شهد و شهود در مشهد جان
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
ساعاتی در حرم امام رضا (ع) به نیابت از عاشقان
 
پایین پا ایستاده ام به سلام، حالا «اذن دخول» خوانده ام و اجازه گرفته ام، بماند. ما شما را - آن گونه که باید - نمی شناسیم اما شما که ما را خوب می شناسید. همین هم باعث می شود خیلی وقت ها، همان آسیمه سر بودن را همان «عشق جنون» را همان «جنون عشق» را بهانه کنم و بی آنکه «آداب و ترتیبی بجویم»، «هر چه می خواهد دل تنگم، بگویم». اما یک نکته هست آقا جان! هنوز به خود اجازه نداده ام بروم «بالاسر» من همین «پایین پا» ، حتی پایین تر، حتی خیلی پایین تر، حتی به غباری که بر کفش های زائرانتان می نشیند هم سرفرازی می کنم. اصلا با «غبار راه زائرانت». «غبار از دل» برمی گیریم و راستی چه قدر زلال است این غبار. چقدر جاری است این غبار که حتی آدم های دور هم می توانند با آن رفع عطش کنند. بگذریم آقا جان، من ایستاده ام، این جا، پایین پا و لب هایم قاصد همه جانم می شود و قاصد همه کسانی که التماس دعا گفته اند. پس می خوانم صلوات خاصه ات را آقاجان که باور دارم دعای مستجاب است؛الهم صل علی علی بن موسی الرضا....

 

ایستاده ام پایین پا و به مردمانی نگاه می کنم که پروانه سان می شوند گرد خورشید وجودت و چقدر بال بال زدنشان قشنگ است و چقدر قشنگ می شود وقتی گاه از میان این پروانه ها تعدادی آتش می گیرند و باز از خاکستر خود برمی خیزند، بال می گیرند و باز می گردند و من چقدر سعادتمندم که این صحنه ها را می بینم، چقدر خوشبختم که می توانم عشق‌بازی شما را با آن ها شاهد باشم. لب هایم همچنان زیارتنامه می خواند؛ ... اللهم صل علی علی بن موسی الرضاالمرتضی عبدک  و ولی دینک القائم  بعدلک و الداعی الی دینک  و دین آبائه الصادقین صلوة لا یقوی علی احصائها غیرک...»

و من همه سلام ها را بر شما می خوانم و تماشا می کنم بارانی را که در حرم شما بر دل ها می بارد. غرق تماشایم و از خود بی خود، که ناگهان خود را در دهه شصت می بینم و اطراف خویش را پر از خاکی پوش هایی که لهجه خدایی داشتند.

جانشان پر از عشق بود و نگاهشان نیز هم، بارانی از چشمانشان می بارید که هر چه دل بود، به بهار می برد و در آن اعجازی بود که سنگ را هم به شکوفا شدن می کشاند. آنان آمده بودند تا از شما «اذن جهاد» بگیرند پس از اذن دخولی که خوانده بودند. من در زیارت نامه خوانی شان «رخصت» می خواندم و در دست هایی که در مشبک های ضریح گره می زند، «بیعت آخرین» را می دیدم. یادش بخیر، آن روزها، آن اجازه گرفتن ها آن شوق ها، آن شورها، آن شهودها، آنان هر کدام یک «شهید» بودند که به حضور آمده بودند تا قبل از آن که به جبهه بروند هم «اذن جهاد» بگیرند از امام خویش و هم مشق شهادت کنند در حرم بزرگی که هم «شهید» است هم «ابن الشهید» و هم «اباالشهید» . آری آقاجان آن روزها من در قامت هر کدام از آن بزرگ مردان یک «شهادت شکوفا شده» می دیدم و در زیارتنامه خوانی شان، به صریح ترین زبان، «اجازه میدان» می شنیدم که درعاشورای مکرر، لبیک گویان به «هل من ناصر ینصرنی» مولا می خواستند به رزمگاه بروند.

