این مطلب را نخوانید بهتر است!
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: دعوا ،سگ ،چینی ،نازک

دعوای زن و مرد بالا می گیرد. زن کودکش را در یک محوطه رها می کند و می رود، به هر دلیل دیواری فرو می ریزد، آن هم درست روی کودک بیچاره و...

مرگ، نقطه پایان زندگی کوتاه کودک می شود که در لابه لای قهرهای بلند و دعواهای پرصدای پدر و مادر گم شده بود. بنده خدا می گفت وقتی از مادرش ماجرا را پرسیدم، آن هم پس از کلی تسلیت و احتیاط که مبادا چینی نازک تنهایی او ترک بردارد، جوابی شنیدم که مو را بر اندام آدم راست می کرد. زن خیلی آرام و خونسرد گفت مرگ بچه باعث «خیر» شد و حالا من و شوهرم آشتی کردیم! حرف در آشتی نیست که ای کاش هیچ وقت قهر نمی کردند و ای کاش هیچ خانواده ای، رنگ قهر را نبیند و صدای دعوا را نشنود.

اگر هم شیطان آن ها را به دعوا و قهر واداشت، با نگاه رحمانی آشتی کنند و مهربانی.

حرف دراین است که نسبت به مرگ یک انسان که از قضا فرزند آن هاست چنین بی احساس و سرد صحبت می کنند حال آن که سوگ یک کودک شیرین زبان به قاعده  باید داغ باشد و طاقت سوز، اما انگار این مادر، این پدر،... بگذریم، برای احساسی که مرده و عاطفه ای که در تابستان هم -حتی- منجمد شده است، چه می توان گفت و چه می توان کرد؟ از این سردی تابستانی!که بگذریم، باز ماجرایی دیگر را شنیدم، که نمی دانم چه بگویم و بر این قصه پرغصه چه نامی بگذارم. فقط عرض کنم از همان لحظه ای که خبر را شنیدم حالم دگرگون شد و هنوز هم به قرار نیامده ام. فرد مورد اعتمادی می گفت: کار زن و شوهر به طلاق کشید. آن ها یک کودک داشتند. هر کدام او را به دیگری پاس می دادند و آن دیگری نمی پذیرفت تا سرانجام پدر یکی از زوجین سرپرستی کودک بیچاره را پذیرفت تا زن و مرد که به کارد و خیار تبدیل شده بودند، راحت تر از هم جدا شوند ام الله اما دعوای زن و شوهر، سر یک چیز دیگر بالا گرفت و هیچ کدام حاضر نبودند از آن دست بکشند، به نظر شما آن چیز، چه بود، فرزند دیگر؟ نه ! خودرو؟ بازهم نه، منزل؟ بازهم نه، هیچ کدام از این ها نبود. بلکه مورد دعوا که هر دو می خواستند به هر قیمتی صاحب آن شوند، یک «سگ» بود بله یک «سگ» ! یعنی پدر و مادری که تحمل فرزند خود را نداشتند و آخر او را به شخص سومی سپردند، برای سگ، از هم یقه می دریدند! حالا به نظر شما من حق ندارم افسوس بخورم؟ حق ندارم، حالم دگرگون شود؟ حق ندارم برای عاطفه های یخی، احساس های سنگی و مهرمادری که به مهر ... تبدیل شده است، سوگواره بسرایم؟ شما حالا چطور است حالتان با خواندن این مطلب؟ هیچ از خود نمی پرسید که بر سر ما چه آمده است؟ مایی که داعیه دار مهربان ترین قوم جهانیم و از تمدن چندهزارساله دم می زنیم و دیگران را به مهربانی می خوانیم مایی که ... راستی چرا چنین شده ایم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ این درست که این دو ماجرا بود و دو نمونه، اما گاه مشت ها، نمونه خروارند، هرچند خود همین دو مورد برای ما و جامعه ما بسیار است. مایی که باید نماد مهربانی و نمونه مردمداری باشیم. اما امروز، از آن مرگ، با چشم خشک می گذریم، دریغ از گریه، و از این زندگی، به هیچ می گذریم و از فرزند هم، اما برای به دست آوردن یک سگ، چقدر خوی سگی ما غلیان می کند... راستی حالا، حالتان چطور است؟ (ص-١٣)