خراسان در حسرت برگزاری کنگره شهدا
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: غلامرضا بنی اسدی ،گردان الحدید ،کنگره سرداران ،23هزارشهید


غلامرضا بنی اسدی -پدر و مادر شهدا، یکی، یکی از دنیا می روند، هم رزمانشان نیز هم، اما امکان برگزاری اجلاسیه کنگره سرداران و ۲۳ هزار شهید استان های خراسان گویا هنوز محقق نمی شود. نمی دانم وقتی اجلاسیه برگزار خواهد شد، تعداد خانواده ها و هم رزمان به آرزو رسیده بیشتر خواهند بود یا آنانی که حسرت دیدن برگزاری کنگره را با خود به خاک بردند؟ نمی دانم به عمر من قد خواهد داد تا از آن بنویسم و یا قلمداری که بعد از من خواهد آمد از آن خبر خواهد نوشت؟! واقعا نمی دانم وقتی دفاع مقدس، ۸ سال طول کشید، برای برگزاری کنگره سرداران چقدر زمان لازم است، راستی چقدر؟ استان های دیگر کار را به پایان برده اند و ما سال هاست در همان آغاز مانده ایم!

*صدایش آشنا بود و گرم، به گرمی صدای بچه های پاک جبهه، سوزی در کلماتش بود که جز از سینه های سوخته بچه های جنگ بر نمی خاست، می گفت اگر هنوز ذره ای از غیرت بچه های الحدید در قلم داری، قلندری کن و فریاد بزن بر خاموشی نگاه ها، بر دسته گل هایی که گاه دسته، دسته می روند از یادها آن گونه که »قزوه« به فریاد سرود. می گفت، چرا کنگره شهدا در دیگر استان ها برگزار شد و ما خراسانی ها که لشکرها و تیپ های ۵ نصر، ۱۵۵ ویژه شهدا، ۲۱ امام رضا(ع)، جوادالائمه(ع) ۶۱ محرم... ما صدها هزار رزمنده در کنار لشکر ۷۷ پیروز ثامن الائمه را در جبهه داشتیم هنوز باید در حسرت برگزاری یاد شهدا بسوزیم؛ راست هم می گفت، می سوزیم، اما نمی سازند آن هایی که باید. می سوزیم اما صدای سوختگان را کسی نمی شنود. می سوزیم و... یادمان می رود هر روز، بیش از دیروز، از دیروزهای سرخ ؟

*یادش بخیر، جوان  بودم وقتی که خبرهای آغازین کنگره را می نوشتم جوان بودم و در آغاز راه، اما امروز که قلم به انتقاد می گردانم در تاخیر برگزاری اجلاسیه کنگره، موهایم هر روز سفیدتر می شود و سه چهار سالی بیشتر تا بازنشستگی فاصله ندارم! پس حق می دهید که نگران باشم، که آیا خواهم توانست از این کنگره بنویسم یا باید قلم به قلمداری دیگر وابگذارم؟!

*این رسمش نیست، به خدا این رسمش نیست، پدر و مادر شهدا، هر روز دارند می روند، از شمار هم قطاران شهدا، هر روز دارد کمتر می شود، اما... بگذریم، شما »آژانس شیشه ای« حاتمی کیا را دیده اید؟ ماجرای عباس، رزمنده جانباز و حاج کاظم، فرمانده گردان دیروز و راننده مسافربر امروز را به یاد دارید؟ آن جا، عباس، تکیه گاهی به نام حاج کاظم دارد من اما، روزگارم برعکس شد، وقتی که زنگ زد و از فرمانده گردان های زمان جنگ گفت و این که انگار  آن ها امروز عباس هستند، اما مرا تاب و تحمل حاج کاظم نیست، او بچه خیبری بود و حاجی، من اما... خیلی اوقاتم تلخ است. دستانم خیلی احساس ناتوانی می کند. حتی واژه ها هم از من فرمان نمی برند. چه کار باید بکنم من، چه کار؟ راستی کسی بگوید برای عباس ها، این گل های پاک باغ دفاع مقدس چه باید کرد؟...

* او حرف هایش را زد، بی آن که اسمش را بگوید. من اسمم را هم می گذارم اما حرف ها آن قدر تلخ است که شاید بهتر باشد در صفحه ها نقش نبندد. خدا کند، نامه آخری که احمد کوهی در آژانس شیشه ای آورد، به دست من هم برسد. خدا کند. روح شهدای گردان الحدید مدد کند تا کاری بکنیم، تا  آن ها راضی شوند از ما تا راهمان باز شود. خدا کند... .

خاک پای رزمندگان گردان الحدید.

صفحه R01 اخبار (رضوی) ، شماره سریال 17180 ، تاریخ انتشار 871028