| گلی برای بهار شدن زندگی |
سیاه و سفید(۲۶۱)
کوچولوی شیرین رفتار، خانه از غم سرد شده را گرم و پس از مدت ها، لب ها را به لبخند باز کرده بود. وقتی می گفتند کو مامان؟ اگرچه توان گفتن کامل نداشت اما با نگاهش، با انگشت اشاره اش و با کلمات ناقصش، کامل ترین مفهوم زندگی را، مادر را نشان می داد. وقتی از داداش می پرسیدند، نگاهش با لبخندش روی چهره برادرش قفل می شد. کلید این قفل سوال دیگر بود؛ کو آبجی و او باز رو برمی گرداند به طرف خواهرش و چهار دست و پایی به طرفش می رفت. اما وقتی می گفتند کو بابا؟ نگاهش به در می خشکید و تازگی ها هم «در... در» را به آن اضافه می کرد تا بفهماند، پدر نیست.بله، پدر خانواده نیست. او رفت که شب با نان بازآید، اما نیامد، خبرش را از پاسگاه آوردند که بر اثر سانحه رانندگی، باعث مصدوم شدن یک شهروند شده است و حالا گرفتار دیه و زندان است. دیه را نمی تواند بدهد. زندان ماندنش هم چاره کار نیست اما حکم قانون است و کوچولوی شیرین رفتار هنوز پدرش را سیر ندیده است تا دستان کوچکش را دور گردن او حلقه کند. گرمای بوسه پدر هم دارد از خاطرش پاک می شود انگار. او پدر را از «در» می شناسد. اما انگار یکی باید پی گیری کند تا کوچولو باز هم بتواند پدر را میهمان زیباترین زمان رشد و شیرین کاری اش بکند اما... برای این کار باید خیران دست به جیب شوند برای یاری پدرش و پدرهایی که زندان نشین شده اند، هرچند قبل از هر چیز زندان نشین غفلت خویشند اما مردانی باید به یاری برخیزند تا در زندان باز شود و زندانیان جرایم غیرعمد بتوانند به زندگی برگردند و خانواده ای را گرما بخشند. از این قبیل زندانیان جرایم غیرعمد که به حبس افتاده اند در همه شهرها هستند، نیکوکاران و نیک اندیشان و نیک تدبیران هم همه جا هستند، پس می توان امید بست که درها باز شود و کوچولوهای شیرین رفتار، «پدر» را با چهره اش نشان دهند نه با اشاره به «در». * راننده اتوبوس بود، اتوبوس بین شهری. می آمد و می رفت. اخلاق خوبش برایش مشتری ها و مسافرهای دائمی دست و پا کرده بود. با همه خوب بود آقای راننده. خوش اخلاق و خوش رفتار. همه را هم آن قدر دوست داشت که اگر از دماغ کسی خون می آمد گلویش پر از بغض می شد. اما یک حادثه رانندگی باعث شد، باعث مرگ ۲ جوان شود و... کارش به زندان باز شود. هرچند با توجه به اخلاقش زندان اصلی در درون خود او شکل گرفته بود و وجدان هر روز تازیانه اش می زد و عاطفه اش هم همکاری می کرد که چرا با یک غفلت باعث شد ۲ جوان، جان خود را از دست بدهند. او مدام با خود درگیر بود. خبر به گوش اولیای ۲ جوان که رسید، وقتی فهمیدند راننده خودرو سوگوار آن دو جوان است و روزگار زندگی اش از نظر اقتصادی خوب نیست، جوانمردی را به اوج رساندند و با گذشت از آقای راننده فرصت تولد دوباره و تنفس در هوای آزاد را به او هدیه کردند. پدر پیر یکی از دوجوان، راننده را کنار کشید و دست روی شانه اش گذاشت و فشار داد، آن قدر که راننده پنجه های پیرمرد را روی شانه اش حس کند. پیرمرد گفت: آقای راننده! مسافران امانت هستند دست راننده، از ما که گذشت، اما امانت دار جان مردم باش. یادت باشد هر نفر که راهی سفر می شود ده ها چشم و جان منتظر اویند. راننده اما به زمین چشم دوخت از شرمندگی و نگاه به اشک نشسته اش را به آسمان دوخت و قول داد هوشیاری اش را مضاعف کند تا حتی الامکان دچار حادثه نشود...کاش رانندگان دقت کنند و کاش وقتی حادثه ای اتفاق می افتد، یادمان باشد عفو هم می تواند مهربانی را در جامعه گسترش دهد... خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/06/03 شماره انتشار 17633 /صفحه۸/خانواده و سلامت
|
|
چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ - gholamreza baniasadi | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خوش آمدید |
|
تماس با ما |
| RSS Feed |
| اخبار هک و امنیت |







