جامعه نو

پسرک گل فروش و عروسی شاهانه
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

چند شب پیش از یک جلسه برمی گشتم، از خیابان قرنی به چهارراه ابوطالب رسیدم ، حضور نوجوان گل فروش در آن ساعت بدجوری اذیتم کرد با خود می گویم او حالا باید در رختخواب ناز می آرمید و خواب گل می دید نه این که گل هایش را با التماس به این و آن بفروشد. مطمئن باشید این قبیل افراد از سر شکم سیری چنین کاری نمی کنند در این ساعت از شب، قصدشان هم تفریح نیست که این کار اصلا فرح ندارد تا تفریح داشته باشد. قصه او را اگر واکاوی کنیم درخواهیم یافت، فقر، بله فقر و نداری او را به خیابان کشانده است. شاید هم او علاوه بر خود نان آور یک خانواده چند نفری باشد. شاید پدر نداشته باشد و یا معلولیت پدرش را زمین گیر کرده باشد و الاغیرت پدر اجازه نمی دهد نوجوان ۱۲ ساله اش آن ساعت در خیابان باشد... با خودم فرضیه های حضور او در خیابان را بررسی می کنم که یادم می آید از خبری که در همین جلسه شنیدم درباره یک عروسی یک عروسی مجلل از یک توانگر برخوردار که میهمانانش به چند هزار می رسید و در سفره پذیرایی اش از بره بریان و بلدرچین و چه و چه ...که من و شما شاید اسمش را هم ندانیم گذاشته بودند. نوش جان! دارندگی و برازندگی است انگار! دارند، هواپیما هم می گیرند برای میهمانان. دارند هتل هم می گیرند، دارند دیگر! نوش جانشان، بگذار نوش جان کنند! بگوییم یا نگوییم بریز و بپاش این مجالس خود قصه تلخی است که پرداختن به آن کام را تلخ تر می کند. اما تلخ تر از این غفلتی است که انگار دامن گیر ما شده است. غفلت از همسایه، غفلت از همشهری، غفلت از هموطن، قبلا این کلام نغز سعدی علیه الرحمه بیشتر ورد زبان مان بود که؛

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار...

اما امروز خیلی ها کمتر این شعر را به یاد می آورند،«یاد» برخی افراد امروز از یادگاران عزت و غیرت دیروز هم خالی است. حالا در مسابقه تجمل بعضی ها، هدف وسیله را توجیه می کند. می خواهند شاد باشند، فیوز بپرانند از سر بینندگان آثار و شنوندگان اخبار، خب چه از این عروسی ها بالاتر. بی خیال عضوهایی که در روزگار به درد می آید. بی خیال مردمی که آرزویشان یک بار غذاخوردن در یک رستوران معمولی است، بی خیال خیلی ها که بی کاری و بی پولی امانشان را بریده است، حتی بی خیال کارمندان برخی شرکت ها که شاید چند ماه حقوق نگیرند و عیدی نگرفته باشند در پنجمین ماه سال، بی خیال خیلی چیزها. آخر اگر قرار بود خیال مشکلات این و آن آزارشان دهد که نمی توانستند به آلاف و الوف برسند... کاش یادمان بود وقتی خیلی ها گرفتاری شان با چند ده هزار تومان حل می شود. وقتی خودم شاهد بودم که می شود با ۳۵ هزار تومان، شربت و شیرینی عروسی یک دختر نجیب و لیسانسیه را داد وقتی می شود با ۵۰ هزار تومان بخشی از لوازم خانه یک خانواده نیازمند را فراهم کرد. وقتی می شود با هزار تومان لبخند یک کودک را خرید باید کاری می کردیم اما... خب اگر قرار باشد به این ها فکر کنند که روزگار به این جا نمی رسید . اگر یادشان بود که خداوند در مالشان،حقی برای محرومان قرار داده است که روزگار چنین نبود تا برج برخی ها به آسمان سر بکشد و برخی در حسرت کوخ هم بمانند. بگذریم، ناراحتم، ناراحت و دلخور، اما وقتی عطر رمضان در جان و جهان می پیچد می شود امید بست به مقلب القلوب والابصار که هم دلمان را به انقلاب عطوفت مفتخر کند و هم نگاهمان را به زیبا دیدن کرامت بخشد تا «احسن الحال» تقدیرمان شود، می شود امید بست به برکت لحظه، لحظه ناب نیایش، نفس به نفس عبودیت کردن در این قطعه بهشتی زمان تا به جای عروسی های شاهانه، شیعه وار به فکر گره گشایی از کار مردم باشیم تا رومان بشود یا علی بگوییم و الا وقتی حتی تعداد اندکی از فرزندان معنوی امام در فقرند، نمی توان شیعه علی بود و رفتاری آن چنانی داشت...

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/05/25 شماره انتشار 17625 /صفحه۲