جامعه نو

حلال اندیش مثل برونسی
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

  برای من «برونسی» بالاتر از یک نام ماندگار که یک نماد ماندگار است از یک مکتب ماندگار، یک «رسم زندگی» است. پاک و طاهر و مطهر، من معتقدم روش زندگی برونسی یکی از پاک کننده های زندگی است. این رسم که بیاید، رسم حرام پنداری و حرام کرداری و حرام گفتاری از میان می رود. من همیشه، برونسی را در قامت یک اسوه خوانده ام، نوشته ام و تا حدودی، نه به وسعت او بلکه به وسع خویش کوشیده ام درس بگیرم، هر چند از شاگرد تنبلی چون من نمی توان چندان توقع قد کشیدن داشت اما هستند کسانی که در این مدرسه زندگی قامت رشید کرده اند. هستند کسانی که با «عبدالحسین» به حسین علیه السلام رسیده اند و از بندگی خدا به خدا. برای من برونسی، با همه آشکاریش یک راز است و با همه رازگونگی اش، شکوفا. همه بزرگی اش را در «حلال خواهی» اش می دانم: همانطور که برادرش، «علی اصغر برونسی» از این ماجرا روایت می خواند؛ 

عبدالحسین از همان اول که در خانواده ای مومن و زحمتکش به دنیا آمد، خدای بزرگ نور ایمان را در قلب کوچک او قرار داد و در دامان مادری مومن، دوران شیرخوارگی را سپری کرد به طوری که هر چه بزرگتر می شد، یقین و باورش به وحدانیت خدا و رسول گرامی اسلام(ص) و حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) و فرزندان این بزرگواران بیشتر می شد. در همان کودکی راستگو و درستکار و نماز و روزه را قبل از تکلیف شروع کرد و با حرام کمترین میانه ای نداشت. سعی می کرد روزی حلال از زحمتکشی به دست آورد. که این کار خیلی نیازی به سواد بالا نداشت. اصل یقین و باور و معنای آیه شریفه قرآن «ان اکرمکم عندا... اتقاکم» که در وجودش شعله ور بود. لذا کار به جایی رسید که این بزرگ مرد شهید برونسی محبوب همه دل ها شد. همین حلال کرداری بود که نور شجاعت و اخلاص را چنان در جانش روشن کرده بود که خودش را هم به چراغ غیرت و اخلاص رزمندگان تبدیل کرده بود لذا رزمندگان با او تا اوج شجاعت و شهامت و حتی شهادت می رفتند. علی اصغر برونسی از این ماجرا هم چنین روایت می خواند او باتقوا و شجاع و باتوکل به خدای یگانه حرفی که می زد از دل بود و به دل تمام رزمنده ها می نشست. در رحمانیه بودیم، عبدالحسین با فرماندهان محترم دیگر رفتند به قرارگاه و آن روز قرار بود برویم به ایلام برای مرخصی و برگشت به شهرستان خود. چادرهای هر چهار تیپ را جمع کردند و بستند و یازده دستگاه اتوبوس هم آمده بودند که نیروها را به ایلام ببرند. تنها چادر فرماندهی سراپا بود که حقیر آنجا نشسته بودم، تلفن زنگ زد برداشتم دیدم برادرم عبدالحسین است فرمود زود برو به آقای وحیدی که معاون تیپ بود، بگو تا نیروها را جمع کند. تا ما بیاییم، دویدم شهید وحیدی(ره) را پیدا کردم و به او گفتم که حاجی گفته کل نیروها را جمع کنید. و شهید وحیدی به زودی نیروها را جمع کرد و روی زمین نشستند، بعد فرماندهان آمدند، عزیزان فرمانده همه از شهید برونسی جوان تر و با سواد بالا بودند.

در عین حال به عبدالحسین گفتند: شما باید صحبت کنید شهید برونسی بلندگوی دستی را گرفت و خیلی ساده گفت، برادران عملیات نزدیک است و من هیچ کس را اجبار نمی کنم که بماند حتی برادرم که داخل شما هست اگر بخواهد برود با او روبوسی و خداحافظی می کنم. این سخن گرم که از اعماق دل برخاست، چنان بر دل رزمندگان عزیز نشست که فوری بلند شدند و تکبیرگویان شروع کردند به برپایی چادرها... شهید برونسی، ارادت به آل ا... را به عمل درآورده بود، جهاد اصغر را به شکوه جهاد اکبر پیوند داده بود. رفتنش سرشار از آمدن بود و آمدنش شکوه رفتن داشت. وقتی می رفت -به جبهه- می دانستیم عزت و استقلال می آید. امروز که پس از ۲۷ سال بازگشته است یقین داریم غبارها از دل خواهد رفت...

 

و سپاس از همه کسانی که...

علی اصغر برونسی، در ادامه نوشته خود از همه کسانی که در «بازپرواز» شهید برونسی نقش داشتند قدردانی می کند، مخصوصا از رهبر انقلاب که قافله سالار شهادت و عزت هستند. او از مسئولان و مردمی که با تشییع پیکر شهید به خلق حماسه قدردانی پرداختند هم تشکر می کند... ما هم از او و خانواده شهید که چراغ روشن عزت و غیرت هستند قدردانی می کنیم و باور داریم با دعای این خانواده ها، شب قدر انقلاب، بامداد غیرت و قدرت به دنبال خواهد داشت...

خراسان رضوی - مورخ سه‌شنبه 1390/02/27 شماره انتشار 17837 /صفحه٧/فرهنگی