مرد و حرف هایش
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
سیاه و سفید(۳۰۶)
 
 

کلافه بود مرد، می گفت زندگی ام شده کلاف سر درگم، یک آهنگ از ری نواخته می شود، دیگری از روم. هیچ چیز انگار سر جایش نیست. من آدم سخت گیری نیستم، تا حالا هم دنیا بر من سخت نگرفته بود. با خود می گفتم، راست گفته اند که با هر دست که بدهی با همان دست می گیری. خب من سخت نگرفته بودم، سختی هم نمی دیدم حالا هم توقعم این است که سختی نبینم. من به کسی بد نکرده ام، لااقل دانسته این کار را نکرده ام، توقع دارم کسی هم در حق من بدی روا ندارد یا لااقل آگاهانه در حق من بدی نکند. من حرمت پدر و مادرم را حفظ کردم و هیچ گاه صدایم را برایشان بلند نکرده ام و همواره این کلام قرآن را آویزه گوش داشته ام که نباید به آنان «اف» گفت. من هم نمی گفتم، حتی در ذهنم هم بی حرمتی نسبت به آن ها یا نافرمانی شان خطور نمی کرد، پس توقع داشتم و هنوز هم دارم که فرزندانم، حرمتم را حفظ کنند. انتظار دارم با همان دستی که در برابر پدر و مادر بر سینه گذاشته ام به قصد احترام، حرمت فرزندانم را تحویل بگیرم یا لااقل بی حرمتی نبینم و ... مرد سفره تلنبار شده درددل هایش را باز کرده بود. وقتی بیشتر صحبت کرد دریافتم، روزگارش بحرانی نیست و فرزندانش هم پا به راه خلاف - خدای نکرده- نیستند. مسئله مرد این بود که توقع زیبایی افزون تر در رفتار خانواده  اش داشت و همین حوادث که برای برخی روزمره شده است را هم بر نمی تافت. او از دروغ های گاه به گاه گلایه داشت که گناه را وارد زندگی فرزندانش می کرد و از بی نظمی، کاهل رفتاری در کارهای درست به خروش می آمد. از این که آن ها، سخنش را نمی شنوند گلایه داشت ...حس کردم مرد زندگی را برای خودش زیبا تعریف کرده است. مثل باغ گل، که خارها را بر نمی تابد هر چند کوتاه باشند. او می خواست خانواده اش زیبا زندگی کنند و همه خانواده ها نیز خوب باشند تا جامعه ای خوب داشته باشیم اما ...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/09/18 شماره انتشار 17719 /صفحه۸/خانواده و سلامت