آخوند کلاه بردار قسمت دوم!
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:

سلام!می خواستم ديروز بنويسم اين قصه را اما حيفم آمد لحظه های مقدس عيد را به اين قصه پر غصه زخم زنم تاب آوردم تا بگذرد عيد و فردايی بيايد تا باز بگويم در نبود آقا بر ما چه می رود!وچه می کشيم در اين حوالی! می خواستم عرض کنم خوشحالی ما از ما جرای آخوند کلاه بر دار چندان دوام نداشت!او در دادگاه عمومی به کمک همان هايی که مستظهر بودزن و مرد بيچاره که تنها گناهشان درخواست طلبشان بود را به محکمه کشيد .محکمه ای که اول درآن وجدان قاضی محکوم شد و سپس زن را به بازداشتگاه فرستاد آنهم زمانی که نمی شد حتی وثيقه گذاشت!آخرين دقايق ساعت اداری! در بازداشتگاه هم به سراق زن رفتن تا به هر حيله ای شده رضايت اورا بگيرند و وادارندش که به اطلاعات و دادگاه ويژه روحانيت برود و شکايتش را پس بگيرد!اما زن مردانه مقاومت کرد چنانکه افسر نگهبان هم به غيرتش برخورد و توی روی آقايان ايستاد که:آمده ايد رضايت بدهيد يا رضايت بگيريد؟رهاکنيد ناموس مردم را......... آنشب به صبح رسيد اما برای من برای ما که خبر داشتيم به اندازه هزارسال طول کشيد بيچاره زنی که کودک چهار پنج ساله اش هم مدام سراغ اورا می گرفت از بابايی که فقط می گريست! اين قصه همچنان ادامه دارد .آنها فشار می آورند تا زن شکايت خود را پس بگيرد که اگر چنين کند همه اندوخته اش را خواهد باخت در برابر اژدهايی که به هيچ چيز رحم نمی کند حتی به لباس و شخصيت خودش......... بازهم ادامه ماجرا را برايتان خواهم نوشت اگر عمری باشد واين فلب درد بگذارد .....راستی عيد ميلاد عشق را با يک روز تاخير شادباش می گويم اگرچه تاخير را قبول ندارم که همه روزها از آن اوست و او امام زمان!