سلام مشهد به شهدا
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: صحن امام خمینی(ره) ،رواق ،عصر جهاد ،رواق امام خمینی(ره)

کنگره ۲۳هزار شهید استان های خراسان با حضور رئیس جمهور برگزار شد 
 

 

حاشیه پررنگ تر از متن

- قسمت دوم سفر عشق از این جا آغاز می شد، همین جا که الان نشسته ایم با لباس رسمی ، دیروز ایستاده بودیم با لباس خاکستری، پرچم هایی بر دوشمان بود که در وزش نسیم می رقصید ... قسمت اول سفر اما از شهر و دیار هر خراسانی شروع می شد تا صحن امام خمینی(ره) آن روز ادامه می یافت و بچه ها می آمدند، از آقا نور می گرفتند بزرگ می شدند، می رفتند. یادش به خیر...

- امروز صحن به رواق تبدیل شده است با پنجره هایی رو به آسمان. با خود می گویم دیروز عصر جهاد بود و میان زمین وآسمان صحن مانعی نبود، قصه، قصه پرواز بود قصه پرهای باز، اما امروز، ماجرا عوض شده است. هزار «آه» از جنس نیاز باید «ناز» اقامه شود تا درهای آسمان برای لحظه ای باز شود،چنان که برای شوشتری و محمدزاده و... باز شد به هر حال تبدیل شدن صحن امام خمینی به رواق امام خمینی(ره) شرح حال خود ما و روزگار ماست.

-می نشستیم در میان مردم، روزگاری به یادم می آید که می ایستادیم کنار هم در کاروان های اعزام به جبهه، راستی از آن کاروان ها چند نفر پرواز کردند؟ چند نفر ماندند و ما خود امروز کجاییم؟ رویمان می شود به کاشی های در و دیوار رواق امام خمینی(ره) نگاه کنیم؟

-پیرمرد می آید. با عصایی در دست که باید قسمتی از وزن بدنش را تحمل کند من می توانم همین الان تصور کنم پیرمرد، «عصای دست» خود را در لباس شهادت پرواز داده است. می توانم تصور کنم، پسرش اگر بود نه الان تنها بود و نه چنین خسته قدم بر می داشت، می توانم تصور کنم، نه به چشم می بینم یک جوان زیر بغل پیرمرد را می گیرد و پسروار او را به کنار دیوار می برد و می نشاند و او هم پدروار شانه جوان را به مهر می فشارد.

-برای من تلخ ترین قسمت برنامه، اجرای گفت وگوی دختر با پدر شهیدش بود.

آنجا که می گفت «میترا که همیشه «سهمیه» را توی سرم می کوبید، برای پاس کردن خیلی از واحدهای درسی اش پیش من کلاس خصوصی می آمد...» بله، هیچ کس فکر نمی کند نگاه پدر به هزار سهمیه می ارزد، بودن پدر، کوه اعتماد و اطمینان است که پشت آدم قد می کشد، اما... خیلی ها نمی فهمند، فقط «سهمیه دانشگاه» را می بینند سهمیه ای که جای کسی را تنگ نمی کند، فقط یک صندلی کنارش می گذارد و همین! اما برخی ها خیلی... بگذریم!

-آی آقا! آی خانم! شهدا رفتند و کاری حسینی کردند من و تو، توانسته ایم، کاری سجادگونه و زینبی کنیم تا یزیدی نباشیم؟ به این فکر کرده اید آیا؟

- اجلاسیه، سرد به پایان آمد اما گرمای حضور شهید را که نمی شود نادیده گرفت که همیشه در آغاز است. بله، چشمی اگر به عشق وا می شد، حضور نورانی شهدا، پرشکوه تر از همیشه دیدنی بود.

صفحه R07 فرهنگ (رضوی) ، شماره سریال 17403 ، تاریخ انتشار 880810