جامعه نو - قلم به دست سابق
یک نکته درباره کنفرانس خبری رئیس مجلس
 

رعایت حرمت همه انسان ها واجب است اما از آن جا که خبرنگار چشم ناظر و کنشگر پرسشگر جامعه است رعایت حرمت و کرامت او وجوب مضاعف می گیرد و حرمت گذاری اقتضا می کند مکان پرسش و پاسخ جوری طراحی شود که شأن افراد حفظ شود هم شأن آن که می پرسد و هم آن که پاسخ می دهد. رعایت این نکته نیز بر همه انسان هاست که باید حرمت هم را رعایت کنند اما آنان که برای حرمت جامعه و آحاد آن قانون می نویسند باید بیش از همه مراقب باشند حتی به سهو هم مرتکب امری نشوند که شائبه خود برتر بینی داشته باشد. از کسی مثل دکتر لاریجانی که هم اهل علم است و اهل فضل و هم نشان از دو عالم بزرگوار دارد و پرورده دامان عالمی جلیل القدر مثل آیت ا... العظمی آملی است و بزرگ شده مکتب علامه شهید مطهری، انتظار است به مجریان این ظرایف را گوشزد کنند تا حرمت ها بیش از پیش حفظ شود، نه این که محل کنفرانس خبری، شبیه صحن دادگاه شود و جایگاهی که خبرنگار باید پرسش خود را مطرح کند به نوعی به جایگاه متهم در اذهان شبیه شود...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/06/29 شماره انتشار 17937 /صفحه۱۶/سیاسی

سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چهره های آلوده، نگاه های آلوده تر
 

مشهد چه خبر است؟ مشهد و این همه بدحجاب؟ مشهد و این همه نگاه های آلوده، چه خبر است در شهر شما؟ این ها پرسش هایی بود که یک جانباز از نگارنده می پرسید و می گفت پسرم، پسرک کوچکم این روزها که در مشهد هستیم از من می پرسد و من برایش پاسخی ندارم. نمی دانم وقتی می پرسد: بابا! در شهر امام رضا(ع) چرا این قدر بدحجابی است، نمی دانم چگونه پاسخ بگویم. نمی دانم چگونه توجیه کنم این ماجرا را. نه تنها برای او، بلکه برای خود هم نمی توانم پاسخی بیابم. من هم پر از سوالم حتی بیشتر از پسرک هشت ساله ام. حالا از شما می پرسم چه خبر است، در شهر شما؟... من هم نتوانستم پاسخ بدهم. البته گفتم، هر بدحجابی بی عفت نیست که خیلی از این افراد نسبت به حیا و عفت غیورند. یا حرمت این گونه «عریان پوشی» را نمی دانند و یا بی توجهند و شیطان در چهره شان، مزرعه شیطان ساخته است والا مطمئنم بسیاری از اینان هرگز سر مخالفت با شرع و حتی قانون را هم ندارند اما دچار غفلت شده اند و در این میان «آلوده چهرگانی» هم هستند که به قصد فراوان کردن لشکر شیطان به خیابان می آیند اما مسئله این است که «آلوده چشمان» همه را به یک چشم می نگرند و این یعنی شاید یک دختر یک زن، هرگز «آلوده چهره نباشد فقط آراسته رو» باشد، اما به یقین آنان که با چشم به شکار می آیند همه «آلوده چشمند» و به دنبال «چرا» در «مزرعه شیطان» پس زن ها و دخترها باید بیشتر مراقب باشند و... این ها را گفتم و خیلی چیزهای دیگر را هم اما خودم هم می دانم جوابم چندان که باید قانع کننده نبود، آن دوست جانباز که از تهران آمده بود هم با این جواب و استدلال معلوم نیست بتواند فرزندش را قانع کند. من خود اما نگرانم، نگران این «مزارع شیطان در خیابان» که با نگاه های آلوده مدام بمباران می شود، نتیجه این ماجرا هم روشن است، یعنی تاریک است و تلخ. همان چیزی است که دعا می کنیم در حق هیچ کافر بیگانه ای اتفاق نیفتد چه رسد به مسلمان هم وطن اما... نگویید قصه پردازی است این حرف ها نگویید تصور است و ذهنیت سازی. اگر سری به زندان، دادگاه، پاسگاه و حتی صفحات حوادث روزنامه ها بزنید یا حتی گوش بدهید به حرف های همدیگر در خواهید یافت، کار از تصور و قصه گذشته است متاسفانه این قصه های تلخ چنان تکرار شده است، که گاه تلخی اش هم کام وجدانمان را نمی آزارد. از بس عادی شده است برای بعضی ها این ماجرا که وقتی سخنی به اعتراض بلند می شود، تعجب می کنند! به جایی بر نخورد، اصلا می گویم تا بر بخورد به همه، شاید این برخوردن، هوشیارمان کند. اصلا به صدای بلند و به کلام بلیغ می گویم، این نگاه های آلوده و چهره های آلوده، گاه در چارچوب خانواده ها هم «چراگاه شیطان» شده است. از این خانواده ها هم کم خبر نخوانده ایم و نشنیده ایم. آدم حالش به هم می خورد از این سکوت، از این بی خیالی، از این که تا کسی هشدارمان می دهد، فورا می گوییم مگر همه جا درست شده است که به این مسئله گیر می دهند. می گویند مگر، این مسائل از اختلاس ۳هزار میلیارد تومانی بزرگ تر است. از ربا بزرگ تر است، از قاچاق و سرقت و... بزرگ تر است؟ می خواهم بگویم گناه به جای خود آتش است که باید خاموش کرد. نمی شود گفت چون آتش دزدی و سرقت هست.پس باید بر شعله های بدحجابی و بی عفتی دمید و....

سوال آن پسرک از پدر جانبازش بی جواب ماند. سوال جانباز از من هم پاسخ نگرفت. پرسش من از شما هم فکر نمی کنم به پاسخ برسد. خدا کند برای وجدانمان، پاسخی داشته باشیم....

خراسان رضوی - مورخ دوشنبه 1390/06/28 شماره انتشار 17936 /صفحه6/جامعه

دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

"تهدید" اختلاس را به "فرصت" حسابرسی تبدیل کنید

 

   
چه خبر است در کشور؟ چطور در زمانی که بسیاری برای گرفتن وام ازدواج با هزار اما و اگر مواجه می شوند و باید هفت خان رستم را پشت سر بگذارند، برخی ها، میلیارد، میلیارد به چنگ می آورند؟ چطور وقتی من کارگر، توی کارمند، آن آقای کاسب، برای گرفتن تسهیلات جزئی به بانک ها مراجعه می کنیم جز تکان سر آقایان به جای نمی شود، سهم ما نمی شود اما برخی ها، میلیارد، میلیارد و این روزها هم هزار میلیارد، هزار میلیارد برمی دارند و خم به ابرو نمی آورند که گاه از عالم و آدم هم طلبکار می شوند. از یک سوی دیگر، هم طبق معمول برخی مسئولان بازی تکراری، که بود که بود من نبودم راه می اندازند و انگار کسانی از کره ای دیگر آمده اند و ۳ هزار میلیارد تومان پول این مملکت را اختلاس کرده اند. مگر حساب و کتاب در کار نیست؟ چطور ما باید حساب حرف به حرفی که می نویسیم را داشته باشیم اما متولیان حساب و کتاب باید چنین وضعی داشته باشند؟ آیا حق نداریم فریاد برآوریم که چرا چنین می شود؟ چرا کسانی از روی شهدا و امام شهدا شرم نمی کنند؟ اجازه بدهید در ادامه، یک نکته و یک سوال مطرح کنم. اما نکته؛ من خبر دارم اکثریت قریب به اتفاق مسئولان تراز بالا سالم و ساده زندگی می کنند. زندگی خیلی شان در حد زندگی متوسط مردم است. حتی گاه از متوسط به پایین. این را مطمئنم شما هم مطمئن باشید که به شما دروغ نمی گویم. مخالفان و حتی دشمنان هم این را می گویند اما سوال این است که چرا وقتی حکومت در دست پاکدل ترین و پاکدست ترین هاست و بسیاری از مردم هشتشان گرو «نه» شان است، بعضی ها چنین فرصت ها و ثروت هایی پیدا می کنند؟ آیا نباید مسئولان برای پاسخ به این پرسش کاری بکنند؟ یادمان رفته است فرمایش مولا علی(ع) که هیچ کاخی سر به فلک نکشیده مگر آن که پایش کوخ ها ویران شده است و... من معتقدم واقعیت  ماجرا و این رقم ها و خانه ها و خودروها و ویلاها و آلاف و الوف در بسیاری از مواقع همان است که سعدی علیه الرحمه گفته است:

هر که افزون گشت سیم و زرش

زر نباریده زآسمان به سرش

از کجا جمع کرده این زر و مال

یا خودش دزد بوده یا پدرش...

تازه باید به این گفته سعدی آشنایی با این و آن را هم اضافه کرد پس باز هم بگذریم!

اما حالا که به «برکت»؟! اختلاس ۳هزار میلیارد تومانی فرصتی فراهم شده است تا یقه بعضی ها گرفته شود و رئیس جمهور بر آن تاکید دارد و رئیس قوه قضاییه نیز برای رسیدگی قاطع نماینده تعیین کرده است. بالا غیرتا کوتاه نیایند مسئولان و کوتاه نیایند رسانه ها که باید چشم بیدار جامعه باشند. باور کنید، گاه تهدیدها را می شود به فرصت تبدیل کرد و دنیا به این راهبرد رسیده است. ما هم چنین کنیم و با «جهاد قضایی و اطلاعاتی» در سال «جهاد اقتصادی» برای یک بار هم که شده «مو» را از ماست همه بیرون بکشیم و دزدان و دزدسازان را در هر جایگاهی که هستند به زیر کشیم. این هم عین عدالت است و مگر فلسفه وجودی حکومت غیر از این است؟ نظام باید دامن خود را از این پلشتی های عارضی پاک کند، جامعه باید خود را از این بیماری به ساحت سلامت برساند و در این رهگذار هم دست فزونخواهان قطع شود و هم مسئولانی که با غفلت یا ندانم کاری و یاخدای نکرده خیانت محاکمه و مجازات شوند. این خیلی بد است در کشوری که اکثریت مسئولانش در سطح متوسط زندگی می کنند و با انباشت میلیاردی ثروت بیگانه اند، برخی دانسته یا ندانسته بسترساز میلیاردر شدن «گرگان آدمی نما» شوند که به همه کس و همه چیز به شکل پول نگاه می کنند و حرف آخر؛ در ماجرای حضرت سلیمان(ع) داریم که حضرت وقتی از غیبت «هدهد» باخبر می شوند، می فرمایند اگر دلیل قانع کننده ای نداشته باشد، باید کشته شود! نکته این است که هدهد، چشم بیدار و ناظر حکومت است. غفلت و غیبت او می تواند فاجعه به بار بیاورد. لذا غیبت او چنین مجازات سنگینی دارد. حال باید گفت ناظران و نهادهای اطلاعاتی و بازرسی و نظارتی را باید هشدار داد که بیدار شوند و هوشیار باشند تا ماجراهایی چنین پرهیاهو دیگر اتفاق نیفتد، بلکه همه بتوانند به حق شان برسند.

