اين چفيه بوي باروت نمي‌دهد
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 

نگاهي به نمايش گلايه 
آقا گفت برويد، رفتيم، آقا گفت بجنگيد، جنگيديم... آقا گفت بايستيد، ايستاديم. حالا زندگي ما شده سرفه...سرفه...سرفه... اين گوشه‌اي از گفتار متن نمايش«گلايه» است، با طعم تلخ تلخ تلخ، اما نه از آن تلخ‌هايي که تنفرانگيز است مثل تلخي دروغ، بلکه تلخ است به طعم حقيقت به رنگ واقعيت. «گلايه»، حرف من و نسل من است، حرف آقامرتضي جنگ، حرف کانال کميل، حرف والفجر5، گردان کربلا. حرف همه«ابراهيم»هايي که هشت سال در آتش نمروديان سماع کردند و خم به ابرو نياوردند. «جنگيدند خوب هم جنگيدند» و هيچ‌وقت کم نياوردند. حرف«نرگس»هايي است که بوي صداقت دارند، با طعم تلخ صراحت که در روزگار قحطي ترانه‌هاي عاشقانه و«وفور» تملق و دروغ، جايشان خيلي تنگ است، خيلي،
قصه«ابراهيم» و«نرگس» که محمدمهدي خاتمي، جوان امروز ايران روايت مي‌کند، قصه پرغصه نسل من است نسلي که جنگيد، نسلي که نامش همه پرونده‌هاي«ناقص» را«کامل» مي‌کند حتي اگرخيلي‌ها پرونده خودش را«ناقص» بدانند نسلي که تاريخ«صددرصد» به احترامش برپا مي‌خيزد، حتي اگر تعيين«درصد» نشده باشد. نسلي که به اندازه«سفره» بي‌حساب و کتاب از ما بهتران، «سرفه» با حساب و کتاب دارد. «ابراهيم» گلايه، نماينده نسلي است از جنس«حاج داوود کريمي» خدا بيامرز، از نسل صياد شيرازي، از نسلي که سالهاست ديگر با سکوت حرف مي‌زنند. نسلي که... همين امروز هم باز مي‌تواند فرياد بزند اما... «آقا چرا رفتيد، حالا منت خود را سرما مي‌گذاريد... مگر ما گفتيم برويد؟»
اين را بارها و بارها از زبانها و بيانهاي مختلف شنيده‌ايم.
بسياري هم به زخم طعنه نواختن‌مان که شما با خدا معامله کرديد. اين را کساني مي‌گويند که خدا را از زندگي خود حذف کرده‌اند و به قول نرگس«خدا کجاي زندگي شماست؟»
من تئاتر نمي‌فهمم، سينما نمي‌فهمم، اما حرف نسل خودم را که مي‌فهمم نسلي که خيلي خوب مي‌تواند چفيه اصيل را با بوي باروت، از چفيه‌هاي بدلي با طعم امروزي ريا بشناسد. نسلي که هنوز دلش براي آرمانهاي شهيدش و شهيداني که به پاي آرمانها جان دادند تنگ مي‌شود. اما امروز... پرونده من، پرونده نسل من پرونده يک نسل ناقص است. به سلامتي آنها که زندگي کامل دارند بگذار نرگس و ابراهيم بميرند از درد، از غصه، از اين قصه‌هاي تلخ به سلامتي آناني که سلام عليکم و رحمةا... را از ته«حلق» ادا مي‌کنند حتي اگر نمازشان «قضا»شود،
«گلايه»، سخن يک نسل تنها نبود، سخن يک انديشه بود، سخن تاريخ بود و دريغا که من در مجله نمايش«گلايه» شنيدم از زبان يکي از دست‌اندرکاران که به احتمال زياد اين آخرين نوع نمايشنامه‌هاي جنگ باشد و سال ديگر، کسي«گلايه» نخواهد کرد، به سلامتي آقايان. حيفم آمد از بازي هنرمندانه خانم منصوره شيرازي در نقش نرگس، احمد ريحانه. در نقش ابراهيم و غلامرضا عارف‌نژاد در نقش مخلصي و کارگرداني خوب محمدمهدي خاتمي يادي نکنم و به نمايندگي از نسل خود به آنها دست مريزاد نگويم.
حرفم را با نوشته خاتمي در برشور معرفي گلايه به پايان مي‌برم که«سالهاي جنگ»، سالهاي دل‌شوره و انتظار نرگس‌ها بود. اي کاش اين سالها، سالهاي عز و التماس‌شان نباشد.... ابراهيم‌ها را فراموش نکنيم.»