آن روز، «محمود» را دیدم که عاشقانه رخصت می خواست، استدلالش را هم باز می گفت و شهادت می خواست، یادم هست آن لحظه ها را، محمود رفت، شهید نشد تا یک باره برود بلکه ماند تا هر روز شهید بشود. انگار برای او یک بار شهادت کم بود، انتخاب شده بود برای «شهادت مدام». برای این که هر روز آیت شهادت خداوند باشد تا من و ما غفلت زدگان در نگاه دردمندش نشانه های راه را ببینیم. آقا جان، او هنوز هم هست، هنوز هم شهید می شود. دردهایش را نشانه عشق می داند و آیت خداوند لذا هر وقت به حضور شما می آید و پنجه در ضریح شما می زند حس می کنم از زبان مجنون می خواند که خدایا این عشق را در من افزون کن، خدایا این شهادت را در لحظه به لحظه ام جاری کن بارها گفته ام و گفته اندش که شفا بخواه از آقا اما گویا باز کلامش شرح این بیت است؛

... از عمر من آنچه هست برجای

بردار و به عمر لیلی افزای...

او با لیلی درد خویش عشق می کند و آن را نشانه محبت دوست می داند و باور دارد

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی...

و این عشق را غنیمت خویش از کربلای جبهه می دانست و هنوز هم می داند....

ایستاده ام پایین پا و سرافرازی می کنم که می توانم چشم درمشبک های ضریح بایستم و زیارتنامه بخوانم.

زیارتنامه بخوانم و باز به روایت عشق در کلام اهل عشق بپردازم. جانباز عاشق «حجت الاسلام محمودرضا جمع آور» را یادم هست، همین جا که من ایستاده ام ایستاده بود، در آخرین مرخصی قبل از عملیات بیت المقدس۲، چشم هایش بارانی بود و دلش دریایی، زبانش راز دل می گفت و امروز وقتی از او از آن زیارت ها می پرسم، طفره می رود، انگار آن گفتن ها رازی بود بین او و شما آقاجان. اما اصرار که می کنم، گریزی می زند به آخرین زیارت سردار شهید توکلی خواه، فرمانده دلاور گردان الحدید لشکر ۲۱ امام رضا(ع) قبل از والفجر ۸ و می گوید: توکلی، از زمین جدا شده بود، از خود هم جدا شده بود. چنان با آقا گرم راز بود که می توانستی با یقین بگویی این آخرین زیارت اوست. او بالا سر ایستاده بود، بی خود از خویش و برون آمده از جمع، انگار با خود امام سخن می گفت. انگار اجازه میدان می گرفت از امام، انگار «اذن شهادت» می گرفت و گرفت هم، در والفجر ۸ کربلایی شد. «جمع آور» می گوید برای نسل ما، زیارت شکوه خاصی داشت. اجازه گرفتن بود برای «رفتن» و طلب شهادت بود برای «ماندن» چون تنها رفتن ملاک نبود، باید خوب می رفتیم باید جوری می رفتیم که شایسته نام آقا باشد.

لذا همه خوبی ها را از آقا طلب می کردیم. چشم ما در زیارت ضریح ، به دنبال «احدی الحسنیین» بود در جبهه ، خیلی ها دعا می کردند، این آخرین زیارتشان باشد که عارفانه به جا می آوردند و دعا می کردند نوبت امام شود که دیدار را پس می دهند. آنان می خواستند هنگام شهادت امام رضا(ع) به دیدارشان بروند. حجت الاسلام کمیلی هم روحانی جانباز و آزاده ای است که به قول خودش، در حرم بزرگ شده است. خب درس طلبه های مشهد اکثرا در حرم برگزار می شد و در مساجد اطراف لذا همه به نوعی بزرگ شده حرم بودند. کمیلی از روزهای اعزام می گوید از تجمع ها در صحن امام خمینی ( که این روزها، رواق امام خمینی نام دارد) از زیارت ها و رفتن از حرم به سمت چهارراه شهدا و به سمت راه آهن و میدان هجرتش. این روحانی آزاده یک پیشنهاد هم دارد و می گوید، کاش مسیر حرم، چهارراه شهدا ، راه آهن را به نام «مسیر ایثار» نام بگذارند تا یادمان باشد آن روزها و به نسل امروز هم بگوییم از این مسیر نورانی چه شهدایی عبور کرده اند. او می گوید ما در دوران سخت اسارت هم با یاد امام رضا(ع) بر سر ایمانمان استوار ماندیم حتی خواب هایی که از حرم می دیدیم به ما توان ایستادگی می داد او یاد شهید سیدعلی ابراهیمی را هم سبز می دارد که آخرین سفرش را با او همراه شده است و از زیارت های عاشقانه این سردار شهید می گوید. حجت الاسلام غلامحسین کمیلی زیارت پس از اسارت را هم وصف ناشدنی می خواند که پر از نشاط و امید و لبریز قدردانی بود.

