت نماز برای یکی از شاگردان مکتب امام رضا علیه السلام به نام (احمد خطیبی) بخواند»، او در نامه هایش بارها تاکید می کرد: «از قول من، اول از همه امام هشتم را سلام برسانید»... «به حرم که رفتید از امام رضا (ع) بخواهید شفاعتم را پیش خدا بکنند.» سیدکریم هم در همین حال و هواست و نامه هایش به نام امام رضا روشن است. چنان که نگاهش، دلش و عشقش، او می نویسد: «به حرم که مشرف شدید، التماس دعای مخصوص دارم. دلم برای دعای کمیل مشهد در صحن امام یک ذره شده ...» به حرم که مشرف می شوید، حتما به یاد من هم باشید. هر وقت از حرم یادم می آید، بی اختیار گریه ام می گیرد، تا نزدیک بودم قدرش را ندانستم...» آقاجان، سیدجواد و سیدکریم، دو نمونه بودند از شهدا والا همه شهدا و رزمندگان را با شما عشقی عجیب بود که عقل ناقص ما را به فهم آن توان نبود و به گفته شاعر... میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آن که اشتر می چراند... اجازه جهاد اکبر امروز، سه شنبه ۱۹ بهمن1289 و چهارم ربیع الاول1432 است، به مبارک باد آمده ام آقاجان، آخر پس از ۶۳ روز، پرچم عزا از گنبد مطهر باز آمده است تا دل هامان به پرواز پرچم سبز بر فراز آن گنبد که جهان را به زیر پا دارد و رابطه فرش و عرش را برقرار می کند شاد شود، امروز، خادمان «سید» با گردن آویز های سبز با شکوهی خاص پرچم سبز را قدم به قدم به سمت گنبد آوردند که در هر گامشان ذکر حق تازه تر می شد و «موحد» مداح، لب به «زیباخوانی» گشوده بود که دل ها را به پرواز می آورد. خب من هم آمده ام تا در کنار هزار در هزار عاشقی که آمده اند از شما «اذن جهاد» بگیرند برای امروز نام خود را ثبت کنم. دیروز برای گرفتن «اجازه میدان» و اذن جهاد اصغر می آمدیم و امروز برای گرفتن «اجازه میدان» و اذن جهاد اکبر و باور داریم راز سرفرازی در این میدان را باید در معرفت شما جست. می آییم و باز زیارتنامه می خوانیم: السلام علیک یاولی الله السلام علیک یا حجة الله السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض السلام علیک یا عمودالدین السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله ... السلام علیک یا وارث محمد رسول الله السلام علیک یا وارث علی ولی الله... السلام علیک یا وارث فاطمة الزهراء ... السلام علیک ایها الصدیق الشهید السلام علیک ایها الوصی البار التقی اشهد انک قد اقمت الصلوة وآتیت الزکوة وامرت بالمعروف ونهیت عن المنکر وعبدت الله حتی اتاک الیقین... اینک آقاجان ای حجت خدا به نور خدایی خویش روشن کن کوچه های زندگی مان را که به روشنای جان و جهان محتاجیم، روشنایی ما را از «بصر» تا «بصیرت» تعالی بخش تا راه را گم نکنیم و در ظلمات زمین گرفتار چاه ها و چاله های مردافکن و ایمان سوز نشویم. ای وارث همه خوبان و خوبی ها ما را به خوبی راهنم،ا تا در فتنه های هزار رنگ، ایمانمان رنگ نبازد و تا آخر در کنار «عمود دین» بایستیم. ای صدیق ای شهید! همه ما را به صداقت تعلیم کن تا دروغ و کذب از ما و جامعه ما دور شود و جانمان را از شهود سرشار کن تا هر روز شهید شویم.... آقاجان، امروز، باز به حضور آمده ام و به حضور آمده ایم تا پیش از آن که نقاره ها پس از ۶۳ روز بنوازند، راز دل کنیم. پس رفع عطش کرده از آب سقاخانه اسماعیل طلایی صحن انقلاب، رو به پنجره فولاد که نگاه ها را تا قبله ضریح شما امتداد می دهد می ایستم تا شنوای نجواهای مردم باشم، آن جا که مردی، همه خویش را به گریه نشسته است انگار قرار است از چشم هایش آن قدر ببارد که همه جان و جهانش را بشوید. او نگاه در زلف پنجره بسته است و هراز گاهی با چفیه خود اشک هایش را می گیرد و لب هایش همچنان با شما نجوا می کند. سرفه های سوزناک نشان می دهد، او پیش از این در عاشورای جبهه، شیمیایی شده است و اکنون کلماتش را از لابه لای سرفه های خشک، تر بیرون می فرستد تا شما را به یاری بخواند، اما برای خود هیچ نمی خواهد همچنان که پیش از این هم نخواست، او صلح و سلامت را برای همه می خواهد، برای سرفرازی «جمهوری عشق» دعا می کند که بر صراط اسلامی جاودانه بماند، او فرزندت مهدی را دعا می کند و ... نگاهم محو اوست و محو مردمانی که می آیند، یک نفر التماس باران دارد برای زمین های خشکیده خویش و یکی هم طلب باران دارد برای همه دنیا، هر کس ظرف خود را آورده است و در این میان، میانه مردی که به زحمت پاهایش را جلو می کشد، معلولیت خود را از یاد برده، برای سلامتی امام زمان، طلب صلوات می کند و من چقدر بر سر شوق می آیم وقتی این را می بینم. آن جا پدری، پسر خویش را دخیل شما بسته است آقاجان و نگاه معصومانه اما سرگردان پسرک هم انگار به دنبال شما می گردد دلم می گیرد. میان نگاه پدر و پنجره را میان نگاه پسر و همه جا را می خوانم، من هم نگاهم را دخیل شما می کنم آقاجان که نگاه های اینان را اجابت کن. شما که کرم شما فراگیر است. اینان به شفاخواهی آمده اند، شما هم شفایشان را عنایت فرما و هم شفاعتشان کن.... آن سوتر اما زن ها دخیل پنجره فولادند، زنی پیچیده در تقدس چادر فقط صدایش، صدای گریه هایش به گوش می رسد که بازگشت گمشده اش را از شما می خواهد و ... دیگری و دیگری... هر کس به عرض حال خویش آمده است، هر کس به هر زبان حدیث خود می خواند و من مطمئنم شما همه را می شنوید. «تسمع کلامی» را باور دارم و حتی «ترد سلامی» را حتی اگر گنهکاری چون من به سلام آمده باشد. حتی می دانم با این که همه با هم- اما در حال خود- سخن می گویند شما همه را می شنوید هیچ کدام را فراموش نمی کنید و مطمئنم به بهترین شکل پاسخ می دهید. جایم را پشت پنجره فولاد به پیرمردی می دهم که می خواهد به مدد نرده ها ایستاده عرض ادب کند و می روم تا در گوشه ای دیگر از حرم چشم بگردانم و زیارت تماشا بخوانم، از صحن انقلاب تا رواق دارالحجه فاصله ای نیست اما در این فاصله خیلی ها فاصله زمین تا آسمان را طی می کنند. گروهی از «خادمان حرم را» مثل نگینی در انگشتری عشق خویش گرفته اند که آنان جاروکشان «رضارضا» می خوانند و از عطای شما می گویند و چشم ها چقدر به باران می نشیند این جا. راستی آقاجان فکر می کنم حرم شما هرگز خشکسالی را به یاد نداشته باشد آخر هر کس می آید، یک آسمان باران در دیده دارد پس به صداقت این چشم ها، از خدا بخواه باران رحمت خویش را بر همه زمین ببارد تا درخت ها و آدم ها، تا سبزه ها و جانوران سیراب شوند. تا ترک های زمین و شیارهای گونه کشاورزان التیام یابد ... در همنوایی با خادمان مردم هر کسی به زبان خویش با شما نجوا می کند، خدا را به حق شما می خواند و من ناخودآگاه شرح حال این جمع می کنم از زبان «شیخ بهایی» در تضمین غزل «خیالی» مییابم که: هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه ... و فراق را در نگاه بارانی شان می خوانم که، تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه ... با نگاهم آنان را بدرقه می کنم و به رواق دارالحجه می روم که هنر عشق آن را بر سبیل ایمان ساخته است. آن جا، یک گوشه، دختران جوانی را می بینم با چادرهای سفید که هر کدام با خانواده خود آمده اند تا با جوانی پیمان عشق بندند. ساده و صمیمی و شکلات هایی که پخش می شود بعد از صلواتی که در پایان خطبه عقد خوانده می شود و زندگی آغاز می شود وقتی دو جوان چشمانشان در هم گره می خورد و لب هاشان می شکفد... راستی زندگی هایی که از سر چشمه ای چنین زلال آغاز می شود باید حلاوتی دگر داشته باشد و دخترها و پسرهای امروز و زنان و مردان فردا باید بهتر حرمت داری کنند زندگی خود را که از حرم آغاز کرده اند... آن سوتر در میان مردم گم می شوم تا خود را بیابم در رکعتانی که باید از زمین جدایم کند. اول دو رکعت به نیابت از امام زمان و برای سلامتی اش و آن گاه زیارتنامه شما آقا، شرح زبان من است و باز دو رکعت به نیابت از شهدا و زیارت امین ا... رکعتان بعدی به نیابت از آنانی که هرگاه می بیندمان التماس دعا می گویند به حرمت شما آقا و باز زیارت وارث، رکعتانی هم مانده است برای سرفرازی وطن و همه اهل حق و زیارت آل یاسین و آخرین دو رکعت را ناز قامت کسانی می خوانم که جهاد اصغر را به «جهاد اکبر» گره می زنند... نماز زیارت به پایان میآید و من دوباره فاصله دارالحجه را تا صحن انقلاب به صلوات می پیمایم تا قبل از آن که نقاره ها بخوانند گوش جان شوم برای شنیدن و دقایقی بعد شروع می کنند نقاره را با عشق در ساعت 16:45 و ۱۵ دقیقه می خوانند و من محو این ذکر خوانی موسیقیایی با خود می گویم، زیارت مهم است، به حرم آمدن زیباست، با معرفت چشم شدن در صحن و سرای آقا، شورآفرین است اما مهم تر از این آن است که جوری زندگی کنیم که آقا هم سری به ما بزند. سرفرازی ما لحظه ای است که حضور فاخر امام را در زندگی خویش حس کنیم. زمان به لحظه سعد اذان نزدیک می شود و من مردمی را می بینم که قدم به عقب برمی دارند، بی آن که روبگردانند از حرم و در صف نماز جا می گیرند و روز به شب گره می خورد، بی آن که من غروب خورشید را حس کنم. مثل شمعی که در روز روشن خاموش می شود و کسی متوجه نمی شود. در حرم همیشه روز شما آقاجان، خورشید شمعی بیش نیست که از شما اجازه طلوع و غروب می گیرد... صف ها، بنیان مرصوص شد ه اند در صحن انقلاب تا نماز را اقامه کنند و ... ا... اکبر و ... و بسم ا... الرحمن الرحیم... ویژهنامه - ویژه نامه نوروزی ۹۰ - مورخ یکشنبه 1389/12/22 شماره انتشار 17794 /صفحه۳ |
|
دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سمفونی امنیت در مرز از کشاورزی تا فرصت گردشگری |
گزارش عینی خراسان از نقطه صفر مرزی
بند پوتین هایش را که مثل لباسش رنگ خاک دارد، محکم می بندد، «گتر» پاچه شلوارش، تا همسایگی پوتین می رود. قد که راست می کند، فانسقه اش را محکم می کند، جیب خشاب روی سینه اش می نشیند و کلاه روی سرش، کلاشینکف قنداق تاشو، روی شانه اش رو به بالا قرار می گیرد و با دست چپ، سرباز جوان دوربین را حمایل گردن می کند و سینه می کند، به سمت پست دیده بانی، دو سرباز دیگر استوار و محکم شانه به شانه اش می شوند تا تیم دیده بانی پاسگاه «شرشری جنوبی» چشم بیدار مرزبانی باشد برای رصد آمد و شد احتمالی اشرار و قاچاقچیان در مرز که با موانع سه لایه سیم خاردار، کانال و سایت عملا امکان عبور خودرویی موتوری و «دواب» (چهار پایان حامل موادمخدر) را به صفر رسانده است...
