روزه اولی ها
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
سیاه و سفید(۲۵۲)
برای اولین بار صدای مهربان مادر بیدارت می کند، «عزیزم! قشنگم! گلم! سحر شده، بیدار شو! »و تو باز غلتی در رختخواب می زنی.صدای مهربان باز تو را می خواند. باز غلتی در رختخواب می زنی، پلک ها هنوز کرکره نگاهت هستند و این بار تلاقی دو صداست که به مهربانی تو را به نام می خوانند پسوند آقا و پیشوند خانم، قلقلکت می دهد، چشمانت باز می شود، نگاهت به لبخند پدر و مادر گره می خورد، می خندی.

صدای تلویزیون که برنامه سحری را پخش می کند، یادت می آورد که آرزوهایت برآورده شده است و تو می توانی جشن بزرگ شدنت را ، مکلف شدنت را با روزه، کامل کنی. البته تجربه کله گنجشکی اش را داری، حتی... حتی روزه کامل هم گرفته ای پیش از این اما بر تو واجب نبوده است. اما حالا تو بزرگ شده ای و به قول مادر، حسابی آقا شده ای آقا پسر! و حسابی خانم شده ای، دختر خانم! بابا هم لبخندهایش تایید حرف های مادر است و تو وارد اولین رمضان زندگی ات می شوی و چقدر قشنگ است این ماه، این سحر، حتی قشنگ تر از خواب شیرین. مثل آدم بزرگ ها ، شیرینی خواب را به آب می شویی، وضو می گیری تا از همین اول سحری ات را هم با وضو بخوری. پدر و مادر هم گوششان به تلویزیون است و مناجات و لبانشان هم به تکرار دعا تکان می خورد، نگاهشان اما مهربان تر از همیشه است، به هر سو که می رود مهربانی را با خود می برد تو هم مهربان تر می شوی...سحری ات را که می خوری، مهیای نماز می شوی تا بعد از آن که صدای موذن به ا...اکبر بلند شد، تو هم بلند شوی برای نماز. نمازت را می خوانی و دقایقی بعد در آغوش رختخواب خواب های بزرگانه می بینی... روز می شود و تو مثل آدم بزرگ ها، نه چیزی می خوری و نه می آشامی و چقدر این نخوردن و نیاشامیدن قشنگ است، حس می کنی گاهی نخوردن هم از خوردن خوشمزه تر است. قدری قشنگی هم بد نیست به ویژه وقتی می دانی دستور خدا را اطاعت می کنی خوب هم هست قشنگ هم هست. تازه می بینی بزرگ ترها، رفتارشان هم بهتر می شود. بیشتر قرآن می خوانند، نمازهاشان منظم تر و اول وقت است و گاهی در مسجد. کارهاشان را هم بهتر انجام می دهند. حتی صحبت ها هم عوض می شود، می بینی اگر گاهی مادر درگفت و گو با خاله ها و همسایه ها، اسم کسی را می بردند، چیزی که به آن غیبت می گویند، اما این روزها انجام نمی شود. شاید تماس های تلفنی شان کوتاه تر شده است اما دفعات آن زیاد شده و در این گفت و گوها احوال هم را می پرسند و برای جلسات قرآن همدیگر را دعوت می کنند.

بابا هم که از سر کار بر می گردد دستانش پر است از میوه، خرما، زولبیا و بامیه و... که تو خیلی دوستش داری. حتی کوچک تر که بودی، ماه رمضان را با زولبیا و بامیه می شناختی و با تنگ شربتی که مادر برای افطار آماده می کرد. اما حالا بزرگ شده ای و مثل آدم بزرگ ها می دانی پشت این نخوردن و نیاشامیدن راز قشنگی است که می تواند اسم آدم را در کنار آدم خوب ها و آدم بزرگ ها بنویسد. پس سعی می کنی هم روزه باشی، هم نه که حرف بد نزنی که نمی زنی بلکه تلاش می کنی حرف هایت بهتر باشد، بهتر از روزهایی که روزه نبودی. کارهایت هم بهتر باشد. خیلی بهتر از روزهایی که روزه نبودی . نزدیکی های افطار که می شود تو هم دست به کار می شوی تا به مادر و پدر کمک کنی برای انداختن سفره، سبزی ها را پاک می کنی، برای خرید پنیر می روی لیوان ها را کنار هم توی سینی می چینی، چای درست می کنی. همه چیز که آماده می شود نزدیکی های اذان، می بینی پدر و مادرت وضو می گیرند. تو هم وضو می گیری و قبل از آن که افطار کنی اول نمازت را می خوانی و بعد سر سفره می نشینی برای افطار تا یکی از روزه های سال اول تکلیف را به پایان آوری، تو روزه اولی هستی پس می کوشی شخصیت و هویت ایمانی ات را از همین اول محکم بنا کنی ...چه تصمیم قشنگی... چه آینده عزیز و روشنی را پیش رو داری تو، روزه اولی...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/05/24 شماره انتشار 17624 /ٌُخانواده و سلامت