از «فست فود» تا کتاب گم شده
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

 

فقر غذایی چهره ها را رنجور می کند، نگاه کرده اید به برخی چهره ها که در بهار هم رنگ پاییز دارد؛ فقر غذایی، فراوانی بیماری ها را هم به دنبال می آورد، و کم ندیده ایم بیمار که فراوان هم دیده ایم، بیمارستان ها پر است از بیمارهای گوناگون با بیماری های گوناگون.

بیماری های اخلاقی هم که ندیده ایم، پلشتی های رفتاری هم کم آزارمان نداده است، آزار دیده ایم اما برخی هامان در پی یافتن علت آن بر نیامده ایم، دستی برای بهسازی اوضاع از آستین به در نیاورده ایم. کاری نکرده ایم و گرفتار مانده ایم....فقیر شده ایم، فقر معرفت زندگی ما را به پاییز اخلاق سوق می دهد، نگاه که می کنی، می بینی کتابی در دست نداری تا زندگی ات حساب داشته باشد، زندگی بی حساب هم که وضعش مشخص است، یا افراط است یا تفریط، یا افتادن از این سوی بام است یا از آن سو، نتیجه هر دو هم افتادن است و خرد شدن استخوان ها...

مردم حوصله غذا پختن ندارند، فست فود و غذای آماده این بی حوصلگی شان را چاره می کند. با یک ساندویچ و یک پرس غذا می شود به جای سرکردن ساعتی در آشپزخانه و بوی پیاز گرفتن، سری به بازار مد زد و خریدی انجام داد برای عقب نماندن از قافله چشم و هم چشمی.

مردمی که حوصله غذا پختن ندارند و راه فست فودها را در پیش می گیرند، به هزار و یک نوع بیماری مبتلا می شوند و چون تغذیه شان به قاعده و اعصابشان به سامان نیست، باید زمان بسیاری را به دنبال درمان بدوند و معلوم هم نیست به آن برسند تازه اگر درمان هم شوند هرگز مثل اول نمی شوند، مگر می شود بلور شکسته را مثل اول پیوند زد؟ مگر می شود با پاک کن کاغذ را مثل اول سفید کرد؟ نمی شود اما واقعیت جامعه امروز ما این است، هرچند این واقعیت نه تنها بهره ای از حقیقت ندارد که با آن زاویه آشکار دارد.

قصه کتاب و کتاب خوانی هم از ماجراهای پرغصه ای است که هر روز قطورتر می شود مثل یک رمان بی پایان. انگار میان برخی از آحاد جامعه ما با کتاب خوانی، زاویه ای شکل گرفته است که هر روز دورتر و درازتر می شود و ما هرچه از نور دورتر می شویم به ظلمت نزدیک تر می شویم و دریغا این گردش، محوری به نام نور ندارد بلکه این گردش بی محور، تاریکی افزاست و بسیاری از ما در تاریک خانه ای گذران عمر می کنیم که یا خود چراغش را خاموش کرده ایم و یا اصلا دستی به روشن کردن چراغ تکان نداده ایم. اگر دستی از آستین به در می آمد و به وضو معطر می شد و به سمت کتاب می رفت، روزگارمان نه این بود که است و وضع ما نیز این گونه نبود. اگر کتاب خوان بودیم، خانه دل مان از نور روشن می شد و مغزمان در تفکر به بهار می رسید و شکوفه می داد و جامعه یک سر بهار می شد پر از گل و سبزه و ریحان که در رفتار آدم ها متجلی باشد نه این که دروغ پررنگ باشد و تزویر و ریا و نیرنگ، با هزار تیر در خدنگ.اگر کتاب خوان می شدیم، خوان معرفت مان آن قدر گسترده می شد که دیگران هم بر سر آن بنشینند و معرفت بیاموزند اما... اما این همه درد بی درمان، این همه زشتی در نشو و نما، نشان فاصله ما با کتاب خوانی است، با خواندن کتاب های خوب والا کتاب های بد که نخوانده به رفتارمان بدل شده است چه رسد که آن را ورقی هم بزنیم!

به باور من برای اصلاح رفتارها و پیش از آن گفتارها و پیشتر از آن پندارها، باید نهضت کتاب خوانی شکل بگیرد تا جامعه را زیباتر از پیش صورت بندی کند. همه هم در این نهضت باید نقش آفرینی کنند، دانایان سرداری و دیگر آحاد جامعه سربازی و تا نهضت به ثمر رسد و همه از ثمره های آن کام شیرین داشته باشند.فضای دیجیتال و دیگر رسانه های دیداری و شنیداری هم در این رهگذار نه رقیب که رفیق کتاب باید باشند و مروج آن چه کار رسانه ای کردن در جامعه ای که آحاد آن اهل کتاب و فهم و درک اند، هم بسیار دلپذیرتر است. رسانه ها نه جایگزین که جاده ساز کتاب باید باشند تا جاده نور تا کمال انسانی پر رونق و پر رهرو باشد.

کتاب اگر به رفتار در نیاید جز خطی سیاه بر صفحه ای سفید بیش نیست، این رفتار آدم هاست که به کتاب ها حیات می بخشد و واژه به واژه آن را گویا می کند و الا هزار پند نوشته در کاغذ اگر به عمل در نیاید، مثل هزار چراغ است که جلوی چشم نابینا روشن کنند که هیچ سودی ندارد. پس باید کتاب خواند و خوانده ها را به رفتار درآورد تا ارزش کتاب جاودانه شود.

در جامعه ای که ارزش های اخلاقی نهادینه شود، نفس کشیدن جان را جلا می دهد و تن را جوانی، زندگی در چنین جامعه ای، آدمی را به میهمانی بهار مدام می برد... کاش دوباره کتاب ها باز شود تا تقویم بهار به پایان نرسد.

صفحه R07 فرهنگ (رضوی) ، شماره سریال 17233 ، تاریخ انتشار 880120