مرثیه ای برای آرامگاه حماسه سرای بزرگ
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: آرامگاه فردوسی ،مرثیه ،حماسه سرا ،اسطوره های ایرانی
" یکم: اهل ادبیات بود و می دانستم به اسطوره های ایرانی عشق می ورزد لذا زمانی که سریال ۴٠سرباز پخش می شد از او پرسیدم سریال را دیده ای، نظرت چیست؟ انتظار داشتم حرف های بسیاری برای گفتن داشته باشد اما پاسخ او غافلگیرم کرد؛ گفت: نه! پرسیدم چرا؟ و پاسخ داد: دیدم اسطوره ها را در باورم می شکند. من از اسطوره های شاهنامه در ذهن خود شخصیت های پرتوانی ساخته ام که دیدن آنان در سریالی که گاه از توانایی ناچیزی برخوردار بودند، آن ذهنیت را آسیب جدی می رساند، لذا تصمیم گرفتم این سریال را نگاه نکنم. بگذار رستم و سهراب و سیاوش و فرامرز و بهمن و ... همانطور در ذهنم بمانند که فردوسی ساخته بود، همان طور محکم و مقتدر و توانمند. بگذار در مقابله با دشمن، هنوز منتظر برخاستن دوباره رستم در قامت جوانان ایرانی باشم...

 

" دوم: راست می گفت او، این را پس ازتامل در گفته هایش می گویم، ما باید اسطوره هامان را با ابزار هنر در عینیت جامعه به اسوه تبدیل کنیم نه این که آنان را از آسمان اسطوره، به زمین پرسنگلاخ اسوه شکنی بکشانیم. اگر نمی شود رستم را احیا کرد، می شودتن او را در گور نلرزاند!

" سوم: فردوسی اسطوره ساز بود، خداوندگار نقش حماسه درکلام. او برای من بزرگ است و یکی از دلایلی که سال ها اجازه رفتن به آرامگاه فردوسی نمی داد این بود که می خواستم آرامگاهش هم برایم بزرگ باشد نه این که مکانی باشد برای برهم زدن آرامش ذهن آدمی. اما چند روز پیش با اصرار دوستان به آرامگاه فردوسی رفتم، و آنجا را چنین دیدم. محوطه آرامگاه زیبا بود با گل های بهاری و صدایی گرم که اشعار فردوسی بزرگ را می خواند و مردمانی که می آمدند تا با حماسه سرای بزرگ زبان فارسی آشنا شوند، اما بیرون از محوطه قصه چیز دیگری بود، مخصوصا جایی که قبر شاعران معاصر بود، در بهار، رنگ پاییز داشت نه از سبزی خبری بود و نه از آب و نه حتی از تمیزی. گویی غربت را می شد آنجا فهمید و کمال و صاحبکار و قهرمان و ... چقدر غریب بودند! راستی نمی شد با ساخت مقبره ای برای این شعرا، شعر را کرامت بخشید؟ بگذریم، فقر امکانات بیداد می کرد، نبود آب و سرویس های بهداشتی و یا تابلوی راهنمایی که مردم را به سمت اماکنی از این دست هدایت کند مشهود بود. از طرف دیگر، متکدیانی که در سنین مختلف در پوشش های گوناگون و با زبان های متفاوت یک حرف را می زدند و پول می خواستند هم فضا را نازیبا می کرد، یکی ساز می زد، یکی بابت کتاب نفروخته پول می خواست و دیگری بابت نگاه نکردن به خودروها ! جالب بود وقتی می خواستم حرکت کنم یک پسربچه ٧-۶ساله جلویم را گرفت که مراقب خودرویت بودم، پولم را بده! وقتی گفتم من خودم داخل خودرو بودم بازهم از رو نرفت و دستش چنان دراز بود و نگاهش اثرگذار که آدم را متاثر می کرد... بگذریم، بنده خدایی می گفت: دنیا از مشاهیر نداشته اش جاذبه می سازد. ما با بی برنامگی، جاذبه های بزرگی مثل آرامگاه فردوسی را چونان نگینی برانگشتری کمبودها می نشانیم...

" چهارم: زیبایی های آرامگاه در میان نازیبایی های پیرامونی رنگ باخت و من پشیمان شدم از رفتن به این مکان. البته نگذاشتم عظمت آرامگاه فردوسی در ذهنم ترک بردارد، چشم به زیبایی و عظمت آرامگاه سپردم اما آن چه پیرامون آرامگاه بود، مثل خار قد می کشید...

صفحه 07 ادبی و هنری ، شماره سریال 17232 ، تاریخ انتشار 880119