از بازارچه مرزی دوغارون تا جهنم دره، در مناطق مسطح، تا چشم کار می کند، سیم خاردار کشیده شده است مبادا، دستی نامحرم به «گل امنیت» رسته در خاک وطن چپ نگاه کند! پس از صف سیم خاردار زمین شخم خورده و سایتی ایجاد شده است تا «ردپا»ی کسی که اگر خدای نکرده از سیم خاردار بگذرد حک شود و قابل پیگیری باشد. این ردزنی هم وظیفه نیروهای سنگر کمین است تا پس از پایان کمین شبانه، با چک کردن مسیر مشخص، به رصد ردهای احتمالی بپردازند، این جا نقطه صفر مرزی، خطی که ایران و افغانستان را از لحاظ جغرافیایی جدا می کند.خط مرزی، یعنی یک خط به درازای یک کشور! چنان که سرهنگ محمد گل میرصادق، فرمانده هنگ مرزی تایباد و مرزبان درجه اول می گوید. زمان گذشته سرحدات می گفتند، اما امروزه مرزها به قطر یک خط باریک شده اند. خط هم از به هم پیوستن نقاط شکل می گیرد و این است که حالا نقطه صفر مرزی معنا پیدا می کند... روی خط مرزی که به پیش می رویم، کلمه به کلمه گزارش عینی خراسان از مبارزه پرسنل هنگ مرزی با اشرار با عنوان «عملیات جهنم دره» به قلم سید خلیل سجادپور همکار حادثه نویس ما که در ویژه نامه نوروزی سال ۸۸ به چاپ رسیده بود در ذهنم جان می گیرد که از شب های درگیری و شکار اشرار و سنگر کمین نوشته بود، اما حالا موضوع چند فرق اساسی کرده است از جمله تشکیل فرماندهی مرزبانی و تخصصی شدن کار مرز و نیز ارتقای تجهیزات بازدارنده مستقر در مرز و در نتیجه ارتقای امنیت منطقه که عملا ریسک خطرپذیری را برای اشرار و قاچاقچیان آن قدر بالا برده است که به این نتیجه برسند آمد نشان به این سوی مرز، مصداق ضرب المثل تاریخی است که؛ «عرض خود می بری و زحمت ما می داری» حالا جرات نمی کنند ما را به زحمت بیندازند چون عرضی برای رفتن ندارند! امروز، به جرات می توان گفت امنیت در مرز اگر از شهر بالاتر نباشد، کمتر هم نیست، این را می شود از مقایسه اخبار اتفاق افتاده در دو منطقه فهمید. حالا دغدغه مرزبانان ما، این است که کاش می شد از ظرفیت گردشگری مرز استفاده کرد. فرصتی که اگر از آن استفاده شود به «صنعت گردشگری» ارتقا خواهد یافت و در افزایش امنیت هم اثرگذار خواهد بود. کاش سجادپور که در عملیات جهنم دره، گاه لحظه های پر اضطراب را پشت سر گذاشته بود، امروز بود تا در کنار هم لحظات پرنشاط و شاداب را تجربه می کردیم که پیامد امنیت عالی منطقه است.
مزارع کشاورزی در نقطه صفر مرزی
حالا ما روی خط مرزی روی جاده آسفالته ای تردد می کنیم که به موازات مرز امتداد دارد و پس از اولین ایست و بازرسی باید با مجوز و اطلاع مرزبانی باشد اما در شانه چپ جاده، مزارع کشاورزی گواه زندگی امن پشت مرز است و قصه آب و زمین و کشاورزانی که نبضشان به نبض زمین گره خورده است نه با تفنگ که با بیل و کلنگ با داس با کاشت و داشت و برداشت به ارتقای امنیت می اندیشند. کشاورزان مشغول کارند، و من حس می کنم به هر بذری که می کارند، به هر بیلی که می زنند، به هر قطره آبی که پای مزرعه می کشانند در ارتقای امنیت نقش آفرینی می کنند، آن ها صبح تا شب در مزارع کار می کنند و فاصله چاه موتور با خط مرزی به ۱۰۰متر هم نمی رسد. به مزارع نگاه می کنم و یاد گزارشی می افتم که به قلم جواد حاتمی چندی پیش در خراسان رضوی به چاپ رسید و کشاورزان با لب های پرخنده و نگاهی امیدوار به فرداهای بهتر می اندیشیدند. فردایی که روشن تر خواهد بود و بذرها به بار خواهد نشست. روزی که در کنار این مزارع، صنایع مکمل هم پا بگیرد. روزی که در این زمین ها، صنعت نیز صاحب خانه شود و اشتغال و اقتصاد هم شانه به شانه مرزبانان بایستند...
پاسگاه ها
روی خط مرزی که به پیش می رویم بین هر سه تا چهار کیلومتری یک پاسگاه قرار دارد، که هنگام عبور از کنار آن شاهد سلام نظامی متقابل پرسنل پاسگاه و همراهان مان هستیم. فاصله پاسگاه ها را پایگاه ها، سنگرهای کمین، گشت ها و دیده بان ها پر می کنند، لذاست که این روزها کمتر خبری از کشفیات آنچنانی، درگیری های بزرگ و گروگان گیری و ... می شنویم. اگر قبلا مردم برخی نواحی جرات نمی کردند شب از خانه به بیرون بیایند و برخی مناطق بارانداز اشرار شده بود، امروز امنیت زمین های کشاورزی را تا نقطه صفر مرزی کشانده است و «بازارچه» نیز برپا کرده است.در خودروی دوکابینه مرزبانی استان که موسوی رانندگی آن را برعهده دارد، ستوان یکم غفاری، جوان ملایری که به تبعیت از «شهر زن» تربتی و خراسانی شده است و از هنگ تایباد همراه ماست نشسته و در صندلی عقب، سرهنگ ابوالقاسم خاتمی مدیر اجتماعی مرزبانی استان، من و در کنارم امیر بهرام پیوندی زاده، عکاس و خبرنگار خراسان که دیدن هر جلوه ای، او را بر سر شوق می آورد تا لنز دوربینش را به سمت آن نشانه بگیرد. ...
شروری که سکته کرد
در راه ستوان یکم غفاری از مرز می گوید و خاطرات درگیری با اشرار که هرکدام خود حکایتی دارد. او از «استوار خورشاهی» می گوید، رزمنده آرام و خونسردی که در مواجهه با اشرار مسلح حتی نیمه شبان هم قلبش تند نمی زد! یک شب که استوار به کمین رفته بود، می بیند که شرور مسلح، آهسته به سمت او می آید، دست به ماشه و قدم به قدم نزدیک می شود، استوار اما بی هراس صبر می کند، و باز هم صبر تا این که شرور به بالای سنگر می رسد، یک دفعه استوار بلند می شود و با صدایی ناگهانی او را می ترساند و باز خونسرد و آرام در سنگر دراز می کشد و شرور همان جا بر زمین می افتد، هوا که روشن می شود، استوار شرور را مرده می بیند که از ترس قالب تهی کرده و اسلحه اش و موادمخدرش به کناری افتاده است... در مسیر دقایقی برای تماشا و عکسبرداری از طبیعت بکر می ایستم و زیبایی های خدا نشان منطقه را می بینم و آنجا از زیبایی منطقه، از صحنه های چشم نواز و فضای روح افزا سخن به میان می آید و همراهان من متفق القول هستند که با این سرمایه بصری و حسی، می توان صنعت «توریسم مرز» را راه انداخت و گردشگری مرزی را در قالب قانون و با لحاظ کردن شرایط امنیتی، ساماندهی کرد. حیفم می آید این همه زیبایی که سرمایه ای ناب و دست نخورده است از چشم مردم دور باشد.معتقدم گردشگری مرزی،امنیت منطقه را هم ارتقا می دهد و همین امروز هم برج و باروی امنیت منطقه آنقدر قد کشیده است که کوه های مرزی یوسف خان را هم مثل کوه های مرکز کشور با اطمینان خاطر پیمود و حتی به فکر گونه های مختلف جانوری بود.
دعوت از مسئولان
یاد نشانه برج روی یقه سرهنگ میرصادق می افتم و گفتگویی که با او داشتیم و از راز و رمز این نشان و ضرورت بلندقامت بودن امنیت در مرز سخن به میان رفت که این به خوبی حاصل می شود اگر مسئولان کلان کشوری و تصمیم سازان و تصمیم گیرانی که بودجه و اعتبارات کشوری در اختیارشان است «مرز» را و «مرزبانی» را آن گونه که باید ببینند. خیلی دوست دارم با همین کلمات از نمایندگان محترم استان در مجلس و مسئولان استانی و کشوری دعوت کنم، به این منطقه مرزی بیایند و زیبایی های پرشکوه منطقه و استعدادهای آن را ببینند و راه های ارتقای این امنیت را مشاهده کنند و ببینند چگونه «عرق ملی» در این مناطق بر «منفعت طلبی» فائق می آید و رابطه معنوی و عاطفی افسران و درجه داران و سربازان چگونه با خاک وطن برقرار می شود. چیزی که به عینه در چشمان ستوان یکم ابراهیم کاریزان فرمانده پاسگاه و استوار دوم محمدپور و سربازان پاسگاه «شرشری شمالی» دیدم که مردانه می ایستند و در مبارزه با اشرار و قاچاقچیان چنان غیرت به خرج می دهند و چنان روحیه منافع ملی در آن ها حماسه خلق می کند، که قاچاقچیان و اشرار از منافع خود دست می کشند و پا به فرار می گذارند. وقتی این روحیه را با روحیه مردم در زندگی شهری مقایسه می کنم که حتی «حق تقدم» در رانندگی را رعایت نمی کنند و مدام منفعت طلبی پیشه می کنند ایمان می آورم به حس مقدس مرزبانی که «ملی نگری» و غیرت ملی را به یک قدرت ما فوق تبدیل می کند، یاد دعای امام سجاد (ع) می افتم که برای مرزداران و سلامتی شان دست به آسمان می برند...
سینه به سینه با اشرار
عکاسی امیربهرام و صحبت های ما دارد به پایان می رسد که ستوان یکم محمد قربانی، فرمانده پاسگاه «شرشری جنوبی» و تیم همراهش می رسند و ما را تا پاسگاه خودشان همراهی می کنند. قربانی در پاسگاه از شب های درگیری می گوید و از غیرت مردانش که بارها اشرار را فراری داده اند. او خود نیز بارها با اشرار در دل شب سینه به سینه شده است و فاصله آنان با یقه اجانب گاه یک تفنگ بوده است. در شب های تاریک هم دوربین های حرارتی و دید در شب بارها قاچاقچیان را در دامنه دید و تیر اینان قرار داده است تا با شلیک تیر و آتش پرحجم امان امنیت سوزان بیگانه را بگیرند. آری این جا و پاسگاه و هر مرزبانی «شب خطر» زیاد دارد که می توان براساس آن صدها «شب خاطره» برگزار کرد. «شب های خطری» که پشتوانه شب و روز امن شهر و زندگی شهری است که من و تو و گاه حتی برخی مسئولان به غفلت برگزار می کنیم. یعنی همین حالا که دارید این گزارش را می خوانید شاید برادران شما در مرز «تیر به تیر» اشرار داشته باشند. شاید همین الان آتش لوله تفنگ ها به کار گرم کردن بازار غیرت باشد. در کنار قربانی و سرهنگ خاتمی، که به اطراف می نگرم پاسگاه های مرزی افغانستان را هم می بینم و گذر آب در هریرود را هم شاهدم که به سد دوستی می ریزد. پیوندی زاده اما با سربازان سرگرم گفتگوست. سربازانی که از هرجا آمده باشند، از اصفهان و شیراز تا ارومیه و تبریز، تا مشهد و بیرجند و زاهدان ... همه «سرباز ایران» هستند و جالب این که وقتی لباس سربازی می پوشند، همه یک رنگ و یک دل و یک زبان می شوند و در آیین سربازی هم «سرباختن» هزار بار مقدم است تا باختن حتی یک وجب خاک حتی برای یک لحظه... زمان درگذر است و خداحافظی لازم. پس دست های سروان قربانی را و سربازانش را می فشریم و به مسیرمان ادامه می دهیم تا پاسگاه «شرشری شمالی» که برای اقامه نماز ظهر و عصر وضو تازه می کنیم. «چای سرباز پز» خوردنش یک لطف خاص دارد و هم کلامی با مردان امنیت نیز هم وبیشتر از این نماز در این منطقه هم آدمی را یاد عطر نماز جبهه می اندازد و به راستی هم همنفسی با مردانی که بیشتر در معرض شهادت هستند هم پرشکوه است...