خراسان - مورخ شنبه 1390/06/26 شماره انتشار 17934 /صفحه اول و دوم

شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

صیاد دل و چشمه خورشید
 
چشم هایت 

 چشمه خورشید است

و دست هایت

ستون آسمان

وقتی نمازت

به قنوت می رسد

و تو دست هایت را 

 با هزار در هزار عشق

پرواز می دهی 

 ولب هایت

آیه خوان معرفت می شود: 

 «رب ادخلنی

مدخل صدق 

 واخرجنی

مخرج صدق 

 وجعل لی من دونک

سلطانا نصیرا» 

 وخدا

خدای حکیم و علیم و بصیر 

 که نانوشته ها را می خواند

و ناگفته ها را اجابت می کند 

 دعای دستانت را

و شکوه چشمانت را 

 اجابت فرمود

تا از در صدق درآیی 

 و صادقانه جنگ را

به جهد تعالی بخشی 

 و زندگی را نیز

با عقیده و جهاد 

 به حیات طیبه تبدیل کنی

زیبایی درلحظه لحظه حیات تو موج می زد

پرشکوه تر از دریا 

 زیباتر از سال

و نتیجه این شد باز؛ 

 خروج تو از دنیای خاک

صادقانه شد 

 بر سبیل شهادت

در صراط مستقیم شهوددتا زندگانی ات

که نه فاصله بین اذان و نماز 

 که جان یافته از

اذان و نماز بود 

 بهار شهادت را

تجربه کند 

 و تو الگویی شوی

برای کسانی که 

 به دنبال «زندگی خوب»

به همه جا چشم می گردانند

تو معنای زندگی مومنانه ای

تو مهربان ترین صیادی 

 که هزاران دل در صید تو

شکوه چشمانت را شهادت می دهند

تو صیادی 

 و سراغ ندارم

هیچ صیدی صیادش را 

 چنین پرشکوه یاد کند

که دل های عاشق تو را 

 آواز می کنند

ای سپهبد ارتش توحید 

 مرد همیشه ایستاده

بر صراط مستقیم ایمان 

 صیاد شیرازی...

 

خراسان رضوی - مورخ شنبه 1390/06/26 شماره انتشار 17934 /صفحه۷/فرهنگی هنری
شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

لوازم تحریر یا بازی مارک ها
 

این روزها سری به بازار لوازم تحریر زده اید یا نه؟ به بازار کیف های مدرسه چطور؟ بالاخره یک هفته دیگر، مدرسه ها باز می شود و باید بچه ها به مدرسه بروند. پس اگر تاکنون مشتری این بازار نبوده اید وقت چندانی نیست. لحظه ها را غنیمت باید شمرد. غنیمت شاید شما را یاد قیمت ها بیندازد، اما خیالتان راحت قصد ما پرداختن به قیمت ها نیست. بلکه حرف از این است که گاه قیمت ها را نمی دانیم. آن وقت کالاهایی می خریم که قیمت خود ما را هم پایین می آورد. تعجب نکنید. یک سر به بازار این کالاها بزنید. مارک ها را نگاه کنید، تصاویر روی کیف ها را تماشا کنید. لطفا! راستی یک نکته دیگر؛ این را که حتما می دانید هفته دیگر یک مناسبت مهم دیگر هم داریم. یادتان که نرفته است، هفته دفاع مقدس نزدیک است درست به اندازه بازگشایی مدارس. آخر صدام جنگ را در فصل مدارس به کشور ما تحمیل کرد تا بسیاری از دانش آموزان یک روز از نیمکت دانش آموزی قد بکشند معلم غیرت شوند. عجیب بود آن روزها که یک نفر فاصله کودکی تا مرد شدن را یک روزه طی می کرد. یک نفر از پیری و بازنشستگی، سریع تقویم ها را به عقب برمی گرداند و جوان می شد اسلحه به دست می گرفت. حتی کم نبودند زن هایی که مردها را شرمنده مردانگی خویش می کردند و ... بگذریم. قصد گفتن از دفاع مقدس را هم ندارم. فقط می خواهم بگویم. اگر به بازار لوازم تحریر سری زده اید و اگر یادتان است که در این کشور جنگی بوده که ما به دفاع مقدس تبدیلش کرده ایم و هشت سال هر روزمان عاشورا بوده است تا یزیدیان پیروز نشوند و اگر یادتان مانده است در این جنگ بیش از ۲۲۰ هزار نفر از بهترین فرزندان ایران اسلامی به شهادت رسیده اند و بسیاری از اینان هر کدام می توانند برای جامعه، الگو باشند، بروید و سراغ بگیرید، چقدر از تصاویر آنان برند محصولات آموزشی شده است؟ راستی در سیستم آموزشی ما که قرار است پرورشی هم باشد، چه ابزار پرورشی داریم؟ ببخشید، اگر به جایی برنخورد، این محصولات با پرورش بیگانه است. اصلا بربخورد به هر کس بهتر، با این لوازم تحریر و کیف هایی که با این مارک ها تزئین می شوند آیا می خواهیم حسین فهمیده تربیت کنیم؟ اصلا آیا کودک و نوجوان ما، حسین فهمیده را می شناسد که رغبت الگوگیری از او داشته باشد؟ باورندارید بروید از خود بچه ها بپرسید. صیاد شیرازی را بهتر می شناسند یا جومونگ را؟ از کاوه چه می دانند و از رامبو چقدر؟ لیونل مسی برایشان عزیزتر است یا چراغچی؟ و... نگویید خب. بچه ها این مارک ها را دوست دارند چون این دوست داشتن را ما برایشان به وجود آورده ایم براساس ذائقه سازی دیگران. حتی اگر به جایی برنخورد می توان گفت ما خود سرباز بیگانه شده ایم در جنگ نرم با خود و هویت خود. عصبانی نشوید. واژه به واژه پی تکذیب نفرستید. آن چیز که عیان است ، هیچ حاجتی به بیان ندارد، این بازار ما این زندگی ما و این هم ما و جوانان ما. آیا وقت آن نرسیده به خود نگاه کنیم و کاری بکنیم؟...

