تاراج لبخند
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: لبخند ،شادی ،سیاسی ،چینی نازک

 

پیشترها که با شعر سهراب بیشتر دمخور بودم، وقتی به این شعر می رسیدم که «مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی / من گفتم/ دل خوش سیری چند؟» فکر می کردم شرح یک لحظه شاعرانه است و با همه تلخی و خیال انگیزی اش نمی تواند مسئله یک جامعه باشد، اما متاسفانه امروزه وقتی چشم می گردانم در میان مردم، می بینم برای بسیارمان دل خوش دیگر نه سیری که گرمی هم یافت نمی شود نه در بقالی ها که حتی در داروخانه ها!

 

انگار به هر جا که می رویم پی چند سیر آرامش و چند مثقال لبخند با این پاسخ مواجه می شویم که «کفش آهنین و اراده فولادین داشتیم، گشتیم ، نبود، نگرد، نیست» اما ...

اما چرا چنین شد و چرا بسیارمان به این جا رسیدیم؟ در کشور ما که غارتی نیامده است پای بیگانه که به خانه مان باز نشده است، پس چرا چنین به خشک سالی شادی رسیده ایم و افسردگی هر روز کوه تراز پیش انبوه تر و بزرگ تر می شود. چرا لبخند در حال کاهش و چین پیشانی ها در حال افزایش؟ چرا صبر و بردباری کیمیا شده است و ناشکیبی و بی قراری و ... بر سر هر کوی و بازاری هست و صد البته فراوان هم هست.

حال آن که ما به شادی و شادمانی و دل خوشی نیاز داریم، اما انگار بذرش را ملخ خورده است. بگذریم. احساس خوبی ندارم. در بسیاری از نگاه ها هم این احساس را می خوانم که بسیارمان احساس خوب و حال خوشی نداریم این یک مسئله اجتماعی است که اگر پاسخ نگیرد به معضل اجتماعی تبدیل می شود که اگر رفع نشود به بحران اجتماعی تبدیل می شود. برای پاسخ گویی فکر می کنم روان شناسان و روان پزشکان هم باید به فکر افزودن ساعت هایی بر ۲۴ ساعت شبانه روز باشند و الا وقت کم خواهند آورد. برای رفع معضل هم باید همه نهادها و سازمان های مسئول بسیج شوند تا بتوانند از این معضل بکاهند. اما این که چه شد که چنین شد؟

من مقصر همه این شرایط و مشکلات را ارباب سیاست می دانم و گاه درباره برخی اصحاب عرصه «پلتیک» با سهراب هم عقیده می شوم که گفت: «جای هر مرد سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود»

بله درخت، هوا را تازه می کند، اما برخی سیاسی کاران هوا را، فضا را، دیده را، دل را، جان را و جهان را آلوده می کنند. کاش می شد جایشان درخت کاشت. کاش می شد، جلوی برخی قطارها را که سیاسی کاری می برند و خالی می برند گرفت و این خالی را با اخلاق و معرفت پرکرد، تا به گاه پیروزی ظاهری و شکست ظاهری، اخلاق را نشکنند. کاش یادشان می دادیم که وقتی به سراغ جامعه می آیند، نرم و آهسته بیایند تا ترک برندارد چینی نازک تنهایی مردم . اما اینان پرصدا می آیند و خالی از آرامش و مهربانی و نتیجه کردارشان، حاصل بی قراری و ناپرهیزی گفتاری و رفتاری شان، در جامعه، هسته شادی را درمی آورد و بذر افسوس و حسرت و افسردگی می کارد. نتیجه هم این می شود که می بینیم، هر روز کوچک تر و درهم شکسته تر می شویم. خب از آدم کوچک و درهم شکسته نمی توان انتظار بزرگی داشت. نمی توان از دل مرده، توقع زندگی داشت.

نمی توان بهار را امید داشت جایی که فرصت رویش نیست. باز هم بگذریم اما بگذارید به سیاسی کاران و مسافران نابردبار آن قطار خالی بگوییم، حق ما این نبود، سهم ما این نبود، قرار ما هم این نبود، حیف که بعضی ها به حق و سهم و قرار، نگاهی ابزاری دارند و الا درمی یافتند قیصریه آرامش و اعتماد و لبخند ملتی را نباید به بهانه دستمال قدرت چند روزه به آتش کشید. اما افسوس ...

صفحه 09 اجتماعی ، شماره سریال 17308 ، تاریخ انتشار 880418