آن مرد بالبخندآمد.....
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:

آن مرد، خسته، زخمي و بي شكيب ماند 
آقا مرتضي بدجوري خسته بود.خسته! بچه كرمانشاه و خستگي؟بسيجي كرمانشاهي و خستگي؟
باور نكردم، باورنكردم!آخر آنها كه خسته نمي شوند! مگر آن روزها هر وقت از ما مي پرسيدند كي خسته است همه يك صدا نمي گفتيم دشمن! پس چرا، حالا آقا مرتضي خسته شده؟او كه دشمن نيست، او كه دشمن را به خانه راه نمي دهد. او جانبازي است كه به جان بر سر راه دشمن سنگر زد حالا، اما... نمي توانم هضم كنم خستگي او را. خستگي كساني چون او را نكند، دشمن رنگ عوض كرده و رخنه كرده وسط ما؟ من يادمه بالاي گوجار، شيار را بستيم تا نياد بالا. تو شلمچه حتي وقتي خاكريز مي شكست هم اجازه نفوذ نمي داديم به خصم، خسته هم نمي شديم.پس چه شده است امروز؟ آقا مرتضي ما و خستگي؟او كه بانام خميني و عطر حسيني كوه را چون پلنگ مي پيمود و به يارب يارب مناجاتيان دلخوش بود. شبهاي بازي دراز شاهد است. او جوان رعناي كرمانشاهي وقتي شهيدي را مي ديد، به نام مقدس فاطمه بلند مي شد وبي هراس از حراميان اما حالا....درهم شكسته است آن مرد. ديروز برايش مي خوانديم، آن مرد آمد
آن مرد با تفنگ آمد
آن مرد با لبخند آمد
آن مرد از كرمانشاه
به عشق شاه مردان
باباهمت سهند آمد...
امروز اما حال مرتضي خوش نيست خودش مي گويد: «غريب غريبان، مرتضي» دلش را به واژه ها مي سپارد و مي گويد: بيا صاحب زمان وقت ظهوره
جهان، يكسر همه كفر و غروره
اگر چه اندكي غرق حضورند و
ولي ظلم وستم، بيدادجو ره...
حالا او تلخ، شيرين ترين خاطره بشري و آبشارترين لحظه هاي زمان و آسماني ترين مرد را انتظار مي كشد.چشم هايش را بسته و زخمهايش را نوازش مي كند..
خيلي ها مي گويند آن مرد رفت
آن مرد نااميد رفت
آن مرد خسته/زخمي/بي شكيب
در جاده هاي بي رفيق گم شد
من، اما، هنوز به آقامرتضي، دلاور كرمانشاهي و شيركوه و پلنگ دشت زمان جنگ فكر مي كنم و با دغدغه هايش احساس رفاقت مي كنم و مي گويم؛
آن مرد آمد
آن مرد با ايمان آمد
آن مرد، خسته، زخمي، بي شكيب ماند
....و در جاده بي انتهاي ظهور با دامن پر از امن يجيب ماند...