شغال در خیابان!؟
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شغال ،باتری ،روابط اجتماعی ،مالک اشتر

 

هی شغال! شغال...!! نه این جا بیابان نیست و شغالی هم به چشم نیامده است به خانه ای در روستا هم نزده است شغال تا مرغی و خروسی بخورد و خشم صاحب  مال را برانگیزد. اصلا این ماجرا در شهر اتفاق افتاده است در خیابان، آن هم روز روشن، آن هم از سوی انسان های متمدن قرن بیست و یکم. مخاطب این واژه ها هم باز انسان بوده است.

 

ماجرا از این قرار بود که در خیابان، ٣ جوان خودرویی را هل می دادند برای روشن شدن و از کنار آن ها، یک تویوتا که بارش گچ یا سیمان بود به آهستگی در حال رد شدن بود که این اقدامش اعتراض یکی از جوانان را برانگیخت و او صدا در گلو انداخت که هی شغال... هی شغال...! برو کنار! مگر کوری؟ و ... حرف هایی که تازه اگر خیلی بهداشتی باشند حداقل مثل کبریت عمل می کنند تا اگر طرف مقابل از جنس باروت باشد منفجر شود و اگر از جنس بنزین، همه چیز را بسوزاند، اما خدا کند وقتی یک طرف کبریت کش است، طرف دیگر آب باشد و آتش او را هم در خود خاموش کند اما... آیا در میان ما آدم هایی از جنس آب فراوانند؟چیزی نمی خواهم بگویم اما دوست دارم این ماجرا را از زوایای دیگر هم باز بخوانم از جمله، یک تصویر تجربه شده؛ «هی شغال» جوان با «خفه شو توله...» پاسخ می گیرد.

جوان دست از هل دادن ماشین می کشد و به سمت راننده وانت خیز برمی دارد. راننده درجا ترمزدستی را می کشد و از خودرو پیاده می شود با چوب و ... دعوا مگر چیز دیگری هم می خواهد؟ دعوا شکل می گیرد، سری می شکند، لگدی بر پهلویی می نشیند دست ها به طرف ابزار تازه ای برای ضربه زدن بیشتر می رود و دست مردم به طرف گوشی تلفن، تا ١١٠ را خبر کنند. پلیس می آید، دعواگران را می برد و حالا بیمارستان، پاسگاه، دادگاه و پله های بی شماری که باید طی شود تازه اگر به رضایت و پرداخت خسارت تمام شود والا میله های سرد زندان انتظار این قبیل آدم ها را می کشد تا آن ها را پشت خود بنشاند، شاید زندان که می گویند، شب های تلخ و عبرت آموزی دارد و روزهای حسرت باری، آنان را به فکر وا دارد تا در بازآمدن به خیابان، دگر کسی را شکل شغال نبینند و شکل توله... نیز هم و حتی اگر کسی به بی حرمتی آنان را صدا زد باز آنان به حرمت پاسخ گویند.

اما تصویر دوم: هی شغال جوان عصبانی را نشنیده می گیرد، خودرواش را با احتیاط کنار خیابان پارک می کند و پایین می آید و می گوید، اگر خودروی شما روشن نمی شود، من کابل دارم تا «باتری به باتری» کنیم و خودرو روشن شود، یا هم می خواهید شما را تا تعمیرگاه، بوکسل کنم؟

جوان در هوای نه چندان گرم، عرق می کند نه از گرما و نه از خستگی هل دادن خودرو بلکه از حرف هایی از جنس آتش که در پندار و گفتار آورده است آن هم در برابر مردی که قصد جوانمردی داشته است و او چه ها که به پندارش بد راه نداده و چه بدها که بر زبان نرانده است، حالا، چین و چروک غضب از پیشانی اش به شرمندگی پاک می شود، لبخند لبانش را پر می کند و از کمک مرد تشکر می کند، سیم های رابط باتری به باتری و خودرو روشن می شود و دست ها به مهربانی روی هم قرار می گیرند و خداحافظ با به امید دیدار همراه می شود و ...کاش این تصویر در جامعه پررنگ تر شود تا روابط اجتماعی ما به سمت صلح و صلاح برود کاش، اگر کسی به هر دلیل موجه یا غیرموجه آتش شد یا خیال کردیم آتش است، ما یاد بگیریم مهارت های رفتار مومنانه را و آب باشیم. ماجرای مالک اشتر و هتاکی جوانان را که همه شنیده ایم و خوانده ایم، یاد بگیریم در برابر هتاکان هم مالک باشیم چه رسد در برابر دوستان، در برابر هموطنان.

صفحه 09 اجتماعی ، شماره سریال 17205 ، تاریخ انتشار 871129