پاسگاه های افغانی
تقریبا به موازات پاسگاه های ایرانی، پاسگاه افغانی هم وجود دارد. پاسگاه هایی که ایران برایشان ساخته است تا آن ها هم در «ساخت امنیت مرزی»، نقش آفرین باشند. برق پاسگاه های افغان هم از سوی ایران تامین می شود و این یعنی اوج حسن همجواری. نهایت همکاری و «آخر مرام» به قول سربازها، ما حق همسایگی را، «حق نماز و نمک» را، بر همسایه تمام کرده ایم و حق داریم انتظار داشته باشیم آن ها هم جوانمردی را به کمال برسانند و در برابر اشرار و قاچاقچیان در کنار ما باشند. اخلاق و انسانیت هم چنین اقتضایی دارد که امنیت سازان و امنیت بانان دو کشور که هم دین مشترک دارند، هم زبان مشترک و هم تاریخ مشترک در برابر کسانی که امنیت را به آتش می کشند، کنار هم باشند. به هر حال، این درست که یک خط مرزی بین ما و آن ها کشانده است. این یک خط فرضی و جغرافیایی است و الا آن قدر اشتراکات ما را خویشاوند کرده است که هرگز احساس غریبگی و غربت نکنیم و حتی بر همان کسانی که گاه قوانین مرزی را نادیده می گیرند هم به رغم قوانین سخت گیرانه بین المللی که به مرزبانان «حکم تیر» می دهد، به مهر رفتار می کنیم و بارها اتفاق افتاده است که افغانی خسته از روزگار، دست زن و بچه اش را می گیرد، همه خطرها را به جان می خرد و می خواهد به این سو بیاید و مرزبانان ما به احترام زن و بچه اش با او رفتاری بسیار مهربانانه دارند. کودکش را در آغوش می کشند. برای او و زنش آب و غذا فراهم می کنند، تا وقتی به خاکش عودت می شود خاطره ای خوش داشته باشد و بداند این سوی مرز آدم ها مهربان هستند. این نکته را هم باید توجه داشت، در مرز تولید امنیت باید ۵۰-۵۰ باشد، نیمی آن ها امنیت سازی کنند و نیمی ما اما خیلی جاها، گاه صد در صد بار روی شانه ما می افتد، باکمان هم نیست این را افسران پرنشاط مرزبانی می گویند و هوشمندانه تاکید می کنند ما هم برای کشور خودمان دل می سوزانیم و احساس مسئولیت می کنیم، هم برای افغانی های همسایه. چه، تاثیرپذیری و تاثیرگذاری دوسویه است. آتش اگر در خانه همسایه هم بیفتد، اگر خانه ما را به آتش نکشد، دودش سیاه خواهد کرد خانه ما را. اگرچه ما تنها به خانه خود هم فکر نمی کنیم بلکه حفظ خانه همسایه را هم بر سبیل جوانمردی وظیفه خود می دانیم. پس نصب دستگاه های پیشرفته اپتیکی، ایجاد موانع و ... برای ایجاد امنیت دوطرفه است چون اگر اشرار و قاچاقچیان نتوانند به این سو بیایند، پا به منطقه نخواهند گذاشت تا وجودشان باعث ناامنی و ناراحتی مرزنشینان افغان بشود.
از تریاک تا هروئین تا کریستال
می گویند از هر ۱۰ کیلو تریاک، یک کیلو هروئین به دست می آید و از هر ۱۰ کیلو هروئین یک کیلو کریستال. یعنی قاچاقچی که یک کیلو کریستال وارد می کند، یعنی معادل ۱۰۰ کیلو تریاک را به سوداگری مرگ آورده است. سرهنگ خاتمی می گوید: الان در مرز به صورت محدود و معدود فقط به صورت کوله کشی اقدام به قاچاق می کنند که آن هم معمولا گرفتار می شوند. او می گوید: موانع را خودتان دیدید. عبور غیرممکن است اما در این کوه و کمرها، که گاه خطر می کنند و ریسک همه چیز را می پذیرند باز شکار می شوند. او می افزاید: چندی پیش چند تن از کوله کش ها به دام افتادند و آن ها تفنگچی اجیر کرده بودند اما همان اول درگیری، تفنگچی ها گریختند و کوله کش ها به دام افتادند، آنان می گفتند فکر نمی کردیم مرزبان های ایرانی متوجه ما شوند، چون ۳ تا ۴ کیلومتر مسیر را چهاردست و پا طی کردیم و گمانمان این بود که مرزبان ها ما را با گوسفند اشتباه خواهند گرفت اما مثل این که مرزبان های ایرانی خیلی هوشیارتر از آن هستند که ما تصور می کردیم. او ادامه می دهد: کوله کش ها و تفنگچی ها اجاره ای هستند. مثلا قرارداد می بندند بار را فلان منطقه تحویل دهند و فلان مبلغ هم دستمزد بگیرند و رقم هم بسته به بار، پرخطر بودن منطقه و نقطه تحویلی متفاوت است ولی خیلی وقت ها آن ها به جای «دستمزد»، به «دستبند» می رسند که محکم بر دست هاشان می نشیند. خیلی وقت ها هم تفنگچی ها چون می دانند حریف بچه های ما نیستند، همان اول درگیری، فرار را بر قرار ترجیح می دهند و کوله کش ها را تنها می گذارند ... تفنگچی ها
«تفنگچی» اصطلاحی است که برای افراد خاصی که همراه کوله کش های موادمخدر به داخل مرز می آیند، استفاده می شود. این افراد تیراندازان حرفه ای هستند و در برخی موارد اسلحه را اجاره می کنند و به همراه کوله کش ها وارد مرز می شوند. روال کار این افراد این است که معمولا در تاریکی شب و در نیمه دوم ماه که نور ماه کمتر است با کلاش و به همراه تعدادی کوله کش وارد خاک کشور ما می شوند و معمولا ۲۰۰ یا ۳۰۰ متر جلوتر از سایر افراد همراه می کنند و پس از اطمینان به سایر افراد اشاره می کنند که جلوتر بیایند و این روال تا رسیدن کوله کش ها به محل قرار ادامه دارد. تفنگچی ها باید نهایت تلاش خود را بکنند تا کوله کش ها را سالم به مقصد برسانند و بازگردانند وگرنه از پول خبری نیست! ستوان یکم غفاری در طول راه توضیح می دهد که بسیاری از اهالی روستاهای مرزی افغانستان خودشان کوله کشی نمی کنند و معمولا کوله کش ها را از سایر مناطق افغانستان اجیر می کنند، چون ریسک حمل موادمخدر و تفنگچی بودن بالا رفته و بسیاری از کوله کش ها و تفنگچی ها در این راه جان خود را از دست داده اند. پس از مدتی در مقابل پایگاه کاکری و در کنار هریرود و درست در مقابل پاسگاه کاکری افغانستان توقف می کنیم و خداقوتی به سربازان می گوییم. فرصتی پیش می آید تا از دامنه یکی از کوه ها و البته با اجازه مرزبانان بالا بروم و کمی اطراف را نگاه کنم. ناگهان متوجه می شوم یکی از سربازان با عجله و به حالت دوی سریع به سویم حرکت می کند و به من که می رسد دوربینش را به ما می دهد و می گوید: از این استفاده کن تا بهتر ببینی. نگاهی به صورت آفتاب سوخته اش می کنم و می گویم: با این سرعت و این ارتفاع چقدر سریع رسیدی. لبخند باصفایی می زند و می گوید: کارمون همینه! این جا هر روز به غیر از ورزش و آمادگی جسمانی، کوه نوردی و عملیات های مختلف هم داریم و باید از نظر جسمی همیشه آماده باشیم.
قلعه گک
قلعه گک (مثل کک تلفظ شود) فرصت دوباره ای می شود تا در ادامه مسیر پرپیچ و خم، استراحت و نماز ظهر و عصر را اقامه کنیم.از آن جایی که در طول مسیر با بی سیم با ماموران مرزبانی در تماس هستیم و آن ها نیز ما را پشتیبانی می کنند، سربازها در انتظار ما هستند و به حالت نظامی ایستاده اند. پس از نماز و صرف یک استکان چای فرصتی دست می دهد تا به سراغ سربازها بروم. باز کردن سر صحبت و ایجاد صمیمیت با این بچه ها خیلی آسان است چون «باصفا» هستند و خاکی.ابتدا با خلیل ا... کنگر هم صحبت می شوم. کمی چاق است و قد کوتاهی دارد. دوستانش به او می گویند قلک! می پرسم: چطوری قلک؟!! به همراه بچه ها می خندد و با صفای خاصی می گوید: خوبم. این جا همه خوبند مگر زمانی که دلشان برای خانواده هایشان تنگ شود.از خاطراتش حرف می زند و می گوید: خدمت در کل کار آسانی نیست ولی خدمت در مرز همراه با حس غیرت و مراقبت است.از او می پرسم: کمین هم می روی؟ لبخندی می زند و می گوید: کمین هر شب می رویم. صبح ها هم که کمین تمام می شود، باید راه هایی را که تراکتور قبلا شخم زده چک کنیم تا خدای نکرده کسی رد نشده باشد و اگر ردی از عبور شروری پیدا شود باید آن را پی گیری و فرد یا افراد شرور را پیدا کنیم.رضا کرامتی که ۷ ماه است به نقطه صفر مرزی آمده است، نگاه متفاوتی دارد و می گوید: مرز حس خاصی دارد. هیجان این جا خیلی زیاد است و رفاقت هایی که وجود دارد دل آدم را گرم می کند. او به دوستی های خوبی که این جا ایجاد می شود اشاره می کند و ادامه می دهد: این جا از همه جای کشور سرباز آمده. از تنکابن و تهران و مشهد گرفته تا روستاهای دوردست اقصی نقاط کشور. رضا کرامتی از خاطرات شب های درگیری صحبت می کند و می گوید: تفنگچی های افغانی تیرانداز های توانمندی هستند. اما بچه های ما خیلی شجاع، دقیق و توانمندتر و پر انرژی ترند... چیزی که اینجا به خوبی احساس می شود این است که بچه ها خیلی روحیه دوستانه و شادی دارند. ابوالفضل کاظمی هم که از یکی از روستاهای نوروزآباد نیشابور به نقطه صفر مرزی آمده و برخلاف سایر بچه ها متاهل است و دلتنگ همسرش، از آخرین باری که پیش همسرش بوده ۱ ماه می گذرد و خودش می گوید باید ۲ماه دیگر حداقل صبر کند.او می گوید: در این پاسگاه درگیری خیلی زیاد نیست ولی پاسگاه رکنی هر ۲ یا ۳ شب معمولا درگیری و برخورد است. ابوالفضل کاظمی ادامه می دهد: خدمت در مرز مثل مراقبت از ناموس است و بچه های این منطقه واقعا با وجود کمبود امکانات بسیار مقاوم عمل می کنند. او از سختی های شب های کمین یاد می کند و می گوید: شب های کمین به واقع سخت می گذرد. هم امکاناتمان کم است و هم هوا در شب های زمستانی بسیار سرد باورتان نمی شود الان زیرشلوار نظامی ام ۳ تا شلوار گرم پوشیده ام و شب ها در کمین در بسیاری از موارد باید روی برف و یخ بنشینیم و گاهی پلک هایمان نیز یخ می زند. اما... این سختی ها، این تلخی ها در کنار شیرین دفاع از وطن در کنار امنیتی که برای مردم تامین می شود چیزی نیست.
