يكي بود... يكي نبود...!؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

با چند روز تاخير و با عرض معذرت 
يكي بود... يكي نبود...!؟
يكي بود... يكي نبود... ولش كنيد اين جوري قصه را آغاز مي كنند براي خواباندن مردم، من اما مي خواهم فرياد بزنم تا خواب از چشم همه بپرد...
يك... دو .. سه... آزمايش مي كنم... يك... دو... سه... آزمايش مي كنم! اين را هم رها كنيد، كار از «آزمون و خطا» گذشته است بايد با «يقين» سخن گفت، با همان يقيني كه دلاورمردان «خرمشهر»، آن حماسه هاي سبز و سرخ را رقم زدند. «نخل هاي بي سر» و «زمين هاي سرخ» آن ديار گواهند كه با يقين رقم زدند فتح بزرگ «ارزش ها» را. نمي دانم «امام»  بود يا يكي ديگر از بزرگان كه فرمود «فتح خرمشهر، فتح ارزش ها بود» قرار بود اين فتح آغازي باشد بر فتح هاي ديگر، اما امروز، چه سخت مي گذرد بر ما، بر ارزشهاي ما...
بحث من شراره كشيدن چند تار مو از زير روسري هايي كه هر روز كوچكتر مي شوند نيست. حرف من كوتاه شدن مانتوها و شلوارها هم نيست، اينها قبل از آنكه «بيماري جامعه»  باشند، تب و لرزهاي يك «جامعه بيمارند». من از «فساد» در همه شئون آن مي نالم كه «موريانه» شده است براي ريشه هاي «شجره طيبه»اي كه ريشه در زمين دارد و سرشاخه هايش از قد فرشتگان بلندتر است. حرف من «خودبيني» كساني است كه «خدابيني» را از ياد برده اند. سخن بر سر اين است كه به رغم راه طي شده، راه تا مقصد بسيار است و برخي از «پا»ها از رفتن بازمانده اند. اين روزها سالروز فتح خرمشهر بود و مرداني كه نه به پاي كه به سر مي رفتند، نمي رفتند، «پرواز» مي كردند و دروازه هاي آسمان باز باز بود و آنهمه «ناز»، حاصل «نماز» اجابت شده كساني بود كه از «خودشناسي» به «خداشناسي» رسيده بودند اما بعضي از ماها، امروز... چه مي كنيم با «آبروي» ديروز؟ با عرض معذرت، خشكسالي آمد و «آب» زلال ايمان مان را خشكاند و فقط «رو» ماند و تكثير شد مثل كفر ابليس. و چه «پررو» هستند بعضي ها! از شهدا خجالت بكشيم، اگر هنوز «ميزان» معرفتمان «خراب» نشده است. حرف من با «خود» ماست، هم خود «خودآگاه» و هم «ناخودآگاه»مان، چه مي كنيم با انقلاب و ايران سرافرازي كه رهين منت دلاوران خرمشهر است؟ با دوستان «غيوري» هستم كه «پيراهن يوسف»هاي به مصر بهشت رفته را «قباي» رسيدن به ... مي كنند! بياييد، يك بار هم كه شده است، هركه را گرفتيم «رها» كنيم كه حل نشد مشكلي با اين گرفتنها. بياييم و «خودمان» را بگيريم، شايد كاري بشود!
«خرمشهر را خدا آزاد كرد» بياييم و از «خدا» بخواهيم ما را هم «آزاد» كند از «بند خودمان».
آدم مي ماند چه بگويد از اين گروكشي هاي سياسي و از اين اگر «بگويي»، «مي گويم ها» از اين اگر «عذرخواهي نكني مي گويم» ها. از اين «اگر»هايي كه گره در كار ما انداخته است... «اگر»گويان انگار خود را مالك الرقاب همه چيز مي دانند انگار نه انگار كه آنچه به «اگر» «گفتن» آن را به «اسرار مگو»  تبديل مي كنند به بيت المال مردم، به ديروز و امروز و فرداي اين كشور مربوط مي شود...
چه بگويد آدم وقتي بعضي ها، همه تلاششان را مي گذارند براي خنثي كردن يكديگر و يادشان مي رود كه قرار بوده است در كنار هم باشند و با توان مشترك سنگ ها را از سر راه مردم بردارند. اما نه كه سنگ برنمي دارند، سنگ هم مي اندازند، بالاتر؛ سنگ مي بارند...
در فتح خرمشهر، همت ديني و غرور ايراني ما به اوج رسيد و هويت ملي مان، باورپذيرتر از هميشه به چشم آمد. اما امروز... به دور و بر خودمان نگاه كنيم، همه چيز به نگاه مي آيد، من نمي خواهم چيزي بگويم! اين بوي ناخوش خود شامه ها را مي آزارد و اين تصاوير نازيبا ديده را زخم مي زند. ديروز، خرمشهر بود و مرداني كه سرهاشان به آسمان مي رسيد و امروز بعضي از همان سروقدها در ميان كوتوله ها، بازي مي كنند. هم قد شده اند ديگر! چه آمد بر سر «شمشادها» كه همقد «بوته ها» شدند؟ بماند...
اما بگذاريد به شكوه بنشينيم. حاشيه نشيني بسياري از شمشادهايي كه سر بر آسمان مي سايند. چرا كنار كشيده اند؟ چرا نسيم را مهربانانه از شاخ و برگ خود عبور نمي دهند؟ يادمان نرفته كه جان مي دادند و سنگرها را رها نمي كردند. حاضر نبودند از محوري عقب بكشند و مي دانيم كه هم اكنون نيز حاضرند همانگونه عمل كنند. اما چه شده است كه محورهاي امروزي را به كنايه اي، به خار در پاي خليدني، رها مي كنند؟ چرا مي گذارند كوتوله ها، همه چيز را مصادره به خواستهاي نامطلوب خود كنند؟ چرا؟ بستر آماده نيست؟ مگر زمان جنگ آماده بود؟ اما رفتيم و رقم زديم سربلندي اين ملك را...
ديروز انفاق جان بود و كم نياوردند، امروز چرا از ايثار آبرو روي برمي تابند آيا احساس نمي كنند كه محورهاي جامعه، حضور آنها را مي خواهد؟ آيا نمي بينند كه مردم هم آنها را مي خواهند و به آنها بيش از ديگران اعتماد دارند.
شمشادها را به عمل بايد واداشت تا «كوتاه قدان» از عمل باز بمانند كه عرصه امروز مردان بزرگ را مي طلبد، مرداني از جنس كاوه، جهان آرا، باقري، متوسليان و ...
استخوان خردكرده هاي دفاع از ايران و انقلاب كه بسيارند اگر در صحنه جهاد اجتماعي، اقتصادي، سياسي و ... باشند هر بچه به ظاهر متخصص و يا به ظاهر ارزشي نمي تواند ميداندار شود...
ديروز فتح خرمشهر بود و من مي خواستم مثل آن روزها و مردان آن روزها، بي باك و خداباور بنويسم، آنگونه كه آنها مي جنگيدند، اما مگر گذاشت اين «محرم علي خان» كه درون هر روزنامه نگاري هر روز بزرگتر مي شود!  ببخشيد اگر نتوانستم حرفي در خور مردان خرمشهر بزنم.
* محرم علي خان: مامور سانسور مطبوعات در اوايل حكومت رضاخاني بود.