 

زیارت دو برادر شهید

شهدا عاشق شما بودند آقا و شما این عشق را خوب اجابت فرمودید و راستی چه اجابتی بالاتر از شهادت که آرزوی آن زائران قدسی بود. منیره خوش قلب طوسی، خواهر دو شهید عارف به نام های سید کریم و سیدجواد است که از عشق آنان به شما روایت می کند. از زیارت هاشان و از نایب الزیاره گرفتن هاشان به گاه حضور در جبهه... او برایم می نویسد: « سید کریم و سید جواد به امام رضا علیه السلام عشق خاص داشتند، جالب این که این «عشق خاص» را به دیگران هم توصیه می کردند. آنان اگر بودند، کفتر جلد حرم آقا بودند، حتی مرا که خواهر کوچکشان بودم را هم با خود می بردند، آنان در حال و هوای حریم و حرم حال دیگری می یافتند انگار حس پرواز وجودشان را از زمین جدا می کرد، من میان چشمان جواد و کریم با ضریح یک راز را می دیدم، انگار آنان همه چیز را به واسطه آقا از خداوند طلب می کردند. حرم، خانه ایمان و امیدشان بود لذا قرارهای دوستانه را هم در حرم می گذاشتند...» آری قرارهای دوستانه را باید در حرم شما گذاشت آقاجان مگر نه این که دوستی های ما باید در مسیر دوستی های شما باشد. خب این دوستی ها به واقع دوستی با شماست. با شما که بزرگید. با شما که همه اهل پرواز را به حرم خویش می خوانید. اصلا وقتی کبوتران قرارهای دوستانه خود را در

حرم شما برگزار می کنند چرا ما چنین نکنیم؟ وقتی آهوها نازترین نگاهشان را تسبیح می کنند برای دامن امن شما، چرا ما «امن نشین» حرم شما نباشیم؟ آقاجان، سیدکریم و سیدجواد، مثل همه عاشقان وقتی با اجازه شما به جبهه می رفتند از راه دور زائر شما می شدند. «زائران پروازی»، که دل هاشان را می فرستادند و «زیارت های کاغذی» که نامه هاشان را می فرستادند. اجازه بدهید به نیابت از همه شهدا قسمت هایی از نامه های این دو عاشق را بخوانیم: «سیدجواد در نامه ای می نویسد: مادرجان به حرم مولا علی بن موسی الرضا (ع) که مشرف شدید، حتما یادی از حقیر بکنید. به همه بگویید هر کس به حرم رفت حتما دو رکعت نماز برای یکی از شاگردان مکتب امام رضا علیه السلام به نام (احمد خطیبی) بخواند»، او در نامه هایش بارها تاکید می کرد: «از قول من، اول از همه امام هشتم را سلام برسانید»... «به حرم که رفتید از امام رضا (ع) بخواهید شفاعتم را پیش خدا بکنند.» سیدکریم هم در همین حال و هواست و نامه هایش به نام امام رضا روشن است. چنان که نگاهش، دلش و عشقش، او می نویسد: «به حرم که مشرف شدید، التماس دعای مخصوص دارم. دلم برای دعای کمیل مشهد در صحن امام یک ذره شده ...» به حرم که مشرف می شوید، حتما به یاد من هم باشید. هر وقت از حرم یادم می آید، بی اختیار گریه ام می گیرد، تا نزدیک بودم قدرش را ندانستم...» آقاجان، سیدجواد و سیدکریم، دو نمونه بودند از شهدا والا همه شهدا و رزمندگان را با شما عشقی عجیب بود که عقل ناقص ما را به فهم آن توان نبود و به گفته شاعر...

 