عشق به وطن
بچه ها با عشق به میهن زندگی می کنند، روزهاشان را با یاد خدا به شب می رسانند و شب را به صبح و همواره به سرفرازی وطن فکر می کنند. همه برنامه ریزی روزانه شان برای ارتقای امنیت است. حتی در مرخصی هم به آن فکر می کنند. مرزبان ها به نوعی مثل خبرنگارها هستند و تعطیلی برایشان بی معناست. خبرنگارها به دنبال خبر و سوژه و نوشته اند و به دنبال طرحی برای ارتقای فرهنگ جامعه، مرزبان ها هم به راه های ارتقای امنیت می اندیشند. چنان که سرهنگ میرصادق، برای لحظه به لحظه زندگی اش برنامه دارد، برنامه ای به نام «مرزبانی، که همه زندگی اش را پر کرده است. وقتی با بسته شکلات در مسیر دانش آموزان تعطیل شده از مدرسه قرار می گیرد هم حتی به این فکر می کند، در کنار خوی گرم و سینه پرسخاوت زابلی اش که همه آدم ها را دوست می دارند و دوست می دارد. به چهره اش که نگاه می کنی «مشق آفتاب» را حس می کنی، انگار خورشید صفحه ای سفیدتر از چهره نواده رستم نیافته است برای بوسه زدن، میرصادق سبزه رو و میانه بالا که عمرش را در مرز گذرانده است، وجب به وجب مرز را هم می شناسد و هم دوست دارد و هم مرزبانان را و هم مرزداران محل را. آن ها هم او را دوست دارند. لذا خیلی ها، حتی از میان روستانشینان افغان هم با او در تماسند. خیلی از بچه ها هم که لباس گرم از او گرفته اند و دفتر و خودکار و کام به شکلات او شیرین کرده اند نیز او را مثل پدر،مثل برادر دوست دارند و به او به عنوان مرزبان جمهوری اسلامی علاقه دارند.
هنگ تایباد از ساختمان تاریخی تا مردان تاریخ ساز
وارد هنگ که می شویم، دست ها به نشانه سلام نظامی بین نیروهای به خط شده در هنگ و همراهان ما بالا می رود. من اما از میان دست های به سلام بالا رفته، یک ساختمان قدیمی را می بینم که در کنار ساختمان امروزی هنگ، به چشم می خورد. وقتی می پرسم از قصه هایی که این ساختمان دارد می شنوم این ساختمان «هنگ زرد تایباد» است که امروز متعلق به میراث فرهنگی است و ما براساس توافق هم از آن استفاده می کنیم و هم در نگهداری آن نهایت دقت را داریم تا میراث تاریخی منطقه به بهترین شکل حفظ شود. از کنار ساختمان که می گذریم و وارد راهروی ستاد فرماندهی می شویم، تصاویر مردان تاریخ ساز را می بینم که بر دیوار نصب شده است مردانی که در قامت شهید چراغ دار امروز و فردای فرهنگ این ملک هستند. چشم در چشم شان که می شوم حس می کنم در مقابل خورشید نگاهشان تاب نگاه ندارم. سرم را پایین می اندازم و به مردانی فکر می کنم که راز سربلندی یک ملت هستند. دعا می کنم کاش من، کاش ما، کاش همه ما بتوانیم دینی که به شهدا داریم ادا کنیم. با این نگاه به دیدار سرهنگ میرصادق می رویم. وقتی از وی می پرسم کجایی هستید؟ به شوخی می گوید لهجه و قیافه ام به تهران که نمی خورد، اما اصل ایرانم! و در ادامه صحبت معلوم می شود از دیار شیران سیستان و بلوچستان است از زابل، از نوادگان رستم... پس صحبت رنگ و بوی جدی تر می گیرد و فرمانده هنگ مرزی تایباد با اشاره به این که امنیت در شهر در گرو امنیت در مرز است می گوید: متاسفانه جایگاه مرز و مرزبانی نه تنها برای مردم بلکه برای مسئولان هم شناسایی نشده است. سرهنگ گل محمد میرصادق می افزاید: در مرز باید ۵۰ درصد بار به دوش ما باشد و ۵۰ درصد هم بر عهده کسانی که در آن سوی مرز زندگی می کنند، ولی متاسفانه به علت شرایط موجود صددرصد بار مسئولیت نگهداری و مراقبت و کنترل از مرز میان کشور ما و افغانستان برعهده ماست و باید دلسوزی برای مردم کشور افغانستان هم داشته باشیم. وی ادامه می دهد: تاثیرپذیری مرز باید از ۲ طرف مورد توجه قرار بگیرد زیرا ناامنی از یک سوی مرز طبیعتا بر آن سوی مرز اثر گذاری خواهد داشت. سرهنگ میرصادق با بیان این که خدمت در مرز به خصوص در شب ها بسیار دشوار می شود، می گوید: باید نوع نگاه ها به مرز و مرزبانی تغییرکند و این مهم بدون کمک رسانه ها عملیاتی نمی شود. اساسا هیچ کشوری بدون داشتن مرزهای قوی و مستحکم نمی تواند به توسعه همه جانبه دست پیدا کند. وی با بیان این که تشکیل فرماندهی مرزبانی از جمله اقدام های خوبی بود که امکانات و شرایط مرزبانی را تقویت کرد، تصریح می کند: در طول تاریخ و سنوات گذشته مرزها جایگاه واقعی خود را نداشتند و با برخی بی توجهی ها همراه بودند و ما هم انتظاری نداریم که این مشکلات به سرعت درست بشود اما اگر نگاه ها به مرز عوض شود، مشکلات مرز هم با سرعت بیشتری برطرف خواهد شد. سرهنگ میرصادق می گوید: حجم اعتبارات و فناوری و ابزار دفاعی پیشرفته ای که هم اکنون در مرزها وجود دارد با ۱۰ سال قبل قابل مقایسه نیست و هزینه های انجام شده در مرزها جواب هم داده و خوشبختانه به لطف وجود خداوند و هوشیاری مرزبانان و موانع فیزیکی و انسداد مرزها و استفاده از دوربین های دید در شب و برج های مراقبت ، کار به جایی رسیده که ریسک حضور اشرار در داخل مرزهای ما به شدت افزایش پیدا کرده است. وی با بیان این که مراقبت از مرزها نیازمند انجام ۳ کار به طور هم زمان است ادامه می دهد: در آن سوی مرزها باید هم اقدامات دیپلماتیک و سیاسی انجام شود و هم به مردم مرزنشین توجه شود. در روی خط مرزی نیز باید اقدامات ویژه ای انجام شود و در داخل مرزهایمان نیز باید کاری کنیم که امنیت مرز با منافع مرزنشینان گره بخورد. در این صورت خود مردم مرزبانان ما می شوند. فرمانده هنگ مرزی تایباد با بیان این که به عنوان مثال می توان با رعایت مقررات منابع طبیعی استان از زمین های کشاورزی مناطق مرزی حداکثر بهره را برد می گوید: مالکیت آب با وجود رودخانه هریرود مشترک است و اگر ما از این آب استفاده نکنیم همسایه ما در آن سوی مرز استفاده می کند سرهنگ میرصادق ادامه می دهد: بسیاری از مرز نشینان وضع مالی خوبی ندارند و اگر برای آن ها فرهنگ سازی و تسهیلات اشتغال زایی ایجاد کنیم، می توانیم برای ارتقای امنیت و پایداری آن گام اساسی برداریم ... یک روز خوب به پایان رسید، دعا کردم و دعا می کنم شب و روز مرز و مرزبانی و مرزبانان و مرزنشینان و همه مردم هر روز بهتر از دیروز باشند... ویژهنامه - ویژه نامه نوروزی ۹۰ - مورخ یکشنبه 1389/12/22 شماره انتشار 17794 /صفحه۱۰۰ |
|
دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| نوروز و سبدهای پر، سبدهای خالی |
از راه دوری نمی آیم که اگر مهربان باشیم همه دورها نزدیک می شود. از جای دوری هم نمی گویم که اگر چشم باز کنیم قهرمانان «قصه درد» را در همین نزدیکی هم خواهیم دید اما اجازه بدهید من قصه دیده هایم را بازگویم ... من پدر پیری را دیدم و می شناسم که با همسر پیرش، شرمگینانه بار زندگی اش را بر شانه پسر جوانش می بیند و «زیرزمین نشین» خانه او شده است که همسر پسر و عروس پیرمرد، شرط آمدن به خانه بخت را، رفتن پیرمرد و پیرزن می داند. من پیرزن روستایی را می شناسم، که به دنبال جوانمردی است تا هزینه ساخت یک «تنور گلی» را بپردازد تا او در «مطبخ» خود نان بپزد. ناراحت نشوید، اما یک زن دیگر را هم سراغ دارم که با یک فرش کهنه هم خوشحال می شود. قیمت خوشحال کردن دخترهای یک پدر از کار افتاده، به ۱۰۰ هزار تومان هم نمی رسد. من- در سفری که چند روز پیش به یک شهرستان و چند روستا داشتم- مادر و دختر سیدی را هم دیدم که همه داشته شان در خانه گلی روستایی به دویست هزار تومان هم نمی رسید. مرد جوانی- اما بیمار- را هم دیدم که به دنبال دست یاریگری، به هر دستی نگاه می کرد تا در میان آن همه دست، دست خدا را ببیند. نمی خواهم در آستانه نوروز- این شیرین ترین روزهای سال- تلخ کامتان کنم اما دیدن دختری تنها که به دلیل معلولیت زندگی اش سخت می گذشت و یا آبرودار زنی که باید زندگی اش را با همسری که کار روزمزد دارد و دختر جوانش، با ماهی یکصد هزار تومان تمشیت کند، مرا در خود شکست. دل شما نشکند، هموطن مسلمان، مهربان ایرانیان دیار من دلتان آباد و سر و سلامتی تان تا خورشید قامت کشیده باد. فقط گفتم این روزهای آخر سال که سبدها را پر از بازار به خانه می برید و فراوان هم می برند، به فکر اندک سبدهای خالی همسایه هم باشید. به فکر آنانی که- دورتر- حتی همین سبد خالی را هم ندارند باشید. ببخشید،- باز هم ببخشید- لباس «مارک» دار و کالاهای صاحب «برند»، مبارک قامت و کاشانه تان، خانه تان آباد، دلتان آبادتر، دستتان به مهر، به مهربانی، به دست گیری توانا باد. سری به حاشیه شهرها هم بزنید. اگر سفر به روستاها خسته تان می کند، در همین حاشیه شهرها آن قدر زمین برای پاشیدن بذر مهربانی هست که اگر بکاری تو، بکارم من، بکاریم ما همه جا بهار می شود. من باور دارم، مردم مسلمان ما مهربان ترین هستند، من باران اشک را از چشمان شمایان دیده ام. دستان سخاوتمند شما ایرانیان را که با آسمان در فصل «ترسالی» خویشاوند است تجربه کرده ام. خوب می دانم، شما فرزندان انقلاب نشانی مهربانی را خوب می گیرید و تا خانه دوست می روید و مطمئنم، خیلی از کودکان به دست شما لباس نو خواهند پوشید تا خیلی از پدرها از خجالت کودکان خویش بدر آیند می دانم خیلی از سفره ها رنگین خواهد شد، تا مادر خانواده حسرتمندانه به سفره بی رنگ نگاه نکند. در همت شما به یقین رسیده ام و می دانم اجازه نخواهید داد، «کهنگی» فقر، جلوی «نو» شدن روز و «نوروز» را در کوچه های حاشیه بگیرد. شمایان روز نو را، در نوروز، به نیازمندان هدیه خواهید کرد، حتی می توانم به دیگران هم قول بدهم، بچه های بی سرپرست در مجتمع ها هم در ایام نوروز، گرمای دست محبت را بر سر خویش حس خواهند کرد و نوروز را نوتر از همیشه، مهربان تر از همیشه به تجربه خواهند نشست تا به امید برخیزند و راستی این ایستادن چقدر تماشایی است. من شنیده ام و دیده ام مشق علوی غیرتمردان این حوالی را، که بی سرپرستان را پدری و حق پدری را هم تمام می کنند و فرزند خواندگان خویش را -که فرزندان خدایند- تا خانه بخت بدرقه می کنند. من از شمایان یک کتاب خاطره شیرین دارم و می دانم این نوروز هم هزار کتاب خاطره رقم خواهید زد با مهربانی خود ... دور را نزدیک خواهید کرد تا نیازمندان دور دست ها هم احساس تنهایی نکنند، بلکه در میان بندگان خوب خدا برای خویش تکیه گاهی بجویند و لو به اندازه شیرینی یک نوروز ... خراسان - مورخ دوشنبه 1389/12/23 شماره انتشار 17795 /صفحه۲ |
