هويت روستا در معرض آسيب
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 

ديوارها کوتاه شده است و کوچه‌ها، کوچکتر، در و ديوار روستا گريه مي‌کند، گريه، به چهره رنج کشيده مردمانش که نگاه مي‌کني، کوير تشنه جلوي چشمت نقش مي‌بندد با آن زمين ترک ترک شده. مثل دل هزار‌ريش يک چشم به راه. حوصله ندارم به درختها نگاه کنم، آنها ايستاده مرده‌اند،‌سبز، رنگ فراموش شده روستاست. در خراسان جنوبي، خراسان رضوي و... آنجا همه چيز خسته است، شکسته است و مرا تاب گفتن از اندوه چشمه‌ها و قناتهاي خشکيده نيست. حتي نمي‌توانم به روايت مردم روستا بنشينم که پير و پيرتر مي‌شوند بي‌آنکه جواني در ميان آنها قد بکشد. و تلخ است اين قصه و من راوي تلخ‌ترين حکايت هستم از بحراني که نه در اقتصاد و معيشت مردم که در هويت و شخصيت و جايگاه آنان در ساخت اجتماع شکل گرفته است. خشکسالي که يک چشم مردم را به راه آسمان داشت و همتي برنامه‌مند که چشم ديگر آن را به راه همت‌مرداني دارد که با طرح نو به نبرد با خشکسالي بپردازند. و حاصل اين شده است در غياب ايندو، «برداري»‌ از روستا شکل گرفته است که تا حاشيه شهر امتداد دارد. روستاييان راهي شهرها مي‌شوند و از آنجا که کمتر کسي را مي‌شود يافت که توان قرار گرفتن در شمار شهرنشينان داشته باشد آنها در حاشيه شهر جاي مي‌گيرند تا به جاي يک طبقه باهويت و ريشه‌دار و اصالتمند و با جايگاه مشخص در هندسه اجتماعي، يک طبقه بي‌هويت، بي‌ريشه، بي‌هدف و سرگردان در برزخ بين شهر و روستا، شکل بگيرد که همزادي به نام جرم هم دارد و اينگونه است که مي‌بينم حاشيه شهرها و حاشيه‌نشينان در توليد بزه سهم بيشتري دارند اين مي‌تواند از اين رو باشد که مهاجر، تخصصي که بتواند در شهر برايش جايگاه و درآمد توليد کند ندارد و يا از اين رو که در مقايسه وضعيت خود با وضعيت ديگران احساس غبن مي‌کند و حق خود را در دست ديگران مي‌داند و به خود حق مي‌دهد براي رسيدن به آنچه حق خود مي‌داند -حالا حق اوست يا نه، بماند- به هر وسيله مشروع يا نامشروعي متوسل مي‌شود و انواع ناهنجاري‌ها توليد مي‌شود و ما از يک قشر قانع، صبور و کم‌توقع که به راحتي مي‌شود امورشان را مديريت کرد، جماعتي پرتوقع، کم‌صبر و بي‌حوصله با مديريت بسيار هزينه‌بر ساخته‌ايم. از سوي ديگر، اين بردار قابل بازخواني است با نتيجه تلخ. تبديل قشر توليدگر به مصرف‌کننده و نهايت اين فرايند وابستگي است به آنسوي مرزها، وابستگي که تنها در عرصه نان نمي‌ماند که در عرصه فرهنگ و جان و ايمان هم خود را تحميل مي‌کند. ثمره اين روند هم مي‌شود ميوه‌هاي تلخ پاکدشت و قيام‌دشت و «گناه‌دشت‌هايي» که در شهرهاي مختلف شکل مي‌گيرد. اين روند بيمار همچنان در حال بازتوليد خود در جاهاي مختلف است. حال آنکه ما براي رسيدن به حق و جايگاه خود محتاج تغيير مسير بردار هستيم، از شهر به روستا، و تبديل مصرف‌کننده به توليدکننده وگام گذاشتن در جاده‌اي که با همت و تلاش و برنامه به استقلال ختم مي‌شود. آمار جرم پايين مي‌آيد و شمار هنجارها افزون‌تر مي‌شود. برزخ بين روستا و شهر به بهشت روستا منتهي مي‌گردد و از آنجارفتگان و از اينجا ماندگان و طبقه معلق در هوا، جايگاه خود را در مهندسي اجتماعي پيدا مي‌کنند و روستا مي‌تواند بماند، ديوارهايش قد بکشد، کوچه‌ هايش پر از صداي شاد کودکان بازيگوش شود و بازيهاي کودکانه با آب وخاک دگرباره جان بگيرد، حتي اگر آسمان هم همچنان بر سر بخل باشد. آدمهاي عالم مي‌توانند سهم و حق زمين را از آسمان بگيرند و در زمين شخصيت باثبات و استوار روستايي را ياور باشند.