چند رکعت تماشا
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:


حوالي سحر بود، که آن من اساطيري من در روىيايي صادقه، نماز تماشا را قامت بست و من آن روز شاهد طلوع خورشيدي بودم که در يک شمار دهمين خورشيد بود و در يک شمار ديگر هشتم،
خواب‌زده بودم و بيدار، بيدار بودم و خواب‌زده، بين مستي تماشا و هوشياري تفکر، و عجيب حلاوتي داشت آن لحظه‌هاي پر از سکر و پر از هوش،
پلک نمي‌زدم. رکعتان تماشا را قامت بسته بودم که ناب‌ترين نماز بود و دو راز بود و ناز بود و اعجاز بود،
آن خورشيد پس از طلوع از جمع آن خورشيدها جدا شد. با آن چشم گرداندم مثل مسلمانان سالهاي نخست که در نماز از«بيت المقدس»، «به کعبه» روي کردند. چشم گرداندم و گرديدم، مثل يک سماعي عاشقانه،
گويي حج بود و حاجي بودم و طواف مي‌کردم، به سلام نماز که رسيدم دو قبله را در يک امتداد در مسير نمازم ديدم و سلام دادم السلام‌عليک يا علي‌ابن‌موسي الرضا...
*... حالا هم پس از چهار ده قرن باز اين منم، زخم خورده عشقي که به گاه نماز، دو قبله پيش رو دارم و عجيب اينکه اين دو عين يک است، خود يک است واحد است و وحدت. و شگفتا که هيچ نمازي را بي‌ياد خم ابروي تو به پايان نبرده‌ام و فرياد محراب از آن حالت هم تو را مي‌خواند اي مهربانترين،
* هيچ کار خدا بي‌حکمت نيست. من به اين زماني يقين مضاعف پيدا کردم که چشم بستم و زيارتنامه نگاه خواندم، بارها هم از خود پرسيده‌ام اگر حکمت خداوندي بر اين قرار نمي‌گرفت و دست بصير و خير و حکيم حضرت حق خورشيد وجود شما را آن روز از آسمان«مدينه» به آسمان«خراسان» نمي‌آورد، ما در آستان کلام نازنين، سر مي‌ساييديم و از چشمه چشم کلام خورشيد، کوزه‌هاي روشني و معرفت خود را پرمي‌کرديم؟ آن وقت آهوان ليلي چشم، از دست صيادها به کدام «حرم»پناه مي‌بردند و کبوترها در پناه حرمت کدام صاحب حريم از بازيگوشي کودکان سنگ‌پران و شکارچيان سلامت‌کش ايمن مي‌ماندند و آدمهاي به تشييع‌جنازه آرزوي خويش آمده از کدام خانه، دست در دست اميد جوان خود بازمي‌گشتند.
اصلا" اگر اين نبود، تقدير ما، مشرقيان، در شب قدر چگونه معنا مي‌شد؟ و ما«بي‌پناه»، «پناهنده» کدام سراي امن مي‌شديم؟
من هميشه مي‌گويم ما به خدا خيلي بدهکاريم، خيلي، از جمله اين خيلي‌ها، نعمت وجود شماست که براي شکوفا شدن راز«قدر» در تقدير اين ديار قرار گرفتيد و خيلي به خدا بدهکاريم که در تقدير ما تماشاي خورشيد را مقدر فرمود تا در زمهرير نفس‌هاي نفيس شيطاني يخ نزنيم.
* من باور ندارم اين ديار مي‌توانست بدون خورشيد «وجود»شما، «جود»ي داشته باشد و«جواد»ي بپرورد. حتي زيستن در درياي دور از شما هم مرا به هراس مي‌اندازد و من مثل همه اهل اين ديار، اگرچه دين‌هاي بر زمين مانده داريم و پلک بسته، اما به همه زيبايي‌ها قسم، قدردان حضور شمائيم اي حضرت روشني، اي امام عشق، يا حضرت رضا...