|
دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| نوروز در پیش است، مهربان تر باشیم |
دل هایمان اگر مهربان باشد، نگاهمان اگر نزدیک باشد، راه هم دور نخواهد بود. اگر یادمان باشد که عید یعنی فصل شادی برای همه، به دلخوش بودن خود بسنده نخواهیم کرد.که اگر قرار بود زمین باران را برای یک قطعه اش بخواهد و باغ برای یک درختش سبزه بگیرد نه چشمه ای جاری می شد و نه قناتی. نه چشمی می توانست باغی را به تماشا بنشیند، اما دل زمین مهربان است با همه و برای همه، ما هم از همین زمین و خاکیم، مهربانی، شاخصه مشهور ماست.پس عید را، شادمانی را، خنده کامی را برای همه می خواهیم و تا جایی که دست مان برسد برای روشن کردن چراغ در خانه همسایه تلاش می کنیم. تا جایی که قدمان برسد میوه می چینیم برای سبدهای همسایه مبادا خالی بماند و نگاه کودکانش از حسرت پر شود. مگر باران می گذارد دریا تشنه بماند؟ مگر دریا می تواند ماهی ها را خسته و گرسنه ببیند، مگر درختان، بی گرفتن اجاره، شاخه های خویش را به پرندگان نمی بخشند، پس آیا جز کرامت، جز مهربانی، جز به عشق نگاه کردن و به معرفت دست به یاری برآوردن از ما پسندیده است؟ نه، پسندیده نیست آخر، دنیا با همه ابرها و باران هایش، با همه زمین و جنگل و دریاهایش، می شود «عالم اصغر» یعنی جهان کوچک تر، در برابر ما که «عالم اکبر» و جهان بزرگ تر درون ماست. دنیا با طبیعت زیبایش یک ماکت کوچک از جهانی است که درون آدم هاست. حالا حیف نیست درخت، سخی باشد و ما غریبه با سخاوت؟ دریا بخشنده باشد و ما به دور با بخشش؟ زمین به بار بنشیند و ثمر بدهد و ما بی ثمر باشیم؟ خاک جوانه بزند، سبز شود برای دیدن من و تو در نوروز و بهار اما من و تو، به اندازه یک شکوفه هم لب کودکی را به خنده باز نکنیم؟ چشمه به غیرت می جوشد و به محبت جاری می شود و تا جایی که می تواند خود را به درخت ها و بوته ها می رساند تا عطش از لبانشان بزداید، آن وقت ما به یاری دیگران پا به راه نشویم؟آی همشهری، آی هم استانی، آی هم وطن! نوروز در پیش است و بسیاری را توان نو کردن وسایل حتی جامه شان نیست تو چگونه در جهان خویش آسوده خاطر خواهی نشست وقتی خاطره هایی ناآسوده است؟آی همشهری، هم استانی، هم وطن! می شود همین امروز، همین جا، خدا را دید در دل های شکسته کسانی که عیال خدا هستند و حضرت حق روزی شان را در ظرف من و تو گذاشته است. اگر می خواهی خدا را ببینی، همین امروز، برخیز به یا علی و کاری علی وار کن که خداوند، «دل نشین» کسانی می شود که کار دلنشین کنند.آی همشهری، هم استانی، هم وطن! نوروز در پیش است، بهار در راه است و تو را،خیلی ها چشم در راهند... خراسان رضوی - مورخ دوشنبه 1389/12/23 شماره انتشار 17795 صفحه٧/فرهنگی هنری
|
|
دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| این نارنجک های پر صدا |
این دیگر صدای «ترقه» نیست به «بمب» می ماند. این صدای گوش خراش و هولناک، اما به ظاهر این جا میدان جنگ نیست. از توپ و تانک هم نشانی نمی شود یافت. این جا شهر است، تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، تبریز و ... فرقی نمی کند، این جا شهر است، میدان جنگ نیست، اما نه، انگار میدان جنگ هست. جنگ اخلاق و بی اخلاقی. قانون و قانون گریزی، انسانیت و با عرض معذرت بی انسانیتی، نگویید یک ترقه و نارنجک ترکاندن این حرف ها را ندارد، جوانند می خواهند شادی کنند، بچه اند و می خواهند هیجان خود را تخلیه کنند. چون هم جوانی کردن، هم شاد بودن و هم تخلیه هیجان نوجوانی و جوانی هم آدابی دارد و هم رسومی آنچه این شب ها و روزها در کوچه و خیابان شاهدش هستیم و هرچه به چهارشنبه سوری نزدیک تر می شویم بیشتر هم می شود، ربطی به شادمانی ندارد. بلکه مردم آزاری است با چاشنی بی اخلاقی و مقدار قابل توجهی قانون ستیزی. بالاتر از قانون گریزی. چون قانون گریز، برای آن چه منافع خود می داند از اجرای قانون سرباز می زند اما قانون ستیز با قانون و قانونمندی سر جنگ دارد چنان که برخی افراد با انفجار نارنجک ها، شهر را به میدان جنگ اعصاب مردم تبدیل می کنند وبه قانون جنگ هم پایبند نیستند و زنان و کودکان را هم هدف این مردم آزاری قرار می دهند. نمی دانم خانواده هایی که چشم می بندند بر این خلافکاری فرزندان خود، می دانند مردم چه نفرین هایی پشت سر فرزندان شان روانه می کنند؟ اصلا خودشان پشت سر افراد هنجارستیزی که با تولید صداهای ناهنجار، سلامت روان جامعه را هدف قرار می دهند چه قضاوتی می کنند و چه حرفی می گویند، خب دیگران هم همان ها را می گویند، همان قضاوت را دارند و همان گونه مشت به سینه می کوبند و همان طور نفرین ها را به آسمان می فرستند. من معتقدم حتی اگر قانون هم به صراحت انفجار ترقه و نارنجک را منع نکرده بود، اگر هر روز، پلیس از ضرورت برخورد با هنجارشکنان نمی گفت و هر سال متولیان امر چون آتش نشانی و اورژانس و ... از ضررهای این اقدام نابخردانه نمی گفتند، اگر هر سال رسانه های دیداری و شنیداری و ... بر پرهیز از این اقدامات تاکید نمی کردند و اگر ... باز هم به احترام حقوق دیگران، به حرمت حق آرامش زن و مرد و پیر و جوان که مصداق کامل «حق الناس» است باید از این قبیل اقدامات پرهیز می شد. «حق الناس» که صرفا جنبه مادی ندارد بلکه حق آرامش، حق زیستن در محیط آرام و سالم، حق بهداشت روانی، حق آسایش و ... هم از جمله مصادیق حق الناس است و نادیده گرفتن آن حرام آشکار است.اما نکته این جاست که علاوه بر جنبه «حق الناس» ماجرا، قانون هم انفجارهای هراسناک که آرامش مردم را از بین می برد را منع کرده است. هر روز خبر از کشف ترقه قاچاق می آید. مردان قانون بر مقابله با قانون شکنان اصرار دارند و به تاکید گفته شده است کسانی که در مراسم چهارشنبه سوری دستگیر شوند تا پایان عید در زندان خواهند ماند و با این که متولیان فرهنگی در کنار مسئولان اجتماعی، نسبت به پیامدهای منفی این بازی خطرناک با روان و اعصاب مردم هشدار می دهند و اهل نظر از جنبه های عمومی خلاف می گویند، باز شاهدیم که برخی افراد همچنان به «بازی خطرناک» ادامه می دهند و همه گفته ها را به هیچ می انگارند. اما حرف آخر این که این بار قانون و مردانش باید با اقتدار، این هیچ انگاران را با هیچ برابر کند و حق مردم را نگهبان باشند... خراسان - مورخ پنجشنبه 1389/12/19 شماره انتشار 17792 /صفحه٩/اجتماعی
|
|
جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| درخت یاری |
عالم، جهان حق هاست و حقوق ها و ایضا حقیقت ها و شاید بتوان گفت هر موجودی در عالم دارای حقوقی است که باید رعایت شود و تنها می توان گفت، آن چیزی صاحب حق نیست که موجود نیست والا اگر واجد صفات موجودیت باشد، دارای حق هم خواهد بود. لذا از این منظر می توان گفت طبیعت هم دارای حقوق فراوانی است که باید آن را رعایت کنیم. درخت و منابع طبیعی هم حقوقی دارد که نمی توان و نباید نادیده گرفت. هم از این رو که حق ایجاب می کند حقوق آن حفظ شود و هم از آن رو که رعایت نکردن حق طبیعت در مرحله بعدی عملا تضییع حقوق خود ما معنا می دهد. یعنی وقتی ما مثلا -خدای نکرده- درختی را می شکنیم، رودخانه ای را می آلاییم و هوا را آلوده می کنیم و... در حقیقت خود را از داشتن هوای پاک و زمین پاک و منظره ای چشم نواز محروم کرده ایم و فرصت زیستن در محیط سالم و شاداب را از خود گرفته ایم، اما اگر این هم نباشد و تنها نگاهی حق محور داشته باشیم از آن جا که هر ذی وجودی صاحب حق است، شایسته است با ادای حق به شخصیت انسانی خود و طبیعت احترام بگذاریم که اگر این نگاه اخلاقی به رفتار تبدیل شود آن وقت هر شهروند مانند یک محیط بان، یک مروج حقوق طبیعت، یک مدافع محیط زیست و یک مبلغ عمل خواهد کرد. از این روفرهنگ «درختکاری» و «درخت داری» و «درخت یاری» سرلوحه کار همگان خواهد بود آن وقت مادر استان به خشکسالی گرفتار آمده خراسان رضوی و حتی در همین دشت هایی که به لحاظ کمبود آب حالت فوق بحرانی هم دارد، شاهد قد کشیدن درختان و گسترده شدن سفره گیاهان و سبزه ها خواهیم بود. نکته ای که اگر اهمیت آن از مسئله همیشه مبتلا به «اعتبارات» بیشتر نباشد کمتر هم نخواهد بود. چه اگر آن نگاه شکل نگیرد و به رفتار در نیاید، همه پهنه استان را هم که درخت بکاریم، به اولین پاییز نرسیده از آن چیزی نخواهد ماند اما اگر نگاه اخلاقی نسبت به طبیعت و درخت و... شکل بگیرد و به رفتار ما تبدیل شود، آن وقت با کمترین اعتبار شاهد بیشترین نتایج خواهیم بود و حتی مردم از جیب خود هم برای گسترش درخت و بهینه سازی منابع طبیعی استفاده خواهند کرد. این هم رسالت نهادهای فرهنگ ساز و فرهنگ بان است و هم تکلیف کسانی که سخنی و قلمی دارند که گوش ها و اذهان جامعه را پذیرای خویش می بینند. چه خوب است این گروه ها که نخبگان جامعه هستند و «گروه های پیام» فرصت می توان نامیدشان، از سیره پیامبر مکرم اسلام(ص) و ائمه معصومین علیهم السلام، درس بگیرند که همواره بر حقوق طبیعت و درختان و جانداران و... تاکید می فرمودند و احادیث فراوانی از کلام روشن آن بلند اندیشان و راهنمایان حقیقت به یادگار مانده است که همگان را به مهربانی با طبیعت، این مظهر آیات خداوند دعوت فرموده اند و هر کدام از این احادیث خود یک درس است برای اصلاح و تعالی بخشی رابطه ما با طبیعت و منابع طبیعی و درخت و درختکاری و.. .خراسان رضوی - مورخ سهشنبه 1389/12/17 شماره انتشار 17790 /صفحه۴/شهرستان ها |
|
سهشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مشهدی خوب، قانونمندترین راننده |