خراسان رضوی - مورخ شنبه 1390/06/26 شماره انتشار 17934 /صفحه۶/جامعه

شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

17شهریور روزی به عظمت تاریخ

 گلوله پیروزی نمی آورد

این را میدان ژاله

زمانی فریاد کرد

که تن پوشی از

خون شهیدان پوشید

تا به عنوان اولین میدان شهدا

در ایران

وحتی همه جهان

هویت ساز شود

و ۱۷ شهریور را

که در امتداد ثارا...

جشن خون گرفته بود

به یوم ا... رفعت دهد

هفده شهریور

یوم ا... شد

وقتی انسان هایی پاک

در جامه خلیفة ا...

- با ایمان و بصیرت -

به حیات جاودانه رسیدند

و گویاترین تفسیر شدند

برای

«بل احیاء عند ربهم یرزقون»

در شأن

«الذین قتلوا فی سبیل ا...»

تا به یادمان بماند

«و لا تحسبن»... «امواتا» را....

آری هفده شهریور

خونین عشق شد

که تا هنوز و تا همیشه

پیروزی حق را

فریاد می کند

و فریاد می کند

و بشارت می دهد

که سحر پیروزی حق در جهان نزدیک است

... هفده شهریور

یک روز بود

اما یک روز نماند

یک تاریخ شد

که هر روز

در یک گوشه دنیا

برگ های تازه می خورد

دیروز در ایران بود

امروز اما در مصر

در یمن

در تونس

در لیبی و...

بیداری اسلامی

لحظه به لحظه تازه می شود

و فردا هفده شهریور

تکلیف همه دیکتاتورها را

روشن خواهد کرد

... و صبح خواهد شد

در همه جهان

و الیس الصبح بقریب

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/17 شماره انتشار 17927 /صفحه اول
جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

درخت قطع شده و مسئولیت شهروندی
  

 دیگر هر مسئله ای جلوی چشمم اتفاق بیفتد، دست از دست تکان نخواهم داد. حس مسئولیت را در من کشتند، من شهروند بی تفاوتی نبودم که از قضا به جد، احساس مسئولیت می کردم. اگر می دیدم کسی قانون را رعایت نمی کند، تذکر می دادم، اگر کسی به امکانات شهروندی چنگ می انداخت و یا با بی تفاوتی باعث تخریب آن می شد، برخورد می کردم.اما حالا دیگر نه، نه تنها به سری که درد نمی کند دستمال نمی  بندم که از این به بعد چشم هایم را خیلی راحت خواهم بست و... این ها آغاز درددل شهروندی بود که می گفت: پیش از این من باور داشتم شهر ما، خانه ما، یعنی همچنان که نسبت به خانه خود حساس هستیم، نسبت به شهر خود هم حساس باشیم، اما انگار این شعار برای برخی ها، حتی برخی از مسئولان یعنی فقط زباله در خیابان نریز، حال آن که آدم در خانه خود نسبت به همه چیز حساس است از در و پنجره خانه تا درختی که در باغچه می روید.من هم این حساسیت را داشتم و از قضا نسبت به درخت کنار خیابان توجه داشتم آبش می دادم، مراقب بودم کسی به آن آسیب نزند، احساس شهروندی می کردم اما...اما یک روز دیدم آن را اره کرده اند برای یک ایستگاه، به هر جا که بگویید رو زدم، با هرکسی که فکرم می رسید تماس گرفتم ولی... نوع پاسخ گویی آنان برایم تلخ بود، تلخ و شکننده و حتی کشنده، حس کردم، در این ماجرا تنها درخت قطع نشد بلکه حس مسئولیت من هم کشته شد، حالا اگر کسی خواست شهروندی کند و اعمال مسئولیت، در کنار آن درخت قطع شده از احساس کشته شده من هم بپرسد... او بغضش شکست و تماس قطع شد. من اما، در این فکرم که چقدر تلاش می شود مردم را مسئول و حساس نسبت به جامعه و شهر بار بیاورند و چه برنامه هایی نوشته می شود اما برخی افراد گاه چه ساده این مسئولیت شکل گرفته را نابود می کنند، حال آن که اگر قطع درخت برای یک پروژه ناگزیر باشد، می توان با توضیح قانع کننده، شهروند را قانع کرد، حس مسئولیت او را ستود و ارتقا داد نه این که با نوع پاسخ گویی او را دیگر از هر چه سوال است پشیمان کرد.به هر روی، شهروندی که احساس مسئولیت می کند و نسبت به بیت المال، مقررات و امکانات شهری حساس است، در این روزگار واویلای مسئولیت گریزی و حساسیت زدایی یک نعمت است. نعمتی که باید قدر داشته شود و حتی برای تکثیر حس مسئولیت تلاش شود. این نیز از مسئولان خواسته و از آنان ساخته است....

خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1390/06/13 شماره انتشار 17923 /صفحه۳/جامعه
یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

افطار ظهور
  
زندگی بی هدف

بی مقصد

بی راز

بی رمز

بی انتظار

با هیچ برابر است

زندگی

یعنی انتظار

و انتظار یعنی

هدف

مقصد

برنامه

یعنی تلاش برای رسیدن

این درس رمضان بود

از سحر

تا افطار

و مومن روزه دار

در این زمان

به رمزگشایی می پرداخت

از رمضان

از روزه

و از لحظه، لحظه ای که

آدمی را

در کلاس بندگی

تا فهم خدا

رفعت می داد

تا آدمی بفهمد

جامه خلیفة اللهی

اندازه قامت

مردمانی است که

انتظار را بفهمند

منتظر را درک کنند

و بدانند این حقیقت خدا گفته را

که «بقیة ا... خیرلکم ان کنتم مومنین»

و در فهم آن

عارف شوند که

برای وراثت زمین

و امامت زمین

باید از سحر تا افطار ظهور

به انتظار به سوی هدف رفت

و حتی در افطار ظهور

باید سفره عدالت را

با مجاهده

پهن کرد

و همه مستضعفان را

بر سر آن نشاند

پس از این که

نماز خود را به امامت

امام منتظر خوانده باشند

از سحر انتظار

تا افطار ظهور

تا عید فطر ظهور

باید تلاش کرد

تا اراده الهی محقق شود

و زمین و زمان

به چشم ببیند

«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض» را

«و نجعلهم ائمه» را

«و نجعلهم الوارثین» را

خراسان - مورخ شنبه 1390/06/12 شماره انتشار 17922 /صفحه۷/ادب و هنر

شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

تبلور آیات قرآن در زندگی شهید کاوه
 

کاوه، محمود کاوه، زندگی قرآنی داشت، نه به این معنا که صرفا اهل تلاوت قرآن باشد یا حتی در تفسیر آن خلاصه بماند. او قرآنی زندگی می کرد. می شد برخی از آیات قرآن را در رفتار و گفتارش دید. او آیه شریفه «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» را فقط نخوانده بود بلکه آن را زندگی کرده بود. آنچنان که همه می دانستند فرمانده کاوه، یعنی نهایت مهربانی با مردم، یعنی لبخند، یعنی آغوش باز، یعنی دست یاریگر، یعنی چتر امنیت و از آن سو، کفر پیشگان هزار رنگ از کوموله و دموکرات و ضدانقلاب تا بعثیان عراق هم دریافته بودند، کاوه یعنی خشم، یعنی قدرت، یعنی جنگ در اوج، یعنی شدت و باز هم شدت.

چنین بود که نام کاوه برای مردم مثل آب در اوج عطش ، زلال و گوارا بود و برای دشمن ، عین آتش سوزان و عین تیغ بران و عین بمب ویرانگر. او تجسم «تولا و تبری» بود. برای خدا دوست می شد و دوست می داشت و حتی جانش را در راه این دوستی به میان می آورد و باز به گاه تبری، از هر آن چه غیرخداست برائت می جست. او سوره برائتی بود برای ضد انقلاب که بی بسم ا... آغاز می شد، با «برائة من الله و رسوله» او خودش و لشکرش، شرح یک آیه دیگر هم بودند، همان آیه ای که کاوه خود بر روی قلبش نصب می کرد و همه پاسداران هنوز بدان دل پرآرامش دارند و قلب دشمن را پر آشوب می کنند. «واعدوالهم ما استطعتم من قوة»

او خود را آماده کرده بود و لشکرش را چه هیچ سلاحی کاراتر و قوی تر از انسان مومن و از جان گذشته وجود ندارد و او هر چه در توان داشت صرف «خودسازی» و «نیروسازی» کرد تا «ترهبون به عدوالله وعدوکم» عینیت یابد و چنین هم شد که هر جا هر جبهه ای ، هر عملیاتی که نام کاوه و لشکر ویژه شهدا به میان می آمد زلزله در برنامه و نیروها و یگان رزم دشمن می افتاد. چنان زلزله ای که انگار پیش لرزه ها و پس لرزه ها را هم یک جا با خود به همراه می آورد تا آنان قبل از آغاز نبرد، به دنبال راه گریز باشند. محمود کاوه و لشکر ویژه شهدا، به فهم شهادت رسیده بودند و زندگی را بر مدار آن می دانستند و می خواستند و باور داشتند «انما الحیاة عقیدة و جهاد» را و لذا آرام بر جای نشستن و به گاه رفتن از پای نشستن را خلاف حیات مومنانه می دیدند. اینکه کاوه این قدر ناآرام بود از آن رو بود که به فهم معنای درست زندگی رسیده بود مگر می شود مومن بود، شیپور جنگ را شنید، چنگ و دندان دشمن را دید و نگاهی به بستر انداخت. او می دانست در هنگامه جهاد و شهادت باید برخاست.

