تجربه بعثت
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 
با کلام عاشقانه شيخروز بهان بقلي، آغاز مي‌کنم که مي‌سرايد

...صدهزاران پرده‌دارد عشق دوست

مي‌کند هر پرده آوازي دگر...

و عجيب نيست که هرگاه به تماشاي قامت بلند نبوي، ديده به نماز مي‌گشائيم باز بهشتي تازه مي‌بينيم و عجيب است که حکايت عشق او را از هر زبان که به تکرار هم-حتي- مي‌شنويم نامکرر است. هر پرده‌اي آوازي‌دارد و هر پرده‌خواني نوايي و اين همه، باز همه «او»نيست اگرچه «او» اين همه است. او، آن بزرگترين، آمده است تا نگاه ما را از «منيت» ما برگيرد و به «دوست» اندازد و ما را به بعثت چنان عادت دهد که هر روز در ما رسولي برانگيخته شود و ما را به دوست نزديکتر کند. مگر نه اينکه در عالم اصغر-دنيا- يکصد و بيست و چهار هزار نفر پيامبر آمده‌اند و آدرس «او» را کف دست آدمي قرار داده‌اند پس چرا در عالم اکبر-انسان- هر روز نبايد يک پيامبر برانگيخته شود و دست آدم‌ها را بگيرد و به سوي خدا ببرد؟ البته قبل از اين لازم است پيامبر، گاه حقي به بهانه آب ونان آدمي به سويي روانه کند تا او از رکود و تبديل شدن به مرداب نجات يابد و جد و جهد بکار گيرد و پاي به راه بگذارد و به گفته شاعر

...توپاي به راه نه وهيچ مگوي
خود راه بگويدت که چون بايد رفت...
خداوند- جل و علا- خود نيز وعده فرموده است که مجاهدان و به جهاد دوندگان را هدايت نمايد و چه جهادي بالاتر از جهد براي تماشاي دلدار؟...مهم هم، رسيدن است به دوست، چگونه رسيدن در مرحله بعد است، آنچه هست جز از طريق حق به حق نمي‌توان رسيد. گاه رسيدن هم عشق چنان مي‌آيد که عاشق را دچار خويش مي‌کند و از هر آنچه غير اوست وا مي‌رهاند جناب مولوي در مثنوي معنوي چند جلوه از اين ماجرا را روايت مي‌کند:

بهرنان شخصي سوي نانوا دويد
داد جان چون حسن نانوا را بديد
بهر فرجه شد يکي تا گلستان
فرجه او شد جمال باغبان...
و همه پيامبران آمده‌اند تا آدم‌ها را راهي اين نانوايي و گلستان کنند و خوب مي‌دانند اينان ديگر باز نخواهند گشت. هدف رسيدن است و رفتن وسيله، پس فرقي نمي‌کند هم نظر آناني باشيم که معتقدند پيامبر (ص) مبعوث شد تا جامعه‌اي خدايي بسازد که در آن راه رسيدن به خدا آسان باشد و دوندگان و مشتاقان فراوان يا هم راي آناني که معتقدند پيامبران آمدند تا «آحاد را بسازند» و «آحاد» پرورش يافته جامعه پرورش‌يافتگان را شکل دهند و فاصله از ميان برداشته شود.
مسئله اين است که پيامبر خود فرموده است» «اني بعثت لاتمم مکارم‌الاخلاق» فلسفه بعثت به کمال رساندن اخلاق و به تمام رسانيدن مکارم آن است چه در حوزه فرد يا حوزه اجتماع، نتيجه اينکه فرد به کمال رسيده جامعه اخلاقي مي‌سازد و جامعه اخلاقي بستري براي رشد افراد اخلاقمند و صاحب کرامت تربيت مي‌کند...
مهم خواندن راز است از آن هزاران رازي که انسان را به همکلامي با يار مي‌کشاند، چه فرقي مي‌کند با کدام زبان و با کدام واژه؟ مهم تماشاي دوست است به هر شکل و در هر جا و عاشق حق که تواند که جز به گرد «حق» بگردد و کلام و رفتار و نيت ناصواب داشته باشد؟ شايد گفت اين ماجرا که هر کس نيت کار بد کند، بوي بدش فرشتگان را آزار مي‌دهد و آنکه نيت خير، عطرش مستي فزاي عاشقان خدا در زمين و آسمان مي‌شود اشارت به اين باشد که انذار دهد ما را که حتي در خيال جز به خوب‌ترين خوبان نينديشيم و انديشه به او کليد رسيدن به کمال است و ناصواب در دايره واژگان او راهي ندارد.
پيامبر آمد تا انسانها فرصت بزرگ شدن بيابند و در اين ميان بسياري بزرگ شدند، آنگونه که دست بسته فرداها را خواندند و مي‌خوانند و مي‌دانند بر صفحه سفيد کاغذ ، چه نگاشته خواهد شد.
اينان کساني هستند که باورمند شده‌اند به اين حقيقت که فلسفه بعثت تکرار است نه يک تجربه تکرارناپذير. قرآن بر همه آدم‌ها نازل شده است و نه اينکه ميان آدميان و قرآن راهي نباشد اما در عمل مصداق اين بيت مي‌شود که ...

باران که در لطافت طبعش دريغ نيست
از خاک لاله رويد و از شورزار خس...
قرآن براي همه و بر همه نازل شده است حالا اين‌آدمها هستند که چقدر جان به تجربه بعثت نوراني مي‌کنند و در باران آيات قرآن به کمال مي‌رسند. انسان بايد خليفةا... بشود اگر نشد، مشکل از خود اوست که بعثت را تجربه نکرده و جان به قرآن عزيز ننموده است.