آخوند کلاه بر دار....واينجا چراغی روشن است!
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:

سلام!خسته بود زن.درمانده بود زن.کوه نفرت بود زن از آخوندی که پولش را بالا کشيده بود.ازاو وهمه هم لبلس هايش نفرت داشت.خود را در پايان دنيا احساس می کرد از دست دادن ۲۳۰۰۰۰۰۰ ريال برای او که با شويش خادمی مسجد می کردند يعنی باختن همه زندگی آنهم به دست مردی که می بايست زندگی ساز باشد! به آنها قول خريد زمين داده بود و حالا زير همه چيز می زد.زن احساس می کرد اينجا آخر دنياست و او بايد دراز بکشدو بميرد! گفتم:نااميد نباش هنوز هم هستند مردانی که خاطره ای از علی به ياد داشته باشند.اورا مهيای رزم کرديم اول با نااميدی و بعد با دزدی که به حتم لباس روحانی راهم دزديده بود!هماندم دست به کار شديم با دادگاه ويژه روحانيت/اطلاعات/اطلاعات سپاه/اطلاعات نيروی انتظامی و........ هرجا عقلمان می رسيد.زن خسته شد ما از او خسته تر .بيماری قلب من هم فشارش را مضاعف کرد.با چند قرص آرامش يافتم و شب را به سختی به صبح رساندم.به روزنامه که آمدم اولين تلفن قاصد صدای زن بود اما پراميد.می گفت امان طرف را بريدند و صبح به دادگاهش کشاندندو او که تا ديروز مثل کوه می مانست مثل موش خورد شده بودوفرياد می زد اطلاعت و اطلاعات سپاه و......... پدرم را از ديشب در آورده اندو.......... وقتی قرار صادره از سوی قاضی را ديد دادش به آسمان رسيد که تو به خاطر يک کارگر می خواهی هم لباس خودت را به بلا بيندازی؟ و قاضی محکم پاسخ داد :بله!حق مردم را بايد بدهی و همين الان هم اگر وثيقه نسپاری به زندان خواهمت فرستاد.در محکمه فرقی ميان بالاترين و پايين ترين فرد جامعه وجود ندارد.......آنجا من سر بلند کردم و سربلندی قاضی و سرافکندگی اورا ديدم و به باور شما مومن شدم که اينجا هنوز چراغی روشن است.و امام علی هنوز از خاطره ها نرفته است......حرف های او به پايان رسيد و درد قلب من هم آرامش يافت آرزو کردم کاش مردم همه به حق خود برسند اما همچنان که در گرفتاری و غم ياد ما می افتند در شادی هاشان هم ما را شريک کنند........