معلم، خورشید بامدادی
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 

هر بامداد

-دوبار-

در چشمانت طلوع می کند

معلم

چشم که می گردانی

باران می بارد

بارانی از نور

آن قدر که

مردمان

-هزار در هزار-

در این باران جان می شویند

انگشت اشاره ات

که بالا می رود

نصف النهار معرفت شکل می گیرد

هر کس این سو

-در حوالی تو-

قرار می گیرد

سبز می شود

جوانه می زند

و بهار می شود

به معرفت

به شوق

به هر چه زندگی است

و آن سو

-دور از تو-

هر که رفت

گم شد

در زمهریر جهل

سیاه شد

تباه شد

مرد!

تو خود درس زندگی سازی

بابا آب داد

را که خواندی

باران آمد

 و آن مرد

-پدر-

در باران آمد

بابا نان داد را که خواندی

گندم از زمین رویید

آسیاب رقصید

نانوا خندید

و پدر

-با دستانی پر-

پر از نان

حلال و پاک

به خانه آمد

گرم شد خانه

زندگی جاری است

من با تو

-معلم-

زندگی را

 جور دیگر دیدم

خراسان رضوی - مورخ دوشنبه 1390/02/12 شماره انتشار 17825 /صفحه۷