راز مرد مهربان
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:
سیاه و سفید(١۴٣)

مهربان بود مرد، شاید بتوان او را از جمله مهربان ترین دایی های دنیا نامید، مهربان ترین عموی دنیا، مهربان ترین برادر دنیا و ... به هر حال او از مهربان ترین ها بود او به پدرش چندان نرفته بود و به مادرش هم، شبیه دایی و عمویش هم نبود. او شبیه خودش بود. همه را دوست داشت و خویشاوندانش را دوست تر. برای کسی، نه این که بد نمی خواست، خوب هم می خواست. خوبی دیگران زبان او را به شکر، به تسبیح و تهلیل می گشود. هیچ گاه ندیدم، آن چه دیگران دارند، ذره ای، حتی ذره ای او را به غبطه وا‌دارد، چه رسد به حسد. وقتی می شنید فلان خویش و آشنا، مثلا خانه گرفته یا مدل ماشین او بالاتر شده است خوشحال می شد. اگر دستش، یعنی وسعش می رسید، به نزدیکانش کمک هم می کرد...

به هر حال آدم جالبی بود و من گاه تعجب می کردم، از پدر و مادر و دایی و عمو وعمه و خاله با اخلاق خاص خود، او چگونه اخلاقش به آن ها نرفته است. تحصیلات چندانی هم نداشت‌که بگویم به خاطر تحصیلات و دانشی که اندوخته چنین در اخلاق فربه شده است. اهل سیر و سلوک های آن چنانی هم نبود تا بگویم تحت تاثیر فضا، چنین شده است. همیشه دوست داشتم بدانم این را که او چگونه راه خود را از مسیر مهربانی انتخاب کرده است و سرانجام هم راز آن را یافتم، روزی که او از کودکی هایش می گفت از آرزوهایش که اکثر قریب به اتفاقشان برآورده نشد، حسرت های کودکی اش تلخ بود، آن قدر که می شد طعم آن را پس از ده ها سال هنوز در ذائقه او یافت. او می گفت: روزگار پدر و مادرش خیلی وقت ها خوش نبود و کارشان به دعوا می کشید و او وقتی به عموهایش پناه می برد، پناهی نمی یافت، نه این که آغوشی به مهر بر رویش گشوده نمی شد، بلکه در خانه هم به رویش بسته می شد. قصه رفتار دایی هایش هم تلخ تر بود، حداکثر کاری که آن ها انجام می دادند، این بود که گاهی می آمدند و عوض اصلاح وضعیت زندگی پدر و مادرش، پدرش را زیر مشت و لگد می گرفتند و می رفتند و هیچ گاه، دستی به مهر بر سر او نکشیدند، تازه آن ها که می رفتند، پدرش هم تلافی کتک ها را سر او و مادر و خواهر و برادرش در می آورد. او به یاد نداشت، یک شکلات از دست دایی ها گرفته باشد یا یک آب نبات از دست عموهایش. اما حالا معمولا جیبش پر از شکلات است برای بچه ها. او می گفت تلخی رفتار آن ها در کامم مانده است لذا تصمیم گرفتم، مثل آن ها نباشم و کامی را تلخ نکنم، من زشتی رفتار آن ها را دریافتم و چنین درس گرفتم که از رفتاری آن گونه پرهیز کنم. اگر دایی ها با من دوستی نکردند من دوست خواهرزاده هایم باشم. اگر عموها، دست من را نگرفتند من به وسع خود دست بچه های برادرانم را بگیرم، اگر پدر و مادرم، روزگارم را جهنم کردند، من به اندازه خود، زندگی را برای بچه هایم راحت کنم. من از زندگی بد گذشته آموختم، باید خوب زندگی کرد. باید همه را دوست داشت حتی آنانی را که به روزگار پیش او را آزرده اند ...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1388/12/04 شماره انتشار 17494/صفحه٩/اجتماعی