خاک بوسی شما افتخار است آقا!
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

نه ادیبم و نه آداب سخن می دانم شاعری هم از خیالم نگذشته تا با واژه های خیال انگیز شرح دل بخوانم. من آسیمه سری زخمی هستم که نه با زبانم که با زخم هایم سخن می گویم آقا جان! درد زخم هایم را هم با نام شما آرامش می بخشم و آن قدر در سماع درد، رضا... رضا... رضا... می گویم که درد به قرار می آید و زخم نیز هم. پس بر من خواهید بخشید اگر نه ادیبانه و نه با آداب سخن می گویم آقا جان! اصلا می گویم وقتی در سخن گفتن با خدا، دلم را و زخم هایم را پیش از زبانم به سخن وامی دارم چرا با شما که حجت خدایید چنین سخن نگویم؟

آقاجان من نه آداب می جویم و نه ترتیب، بلکه هر چه می خواهد دل تنگم می گویم، حتی دلتنگی دیگران را هم روایت می کنم، هیچی نباشد، ما مشهدی هستیم و آفتاب نشین شما، و این حق را برای خود قائلیم که کاسه استشفای مردم را بگیریم و از سقاخانه شما به آنان آب شفا بدهیم، هیچی نباشد بر درگاه طبیبانه تان منشی هستیم و این را حق خود می دانیم که گاه حتی بی نوبت بیماران خود را به حضور آوریم و یا پاکت التماس دعاهاشان را زودتر بگشاییم. اصلا بگذارید راحت عرض کنم آقاجان. من همین چند روز پیش که در تهران و نمایشگاه مطبوعات بودم، یک مادر را دیدم که با شما قهر بود بله قهر بود! آخر پسرکی که به یمن شما علی نامیده بود پس از چند روز پرکشیده بود و رفته بود مثل کبوترهاتان اما کبوترها برمی گردند اما او برنگشته بود و این مادر دلخور بود که شما، شما که ضامن آهو هستید چرا غزال زندگی اش را ضمانت نکردید؟ من با او خیلی صحبت کردم، از مهربانی شما گفتم. از حکمت ها و مصلحت ها اما دل بی قرار او که آرام نمی شد، او می خواست شما جوابش را بدهید و من با اطمینان از لطف شما که عام و خاص نمی شناسد و انوارتان بر سر همه نور می افشاند، به او قول دادم و حرمت آفتاب نشینی شما را گرو گذاشتم و گفتمش، دو سال دیگر که آمدم، تو دست در دست «علیرضا»یت خواهی آمد! من از طرف شما به او قول دادم ببخشید آقاجان آخر در کتاب ها خوانده بودم وقتی قاصد لشکر اسلام به بارگاه «رستم فرخ زاد» رفت و پیمان نوشت وقتی از او پرسیدند تو سرداری گفت نه سربازم اما در آیین ما اگر یک نفر قولی بدهد محترم می شمارندش و حالا من قول دادم و حاشا که شما اجابت نفرمایید! آقا جان! من حامل پیغام راننده تاکسی تهرانی هم هستم که وقتی فهمید می خواهیم به مشهد برگردیم چشمانش به باران نشست و گفت: چند سالی است نتوانسته ام به پابوس آقا بیایم و هر گاه تلویزیون حرم را نشان می دهد، پسرکم می گوید:باباجان پس کی ما را به مشهد امام رضا می بری؟ و من باز وعده بعدا می دهم، آخر هزینه این آمدن را ندارم، هر چه کار می کنم باید قسط ماشین و اجاره خانه بدهم... او دردمندانه گفت: آقاجان! زیارت شما را حج فقرا می خوانند اما دریغ که روزگار ما از فقر هم آنسوتر است که ما را توان آمدن نیست. اما بی معرفت نیستیم و هر روز پس از نمازها، دست به سینه از دور به سلام می آییم!

آقا جان! این چند روز، هرکس دیدمان و فهمید اهل حریم شماییم گفت در فصل زیارت خاصه آقا، به هر نفسی که در مشهد می کشید دعامان کنید و من باز از طرف شما به همه آن ها قول دادم حاجت روا خواهند شد، هم راننده تاکسی و هم همه کسانی که عاشقانه در حسرت زیارت شما می سوختند مخصوصا اویی که وقتی آب به دستمان می داد و یا چای جلویمان می گذاشت فدای سقاخانه شما می رفت و التماس دعا می گفت.

آقا جان! من به همه وعده داده ام، اجابتش با شما که نه به کوچکی ما که به بزرگی خویش اجابت می فرمایید و همین ما را چنان بر سرشوق می آورد که به هر جا که رفتیم، به هر گرفتاری که رسیدیم، بگوییم، حاجت روا خواهد شد، بگوییم دردهایش به درمان خواهد رسید. ما به کرامت شما باور داریم آقا جان و همین جسورمان می کند تا به همه وعده رفع شدن مشکلات و به درمان آمدن بیماری ها بدهیم...