ريشه‌کني بيماري يا شليک به بيمار؟
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 
 

گاهي جاي «معلول» و «علت» براي ما عوض مي‌شود و در پي اقدام عليه «علت»، «معلول» را مورد هجوم قرار مي‌دهيم. مثل اينکه کساني براي ريشه‌کني«بيماري»، «بيمار» را از ريشه در مي‌آورند وبه خوشحالي بانگ بر مي‌آورند بيماري تمام شد،
غافل از آنکه «بيمار» تمام شده است و بستر بيماري همچنان پهن است و باز به جان سلامتي خواهد افتاد و لشکر خود را فراهم خواهد آورد... بعضي وقتها فکر مي‌کنم اقدامات ما در مبارزه عليه موادمخدر واعتياد به «تسمه کشيدن از گرده» معتاد خلاصه مي‌شود و نتيجه مي‌شود اين که بنا به اعلام مرکز اطلاع‌رساني فرماندهي انتظامي خراسان رضوي، جرايم موادمخدر در کنار جرايم رانندگي و سرقت مثلث ناامني اجتماعي را شکل دهند و تازه ما پس از سالها مبارزه با موادمخدر به جايي برسيم که بياييم در مدارس‌مان به گواه خبري که در شماره پيش و در همين صفحه خراسان درج شد براي مقابله با «سوء مصرف»موادمخدر تلاش کنيم انگار اين افيون لعنتي «حسن مصرف» هم دارد، راستي چرا چنين شد وچرا به اينجا رسيديم؟
نگوئيم «مجاورت » با افغانستان وکانون توليدموادمخدر و مرز مشترک خراسان با اين کشور، نگوئيم باندهاي مافيايي قاچاق، موادمخدر رااز کشور مي‌خواهند عبور دهند و بالاخره آلودگي ايجاد مي‌شود، چون جاي اين پرسش پيش خواهد آمد که چرا خود افغاني‌ها که توليدکننده اين «شوم‌ترين»سوغات کشاورزي جهان هستند اينقدر بدان آلوده نيستند؟ بالاخره توليدکننده هم در مجاورت افزونتر است و هم در مصرف آن ريسک و خطرپذيري کمتري دارد. پس چرا آنجا اوضاع چنان است و اينجا چنين؟ اين درست که همجواري با آتش، ما را لااقل از هرم آن بي‌بهره نمي‌گذارد و همسايگي با کانون «افيون شوم» ما را در معرض آسيب قرار مي‌دهد اما اين از دلايل دست چندم ماجراست واصلي‌ترين دلايل را بايد در ميان خودمان جستجو کنيم.
در «بي‌عملي» يا «بدعملي» برنامه‌ريزان و مجريان، در کاهش شديد« اميري بر خويش» و جابه جايي ارزشها و تغيير هنجارها، در فروکاسته شدن اعتماد، در سرگشته بودن نسلي که انگار نمي‌داند چه مي‌خواهد. در پايين آمدن «سن تصميم‌گيري»‌که دقيقا همزادي به نام «سن اعتياد» هم دارد. بارها اعلام شده است که سن تصميم‌گيري در کشور به 11 و 12 سال رسيده است و دقيقا همين سن اعتياد هم شده است، افسوس از اين تصميمي که مي‌گيريم، افسوس،
در نظر آوريم که «اعتياد» بيماري نيست که فقط بيمار را از ميان بردارد، با بيمار خانواده، اين سنگ زيرين جامعه را در هم مي‌شکند و با شکستن اين «حريم پررحمت» «حرمت جامعه» را هم زير پا له مي‌کند و آن وقت موجودي شکل مي‌گيرد که از «جنگ»‌با «خود» برگشته است و در جايي «خود»‌را «کشته » است و کشتن فرصت‌هاي جامعه و ظرفيت‌هاي آن وحتي آحاد آن کار مشکلي نيست. مشکل‌ترين کار کشتن «خود » است که او پيشتر بدان دست‌آلوده است و ديگر از او انتظار احترام به ديگران، عبث خواهد بود. براي او «حکم»‌آن است که «خماري» صادر مي‌کند، نه عقلي که اگر هم باشد از فرط ضعف نمي‌ تواند تصميم‌سازي کند چه رسد به تصميم‌گيري و اجرا براي او رفع خماري و پرتاب شدن به جهان‌نشئگي واجب‌ترين عمل است، حتي اگر با «تردامني» ناموس و به «حراج گذاشتن آبرو» وحتي به فروش رساندن فرزند و...تمام شود فرقي نمي‌کند...
*سالها پيش در جمعي، جواني را ديدم که روي صندلي نشسته بود وسيگار آتش مي‌زد و بعد از اولين پک، به خواب مي‌رفت و تا آتش سيگار به انتها نمي‌رسيد و دستش نمي‌سوخت سر بر نمي‌آورد،‌و باز سيگاري ديگر و آتشي ديگر آن روز خيلي‌ها به ديده تاسف در او مي‌نگريستند و او تنها بود وانگشت‌نما و امروز اما گاهي جمع‌هاي جواني مي‌بينيم که مثل او چنان زياد شده است در ميانشان، که اگر کسي چنان باشد او را بايد به انگشت به هم نشان داد و اين قصه تلخي است قصه جوان شدن اعتياد و...