ایران قربانی تروریسم
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
 
 
* بابا آمده بود، از سر کار، دست هایش زمخت شده بود. آب گرم کردم تا دست هایش را بشوید. کرم هم آوردم تا دست هایش را چرب کند، اما نمی دانم، چرا، کرم را گرفت، لبخند زد و کنار گذاشت. دست هایش را شست، شستن دست ها را به وضو گره زد و برخاست. لباس هایش را عوض کرد. گفت شب عید است. می روم مسجد جامع. بعد هم شیرینی می گیرم می آیم، نگاه در نگاهش که شدم خندید، خنده اش خیلی ملیح تر از همیشه بود، نگاهش را از نگاهم گرفت و با همان لبخند به آسمان خیره شد نمی دانم در آسمان دنبال چه می گشت اما... نگاه از آسمان هم گرفت و به راه داد گام هایش را تندتر کرد تا قبل از آن که موذن اذان را به پایان برد به مسجد برسد و رسید و ساعتی بعد... در دلم توفان شد و ناگهان بمب... این صدای نفرت انگیز، مرا برای همیشه در حسرت بازگشت پدر گذاشت...

* عیدی از باباجون، یک عروسک خوشگل خواسته بودم. بابایی خندید و گفت همین امشب می خرم، دختر خوشگلم، یک عروسک مثل خودتو گفتم پس زود برگرد، با عروسک هم برگرد. بابا، باز هم خندید و رفت اما... بابا نیامد... هرچه منتظر شدم نیامد، حتی چند بار تا در خانه و سرکوچه هم رفتم، اما بابایی نیامد. حالا، مامانی به من لباس سیاه پوشانده، عموجان هم یک عروسک برام گرفته که لباساش سیاهه. عکس بابا را هم با یک روبان قرمز گذاشتن توی حجله جلوی در... بچه ها می  گن بابات دیگه هرگز برنمی گرده. مامان می گه بابا رفته بهشت. همسایه می گه اونو کشتن. دلم می خواد از اون آدم های بد بپرسم چرا بابای خوب منو کشتن؟ آخه چرا؟...

* پیرزن، سفره محقرش را صمیمانه پهن کرده بود، نگاهش بین ساعت دیواری و در، در گردش بود. منتظر بود پسرش بیاید، ثانیه ها کش دار صفحه ساعت را می پیمودند، پیرمرد گفت: غذا را بکش، پسرمان که آمد، خودش غذا می خورد، آخر دیر شد. پیرزن اما دلش رضا نداد و گفت: صبر داشته باش مرد، الان می رسد، اما... صدای بمب و بازهم بمب و سر و صدای مردم و آژیر آمبولانس ها، شهر را پر کرد، پیرمرد و پیرزن هم بیرون دویدند، سر و صداها از طرف مسجد بود...

* نامش محمد گلدوی است، «شهید فهمیده» سال ۸۹، انگار هر ۳۰ سال باید یک دلاور قامت بکشد و چشم ها را در زیارت خود به تسبیح و تهلیل وادارد.چنان که محمد گلدوی، چنین کرد ۳۰ سال پس از آن که «حسین فهمیده» در سال ۵۹ با حماسه بزرگ خود مردم را متوجه خدا کرد...

* ما قربانی هستیم. عید قربان نیست، اما اسماعیل هامان را قربانی می کنند، این نوادگان نمرود هستند که اسماعیل هامان را قربانی می کنند، با بمب، آن هم به تقصیر گناه نکردن، با شیطان همراه نشدن، خدایی ماندن، دیری است که «دست شیطان» از آستین تروریست ها بدر می آید و از انسانیت انتقام می کشد....

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/04/29 شماره انتشار 17603/صفحه۱۰/سیاست