شادي من از تو غم تو از من !
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:

غلامرضا بني اسدي
rbaniasadi@ yahoo.com
هرچه خواستم ديروز بنويسم از شاديي كه شامگاهان در چهره ها موج خواهد زد، نتوانستم. يعني آمدم بنويسم اما تصوير پيرزني كه از بيماري كودكان يتيمش مي گفت جلوي ذهنم قاب مي شد. آمدم از سرخي هندوانه هاي شب چله بگويم، گونه هايي به خاطرم آمد كه يا از ضرب سيلي سرخ است و يا دست را توان نواختن سيلي نيست و از نداري كبود. آمدم از سفره هاي پر زرق و برق بنويسم و لااقل براي يك شب من هم باواژه هاي شاد شريك خانه ها و محفل هاي شاد باشم، اما باز شاگرد، ماخونيك، بيغوله هايي كه از خوزستان تا سيستان و بلوچستان به آهنگ غم پر مي شود، به خاطرم آمد و واژه ها به وجود نيامده مردند.آمدم از شادي شب يلدا بنويسم اما انگار كسي در من فرياد بر مي دارد مگر «يلدا» شاد هم مي شود وقتي كارتون خواب ها زير لحاف سرد آسمان و فرش سنگين زمين نفس، نفس مي ميرند! آمدم چشم بر نبودها و كمبودها ببندم و بودها را به خاطر آورم و شادمانه قلم را بر صفحه كاغذ به رقص در آورم اما سيل تصاوير تلخ آمد و همه واژه هاي رنگينم را برد. گفتم ننويسم لااقل شب يلداي شما شيرين بماند، انشاءا...با كام شيرين به همنوعاشان هم انديشه خواهيد كرد. حتما امروز عزم بر دستگيري مستمندان جزم مي كنيد. حتما امروز، روز خوب خدا و شما خواهد بود و اگر نشد ديشب شاديهايتان را قسمت كنيد، امروز قسمت همسايه ها را كنار گذاشته ايد. ديروز در باراني از واژه هاي بي شكيب، با احساس خيس خورده و گونه هايي باران خورده در جواب دوستي كه مي خواست براي شاد باش شب يلدا چيزي بنويسم، گفتم نمي نويسم. گفت براي دلخوشي خودت، ياد سپهري افتادم وشعرش...
دل خوش سيري چند؟ «انگار به پيغامبري غم مبعوث شده ايم ما و اين رسالت كه بر شانه هاي فرزندان معنوي آخرين پيامبر سنگيني مي كند، پيركننده است، كشنده است، در قرن بيست و يكم كه همه به فكر كلاه خود و جيب خود هستند.
بگذريم... به فرموده آن عارف وارسته، خدا همه غم ها را به ما بدهد تا مردم غمي نداشته باشند و خدا كند غم از كوچه ها رخت بربندد ولو در كوچه هاي دل ما بار بگشايد...
به هر حال همه شب ها را وهمه روزها را براي شما خوش آرزو مي كنم. شادي تو از تو، شادي من هم از تو، غم تو از من!