جرات فرياد!
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

نمي‌گوييم بسيجي و بسيج را «نقد»‌نکنيد، نقد کنيد، «قاطع»‌و محکم و حتي «بي‌رحمانه»‌هم نقد کنيد. اصلا"‌ما معتقديم هر تفکري براي پويايي و هر فردي براي تعالي محتاج آينه‌هاي نقاد است. ما پنجره را براي نقد خويش گشوده‌ايم. اما مي گوييم «وقتي پنجره باز است به شيشه‌ها سنگ نزنيد».
آخر سنگ انتقام، «شيشه»‌را مي‌شکند و شيشه شکستن ناجوانمردي است.
نقد بکنيد، اما بدانيد بسيجي جبهه رفته و جنگ ديده الان حداقل دهه چهارم زندگي خود را به نيمه رسانده است، اين سن مال آخرين بچه‌هاي جنگ است، آخرين شان پس ميان آنها و ديگر نوجوانان و جوانان تميز قائل بشويد و همه را به يک چشم ببينيد کم نيستند بسيجي‌هاي جنگ ديده و رزم آزموده که سلامت ملک و ملت را به خون تضمين کرده‌اند و امروز خود از سلامت بي بهره‌اند و هيچ «ضامني»‌براي «خس خس‌»سينه‌هاشان ندارند و «ترکش‌ها»‌ديري است هيچ «تضميني»‌را قبول نمي‌کنند. با همه اينها، آنها، اما، جز «صبر»‌و «رضا» رويه‌اي را «مرضي»‌نمي‌يابند و جز به «قهر» به کسي نگاه نمي کنند.
پس بالاغيرتا"‌اين تنديس‌هاي مهرباني را «خشونت خواه»‌نخوانيد که اين ستم به ‌«مهرباني»‌است. آنها اگر جنگيدند، براي نگهباني «صلح»‌بود و اگر کشتند براي حراست از «زندگي»‌و همه تلاش و مجاهده‌شان از اين رو بود که به فرموده قرآن، لولا دفع‌ا...بعضهم بعض لفسدت‌الارض و آنها دست خدا بودند در وجين علف‌هاي هرز تا زمين را فساد نگيرد و درخت‌ها استوار و شجره‌هاي طيبه بتوانند قد بکشند. بسياري از آنها، اما، جز رضايت خدا و ملت، هيچ بدست نياوردندکه خيلي چيزها را هم از دست دادند، «فرصت»‌را «سلامتي»‌را، «رفاه»‌را، «راحتي» را...
چه کسي مي‌توانداين همه را که آنها داده‌اند «جبران»‌کند؟ چه کسي مي‌تواند براي زخم تن و هزار زخم روحشان «ديه»اي بنويسد؟ چه کسي مي‌تواند خس خس سينه شان را که بالاتر از هر ذکري است و تسبيحي، بشمارد؟
«آنها با خدايشان معامله کردند» اين درست اما «خدا در معادلات زندگي ما چه نقشي دارد؟» ما چه کرده‌ايم که اين همه طلبکارانه، همه را به محاکمه مي کشانيم و بي‌فرصت دفاع و بي داوري عادلانه محکوم مي کنيم؟ يک مقدار «منصف»‌باشيم چه مي‌کنيم با «تصنيف‌هاي عاشقانه»؟ مسئولان هم بعضي‌هاشان که هزار ماشاءا... رئيس شده‌اند و آن بالا نشسته‌اند و رياست مي‌کنند و از عالم و آدم طلبکارند مخصوصا"‌از نسل جنگ اين طرف هم بسيارند که نسل ما را به تير طعنه و ترکش ريشخند مي‌نوازند و اين نسل سرفراز، مانده است ميان «اره»‌و «تبر»‌يکي مي‌برد، يکي مي‌زند، اما...بگذريم. شکوه و شکايت بس است. بس‌الشکواي نسل ما را انگار جز خودمان شنونده‌اي نيست. پس بگذاريد، رو به مزار شهدا و اين داروخانه جانهاي تبدار و دارالقرار دل‌هاي بي‌قرار ادا کنيم رکعتان فرياد را که جز وضوي اشک وضويي ندارد...
آي شهيدان،‌ديروز، ماقامت سرختان را به تماشا نشستيم و شما را تا بهشت بدرقه کرديم و امروز تماشايمان کنيد در ميان نابرادران که مي خواهند پيراهن يوسفي‌مان را بدر آورند و به نشانه دندان گرگ بيارايند و به مردم نشان دهند. ببينيد چه مي کشيم ما،‌مي‌دانيد، سقاي جفير، کجاست، مي‌دانيد قصه پرغصه شش برادران جانباز را که در بيغوله‌اي دردهاي خود را سر سفره غم قسمت مي کردند، کجايند؟ مي‌دانيد همين چند روز پيش يک جانباز که به علت فقر در انبار بيمارستاني بستري شد و بستر را براي ما گذاشت، چه سرنوشتي را به پايان برد؟ مي‌دانيد بر همرزمان و همپيمانان شما چه گذشت؟...
چه مي‌گويم؟ «شهيد» شاهد‌است و حتما"‌مي‌دانيد شما، اين ها بايد به خود بگوييم و بر سر مسئولان فرياد کنيم و به مردم بگوييم بسيجي هنوز ساده و صادق و بي‌ريا، در کوخ زندگي مي‌کند و با کاخ‌ها هيچ نسبتي ندارد. بگوييم، بسيجي هنوز قلبش به اندازه لطف خدا مهربان است و با اهل خشونت رابطه‌اي ندارد. بگوييم، ...
خيلي چيزها را، اما چه مي‌شود کرد شهيدان، که دوران «گذار»‌است و همه چيز در «گذرگاه باد»‌و ما را جراىت فرياد هم نمانده است. اي داد از اين فصل بي‌فرياد... اما نه، بگذار آرام و شمرده بگويم که رهبر فرزانه انقلاب حکم داده است «بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت‌هاي اصلي انقلاب حفظ شود و ما به هر قيمت تا آخر ايستاده‌ايم وسط ميدان،‌
و مثل شما، «رقصي چنان ميانه ميدانم آرزوست...»