مسلم و غزل شهادت
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هزار در هزارنامه هم که آمده باشد، باز کوفه، کوفه است و کوفی هم کوفی. به بیعت مکتوبشان نمی شود اعتماد کرد، باید عیار ایمانشان را از نزدیک به ترازوی فرد امین کشید تا دریافت میان دستی که می نویسد و دلی که باید فتوا دهد تیغ را چقدر فاصله است. اما حسین سلام ا... علیه از میان یارانش کدام قامت کشیده را مبعوث به رسالت محک زدن صداقت کوفیان خواهد کرد. چشم ها- شاید- در تماشای لبان حسین(ع) انتظار کلامی رسالت انگیز می کشید که امام نام «مسلم» را بر زبان آورد و «مسلم بن عقیل» جوان ماه نشان هاشمی، با رسالتی سنگین بر دوش راهی کوفه می شود. در سفری که تا بهشت امتداد می یابد...

 این جا کوفه است، نام حسین(ع) دل ها را از غبار گرفته است و مسلم در میان چشم هایی رخ می نماید که می خواهند در نگاه پسر فاطمه، بهشت خدا را تجربه کنند، یا لااقل چنین نشان می دهند، هلهله می شود وقتی مسلم سخن می گوید. مسجد کوفه علی را، سلام ا... علیه، به یاد می آورد از کلماتی که از لبان برادر زاده اش شکوفا می شود. تا چشم کار می کند مردمی هستند که حسین(ع) را فریاد می زنند و مسلم همه شهر را چنین می بیند و «خواص» را هم همراه می یابد و به امام نامه می نویسد که کوفه، امضاهای خود پای نامه های هزار در هزار شده را به رسمیت می شناسد، پس ای پسر پیامبر، بر این خاک تفتیده فرمان بعثت بخوان!...

 ابن زیاد، این شیطان مجسم در پی فریبی عجیب به کوفه می آید. بسیاری حسینش می پندارند و آرزوهای خود را می جویند اما او به دارالاماره که می رسد، هم  نقاب از چهره بر می دارد و هم دست به کار لشکر زر و زور و تزویر می شود. یکی را به وعده ای می فریبد و دیگری را به باده ای می خرد و سومی را به تازیانه ای درهم می شکند و باز این کوفه است که مردود می شود و کوفیان هستند که صفر هم برای کارنامه شان زیاد است.ابن زیاد همه شیطان ها را به خدمت می گیرد، شیطنت  می کند از هیچ باطلی روی گردان نیست اما از آن سو مسلم است که جز در مسیر حق گام بر نمی دارد، چه خوب می داند جز از راه حق نمی توان به حق رسید او سفیر حسین (ع) است، پس باید چنان رفتار کند که نه تنها مردم کوفه که تاریخ در قرن های بعد هم در او و گفتار و رفتارش امام حسین(ع) را ببیند.

آخرین نماز مسلم است و نمازگزارانی که مثل یخ آب شده اند و ساعتی بعد نه که «رجلی» نمانده است که از «اشباه الرجال» هم خبری نیست. مسلم است و کوچه های غریبی کوفه و از آن هزاردرهزار صاحب نامه بیعت کرده، هیچ کس نمی ماند و او شب را غریبانه در خانه «طوعه» می گذراند بانویی که از همه مردان کوفه مردتر بود و مردتر ماند.حتی وقتی دژخیمان ابن زیاد آتش به خانه اش افکندند باز او کاسه آب به لبان مسلم می رساند تا قامت کشیده  هاشمی در مشق شهادت تیغ بر فرق لشکریان کفر بکشد. مگر می شود با این «شبه علی» جنگید؟ پس باز هم خدعه در کار می شود تا تیغ از کف مسلم برباید و او را با تضمین امان به دارالاماره بکشاند تا با شهادتش هزار در هزار سند باطل شود، سند مسلمانی کوفیان، سند وفای به عهد حاکمان، سند مردی و مردانگی مدعیان و... مسلم، شهید شد در شهری که تا همیشه مردود شد...

خراسان رضوی - مورخ چهارشنبه 1389/09/17 شماره انتشار 17718 /صفحه اول