شهدا عاشق شما بودند آقا و شما این عشق را خوب اجابت فرمودید و راستی چه اجابتی بالاتر از شهادت که آرزوی آن زائران قدسی بود. منیره خوش قلب طوسی، خواهر دو شهید عارف به نام های سید کریم و سیدجواد است که از عشق آنان به شما روایت می کند. از زیارت هاشان و از نایب الزیاره گرفتن هاشان به گاه حضور در جبهه... او برایم می نویسد: « سید کریم و سید جواد به امام رضا علیه السلام عشق خاص داشتند، جالب این که این «عشق خاص» را به دیگران هم توصیه می کردند. آنان اگر بودند، کفتر جلد حرم آقا بودند، حتی مرا که خواهر کوچکشان بودم را هم با خود می بردند، آنان در حال و هوای حریم و حرم حال دیگری می یافتند انگار حس پرواز وجودشان را از زمین جدا می کرد، من میان چشمان جواد و کریم با ضریح یک راز را می دیدم، انگار آنان همه چیز را به واسطه آقا از خداوند طلب می کردند. حرم، خانه ایمان و امیدشان بود لذا قرارهای دوستانه را هم در حرم می گذاشتند...» آری قرارهای دوستانه را باید در حرم شما گذاشت آقاجان مگر نه این که دوستی های ما باید در مسیر دوستی های شما باشد. خب این دوستی ها به واقع دوستی با شماست. با شما که بزرگید. با شما که همه اهل پرواز را به حرم خویش می خوانید. اصلا وقتی کبوتران قرارهای دوستانه خود را در

حرم شما برگزار می کنند چرا ما چنین نکنیم؟ وقتی آهوها نازترین نگاهشان را تسبیح می کنند برای دامن امن شما، چرا ما «امن نشین» حرم شما نباشیم؟ آقاجان، سیدکریم و سیدجواد، مثل همه عاشقان وقتی با اجازه شما به جبهه می رفتند از راه دور زائر شما می شدند. «زائران پروازی»، که دل هاشان را می فرستادند و «زیارت های کاغذی» که نامه هاشان را می فرستادند. اجازه بدهید به نیابت از همه شهدا قسمت هایی از نامه های این دو عاشق را بخوانیم: «سیدجواد در نامه ای می نویسد: مادرجان به حرم مولا علی بن موسی الرضا (ع) که مشرف شدید، حتما یادی از حقیر بکنید. به همه بگویید هر کس به حرم رفت حتما دو رکعت نماز برای یکی از شاگردان مکتب امام رضا علیه السلام به نام (احمد خطیبی) بخواند»، او در نامه هایش بارها تاکید می کرد: «از قول من، اول از همه امام هشتم را سلام برسانید»... «به حرم که رفتید از امام رضا (ع) بخواهید شفاعتم را پیش خدا بکنند.» سیدکریم هم در همین حال و هواست و نامه هایش به نام امام رضا روشن است. چنان که نگاهش، دلش و عشقش، او می نویسد: «به حرم که مشرف شدید، التماس دعای مخصوص دارم. دلم برای دعای کمیل مشهد در صحن امام یک ذره شده ...» به حرم که مشرف می شوید، حتما به یاد من هم باشید. هر وقت از حرم یادم می آید، بی اختیار گریه ام می گیرد، تا نزدیک بودم قدرش را ندانستم...» آقاجان، سیدجواد و سیدکریم، دو نمونه بودند از شهدا والا همه شهدا و رزمندگان را با شما عشقی عجیب بود که عقل ناقص ما را به فهم آن توان نبود و به گفته شاعر...

میان عاشق و معشوق رمزی است

چه داند آن که اشتر می چراند...

اجازه جهاد اکبر

امروز، سه شنبه ۱۹ بهمن1289 و چهارم ربیع الاول1432 است، به مبارک باد آمده ام آقاجان، آخر پس از ۶۳ روز، پرچم عزا از گنبد مطهر باز آمده است تا دل هامان به پرواز پرچم سبز بر فراز آن گنبد که جهان را به زیر پا دارد و رابطه فرش و عرش را برقرار می کند شاد شود، امروز، خادمان «سید» با گردن آویز های سبز با شکوهی خاص پرچم سبز را قدم به قدم به سمت گنبد آوردند که در هر گامشان ذکر حق تازه تر می شد و «موحد» مداح، لب به «زیباخوانی» گشوده بود که دل ها را به پرواز می آورد. خب من هم آمده ام تا در کنار هزار در هزار عاشقی که آمده اند از شما «اذن جهاد» بگیرند برای امروز نام خود را ثبت کنم. دیروز برای گرفتن «اجازه میدان» و اذن جهاد اصغر می آمدیم و امروز برای گرفتن «اجازه میدان» و اذن جهاد اکبر و باور داریم راز سرفرازی در این میدان را باید در معرفت شما جست. می آییم و باز زیارتنامه می خوانیم: السلام علیک یاولی الله السلام علیک یا حجة الله السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض السلام علیک یا عمودالدین السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله ... السلام علیک یا وارث محمد رسول الله السلام علیک یا وارث علی ولی الله... السلام علیک یا وارث فاطمة الزهراء ... السلام علیک ایها الصدیق الشهید السلام علیک ایها الوصی البار التقی اشهد انک قد اقمت الصلوة وآتیت الزکوة وامرت بالمعروف ونهیت عن المنکر وعبدت الله حتی اتاک الیقین...

