يک دست در نوازش خلق - يک دست در نيايش خالق
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 

شب به حوالي عشق رسيده است و من با دستاني که در تپش قلبهاي بي‌قرار وضو گرفته و با نسيم پر فرشتگان مسح‌کشيده و مسيح شده است نماز تماشا را قامت مي‌بندم از همسايگي هشتمين آفتاب معرفت به قبله‌اي که اينبار کعبه را هم با خود به نجف برده است و مردي که يک دست براي نوازش خلق دارد و در خانه، خانه محرومان شهر را مي‌زند. آنگونه که هيچ خانه‌اي نيست که با خشت، خشت خود او را تجربه نکرده باشد و آدم‌ها و آدم‌هايي که در نازترين لحظه‌هاي خود او را احساس نکرده باشند. اين دست در کوچه‌هاي زمين هميان بر دوش نان و خرما را به نشاني مستضعفان هميشه عالم مي‌برد تا آنها را براي رسيدن به خدا توشي و توشه‌اي بخشد. اين دست همه زمين را گرفته است و دست ديگر اين مرد سوي نيايش حضرت عشق دراز است و ازلي‌ترين ترانه‌هاي هستي را لب خواني مي‌کند. او همه آسمان را به دست گرفته است و با زمين گره مي‌زند تا فرشتگان بدانند راز«اني اعلم ما لا تعلمون» را و به تماشا بيايند، قامت کشيدن مردي را که«زخم‌هاي نمک سود» را به همان اندازه‌اي دوست مي‌دارد که «باده‌هاي شهدنوش» را.
اين مرد، با باران قرابت ديرينه دارد و وسعت«خورشيد چشمانش» بر همه به عدالت پرتو مي‌افشاند، او علي است و من با همين چشمان بسته که هزاران سال به قبل برگشته‌ام او را به تماشا نشسته‌ام، بارها و ديده‌ام وقتي او چونان چوپان ايمان مردم، آيه‌هاي عاشقانه مي‌خواند، گرگ شيطان نمي‌تواند «بره باورهاي» آسمان مردم را بدزدد.
نگاهم به گنبد و گلدسته حرم امام رضا تازه مي‌شود، سلام مي‌دهم و پلک مي‌بندم؟ چشمانم که دوباره باز مي‌شود، در نجف ريشه‌هاي عطش نوشم، قامت يک درخت را تا همسايگي مهتاب همراه شده‌اند و من باز مي‌بينم مردي را که، کهنه کفش حکومت را وصله مي‌زند و شمع بيت‌المال را پيشتر در مدينه خاموش کرده است تا شهر به شهر چراغ‌ها را برنيفروزند. او آهن گداخته را، پيغام جهنم مي‌کند تا عقيل فزونخواه را هشداري ماندگار دهد. او به مردم تعليم مي‌کند که در هر جامعه‌اي که آدمها به فکر کار خويش افتادند، غذاي کودکان يتيم، فراموش شد... چشمانم بسته است اما ديري است عادت کرده‌ام که با چشم بسته بهتر ببينم. چشم مي‌بندم و سفره دلم را جمع مي‌کنم و چون ياغي زخم خورده و عاصي از معاويه‌هايي که در ما بزرگ و بزرگتر مي‌شود، از درخت‌هاي خارجي که مي‌خواهند از همه درختان باغ خود را مفيدتر بنمايانند، مي‌گريزم.
حتي «لاحکم الاا...» آنها هم طعم شيطان دارد. قرآني که مي‌خوانند، را شايد معاويه کتابت کرده است والا در قرآن محمد نور بود اما اينان ديري است جرعه‌اي هم ننوشيده‌اند از نور و افتاده‌اند در چاه خود مطلق‌بيني.
و بايد گريخت از اين شهر و بايد بيرون کشيد از دياري چنين رخت خويش که بخت آزموده سعيد نبود و من از آن روز 14 قرن است که از آن شهر و مردمانش مي‌گريزم، از آن زمان و اهلش فرار مي‌کنم. از نسل و عصر و دياري که شمشادقدان را به جرم همسايگي خورشيد به حد تبر محکوم مي‌کنند و کوتوله‌ها را قباي سرو مي‌پوشند.
در حرم امام هشتم، سماعي عاشقانه در جريان است و من هم درهاي حرم دلم را باز کرده‌ام و در کنار هر در ايستاده‌ام تا به عزاداران امام عشق خيرمقدم بگويم. شما به حرم دل من که ديري است زخم‌آجين شده است نمي‌آئيد، آيا...
از مشهد تا نجف اصلا" راهي نيست فقط کافي است چشم ببندي و ديده بگشايي.