باید رفت. با همه وجود هم باید رفت آن هم نه به دنبال مرگ که به دنبال زندگی و مگر نه این که خداوند خود فرموده است «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» پس برای زندگی جاوید باید از گذر شهادت از خیابان جهاد گذشت چنان که کاوه گذشت. چنان که یارانش گذشتند تا به تفسیری از آیات خداوند تبدیل شوند. و اینک مائیم که باید درس گرفته از آنان بکوشیم تا اگر نشد به تجسم «بل احیاء» برسیم و «عند ربهم یرزقون» شویم، چنان زندگی کنیم بر مدار شهادت که هر کس ما را دید «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه » را به یادآورد که «و منهم ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» هستند.

خراسان - مورخ شنبه 1390/06/12 شماره انتشار 17922 /صفحه۱۲/اندیشه

شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ماجرای احساس مسئولیت یک شهروند و واکنش یگان حفاظت فرودگاه
 
من پشت اقتدار حفاظت پرواز هواپیمایی جمهوری اسلامی، اجابت دعای پیر جماران و ولایت را با تمام وجود حس می کنم و معتقدم این که ما یکی از امن ترین پروازهای دنیا را داریم به لطف حق و اجابت دعای امام و رهبری و هوشیاری جوانان سبز پوشی است که میراث دار شهدایند و دل به انوار ولایت روشن دارند. این را می شود از رفتار نجیبانه و سرشار از هوشیاریشان فهمید. پاسدارانی که بیدارند تا مبادا خطی از نقشه دشمن به تحقق نزدیک شود. این را هم عرض کنم اگر سال هاست که هیچ حادثه ای در خطوط هوایی جمهوری اسلامی نداریم، نه از آن روست که دشمن دست به کار توطئه نمی شود بل از این روست که پاسداران ما با اقتدار، عزت ملی را پاس می دارند تا حرمت آسمان میهن مثل زمین لاله گونش حفظ شود. این را خوب می دانم و به همه هم گفته ام، با افتخار هم گفته ام که حفاظت و امنیت فرودگاه و پرواز ما در جهان مثال زدنی است. حتی گفته ام در کوران حوادث هواپیما ربایی اول انقلاب امام انقلاب بار امنیت پرواز را بر دوش فرزندان پاسدارش گذاشت اما آنچه امروز می خواهم گفتنش را به قلم بسپارم، گفته های یک شهروند فرهنگی است که خود یک قصه شده است او که شنبه، به تاریخ ۵/۶/۹۰، از فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد به تهران پرواز داشت، می گفت: هنگام عبور از جلوی گیت، یک لحظه حس کردم یکی از شهروندان، ساک خود را از گیت عبور نداد، اول با خود گفتم، شاید من دچار خطای دید شدم، اما سالن را که به سمت اتوبوس ترک کردم، با خود گفتم اگر یک در هزار هم خطا نکرده باشم، باز ارزشش را دارد تا مسئله را به مسئولان هواپیمایی گزارش کنم. آخر کم ندیده ایم و نخوانده ایم که خیلی وقت ها همین احتمال یک در هزارها که جدی گرفته نشده است چه فجایعی به بار آورده است. پس گفتم کار از محکم کاری که عیب نمی کند، پس مسئله را به یکی ازمسئولان هواپیمایی که موقع سوار شدن به اتوبوس پرواز بلیت ها را چک می کنند گفتم و راهی هواپیما شدم. بر اساس گزارش من فرد مورد نظر را پیاده کردند اما هنوز روی صندلی خود جابه جا نشده بودم که بلندگوی هواپیما اسمم را خواند. اول فکر کردم به خاطر «حساسیت شهروندی» می خواهند از من تشکر کنند اما بار دوم مرا به میهمانداری خواندند و از آن جا به بیرون هواپیما هدایت کردند که یک خودروی سپاه منتظرم بود و مرا با خود به نزدیکی در سالن انتظار به بهانه شناسایی فرد موردنظر برگرداندند و به جای شناسایی آن فرد با برخوردی نه چندان مناسب گفتند شما ادعا کرده اید که ساک فرد مورد نظر از زیرگیت رد نشده است و به این ترتیب پرسنل ما را زیر سوال برده اید، چون ما پس از چک کردن دوربین ها مشاهده کردیم ساک آن فرد از زیر گیت رد شده است، گرچه در صحت گفتار این برادر، کوچک ترین شکی نداریم اما آیا احساس مسئولیت و دلسوزی یک شهروند آن هم در مسئله حساسی مثل امنیت پرواز چنین باید پاسخ بگیرد؟