اینک آقاجان ای حجت خدا به نور خدایی خویش روشن کن کوچه های زندگی مان را که به روشنای جان و جهان محتاجیم، روشنایی ما را از «بصر» تا «بصیرت» تعالی بخش تا راه را گم نکنیم و در ظلمات زمین گرفتار چاه ها و چاله های مردافکن و ایمان سوز نشویم. ای وارث همه خوبان و خوبی ها ما را به خوبی راهنم،ا تا در فتنه های هزار رنگ، ایمانمان رنگ نبازد و تا آخر در کنار «عمود دین» بایستیم.

ای صدیق ای شهید! همه ما را به صداقت تعلیم کن تا دروغ و کذب از ما و جامعه ما دور شود و جانمان را از شهود سرشار کن تا هر روز شهید شویم.... آقاجان، امروز، باز به حضور آمده ام و به حضور آمده ایم تا پیش از آن که نقاره ها پس از ۶۳ روز بنوازند، راز دل کنیم. پس رفع عطش کرده از آب سقاخانه اسماعیل طلایی صحن انقلاب، رو به پنجره فولاد که نگاه ها را تا قبله ضریح شما امتداد می دهد می ایستم تا شنوای نجواهای مردم باشم، آن جا که مردی، همه خویش را به گریه نشسته است انگار قرار است از چشم هایش آن قدر ببارد که همه جان و جهانش را بشوید. او نگاه در زلف پنجره بسته است و هراز گاهی با چفیه خود اشک هایش را می گیرد و لب هایش همچنان با شما نجوا می کند. سرفه های سوزناک نشان می دهد، او پیش از این در عاشورای جبهه، شیمیایی شده است و اکنون کلماتش را از لابه لای سرفه های خشک، تر بیرون می فرستد تا شما را به یاری بخواند، اما برای خود هیچ نمی خواهد همچنان که پیش از این هم نخواست، او صلح و سلامت را برای همه می خواهد، برای سرفرازی «جمهوری عشق» دعا می کند که بر صراط اسلامی جاودانه بماند، او فرزندت مهدی را دعا می کند و ... نگاهم محو اوست و محو مردمانی که می آیند، یک نفر التماس باران دارد برای زمین های خشکیده خویش و یکی هم طلب باران دارد برای همه دنیا، هر کس ظرف خود را آورده است و در این میان، میانه  مردی که به زحمت پاهایش را جلو می کشد، معلولیت خود را از یاد برده، برای سلامتی امام زمان، طلب صلوات می کند و من چقدر بر سر شوق می آیم وقتی این را می بینم. آن جا پدری، پسر خویش را دخیل شما بسته است آقاجان و نگاه معصومانه اما سرگردان پسرک هم انگار به دنبال شما می گردد دلم می گیرد. میان نگاه پدر و پنجره را میان نگاه پسر و همه جا را می خوانم، من هم نگاهم را دخیل شما می کنم آقاجان که نگاه های اینان را اجابت کن. شما که کرم شما فراگیر است. اینان به شفاخواهی آمده اند، شما هم شفایشان را عنایت فرما و هم شفاعتشان کن.... آن سوتر اما زن ها دخیل پنجره  فولادند، زنی پیچیده در تقدس چادر فقط صدایش، صدای گریه هایش به گوش می رسد که بازگشت گمشده اش را از شما می خواهد و ... دیگری و دیگری... هر کس به عرض حال خویش آمده است، هر کس به هر زبان حدیث خود می خواند و من مطمئنم شما همه را می شنوید. «تسمع کلامی» را باور دارم و حتی «ترد سلامی» را حتی اگر گنهکاری چون من به سلام آمده باشد. حتی می دانم با این که همه با هم- اما در حال خود- سخن می گویند شما همه را می شنوید هیچ کدام را فراموش نمی کنید و مطمئنم به بهترین شکل پاسخ می دهید. جایم را پشت پنجره فولاد به پیرمردی می دهم که می خواهد به مدد نرده ها ایستاده عرض ادب کند و می روم تا در گوشه ای دیگر از حرم چشم بگردانم و زیارت تماشا بخوانم، از صحن انقلاب تا رواق دارالحجه فاصله ای نیست اما در این فاصله خیلی ها فاصله زمین تا آسمان را طی می کنند. گروهی از «خادمان حرم را» مثل نگینی در انگشتری عشق خویش گرفته اند که آنان جاروکشان «رضارضا» می خوانند و از عطای شما می گویند و چشم ها چقدر به باران می نشیند این جا. راستی آقاجان فکر می کنم حرم شما هرگز خشکسالی را به یاد نداشته باشد آخر هر کس می آید، یک آسمان باران در دیده دارد پس به صداقت این چشم ها، از خدا بخواه باران رحمت خویش را بر همه زمین ببارد تا درخت  ها و آدم ها، تا سبزه ها و جانوران سیراب شوند. تا ترک های زمین و شیارهای گونه کشاورزان التیام یابد ... در همنوایی با خادمان مردم هر کسی به زبان خویش با شما نجوا می کند، خدا را به حق  شما می خواند و من ناخودآگاه شرح حال این جمع می کنم از زبان «شیخ بهایی» در تضمین غزل «خیالی» می‌یابم که:

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه ...

و فراق را در نگاه بارانی شان می خوانم که،

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه ...

با نگاهم آنان را بدرقه می کنم و به رواق دارالحجه می روم که هنر عشق آن را بر سبیل ایمان ساخته است. آن جا، یک گوشه، دختران جوانی را می بینم با چادرهای سفید که هر کدام با خانواده خود آمده اند تا با جوانی پیمان عشق بندند. ساده و صمیمی و شکلات هایی که پخش می شود بعد از صلواتی که در پایان خطبه عقد خوانده می شود و زندگی آغاز می شود وقتی دو جوان چشمانشان در هم گره می  خورد و لب هاشان می شکفد... راستی زندگی هایی که از سر چشمه ای چنین زلال آغاز می شود باید حلاوتی دگر داشته باشد و دخترها و پسرهای امروز و زنان و مردان فردا باید بهتر حرمت داری کنند زندگی خود را که از حرم آغاز کرده اند... آن سوتر در میان مردم گم می شوم تا خود را بیابم در رکعتانی که باید از زمین جدایم کند. اول دو رکعت به نیابت از امام زمان و برای سلامتی اش و آن گاه زیارتنامه شما آقا، شرح زبان من است و باز دو رکعت به نیابت از شهدا و زیارت امین ا... رکعتان بعدی به نیابت از آنانی که هرگاه می بیندمان التماس دعا می گویند به حرمت شما آقا و باز زیارت وارث، رکعتانی هم مانده است برای سرفرازی وطن و همه اهل حق و زیارت آل یاسین و آخرین دو رکعت را ناز قامت کسانی می خوانم که جهاد اصغر را به «جهاد اکبر» گره می زنند... نماز زیارت به پایان می‌آید و من دوباره فاصله دارالحجه را تا صحن انقلاب به صلوات می پیمایم تا قبل از آن که نقاره ها بخوانند گوش جان شوم برای شنیدن و دقایقی بعد شروع می کنند نقاره  را با عشق در ساعت 16:45 و ۱۵ دقیقه می خوانند و من محو این ذکر خوانی موسیقیایی با خود می گویم، زیارت مهم است، به حرم آمدن زیباست، با معرفت چشم شدن در صحن و سرای آقا، شورآفرین است اما مهم تر از این آن است که جوری زندگی کنیم که آقا هم سری به ما بزند. سرفرازی ما لحظه ای است که حضور فاخر امام را در زندگی خویش حس کنیم. زمان به لحظه سعد اذان نزدیک می شود و من مردمی را می بینم که قدم به عقب برمی دارند، بی آن که روبگردانند از حرم و در صف نماز جا می گیرند و روز به شب گره می خورد، بی آن که من غروب خورشید را حس کنم. مثل شمعی که در روز روشن خاموش می شود و کسی متوجه نمی شود. در حرم همیشه روز شما آقاجان، خورشید شمعی بیش نیست که از شما اجازه طلوع و غروب می گیرد... صف ها، بنیان مرصوص شد ه اند در صحن انقلاب تا نماز را اقامه کنند و ... ا... اکبر و ... و بسم ا... الرحمن الرحیم...

ویژه‌نامه - ویژه نامه نوروزی ۹۰ - مورخ یکشنبه 1389/12/22 شماره انتشار 17794 /صفحه۳