آرزوهاي زخمي دخترک فلسطيني
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

روزگار بدي است و بدترين شکلش در فلسطين خودنمايي مي‌کند. سرزمين «سنگ‌هاي بسته» و «سگ‌هاي رها» و کوچه‌هايي که بازي «کودکان» و «گنجشک‌ها» را به خاطر نمي‌آورد. از بس مردمي را ديده است که براي يک جرعه «زندگي» بايد شوکران «مرگ» را سربکشند و براي رسيدن به لحظه‌اي «صلح» بايد يک عمر «بجنگند» آنجا انسانها زاده مي‌شوند و بازي کودکانه‌شان «مشق ابابيل» است، نوجوان مي‌شوند، دست‌هاشان از بس بايد «سنگ» بزنند «زمخت» مي‌شود و جواني‌شان، همدوشي با تفنگ است و سرانجام... آنجا زندگي جاري نيست. اسرائيل برايش هزار مانع ايجاد مي‌کند و فلسطين مجبور است براي برداشتن اين مانع هرکاري بکند. هرکاري با هر هزينه‌اي و لذا به ندرت مي‌توان خانواده‌اي يافت که شهيدي تقديم نهضت صلح‌خواهي و زندگي‌طلبي نکرده باشد. آنها در اردوگاههايي هم که به زحمت با چند پاره آجر سرپناهي درست مي‌کنند، آرامش ندارند، بازمرگ، پشت سرشان به تاز مي‌آيد در شکل سربازان «اسراييل» که روي «بني‌اسرائيل» را هم سفيد کرده‌اند، مهمانان نا خوانده‌اي که براي بيرون راندن صاحبخانه از هيچ جنايتي رويگردان نيستند و نبودند هم پيشترها. جالب است دنيا «ميکروسکوپ» بدست دنبال ميکروب‌هاي «تروريزم» مي‌چرخد اما تنديس تروريسم و وحشت و دنائت را، شارون را، نمي‌بيند و تروريزم ادامه‌دار صهيونيسم را احساس نمي‌کند، کور مي‌شود دنيا وقتي پرده فلسطين جلوي چشمانش باز مي شود و چقدر اين چهره دنيا با آن پلک‌هاي به تزوير در هم رفته زشت است. زشت، چقدر اين سکوت نفرت‌انگيز است وقتي صداي انفجار بمب‌هاي مرگ را نمي‌شنوند، همه هنر دنيا در دفاع از فلسطين، تصويب سي و چند قطعنامه در سازمان ملل بوده است که هربار با «وتو»ي آمريکا به يک «هيچ» توهين آميز تبديل شده است. تمام بهايي که جهان مدافع حقوق بشر براي فلسطيني‌هايي که از حق حيات محروم شده‌اند پرداخته است، همين است، تقريبا به ازاي هر دو سال و هزاران شهيد، يک قطعنامه وتو شده، يعني يک هيچ براي ملتي که همه چيز خود را از دست مي‌دهد هر روز، من نمي‌خواهم از مردم دعوت کنيم بر اساس احساسات- هرچند ناب و قدسي- شان به خيابانها بيايند. بلکه از همه دعوت مي‌کنم، بينديشند به سرنوشت فلسطين که هم قطعه‌اي از جغرافياي ديني ماست و هم پاره‌اي از وجدان انساني ما. بينديشند به کودکاني که متولد نشده مرده‌اند و پيراني که به اندازه روزهاشان، خاطرات شهيد دارند. بينديشند به خانه‌هايي که در بازي هوسناک يک سرباز صهيونيست با بمب منفجر مي شود. بينديشند به طعنه و تمسخر دنيا و نيرنگي که مي‌کنند و بينديشند به ديوي هرزه و خون‌ريز به نام شارون که تجسم تروريزم است و بر اريکه قدرت و مدعي مبارزه با توريسم و هر غلطي که مي خواهد انجام مي‌دهد و کسي به او نمره‌اي کمتر از بيست نمي‌دهد، بينديشند به زندگي‌هايي که پرپر مي‌شود، به بهاي اشاره يک انگشت بر روي ماشه، بينديشند به ناموس‌هاي هتک شده، دختران منتظر، جوانان سوگوار و پدر و مادراني که فرزندانشان هزاربار هر روز جلوي چشمانشان مي‌ميرند. بينديشند به وجدان انساني و... آن وقت اگر توانستند درخانه بمانند، بمانند، دخترکي، زخمي و تنهاپشت يک ديوار نيمه فرو ريخته، با نگاهي پراميد مي‌خواند؟
«پشت ديوار/آنسو دشمن/ اين سو من/ او با تانک/ من با تن/ چه کسي پيروز خواهد شد/ شيطان مي‌گويد او/ قرآن مي‌گويد من/ فلسطين اي وطن من،» ما، اما او را در رسيدن به آرزويش و تحقق وعده قرآن چقدر همراه خواهيم بود؟ فردا گواهي خواهد داد