اگر کسی به رانندگی مانگاه کند به حال فرهنگ رانندگی ما افسوس خواهد خورد. اگر فرهنگ رانندگی ما را نشانگر فرهنگ زندگی ما بداند به حال زندگی ما دوصد چندان افسوس خواهد خورد. اگر بی قانونی های ما را در حال رانندگی به کل رفتار و فرهنگ ما تعمیم دهد، دست افسوس به سرخواهد کوفت. ما خود نیز اگر اندکی فقط اندکی در حوزه رانندگی خودمان تامل کنیم از خجالت سر بلند نخواهیم کرد که براثر رانندگی عجیب و غریب ما، نام ایران -که عزیزترین است- باید در جایگاه نخست قربانیان تصادفات قرار گیرد. از شرمندگی پلک ها را مثل کرکره مغازه ای که کالایی برای عرضه ندارد پایین خواهیم کشید تا خجالت نکشیم از وضع رانندگی که در مشهد هست، در جاده ها هست و نام یک «جاده» استان را با پسوند «مرگ» می شناسند، حال آن که اگر درست رانندگی کنیم این «جاده» هم از این نام «عذاب» نخواهد کشید و بسیاری از خانواده ها به آتش داغ در باغ زندگی خویش گرفتار نخواهند شد و نان آور و پدر خانواده ای به سفر بی بازگشت نخواهد رفت تا صدها ناهنجاری خانواده اش را تهدید کند.... بگذریم، اگر نگاه مذهبی هم به رانندگی داشته باشیم باید بدانیم، امام خمینی(ره) به عنوان حاکم اسلامی و مرجع تراز اول جهان اسلام، تخلف از مقررات پلیس را حرام می دانستند. رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت ا.. خامنه ای نیز همواره بر رعایت قانون تاکید دارند و امروزه نیز مراجع بزرگوار ما را از نادیده گرفتن مقررات راهنمایی نهی می کنند. از جمله آیت ا...العظمی مکارم شیرازی، اخیرا بنا به خبر «خبرگزاری رسا»، فرمودند: «رانندگی بدون گواهینامه رانندگی جایز نیست» و این یعنی هم جوانانی که بدون گواهینامه سوار بر خودرو راهی خیابان و بیابان می شوند باید تجدید نظر کنند و هم والدین مراقب باشند فرزندانشان به کاری دست نزنند که شرعا «جایز نیست». این مرجع تقلید در ادامه «رانندگی خطرناک» را مانند «انجام عمل انتحاری» می دانند و روشن است که نگاه دین و انسان متدین و جامعه دینی به این عمل چیست. پس بیایید در شیوه رانندگی مان، در فرهنگ ترافیک مان دین مدارانه و انسان مدارانه و حق مدارانه عمل کنیم تا نه به گناهان پرشمار گرفتار شویم و نه حق دیگران بر «ذمه» ما باشد بلکه با درست رانندگی کردن، درست زندگی کردن، فرهنگ غنی اسلامی و ایرانی خود را نشان دهیم؛ هم خود خوب و امن زندگی کنیم و هم نگاه مردمان کاوشگر جهان را به این رفتار خوب جلب کنیم مخصوصا رعایت مقررات و رانندگی درست برای مایی که مفتخر به زندگی در شهر امام رضا علیه السلام هستیم. از همه لازم تر است پس باید مشهدی خوب، خراسانی خوب، ایرانی خوب، بهترین و قانونمدارترین راننده نیز باشد. خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1389/12/15 شماره انتشار 17788 /صفحه۶/جامعه
|
|
یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| تهران سفید پوشید |
سفید شدتهران
دیروز
به گاه عصر با ترنم "والعصر" در ترنم دوستی برف بارید و تهران سفید پوشید و خیلی جاهای دیگر نیز هم تا در باران نعمت الهی در گذر از "خسر"به"یسر" لب ها به مهر به خنده باز شود در شکوه"وعملوا الصالحات" دیروز عصر در تهران و خیلی جاهای دیگر ایران برف بارید تا یادمان بیاید "وتواصواباالحق"را "وتواصواباالصبر"را تا مثل آسمان اهل باران باشیم و مهربانی کنیم با هم همه با هم دیروز عصر در تهران و خیلی مناطق ایران باران بارید برف آمد تا زمین را بشوید و جان زمان را جلا دهد و به یادآورد ما را - همه ما را - که جان باید شست از کینه ها از نازیبایی ها و زیبا باید شد درآستانه بهار دیروز عصر برف بارید در تهران تا به یادآوریم مهربانی باید ببارد در همه ایران.... خراسان - مورخ شنبه 1389/12/14 شماره انتشار 17787 /صفحه اول
|
|
شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| این عالمان شهیدپرور |
آفتاب معرفت هر روز در جان های تابناک پرفروغ تر می شود هر چند هر روز یک خورشید تمام، چشم ها را در غروب خویش به گریه وادارد. غروب هر خورشید یک موقف است، نه، یک آغاز دوباره است برای کسانی که می خواهند به روشنی برسند، اصلا تکرار این لیل و نهار که از پس هم می آیند این درس را به یاد می آورند که باید هر روز بهتر از دیروز، هر روز روشن تر از دیروز باشیم و الا آنان که دو روزشان یکی است مغبون اند و آنان که امروزشان بدتر از دیروز ملعون. لیل ونهار می آیند و می روند، تا ما بیاییم و نرویم بلکه به جلو گام برداریم. به باور من، طلوع و رحلت عالمان بزرگ و اولیای خداوند نیز قصه همین لیل و نهار است. در پرتو انوار هر کدام باید جان شست. باید زلال شد باید در همنفسی با آنان لااقل مثل سنگ به همسایگی خورشید رسید. مگر نه این که سنگ ها، وقتی صاف و صیقلی می شوند و بازتاب دهنده انوار خورشید، میانشان با خورشید فرقی نمی ماند؟ آن گونه که جناب مولانا در ماجرای پرسش و پاسخ معشوق از عاشق و پاسخ شنیدن فنای عاشق و بقا یافتن او می فرماید: بله، عالمان خورشید هستند با رسالت به پیش بردن آدم ها، تا منزل دیگر. جاودان اثر آیت ا... میرزا جواد آقاتهرانی، یک خورشید است برای گذر دادن ما از یک وادی به وادی روشن تر، آیت ا...عبادی هم با همین ماموریت ردای امامت نمازهامان را بردوش افکند. چنان که عالم وارسته سیدی علوی و مدیر شانه چی و آشتیانی بزرگ با این ماموریت از حوزه به دانشگاه آمدند تا جان های تابناک نسل نو را از نور نو پر کنند. آمدند تا ما که پا به راه شده ایم، راه را گم نکنیم. آمدند تا از ما، شهید بسازند و مگر آیت ا... عبادی «شهیدساز» نبود؟ مگر سیدی علوی، آن فرهیخته روشن ضمیر، «شهیدساز» نبود. بودند و خوب هم بودند. کلام آنان در جان ها شهود جاری می کرد، کام ها را پر از شهد می کرد و مگر می شد از کلاس معرفت اینان برخاست و شهید نشد؟ میرزا جوادآقا خود یک شهید بود و شهیدپرور، عبادی تنها ۲رعنا قامت را رخت شهادت نپوشید، سیدی علوی هم دست هایش تنها ثواب پوشیدن رزم جامه بر قامت یک شهید را ندارد. آنان صدها شهید پرورش دادند، از کلاس درس آنان شهدای فراوانی قامت کشیدند و تا کلامشان جاری است، تا بذرهای کلمه شان ثمر می دهد. باز هم شهید خواهند آفرید.من به کوچه های شهر که نگاه و به نام پرافتخار شهیدان بر تابلوی کوچه ها که چشم روشن می کنم به شهدا که می اندیشم، پشت هر کدام، زلال جریان یافته از مداد و کلام علما را می بینم که زمین دل ما را به زمان جهاد می برد لذا امروز گفتن از هر شهید را تجلیل از شهادت و از عالمان می دانم که با کلام خود نسل مرا، به شهادت مبعوث کردند و با اشارت چشمان و دست های خویش، بهشت پیش رو را به ما نشان دادند... خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1389/12/08 شماره انتشار 17782/صفحه٧/فرهنگی هنری
|
|
یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| فرزندان خورشید |
ما فرزندان خورشیدیم مردانی از جنس آفتاب و زنانمان - همه - از نسل ماهتاب ما را به آب زندگی است و به خاک بندگی و نماز ما رکعتان عشقی است که وضویش را به خون گرفته ایم در مرام ما عشق نام مردان و زنان قبیله است ما را به عشق می شناسند و ما عشق را به همت می شناسیم به همت و باکری به رفیعی و خرازی به عامل و کریمی به همه شهدایی که در اسفند به پیشباز رفتند نوروز شهادت را حسین خرازی قنوت عشق را با یک دست می خواند در زمین و دست دیگرش در دست فرشتگان در عرش به نماز می ایستاد و چشم هایش - نجیب و پرعزت - نماز تمام بود از تکبیر تا سلام ... و السلام ... و باکری فرقی نمی کند مهدی یا حمید عشق را اذان زندگی بودند و زندگی را مشق بندگی قامت که می کشیدند خیبر می شکست و هر چه خیبری از قلعه های یهود تا هر کجا که کفر شعله می کشد نام باکری رمز پیروزی حق بود ... و همت خلیل آتش زاد عشق بود در کنار باکری که جهنم هور را - به حرمت وادی طور - به بهشت نور بدل می کرد همت ابراهیم بود در نگاهش تبرها برای شکستن بت ها به صف ایستاده بودند ... و رفعت موج می زد در چشمان مردی که غیرت را ابوالفضل بود و عزت را رفیعی سر انگشتانش باز می کرد به تدبیر هر گره کور که دشمن می زد او غیرت خدا بود در لشکر خدا خراسان - مورخ یکشنبه 1389/12/08 شماره انتشار 17782 /صفحه۶/رسم پرواز
|
|
یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| توبه جوانی |
سیاه و سفید(۳۱۳)
کسی تضمین نداده است که یک لحظه دیگر را تجربه خواهیم کرد یا این نفسی که برمی کشیم شاید آخرین دم حیات باشد. پس عاقل کسی است که کار این لحظه را به لحظه دیگر واننهد چه رسد کار امروز را به فردا و باز چه رسد وانهادن کار امسال به سال های دور و دراز چه در حوزه اجتماعی و چه در حوزه فردی. کار امروز را همین امروز و کار این لحظه را باید همین لحظه انجام داد، پس واگذاشتن توبه از گناه به فصل پیری، خیلی عجیب است به خصوص که برخی ها باورشان شده است، که جوانی را برای توبه کردن «خیلی زود» می دانند، حال آن که اولا فصل جوانی باید فصل پاکی باشد و پرهیز از گناه، ثانیا اگر گناهی هم - خدای نکرده- شکل گرفت باید همان دم توبه کرد. ثالثا باید نفرت گناه را چنان در جان جای داد که از گناه هم تبری جوید و خود هرگز به خطا فکر هم نکند. استاد فاضل فاطمی نیا در این باره حرف های تامل برانگیز دارند و می فرمایند: «... جوانان عزیز توجه کنند که در توبه باز است اما نه به معنای عوامانه آن (بلکه به معنای حقیقی توبه که هم به دنبال جبران خطاست و هم پرهیز از گناه)... شنیدم شخصی گفت من فلان گناه را می کنم. گذاشتم بروم مکه تا توبه کنم. عده ای می گویند مگر چه عیبی دارد؟ اجازه بدهید باطن این حرف را به شما بگویم.متاسفانه معمول شده در جامعه. این فرد معنی توبه را نفهمیده است. توبه این نیست که بنشینی بگویی «استغفرا... ربی و اتوب الیه»، توبه اصلش پشیمانی ا ست... می خواهی بروی مکه پشیمان شوی؟ چرا وقتی متوجه می شوی قسمتی از مالی که داری متعلق به یتیم (یا دیگری یا بیت المال) است سریع آن را برنمی گردانی؟ ... پشیمانی، یک حالت درونی است. مثل ترس، خوشحالی و ناراحتی و ... بایدموجباتش فراهم شود... این فرد می گوید می خواهم بروم مکه توبه کنم، معنی حرفش این است که می خواهم بروم مکه آنجا پشیمان بشوم، پس چرا اینجا پشیمان نمی شود؟... اگر پشیمان نشوی، توبه اصلا صدق نمی کند.» پس فکر کنیم. در آنچه کرده ایم تامل کنیم، پشیمان شدن را تجربه کنیم، همین امروز و همین لحظه از کارهای خطا و گناه دست بشوییم. حیف است این دست ها که می تواند با قنوت پرواز کند ، با یاری مردم در بهشت ماندگار شود و با انجام کار خیر زیبا و نورانی شود، با آلودگی به گناه، زشت و تاریک باشد... خراسان - مورخ شنبه 1389/12/07 شماره انتشار 17781 /صفحه۱۹/خانواده و سلامت