این شهروند می گفت این ماجرا برایم عجیب بود و مدام در ذهنم سوال ایجاد می کرد که چرا باید چنین شود، چرا باید مرا جلوی مردم از هواپیما پیاده کنند. چرا باید گزارش دهنده را که کاملا می شناختند را تا آستانه دید فردی که برای او گزارش داده است ببرند؟ این شهروند اضافه می کرد این رفتارها احساس مسئولیت شهروندی را به شدت تحت تأثیر قرار می دهد و به کاهش آن منجر می شود. البته او این را هم اضافه می کرد که من، هر جای دیگر هم احتمال خطری بدهم، قطعا گزارش خواهم داد اما این نوع برخوردها مردم را که به قاعده و بر اساس برنامه پنجم توسعه باید منبع اطلاعاتی باشند دلسرد می کند. مخصوصا نسلی که این فرمایش امام را به یاد ندارند که همه مردم باید با حساسیت با مسائل برخورد کنند. بگذریم این شهروند دل گفته های دیگری هم داشت، من اما با صحبت های او و نوع برخوردهایی که آتش به خرمن «احساس مسئولیت شهروندی» می زند یاد چند ماجرا افتادم که مردم برایم نقل کرده اند، از جمله، جانباز ۴۰ درصد و رزمنده ای با سابقه ۴۰ ماه حضور در جبهه که رسالت بسیجی ماندن خود را در ارتقای امنیت منطقه خود می دانست و برای شناسایی اشرار امنیت سوز با نهادهای مسئول همکاری می کرد اما نتیجه اش این بود که اشرار چند بار یقه خودش را گرفتند و او این را به صدای بلند می گوید که حس مسئولیتش ضعیف شده است و نوشته ها و صحبت های من هم دیگر او را گرمای باز ایستادن نمی دهد. و یا شهروند دیگری که وقتی درختی را در معرض قطع شدن دید و به همه جا تماس گرفت اما سرانجام شاهد قطع درخت بود، می گفت: آقایان تنها درخت را قطع نکردند، بلکه من را هم در هم شکستند و حس مسئولیتم را به آتش کشیدند خب برخوردها که چنان باشد قصه چنین پرغصه می شود که فردی، مجروح کنار خیابان را می بیند اما به جای این که او را به بیمارستان برساند، رویش را به طرف دیگر برمی گرداند. می بیند فردی با خودروی پارک شده ور می رود، اما ندید می گیرد. دعوای خیابانی را مشاهده می کند اما به جای تلاش برای پایان دادنش راهش را می گیرد و می رود و خود را هم توجیه می کند که «به سری که درد نمی کند نباید دستمال بست» و این یعنی انفعال، یعنی بی عملی... یعنی فاجعه و... حالا اما با شناختی که از این شهروند محترم دارم مطمئنم احساس مسئولیت در او کمرنگ نخواهد شد، اما نگرانم این گونه برخوردها دیگر شهروندان را که شاهد ماجرا بودند، دلسرد کند و این دلسردی خدا می داند چه نتایجی ممکن است داشته باشد. باز هم بگذریم. این دوست شهروند ما می گفت: پس از این که پرواز در تهران به زمین نشست، از قضا با همان آقایی که خطای دید باعث شد حس کنم ساکش را از گیت عبور نداده است، در اتوبوس شانه به شانه شدم سر صحبت را با او باز کردم، دیدم همه مشخصات مرا می داند. این را هم از زبان همان فرودگاه نشینانی شنیده بود که به قاعده باید اطلاعات گزارش دهنده را محفوظ بدارند!! البته، صاحب ساک، جوانی تحصیل کرده، مودب و متشخص بود و خود را مهندس مکانیک معرفی می کرد و انقلابی و وطن دوست بود و این حس مرا هم به دیده احترام می نگریست. اما می گفت: آن ها این نکته را هم گفتند که ما قانونی داریم که اگر یک نفر گزارش اینچنینی بدهد و نتواند ثابت کند اجازه پرواز به او نمی دهیم، پس شما شانس آورده اید که جلوی پرواز شما را نگرفتند من البته از او که خود شهروندی مسئول بود عذرخواهی کردم. اما شما فرض کنید طرف آدم نه یک فرد نجیب و تحصیل کرده، بلکه مثل ماجرای آن جانباز طرفش از اراذل و اوباش باشد. نتیجه چه می شود؟ این شهروند، حرف های دیگری هم داشت که مجال بازگو کردنش نیست اما جای این سوال مشخص از مسئولان امنیتی پرواز باقی می ماند که گیریم منبع گزارش دچار خطای دید شد آیا باید با او چنین برخورد کرد؟ آیا این گونه برخوردها، باعث کاهش حس مسئولیت پذیری نمی شود و... این شهروند که می گفت من این رفتار را به حرمت مردان امنیت آفرین که اقتدار ایران اسلامی را در آسمان مثل زمین حفظ می کنند از یاد بردم و باز هم همچون گذشته به خاطر انقلاب، به خاطر وطن و به خاطر امنیت مردم هر جا لازم باشد احساس مسئولیت خواهم کرد اما نمی دانم همه مثل من فکر خواهند کرد یا نه! این در حالی است که نهادهای مسئول و پرسنل شان باید تلاش کنند میزان حساسیت شهروندان را بالا ببرند و از این ظرفیت در حوزه های گوناگون خصوصا برای ارتقای امنیت در همه بخش ها استفاده کنند اما... امیدواریم این نکته ظریف در نگاه مسئولان مقبول افتد و برایش برنامه ریزی کنند.

