آرزوی پرپر
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:


تاریخ انتشار 20/03/87 شماره سریال 17001

شهاب :شنیدم می خواهد از دومین شوهرش هم طلاق بگیرد. دختری که، نه حالا زنی که زیبایی اش رشک برانگیز دختران همسایش بود. آرزو را می گویم، زن جوانی که به ٢٠ سال نرسیده دومین همسر را با خویش در یک خانه دید که قرار بود برای دو دختری که از شوی اولش داشت، پدری کند. اما او هم سن وسالی نداشت تا معنای پدری را بفهمد، او شیفته چشمان درشت و صورت زیبای آرزو شده بود، همین و بس. تازه معنای زندگی را هم نمی فهمید چه رسد به پدری برای دو دخترکی که اسم کس دیگری به عنوان پدر در شناسنامه و ذهنشان ثبت شده بود.
شاید هم حق داشت آخر او یک سال هم از آرزو کوچک تر بود، یک جوان ١٩ ساله! خب یک جوان خام که چشم و ابرو همه حجت او در زندگی است چه می داند، زندگی چیست، همسرداری چه آیینی دارد و پدربودن چه مسئولیت بزرگی است؟ ... بگذارید قصه را از اول باهم بخوانیم. وقتی که آرزو ١۴ ساله بود و از این و آن می شنید زیبایی اش، چشم خیلی ها را خیره می کند و هر روز که بزرگ تر می شد، زیبایی اش هم بیشتر در چشم ها می نشست و خیلی از پسرها می خواستند با او دوست شوند و او ساده دلانه، هر نجوایی را پیغام دوستی و محبت می دانست و درنمی یافت میان طعم هوس با عشق هزارفرسنگ فاصله است و دراین میان هم آن که دل آرزو را برد، یک جوان افغانی بود که در مغازه نزدیک خانه آن ها کارگری می کرد. او رندانه هم دل آرزو را ربود و هم پول ها و طلاهایش را و رفت بدون این که پشت سرش را هم نگاه کند. آرزو به هم ریخت اما مدتی که گذشت همه چیز را از یاد برد و با شهرام، جوان دیگری که به خواستگاری اش آمده بود، سر سفره عقد نشست عروس شد و به خانه بخت رفت ام الله اما یک دخترک ١۵ ساله از زندگی چندان نمی داند تا بتواند یک زندگی بسازد. شهرام هم دست کمی از او نداشت؛ آن دو فقط ظرف ۴ سال، ٢ دختر به دنیا آوردند و از آن زندگی که ابتدا با حرف های عاشقانه آغاز شد، چیزی نماند، به خصوص که بیکاری یقه شهرام را بدجوری گرفته بود و رها نمی کرد تا بی پولی هم یقه اش را بگیرد و فشار بیکاری، بی پولی، اجاره خانه، هزینه زندگی، خرج بچه ها و ... اخلاقش را هم به هم بریزد. بداخلاقی های شهرام، خودخواهی ها و تحمل ناپذیری آرزو، امید زندگی مشترک را کشت تا آن دو، راهی دفترطلاق و توافقی از هم جدا شوند. شهرام راهی شهر خود در غرب کشور شد و آرزو، با دو دخترش به خانه پدری بازگشت که روزگاری عزیز کرده بود اما حالا او تنها نبود تازه خیلی هم حساس شده بود. اگر کسی حرفی می زد به خود می گرفت، سکوت اهل خانه را جور دیگری تعبیر می کرد. اگر خواهر و برادرانش می خندیدند فکر می کرد به او می خندند. اگر سرشان به کار خودشان بود آن را حمل بر بی توجهی آن ها به خود و بچه هایش می کرد و ... روزگارش خوش نبود ولی می گذشت تا این که یک روز، غروب که زنگ درخانه به صدا درآمد رفت و در را باز کرد. آن سوی درجوانی بود که با برادرش کار داشت اما چشمانشان که به هم افتاد، جوان که نامش امین بود شکار شد انگار و ... روزها گذشت رابطه امین با برادر آرزو که میثم نام داشت بیشتر و بیشتر شد اما میثم بهانه بود، امین در طلب آرزو می آمد و سرانجام هم پدر و مادرش را مجبور به همراهی کرد تا در هیجده سالگی برایش آرزوی ١٩ ساله را بگیرند. آرزویی که با خود دو دختر را هم به همراه داشت اما چشم امین فقط آرزو را می دید. به هر روی عروسی سرگرفت و امین به آرزویش رسید و از فردای عروسی آرزو به خواست امین پوشیه بر چهره می زد انگار امین نمی خواست چشم نسیم هم حتی به آرزویش بیفتد اما ... آتش عشق جوانی امین به شش ماه نرسیده سرد شد. اخلاق آرزو در تجربه دوم زندگی بازهم به پختگی نرسید و خامی امین هم براین ناپختگی می افزود. حرف ها و کنایه ها و ... جای حرف های عاشقانه را گرفت و باز صدای پای زلزله در زندگی آرزو شنیده می شود تا زندگی هایی که بدون راهنما و راهنمایی شکل می گیرد در اولین تصادف زندگی درهم بشکند مثل دل آرزو که باز دارد می شکند خدا آخر و عاقبت ٢ دخترش را و طفلی که در راه دارد به خیر کند. کاش چشم آن ها مثل مادر فقط زیبا نباشد، بازهم باشد، زندگی را بفهمد...(ص-١٠)