نمکی کوچک پس جوی عاطفه ها
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 دخترک چند روزي مي‌شد که به مدرسه نيامده بود، دوستانش نگران بودند و معلمانش هم دلخور، هم نگران، آنها مي‌گفتند اگر مريض هم بود لااقل بايد يک زنگي مي‌زد. چند روزديگر هم معلم‌ها فرستادند دنبالش، وقتي آمد هي خودش را پشت مادرش قايم مي‌کرد و پاسخ چرا را نمي‌داد فقط اشک مي‌ريخت. مادر هم که خود را درچادري کهنه پيچيده بود، بهانه جور مي‌کرد، اما نگاه معلم به روي پاهاي دخترک ثابت ماند، رازنيامدن آنجا بود، او کفش درست وحسابي نداشت.
*نوجواني وغرور دخترانه واستعداد او را زبانزد همه کرده بود همه به آينده او اميد بسته بودند. در روياي خيلي‌ها او خانم دکتربود. اما يک دفعه همه آرزوها را وخيال‌ها را ناديده گرفت و گفت: مدرسه نمي‌روم. کمترکسي دليل اصلي را اول فهميد اما مهمترين مسئله، نداشتن لباس مناسب بود براي رفتن به مدرسه.
*با حسرت به هم ‌سن‌وسال‌هايش نگاه مي‌کرد که کيف به دوش به مدرسه مي‌رفتند با لباس‌هاي مرتب اما او...با همه استعدادش نمي‌توانست به مدرسه برود آخر پدرش مرده بود او بايد در 12سالگي مرد خانه‌اي مي‌شد که غيراز او سه کودک ديگرهم داشت مادرش به رغم اينکه کار مي‌کرد اما نمي‌توانست هزينه مدرسه آنها را بدهد پس پسرک خيلي زود بزرگ شد، درس ومدرسه را کنارگذاشت وآرزوهايش را هم وشد يک نمکي کوچک،
*به اطرافتان نگاه کنيد، به کوچه وخيابان شهرتان، چقدر ازاين نمونه‌ها مي‌بينيد؟ آيا احساس نمي‌کنيد کاري بايد کرد؟ اين درست که رسيدن به وضع مردم وظيفه حکومت است اما آيا من وتو وما وشما وايشان هيچ وظيفه‌اي نداريم؟
يادمان رفته است «بني‌آدم اعضاي يک پيکرند/ که درآفرينش زيک گوهرند/چوعضوي بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار/...
اما نه، ما يادمان نمي‌رود، ما هستيم پس دست همنوع‌مان را مي‌گيريم واجازه نمي‌دهيم استعدادهاي ناب، اين سرمايه‌هاي حقيقي ملي، شکوفا نشده، پرپر بشود. ما هستيم ولو اينکه خيلي‌ها درانجام وظيفه کوتاهي کنند. شمشادقدان و بلندنظر مردمان اين حوالي هواي پاک را تقديم گل‌بوته‌ها مي‌کنند تا فردا به فصل شکفتن برسند...