جامعه نو

زیارت خاصه حضرت عشق
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

 

 

چشم هایم دیری است دخیلتان است آقا، قبل از آن که دستانم در پنجره فولاد شما گره شود، آهوی آرزوهایم از همان لحظه نخست دامن نشین حضرت شماست، قبل از آن که، این پا، حتی به فصل بال شدن، خود را به حرم شما برساند، من نیامده، آمده ام به زیارت شما در روزی که دل ها برای زیارت خاص شما بی تابی می کنند. نیامده چشم می شوم به جمال شما، لب می شوم به زیارت خوانی شما، دست می شوم به مشبک های ضریح شما و عشق می شوم به عشق شما. اما می آیم. همین امروز و باز نگاه می شوم از دور و نزدیک به نیابت از همه آنانی که قبل از خود و حتی قبل از نگاه خود، دل خویش را به زیارت فرستاده اند و از همان دور لب به سلام شکوفا می کنند و می دانند و «تسمع کلامی» که در زیارت شما خوانده می شود قید نزدیک و دور ندارد. «ترد سلامی» هم همین طور که اگر نه این بود، «سفره سلامت» از «خانه دل» همه جمع می شد. اما شما قرن هاست قلب آهوانه ما را به ضمانت خویش از «صیاد هوا» پس گرفته اید پس می توانیم، بی هوا، هوای دوست کنیم و از دور و نزدیک به زیارت عارف گردیم و اینک این منم، من که در گستره سجاده از سحر لیمو به صبح سیب می رسم و از وضو سرشار به سماع چله نشینان انار کشیده می شوم که هر دانه اش در رقص سرخ خود هزار فرشته را دچار خویش می کند و هزار «دف» را به میهمانی «پنجه های» شیدا می کشاند و بر هزار «تار»، زخمه می زند و هزار «چشمه» را تراوا می کند و هزار «دریا» را فرمان موج می دهد.

و من غرق تماشای این همه شکوه شکوفا شده در خویش، عطر خدا را در کوچه های دل احساس و حس می کنم باید خود را برای «اناالحق» گفتن آماده کنم، آن هم در زمانه ای که «هوالحق» گفتن را و «حق گفتن» را کفری مسلم می دانند. حتی اگر تاوانش به معراج «دار» رفتن و بر «چلیپای» تماشا به نماز ایستادن باشد. باکی نیست. آن قدر از خدا سرشار شده ام که «کونی بردار و سلاما» را می توانم برای آتش و آب بخوانم. می توانم بی تامل به دریاها فرمان موج دهم و به موج ها امر آرامش کنم. می توانم با «کن، دنیا را ، فیکون» کنم. پس با این همه شکوه جایی برای هوا نمی ماند که هر چه بر ما گذرد جز لبخند رضایت را به لب نخواهد آورد. آقای من در این لحظه های نورانی در حرم باشم یا در هر کجای دیگر، در شعاع آفتاب شمایم و حس می کنم آن قدر بزرگ شده ام که به سر دنیا دست نوازش بکشم. آن قدر بزرگ شده ام که زمین و زمان، قادر به درک یک بخشی هم از من نیستند و «فیک انتوی العالم الاکبر» را به خوبی حس می کنم و برای مردم فریاد... .

حس می کنم زیبا ترین و قدری ترین لحظه ها هم فرا رسیده است و بهشت خود را برای زیارت زمین مهیا می کند و زمان سربرگ خویش را به یک لحظه تنظیم می کند و من ردای گل بر دوش به دیدار هزار چشمه پا می گذارم و امر «فاخلع نعلیک» کفش از پایم می کند. «وانک بوادالمقدس طوی» مرا با خدایی ترین قطعه زمین آشنا می کند. زمینی که به «سیب» دچار شده است و از دهان مردمانش عطر صلوات می تراود و درخت های سیبش هرگز زمستان را به خاطر نمی آورند و انارستانی جز فصل تماشا را به یاد ندارد و هر انارش هزار هواخواه در آینه می بیند و قلب هزار عاشق را در خود ذخیره می کند و هر سیب، تعبیر عاشقانه اشکال می شود و در کوچه های لیمو، پیران هم از جام شیدایی غزل می نوشند.حس می کنم، خدا آمده است تا آینه های جلالی و جمالی اش را یک جا به اهالی زمین هدیه کند و چنان آنان را به بسامد زیبایی دچار کند که زارعان برای کشت نکردن گل ها هیچ بهانه ای نداشته باشند و گرگ ها برای «حسن یوسف شدن» نیز هم و یوسف ها نیز هر روز لااقل پنج وعده از کوچه های کنعان بگذرند. چشم در چشم یعقوب سرود بخوانند و پشت سرش به نماز ایستند. حس می کنم باید دوازده ستاره به سجده یوسف زیبا شوند و ترنج ها، دف ترین فصل روزگار خویش را آواز کنند و دف ها بر فراز گلدسته ها دست ها و پنجه ها شکوفا شوند.حس می کنم در همین حوالی یوسف دل خود را در جیب روی قلب بنیامین خواهد گذاشت تا ماموران او را به جرم سرقت قلب عزیز مصر به دارالعماره بکشانند... و ما بنیامین وار به دارالعماره شما آقا که دارالقرار عاشقان است آمده ایم تا بمانیم، حتی آنان که به جبر روزگار می روند باز مانده اند در فصل زیبای زیارت شما که جان را جلا و ما را عزت می دهد.

صفحه R07 فرهنگ (رضوی) ، شماره سریال 17412 ، تاریخ انتشار 880820