ما و عطار
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

 

آن درویش شوریده حال روزگاری بنشسته بود در گوشه عطاری و داروی درد جسم می فروخت.

اویی که می توانست دوای درد جان بدهد هم خود در قید تن بود و هم در بند جسم بیماران. اما او را ظرفیتی بود بزرگ برای جاری شدن، باران شدن و باریدن و... اما همه این توانایی ها در کنج عطاری خموش بود تا این که آن «ناگهانی» که باید در زندگی آدمی اتفاق افتد برای او رقم خورد تا او پس از این رقم زند اتفاق های مبارک را در زندگی آدم ها. آن روز، گذر درویش به در مغازه عطار افتاد، دست درویش به سوال بود و کلامش هم، اما دست عطار خشک تر از این بود که قطره ای از آن بچکد. درویش انگار آسمان زندگی عطار را برای روایت صاعقه فراهم دید و لب گشود به این که: تو با این خشک دستی، چگونه جان به ملک مرگ خواهی داد؟ و عطار شوخ سرانه پاسخ گفت: چنان که تو! و درویش خندید انگار و گفت: من چنین .. و سر روی کشکول خویش گذاشت روی زمین و دیگر سر بر نداشت.

او خیلی راحت جان به ملک مرگ سپرده بود که انگار او را صدا زده بود تا امانت جان او بستاند و به صاحب امانت برگرداند و... درویش برنخاست اما عطار در آن میانه جان از هر چه دلبستگی بود تکاند چنان که لباس را از غبار می تکانند. تکاند جان را و جامه را و برخاست انگار از خاکستر عشق درویش رستاخیزی شکل یافت برای برخاستن عطار و برخاست او برای پرهیز دادن مردم از دلبستگی ها و چنین شد که قصه ای شکل گرفت در باب سنخیت ظرف و مظروف.

درست مثل قصه شمس و مولانا و در مقیاس بزرگتر، پیراهن یوسف و چشمان یعقوب(ع). آری، عطار بوی پیراهن یوسف دوست را از درویش پیر استشمام کرد و بینا شد و چراغ دار جستجوگران بینایی و از آن پس در آسمان ادبیات عرفانی ستاره ای بی غروب درخشیدن آغاز کرد که جایگاهی رشک برانگیز یافت تا کوچه گردی سرشار از معرفتش در نگاه اهل معرفت عزیز افتد و بزرگ و در دور دست لذا می شنویم که هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...

به راستی در خم یک کوچه ایم، این ضرب المثل، شرح حال ماست والا اگر از خم کوچه می گذشتیم، زندگی ما این نبود، اخلاق ما، به قاعده قد می کشید تا پابه پای زمانی که بر ما می گذرد بزرگ هم می شدیم نه این که روزها را در تقویم سنی خویش داشته باشیم اما در نیت عشق و اخلاق و جوانمردی خطی ننویسیم.

عطار ققنوسی است که از خاکستر درویش برخاست تا هیچ عطار مسلکی چشم بسته نماند ما اما آیا سر روبه رو شدن با درویش خویش را داریم؟ درویشی که در قامت نفس لوامه ما را از نازیبایی ها پرهیز می دهد، ما می شنویم آیا؟ گاه متاسفانه وجدان ما درویش وار بر در دکان دنیا و هوس هامان جان می بازد ما را انگار سرچشم گشودن و قامت کشیدن نیست؟!...

افسوس... و هزار افسوس که بهره ما از عطار، شنیدن یک نام است و دیگر هیچ.

صفحه 12 ادبیات ، شماره سریال 17237 ، تاریخ انتشار 880125