|
|
شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| شهدا یک مقصد داشتند ما هزار تا! |
مشکل ما این است که هزار مقصد برای خود تعریف می کنیم در هزار جهت، لذاست که به هیچ کدام نمی رسیم چون گاهی هدف ها و مقصدها در تضاد با یکدیگرند. خیلی تلاش ها همدیگر را خنثی می کنند از جمله گاه راهی مسجد می شویم، گاه مسیرمان برخلاف مسجد است، اما رستگاران کسانی بودند که یک هدف داشتند و آن خدا بود. مسیر مشخص بود، هدف مشخص بود، فقط تلاش ها باید به کار می شد تا به مقصد برسند و رسیدند هم، شما حسین خرازی را نگاه کنید. سری به مهدی و حمید باکری بزنید، به قامت محمود کاوه نگاه کنید، حاج ابراهیم همت را بخوانید. آیا جز یک هدف در همه زندگی شان می توانید پیدا کنید؟ من که هر چه نگاه می کنم جز خدا نمی بینم. مسیرشان را که رصد می کنم جز به سمت قبله نیست. آنان هدف را، راه را، عشق را «انتخاب» کردند و سرانجام به آن رسیدند. این روزها که سالگرد عملیات های خیبر و بدر و والفجر۸ و ادامه کربلای پنج و ... است به مردانی فکر می کنم که جز خداوند در زندگی شان وجود نداشت و چنان خدایی شده بودند که مظهر شئون خدا شده بودند. قهر و آشتی، سکوت و فریاد، قیام و قعود و حتی نگاه کردنشان هم برای خدا بود. اگر بر اسیر رحم می آوردند، اگر خون خود را به او هدیه می کردند، اگر با دوست و دشمن مروت می کردند، اگر ایثار را به اوج می رساندند، اگر زخم هایی که در جنگ بر می داشتند آنان را از جبهه دور نمی کرد که برعکس مشتاق ترشان می کرد، همه و همه از این رو بود که آنان قصد رسیدن به خدا را داشتند و جزبرای فنا شدن از خویش و قامت کشیدن و بقا یافتن در او هدفی نداشتند... و به راستی آنان جز نام نداشتند و سرانجام همان را هم در نرد عشق باختند تا در نام خدایی شهید جاودانگی یابند. کاش می شد آنان را آن گونه که بودند، آن گونه که زندگی کردند و الگو شدند به جامعه شناساند تا امروز، فقر الگو، بهانه ای نشود برای رو کردن نسل نو به الگوهای دروغین. کاش خود ماها از هزار رنگی و هزار مقصدی به خود می آمدیم و چون آنان خدای واحد را در نظر می آوردیم و گام هامان را برای رسیدن به او تند می کردیم نه این که اختیار نگاه و گام هامان به دست نفس اماره افتد که ما را از حق دور می کند. باور کنید اگر هدف ما، مخصوصا بالادستان، خدا باشد، هیچ اختلافی به وجود نمی آید. اختلاف از خدا ندیدن ها و «من» ها و منیت هاست. اختلاف ها از خودخواهی ها و منفعت طلبی هاست. «اختلاف»ها، از «خلاف»هاست که بعضی هامان می خواهیم بر آن لباس حق بپوشانیم و الا اگر همه اهل حق بودیم، اگر یک مقصد داشتیم، اختلاف نبود، چنان که اگر همه انبیا یک جا جمع شوند، مطمئن باشید اختلافی پیش نمی آید. کاش امروز، هدف مان را خدایی کنیم، تکریم شهدا، یعنی زندگی را چون آنان بنا کردن. نکوداشت شهدا، یعنی نیکی کردن، نیک زندگی کردن. بزرگداشت شهدا، یک مراسم و یک جلسه نیست. بزرگ شدن و بزرگواری کردن است. اگر حسین خرازی با یک دست راه را تمام شده نیافت و تمام قد تا شهادت ایستاد، ما هم با دو دست بر حبل ا... چنگ زنیم. اگر باکری و همت عاشقانه زندگی کردند در مسیر عشق خدا، ما هم عاشقانه زندگی کنیم و خدا را در لحظه لحظه حیاتمان داشته باشیم تا بتوانیم رابطه خود را با شهدا تعریف کنیم والا وقتی رابطه خونی و عمویی ابولهب با پیامبر بزرگوار با «تبت یدا» قطع می شود، رابطه هموطنی ما با شهدا، اگر در صراط مستقیم شان نباشیم، قطع خواهد شد ...
خراسان - مورخ شنبه 1389/12/07 شماره انتشار 17781/صفحه۹/اجتماعی |
|
شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| به چه کسانی بدهکاریم، یادمان هست؟ |
کاش حافظه ها دائمی بود تا یادمان می ماند چه کسانی برای حفاظت از عزت و استقلال این سرزمین در منطقه عملیاتی بیت المقدس ۲ «یخ زدند» کاش یادمان می ماند نوجوانان و جوانان این مرز وبوم، چگونه در ارتفاعاتی که بلندتر از قدشان برف باریده بود، بر کماندوهای عراقی فائق آمدند. کاش یادمان می ماند... اگرچه برخی از آنان در همان بلندی شهید شدند و یا در دیگر روزهای عاشورای دفاع مقدس به شهدا پیوستند اما کم هم نیستند مردان آن روز که زنده ماندند اما امروز در کوچه، پس کوچه های زندگی به فراموشی سپرده شدند. حال آن که امام عزتمند، خمینی بزرگ(ره)، هشدارمان داده بود که نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ وخم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند.اما- متاسفانه- فراموش شدند، فراموششان کردیم. فراموشی که صرفا نام نبردن نیست و سلامشان را پاسخ ندادن. بالاترین شکل فراموشی، از یاد بردن ارزش هایی است که این مردان به پایش جان دادند.فراموشی آن ها در غفلت مسئولان از انجام وظیفه، در فراموشی مردم نسبت به آن چه باید انجام دهند نمود می یابد. فراموشی اینان در شکل ترویج روحیه اسراف، خودخواهی، دروغ گویی، تملق و نفاق و... بروز می یابد. فراموشی اینان در رفتار متضاد با روش آنان خودنمایی می کند. حالا از این زاویه آیا به واقع آنان را فراموش نکرده ایم؟ آیا یادمان مانده است دلاوری های بچه های امام رضا(ع) در این عملیات و در عملیاتی های خیبر و بدر که این روزها تقویم به یادمان می آورد؟یادمان مانده است «آبراه» های هور که «خون راه» شدند در شهادت پاک ترین فرزندان ایران؟ یادمان مانده است در خیبر و بدر چه کردند بچه های عاشق این دیار؟ شاهکار لشکر ۲۱ امام رضا(ع) و حماسه ماندگار لشکر ویژه شهدا و نام همیشه جاودان کاوه و سرفرازی های لشکر ۵ نصر؟ یادمان مانده است چگونه پشت دشمن را بر خاک مالیدیم و نام «جمهوری اسلامی ایران» را بر بام عزت فریاد کردیم؟... بگذریم اگر اهل تقویم باشیم، بد نیست، لااقل نوشته های سر صفحه تقویم گاه نکات ظریفی برای یادآوری دارد. اگر -حتی-دیروز- یادها را در رهگذار بادها گذاشتیم، دگر باره به یادمان آورد روزهایی را که قرار بود همواره به یاد داشته باشیم. باز هم بگذریم. اما از این نکته نمی توانیم بگذریم که ما همچنان و تا همیشه مدیون خون شهدای دفاع مقدس هستیم. پس کاری بکنیم... خراسان رضوی - مورخ پنجشنبه 1389/12/05 شماره انتشار 17780 |
|
جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| پایتخت معنوی و شهروند صادق |
«پایتخت معنوی ایران» باید یک هویت الگو باشد برای همه شهرها و شهروند این شهر نیز یک اسوه برای زندگی مومنانه، در محیط زیست معنوی پایتخت معنوی، باید همه چیز در مسیر تعالی باشد و شهروند این دیار نیز به دنبال متعالی شدن رفتار خود باشد. برای رسیدن به این مرحله نیز اول باید دروغ را این خوی جهنمی را از خویش دور کنیم. راست بگوییم، صداقت را نه تنها سرلوحه سخن که همه زندگی مان قرار دهیم. آن گونه در حوزه فردی و اجتماعی، در خانه و در میان خانواده، در محل کار و با همکاران، در جامعه و در تعامل با آحاد مردم، این صداقت را نشان دهیم، آن چنان که همگان هم سخن مان را «صادق» بیابند و هم رفتار و کردارمان را صادقانه. آن وقت اگر ما این مشی را در پیش گیریم، اندک اندک دیگران هم به این روند خواهند پیوست. «من»ها، «ما» خواهند شد و شمار اهل صداقت افزون، آن وقت جامعه هم از «جمع مسلمانان» به «جامعه اسلامی» ارتقا خواهد یافت و خود بستری برای توسعه و تعمیق صداقت تبدیل خواهد شد. اما اگر همچنان رفتار و گفتار خود ما این باشد که هست، وضع جامعه هم همان خواهد شد که بود. چه اگر از خود شروع نکنیم، دیگران هم شروع نخواهند کرد آن وقت اتفاقی نخواهد افتاد بلکه ماجرا چنان خواهد شد که صدای همگان بلند شود، دروغ که بیاید، بدعهدی خواهد آمد این دو که شانه به شانه شدند، شریک سوم که خیانت در امانت است وارد میدان خواهد شد تا عرصه بر صداقت و وفای به عهد و امانت داری این مثلث خوبی تنگ تر شود. نفس خوبی اگر تنگ شود، نفس ها هم بوی آزاردهنده خواهد یافت تا تنفس هم در چنین هوایی آزاردهنده شود.اجازه بدهید فرازهایی از سخنان آیت ا... استادی، استاد برجسته حوزه علمیه را باز بخوانیم که از شیوع دروغ به فغان آمده اند، بنا به خبری که خبرگزاری مهر چندی پیش منتشر کرده است:«ایشان با انتقاد از گسترش دروغ و خلف وعده و فساد اداری در جامعه، تاکید کرد: جامعه ای که دروغ و خیانت در آن رواج دارد اسلامی نیست اگر چه نام آن اسلامی باشد.آیت ا... رضا استادی با بیان این که در اسلام بر روی دروغ نگفتن و ادای امانت تاکید زیادی شده است ابراز داشت: ائمه(ع) از ما توقع دارند تا ما صادق و راستگو باشیم و در امانات خیانت نکنیم.امام جمعه سابق قم تصریح کرد: جامعه چون اسلامی است نباید دروغ و خیانت در آن پیدا شود و جامعه ای که در آن دروغ و خیانت رواج دارد اسلامی نیست اگر چه نامش را اسلامی بگذاریم.وی اضافه کرد: اموال بیت المال که در ادارات است امانت در دست کارمندان و کارکنان آن هاست و ایجاب می کند که در آن ها خیانت نکنیم.استادی با تاکید بر اهمیت فوق العاده ادای امانت گفت: طبق دستورهای دین اسلام مسلمان باید نسبت به اموال کافران هم امین باشد و اگر بدترین افراد هم مالی را به امانت در نزد کسی گذاشتند نباید در آن خیانت کند.وی ابراز داشت: براساس دین اسلام اگر سه خصلت در فردی باشد منافق است؛ کسی که دروغ می گوید؛ در امانت خیانت می کند و وعده می دهد اما خلف وعده می کند.»پس اگر می خواهیم زندگی ما از زیبایی ها سرشار شود، اگر خواهان جامعه ای هستیم که بشود به قول و سخن مردمانش اعتماد کرد اول از خود شروع کنیم. جوری باشیم که بتوانیم روی قول دیگران عمل کنیم هر جا که هستیم و وفای به عهد را جامه عمل بپوشانیم تا حاصل آن این باشد که به عهد بسته با ما عمل شود و در امانت ما خیانت روا نشود... خراسان رضوی - مورخ چهارشنبه 1389/12/04 شماره انتشار 17779 /صفحه۶/جامعه |
