جامعه نو

سیلی و گونه کودک!
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
 
 

 بچه کتک خورد از مردی که اسمش «بابا» بود. کلمه ای که زیبنده مهربان ترین مرد دنیا برای هر کودکی است، اما کودک از او کتک خورد... این روایت مردی بود که با چشمانی به اشک نشسته با تلخی از ماجرایی می گفت که به چشم دیده بود. او تأکید داشت اگر به چشم ندیده بودم باورم نمی شد. اگر شنیده بودم نمی گفتم، اما به چشم دیدم... من هم اگر به چشم او ایمان نداشتم نمی نوشتم. من چشم های او را چشم خودم می دانم من هم بر خود لرزیدم پس از این که شرح ماجرا را گفت. حالا از طرف او و خودم و خیلی های دیگر چون ما می پرسم، «به کجا می رویم ما؟» این راهی که چنین پرشتاب در حال پیمودنش هستیم ما را به کجا خواهد رساند؟... راوی برایم گفت: عصر جمعه شانزدهمین روز از ماهی که «مهر» نام دارد شاهد نامهربانی یک پدر با پسرک ۶ ساله اش بوده است در میدان شهدای مشهد. در عصر جمعه که هر اهل دلی دلش را، آرزوهایش را و امیدش را گره می زند با ظهور دولت یار. اما در غروب این روز، همه امید و آرزوی یک کودک، با سیلی سنگین مردی که اسمش «بابا» است در هم می ریزد. راوی می گفت: پسرک میان خودروها با تلاش و تکاپو می  رفت و کتاب دعا می فروخت، مثل برخی همسالانش که گل می فروشند!؟ حال آن که آن ساعت و اصلا نباید سر چهارراه ها و میادین باشند بلکه جای آن ها یا سر کلاس است یا در خانه کنار خانواده، اما این کودک میان خودروها می لولید و کتاب دعا می فروخت اما یک دفعه یک مرد قوی هیکل به سویش رفت. پسرک سلام را بلند گفت و به «بابا» گره زد؛ سلام بابا!، مرد اما بدون این که جوابش را بدهد، دستان گنده اش را پیش برد و گفت: پول ها را بیا بالا!، پسرک دست در جیب کرد و یک مقدار پول مچاله شده را با دستان کوچکش در دست بزرگ مرد گذاشت ولی هنوز دست خود را پس نکشیده بود که دست مرد بر گونه اش نشست و باز به هشدار و مطالبه دستش را پیش برد، بقیه را بیا بالا، جون بکن! و پسرک که بر اثر سیلی تعادل خود را از دست داده بود چند لحظه بعد از لای جوراب پاره اش چند اسکناس مچاله شده دیگر را هم به او داد. مرد همه را در جیب خود فشرد و پسرک را به سمت زمین هل داد و خطاب به او که روی زمین می غلتید، گفت: «... بقیه پول ها را هم شب بیار خانه...» پسرک به زحمت از زمین بلند شد و با چشمان غمناکش خط عبور مرد را- که اسمش «بابا» بود- نگاه کرد. شاید با خود می گفت: تو که در خیابان با من چنین می کنی، در خانه چه خواهی کرد بابا! شاید هم در میان خیالش دنبال یک بابا می گشت که مهربان بود، شاید...

راستی من و تو و مسئولان در برابر این پسرک و دیگر دخترکان و پسرکان که سرچهارراه ها گل می فروشند، کتاب می فروشند و آرزو می فروشند، مسئولیتی نداریم؟ به این فکر کرده ایم آیا... آیا این وضع شایسته این کشور و این ملت است؟... آیا مسئولان برنامه ای دارند؟...

خراسان رضوی - مورخ دوشنبه 1389/07/26 شماره انتشار 17676 /صفحه۳/جامعه