جامعه نو - قلم به دست سابق
ایران قربانی تروریسم
 
 
* بابا آمده بود، از سر کار، دست هایش زمخت شده بود. آب گرم کردم تا دست هایش را بشوید. کرم هم آوردم تا دست هایش را چرب کند، اما نمی دانم، چرا، کرم را گرفت، لبخند زد و کنار گذاشت. دست هایش را شست، شستن دست ها را به وضو گره زد و برخاست. لباس هایش را عوض کرد. گفت شب عید است. می روم مسجد جامع. بعد هم شیرینی می گیرم می آیم، نگاه در نگاهش که شدم خندید، خنده اش خیلی ملیح تر از همیشه بود، نگاهش را از نگاهم گرفت و با همان لبخند به آسمان خیره شد نمی دانم در آسمان دنبال چه می گشت اما... نگاه از آسمان هم گرفت و به راه داد گام هایش را تندتر کرد تا قبل از آن که موذن اذان را به پایان برد به مسجد برسد و رسید و ساعتی بعد... در دلم توفان شد و ناگهان بمب... این صدای نفرت انگیز، مرا برای همیشه در حسرت بازگشت پدر گذاشت...

* عیدی از باباجون، یک عروسک خوشگل خواسته بودم. بابایی خندید و گفت همین امشب می خرم، دختر خوشگلم، یک عروسک مثل خودتو گفتم پس زود برگرد، با عروسک هم برگرد. بابا، باز هم خندید و رفت اما... بابا نیامد... هرچه منتظر شدم نیامد، حتی چند بار تا در خانه و سرکوچه هم رفتم، اما بابایی نیامد. حالا، مامانی به من لباس سیاه پوشانده، عموجان هم یک عروسک برام گرفته که لباساش سیاهه. عکس بابا را هم با یک روبان قرمز گذاشتن توی حجله جلوی در... بچه ها می  گن بابات دیگه هرگز برنمی گرده. مامان می گه بابا رفته بهشت. همسایه می گه اونو کشتن. دلم می خواد از اون آدم های بد بپرسم چرا بابای خوب منو کشتن؟ آخه چرا؟...

* پیرزن، سفره محقرش را صمیمانه پهن کرده بود، نگاهش بین ساعت دیواری و در، در گردش بود. منتظر بود پسرش بیاید، ثانیه ها کش دار صفحه ساعت را می پیمودند، پیرمرد گفت: غذا را بکش، پسرمان که آمد، خودش غذا می خورد، آخر دیر شد. پیرزن اما دلش رضا نداد و گفت: صبر داشته باش مرد، الان می رسد، اما... صدای بمب و بازهم بمب و سر و صدای مردم و آژیر آمبولانس ها، شهر را پر کرد، پیرمرد و پیرزن هم بیرون دویدند، سر و صداها از طرف مسجد بود...

* نامش محمد گلدوی است، «شهید فهمیده» سال ۸۹، انگار هر ۳۰ سال باید یک دلاور قامت بکشد و چشم ها را در زیارت خود به تسبیح و تهلیل وادارد.چنان که محمد گلدوی، چنین کرد ۳۰ سال پس از آن که «حسین فهمیده» در سال ۵۹ با حماسه بزرگ خود مردم را متوجه خدا کرد...

* ما قربانی هستیم. عید قربان نیست، اما اسماعیل هامان را قربانی می کنند، این نوادگان نمرود هستند که اسماعیل هامان را قربانی می کنند، با بمب، آن هم به تقصیر گناه نکردن، با شیطان همراه نشدن، خدایی ماندن، دیری است که «دست شیطان» از آستین تروریست ها بدر می آید و از انسانیت انتقام می کشد....

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/04/29 شماره انتشار 17603/صفحه۱۰/سیاست

سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
gholamreza baniasadi


تماس با ما

مطالب پیشین
صفحه نخست
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت