جامعه نو

شهروند افتخاری سیستان و بلوچستان
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩
 

به کوه ها نگاه می کنم که شانه به شانه هم داده اند. اسمشان را نمی دانم، اما خوب می دانم از ذره ذره خاکی که تشکیل شده اند، با عشق من، با احترام من، با جان من عجین اند. اتوبوس دارد با سرعت جاده را می پیماید و نگاه من در میان کوه ها مثل آب جاری می شود. گاه در میان گره ها و شیارها، انسانی می بینم که زندگی را نفس می کشد و من با خود می گویم برای این کوه ها، برای این آدم ها، برای این خاک چقدر حاضری هزینه کنی؟ این سوال ذهنم را مشغول می کند و خاطرم پرواز می کند تا سال های پیش سال های دفاع مقدس، و خاطرات جبهه که سعادت نفس کشیدن را در آن داشته ام برایم تداعی می شود. از جزیره مجنون و شلمچه و خرمشهر تا ارتفاعات گردرش و گوجار و اولاغلو، تا محور بانه و مهاباد و سردشت تا تنگه مرصاد و تا ... یادم می آید ما برای دفاع از مرزمان، همه یک ملت شدیم. ایستادیم تمام قد و پنجه شدیم در یقه متجاوزانی که آمده بودند بمانند، آمده بودند از خوزستان یک عربستان جعلی بسازند و آمده بودند تا فراتر از خوزستان و کردستان و کرمانشاه و ایلام و ... در تهران جشن پیروزی بگیرند. اما این خواب، هیچ تعبیری جز شکست نداشت و نقشه های دشمن را به آب غیرت شستیم. حالا هم قصه همان است، به کوه ها که نگاه می کنم، می بینم به جانم، به غیرتم به هویتم وصل است. حس می کنم سیستان و بلوچستان را، این کوه ها را، این دشت ها را، مردمانش را، «چاه نیمه»هایش را، تفتانش را، ذره ذره خاکش را بسیار دوست دارم و خوب می دانم اگر بلوچی را، سیستانی را، شهروندی را خاری در پای خلد مرا و ما را خون از چشم خواهد بارید. اگر بمبی منفجر شود، قلب همه ایران پاره پاره خواهد شد. اگر تیری شلیک شود، همه، بدون شک، با یقین برخواهند خاست.

همچنان به کوه ها نگاه می کنم و به زاهدان نزدیک تر می شوم و عشقم به این دیار هر لحظه افزون می شود تا جایی که خود را یک سیستانی احساس می کنم. لباس بلوچی ندارم اما حس مردمان بلوچ در من قد می کشد. خود را شهروند شهر به شهر این استان می دانم اگر چه جز زاهدان، از این استان بزرگ هیچ شهر دیگری ندیده باشم. من حالا به عنوان یک شهروند افتخاری این استان دوست دارم، مطالبات مردمش را پی گیری کنم. می خواهم برای کمبودهای این استان، صدای قلمم را به گوش همه برسانم، می خواهم به فریاد بلند بگویم هامون را باید دریافت. باید برای فرصت گردشگری شهر سوخته، برنامه ریزی کرد. باید انبار غله سابق را به مدد فناوری های نو، باز هم به سرزمین گندم تبدیل کرد. باید با ایجاد اشتغال مولد، از هر کارجو، یک استادکار و هنرمند ساخت. باید هر شهروند را در قامت رستم و فرامرز دید و به دیده تکریم نگریست. باید سیستان و بلوچستان را مثل همه مناطق ایران آباد کرد و این شدنی است. ما می توانیم، شعاری بود که امام خمینی (ره) همان روزهای نخست انقلاب طرح کرد تا در باور و جانمان نهادینه شود و برخیزیم برای کارهای بزرگ در قامت مردان و زنان بزرگ و این می شود و باید بشود و می توانیم و باید بتوانیم...

اتوبوس در جان جاده به پیش می رود و من به کوه ها می نگرم و حس می کنم حاضرم برای دفاع از این سرزمین جانم را هم بدهم...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/10/26 شماره انتشار 17749 /ایران/صفحه١٠