|
چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| تشیع ماندگار جعفری |
در عصر شمشیرها، گاه «غالب» خود به «مغلوبی تمام عیار» تبدیل می شد و «مغلوب ظاهری» در قامت «غالب واقعی» رخ می نمود. چنان که در کربلا چنین شد و یزید به ظاهر غالب برای همیشه مغلوب شد و امام حسین (ع) که «مغلوب ظاهری» نبرد بود برای همیشه پیروز و نماد پیروزی حق شد. اما در دیگر اعصار چنین نبود، مخصوصا در دوران امام صادق علیه السلام در زمانه طرح گفتمان ها و اقامه برهان ها و مهندسی مکتب ها نمی شد جز در چهره «غالب» سیمای پیروزی را فرادید گذاشت. این جا گفتمانی به پیروزی می رسید که واقعا هم پیروز بود و می ماند لذا اگر مکتبی شکست می خورد برای همیشه حذف می شد چنان که بسیاری مکاتب غیر حق نابود شدند اما این که در این عصر، نسلی پرورش یافت که غلبه و استیلا را برای «مکتب حق» همیشگی کرد به برکت وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) بود که در پرتو یک نهضت عظیم علمی و فرهنگی برای نجات افکار مسلمین از الحاد و بدبینی و کفر و سایر انحرافاتی که هر روز به رنگی فراراه و فراروی مردم شکل می گرفت، قامت بست، چنان بلند و بلندمرتبه که شعاع انوار وجودش از کران تا کران را در بر می گرفت و کوچه های باور مردم را روشن می کرد به گونه ای که باورمندان امامت هرگز «پوستین وارونه» را به نام دین نپوشیدند و به وارونه سازی آموزه های اسلام که توسط بنی امیه و بنی عباس انجام می شد تن در ندادند و از این راه، هر کدام از شاگردان امام صادق(ع) در اندازه یک «حجت» برای «مسلمانان» ظهور کردند و در هر علمی که آن روزگاران رونق داشت، از مکتب امام صادق(ع) حجتی با برهان قاطع در ساحت آن علم حضور می یافت و حرف آخر را می زد. فروغ تعالیم امام چنان بود که کافران و مناظره کنندگانی را که بهره ای از انصاف داشتند، به راه حق رهنمون می شد و هدایت به حق که به فرآیند تبدیل شده بود، اهل باطل را به واکنش واداشت تا جایی که بر امام سخت گرفتند و نام شاگردان امام را به فهرست سیاه، بردند و آنان خود نیز آگاهانه «دار خویش» را بر دوش می کشیدند و با انتخاب مرگی عارفانه در قامت شهادت، خود را برای پرداخت هزینه ترویج افکار صادق آل محمد آماده می کردند. کسانی چون هشام بن حکم، محمدبن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مومن الطاق، مفضل بن عمر، جابربن حیان، زراره و ... هر کدام، دلیل راهی بودند که امام به فراخور ذوق و اندیشه شان آنان را در یک حوزه علمی، قرار می داد و خود نیز چونان خورشید در کانون نوردهی به ستاره های پیرامون خویش بود که منظومه نور را تشکیل می دادند در کهکشانی که «حقیقت» نام داشت. امام به مثل، فرماندهی بود که پیروزی بر دشمن را در تقویت جبهه خودی می دید و ساحل را چنان محکم می کرد که امواج را از همه آمدن هایشان جز سرشکستگی و بازگشت بهره ای نباشد، چنان که از هجوم افکار گوناگون داخلی و وارداتی و باورهای پرخطر، آن چه سرفراز و پیروز بیرون آمد، اندیشه امام بود و تشیع نیز ماندگاری خود را مدیون خاکریز بلند و مستحکمی است که امام صادق(ع) در ادامه کار اجداد طاهرین خویش ساخت و نور و اندیشه ای که پرداخت و باورهای ناحق را در هم شکست، مکتب های باطل را در شکارگاه منطق رفیع خویش شکار کرد و چنان فراز آمد که پندار باطل را جز فرود چاره نماند.جالب این که امام در همه زمان همواره برای تقویت و توسعه پایگاه های مردمی خویش می کوشید و با حفظ و تعمیق رابطه با پایگاه ها، آن ها را از علف های هرز وجین می کرد و در برابر هجوم پندارهای پرمشکل بر سرشان چتر امنیت می گرفت و از همین روست که تشیع راستین را بعد از علوی، جعفری می خوانند چه امام با شیوه هنرمندانه راهبری خویش «مذهب حق» را به حق خویش رساند و از گزند بدخواهان مصون داشت و در مبارزه ای فرهنگی، در جای پیروز، نام تشیع را نوشت. پیروزی که شکست را نمی شناسد. خراسان - مورخ یکشنبه 1389/12/01 شماره انتشار 17777 /صفحه۲ |
|
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سلام خورشید |
خورشید به سلام زمینی می آید که تو از افقش طلوع می کنی و زمین را و آسمان ها را به نور در می نوردی ای پیامبر آخرین یا محمد! با تو زمین تازه می شود و درختان به شکوفه می نشینند میوه می دهند و کام آفرینش شیرین می شود و ما - همه ما - سهم شهود خود را از چشمه ای می گیریم که با اشارت چشم های شما می جوشد یا محمد!با تو زمان عید می شود نو می شود و نوروز نوروز همان روزی است که نگاه ما نو می شود با اشارت های شما تو اشاره می کنی و ما - همه ما - بزرگ می شویم بزرگ و پا به راه به بهشتی می رویم که در کلام شما متجلی می شود و به سلام می رویم مردی را که بر صراط شما چراغداری می کند کوچه های زمین و زمان رابه صداقت به نام جعفربن محمد ... یا محمد خراسان - مورخ یکشنبه 1389/12/01 شماره انتشار 17777 /صفحه اول |
|
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مجید افقهی، مردی با لبخندهای بهشتی |
سعادت می خواهد در میان فرشتگان زمینی خدا نفس کشیدن و نگاه به نگاه شدن با کسانی که از مرز شهادت برگشته اند، این سعادت دریغ شد تا عبادتی از من فوت شود، کاش این عبادت را فرصت قضا بود. کاش می شد نبودن در «جمع انصارالمهدی» را قضا کرد اما... بگذریم، این محفل نورانی شب جمعه گذشته به یاد شهیدان افقهی برگزار شد به یاد رضا و مجید، که هر دو «عشق زمینی خدا» بودند. هر دو اهل پرواز مثل همه شهدا، اصلا همه شهدا مثل هم هستند و اگر زندگی شان متفاوت باشد، فصل پایانی آن و شهادتشان یک جور است. من اما از مجید دلاور اندک خاطراتی دارم از چهره خندانش، از صمیمیت رفتارش، از شوخی های شادی آفرینش، از... اما از هیچ کدام نمی خواهم بگویم، حرف من امروز از جنس دیگری است، می خواهم بگویم، شهید مجید در میان رزمندگان هم از جمله استثنائات بود. چه برخی از افراد به جبهه می آمدند، خوب هم بودند و خوب هم هستند هنوز اما وقتی مجروح می شدند، وقتی یک عضو از بدن خود را از دست می دادند، دیگر تکلیف خود را ساقط شده تلقی می کردند و در پشت جبهه مشغول می شدند، اما شهید مجید افقهی، فرمانده دلاور گردان والعادیات لشکر ۲۱ امام رضا(ع)، جای خالی پایش را با اراده پر می کرد. او هرگز جانبازی را پایان حضور در جبهه یا حتی حضور در خط مقدم تلقی نکرد بلکه با همان یک پا مثل کوه ایستاد تا سرانجام در قله کوه به شهادت رسید. او نه تنها با یک پا خود را که گردان خود را هم سرپا نگه داشت. او تا می توانست پا به پای نیروهایش راه می رفت. به آن هایی که نمی توانستند هم جرات و جسارت و قوت راه رفتن می داد. او که با یک پا به خط می زد مگر نیروهایش می توانستند از پای بایستند؟ او ایمان را و غیرت را یک جا در بچه ها به کمال می رساند. مجید معلم جهاد و شهادت بود اما قبل از آن معلم زندگی هم بود. تواضع او، مردم داری اش، مهربانی اش، هر کدام یک کلاس درس بود، به بسیجی ها عشق می ورزید و یادم هست روزی یکی از بچه ها را-محمد کرمانی-با ماشینش از مقر لشکر تا گردان ما- الحدید-رساند و برای این که محمد شرمنده نشود، شهید مجید، در شوخی را گشود که؛ تواضع را ببین کیف کن، من فرمانده گردان شدم راننده تو یک الف بسیجی و تو را تا این جا آورده ام!محمد خندید، ما هم خندیدیم و مجید هم آسمانی خندید و سرانجام در بالای ارتفاعات «اولا غلو» در عملیات بیت المقدس۲، در دفع پاتک دشمن خون پاکش برف ها را نقاشی کرد و او به آسمان پرکشید... خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1389/12/01 شماره انتشار 17777 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
|
|
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| شادمانی شهر در میهمانی برف |
باز باران... نه، این بار... باز برف با ترانه می نشیند روی خانه... روی آسفالت خیابان... در بیابان... هر کجا باشد زمین... کوه و دشت... جاده ... روستا و شهر... باز باران، نه؛ باز برف... و شهری که «زمستان جامه ای» سفید می پوشد. چشم ها به مهربانی، لب ها به کار خنده اند و دست های آدم ها بلندتر از سرشاخه درختان به نشانه شکر بالا می روند و کبوترها، گنجشک ها و... نیز به پرواز شکرانه چرخی در آسمان می زنند، برف می بارد و کودکان برف بازی می کنند و آدم برفی ها خاطره می شود و شهر و روستا و کوه و دشت و بیابان می خندند.این روزها دانه های ریز برف با ظرافت و زیبایی خیره کننده چهره تازه ای به شهر بخشیده و چهره زمستانی مشهد در این حال و هوا شادمانی ویژه ای در دل مردم ایجاد کرده است. کودکان در کنار بزرگ ترها در این جشن زمستانه جست وخیز می کنند و آدم برفی می سازند... و تن پوش زمستانی سپید و یکدست شهر بار دیگر یادآور اوج قدرت و توانایی آفریننده مهربان است و درهای رحمت الهی همچنان به روی بندگان گشوده است... خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1389/12/01 شماره انتشار 17777 /صفحه۵/گزارش مصور
|
|
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خوش آمدید |
|
تماس با ما |
| RSS Feed |
| اخبار هک و امنیت |