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/06/08 شماره انتشار 17921 /صفحه۲

جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شب قدر، شکوه بندگی انسان
 * از آسمان - شاید - نبارید اما زمین دریا شد، هم به برکت اشک هایی که تجسم زلال ترین باران بودند و روان ترین چشمه و هم به حضور مردمی که آمده بودند، دریا را در شکلی متفاوت فرادید فرشتگان بگذارند. آمده بودند تا کتاب بندگی را امضا کنند.

* اینان هر کدام خود یک کتاب دعا بودند. دعای مستجاب هم کم نداشتند لااقل لبانشان هر شبانه روز مخصوصا در شب های قدر صلوات را بسیار تجربه کرده بودند.

* شب احیا، فقط شب بیداری نبود، بلکه بیداردلی هم بود و زن و مرد و پیر و جوان آمده بودند تا در رفراندوم عبودیت به عشق، آری بگویند، حتی کودکان و نوزادان هم انگار برای سرایش آری به خداوند آمده بودند...

* حرم بود و احرام بستگان عشق، که دریا شدند، جاری شدند و پرشکوه ترین «رفراندوم» بندگی را شکل دادند، صحن ها صف حاضران بود و خیابان ها نیز هم. همه جا شده بود عرصه قدر تنهایی عشق که به نام علی(ع) پرشکوه تر می شد.

خراسان - مورخ چهارشنبه 1390/06/02 شماره انتشار 17916 /صفحه۱۲/گزارش تصویری

چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پیامک ها و پیام ها
 

واژه بود که ناب می شد، ناز می شد و نماز می شد. کلمه ها بودند که دعا می شدند، کلید می شدند برای باز کردن قفل هایی که شیطان به هزار حیله بر زندگی ها بسته بود. در جان ها آتشی افروخته بود عشق، که حتم داشتم که همه چیز را جز عشق به خدا، خواهد سوخت. در چشم ها، اما بارانی باریدن گرفته بود که بی تردید، دل ها را به دشت سرسبز و هزار چشمه تبدیل می کرد. همه سبزه هایی که برای شکوفایی یک بهار مدام کافی بود و چشمه هایی که هم چشم ها را باز می کرد و هم از لب ها رفع عطش. شب قدر بود که شرح روزهای تقدیر را می نوشت و...عجب حکایتی است این شب قدر و عجب حکایتی دارند مردم که همدیگر را به خدا می خوانند. حتی از راه دور، من شب بیست و یکم ده ها پیامک دریافت کردم که هرکدام آیتی  بود از بعثت عشق در جان ها و نشانه ای از کرامت لطیف امر به معروف. اجازه بدهید از این میان چند پیامک را با هم بخوانیم، پیامک هایی که من پیغام حضرت عشق می دانم که به اشارت حضرتش توسط بندگان به احیا رسیده و احیا چشیده اش برای هم می فرستادند و من گوشه نشین این دنیای عشق بودم. در متن، کسانی بودند که در کلاس عشق، هزار بار از من جلوترند، من اما به همین گوشه نشینی دلخوشم. به همین که می توانم از اقیانوس به اندازه کف دستی بردارم... اولین پیامک برایم روضه شد تا در ایام روزه، که لب ها خشکیده است چشمی تر کنم؛

خداحافظ ای قرص نان و نمک

خداحافظ ماجرای فدک

خداحافظ ای کوچه های غریب

خداحافظ ای ذکر امن یجیب...

و چقدر باران زابود این ابر واژگانی و دیگری پیغام داده بود؛ در این شب بارانی، مرا به بارش یک یارب میهمان کن که سخت محتاجم و چقدر زیباست که در این شب بارانی دست های همدیگر را می گیریم و پرواز می دهیم تا برای هم کاسه ای پر کنیم... سومی هم به دعا برای احیا واژه هایش را شعر کرده بود که ؛ «یا رب دل مرده مرا احیا کن...» و نفر بعدی عهد رفاقت را به یاد آورده بود برای دعا« این دست های ساده و خالی دخیلتان ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید» و دیگری در جانم صاعقه زد که «کاش می دانستیم که این شب ها،شب بیدار شدن است نه فقط بیدار ماندن» و راستی به این فکر کرده ایم که باید همیشه بیدار بمانیم؟ بگذریم، جوانی هم واژه را به دعا رفعت بخشیده بود که «خدایا طلوع این شب را با غروب گناهانمان یکی گردان» دوستی هم از صدها کیلومتر آنسوتر نوشته بود« به یاد اول مظلوم عالم . با هم و برای هم دعا کنیم» آری برای هم باید دعا کنیم شرح این خواسته را در پیامک دیگری دریافتم که «دعایت می کنم من در میان ربنای سبز دستانم / دعایم کن سر سجاده سبزت/میان بغض چشمانت/ گمانم هم دعای من بگیرد هم دعای تو ... و باز دیگری بود و پیامکی به هشت یا الله ...» آری شب قدر جان ها به عشق مبعوث شده بودند . خدا کند تقدیرمان را علوی بنویسند...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1390/06/01 شماره انتشار 17915 /صفحه۹/اجتماعی

سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت