کلاس درس آقاي راننده
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 
 
*راننده بود، راننده يک خودروي مسافرکش. اما نگاهش به زندگي، به روزي، به کار، در گستره «جهان‌بيني» ناب «توحيدي» مي‌گنجيد.
او «زندگي» را «زيبا» مي‌ديد، به «روزي مقدر» شده‌اش «راضي» بود و به «نعمت» ارزاني شده، «شاکر» بي‌آنکه حرص و «آز» داشته باشد، براي رسيدن به «روزي حلال» و مقدر تلاش مي‌کرد. به خدايش توکل داشت که گرسنه‌اش نخواهد گذاشت اما براي عمل به اين «توکل» دست به زانوي مردي داشت و نام بزرگمرد هستي را رمز برخاستن کرده بود، «يا علي».
چهره‌اي چنين موىمنانه را در چند راننده ديدم. اول راننده تاکسي که کرايه کمتر از تاکسي‌متر را مي‌گرفت و باز هم از مسافر مي‌پرسيد راضي هستي؟
*دوم راننده‌اي که مي‌گفت: بيست سال اتوبوس داشتم و آن زمان هم به شاگردم گفتم اگر افزون بر مبلغ مورد رضايت مسافر، کرايه‌اي بگيري، به مشهد که رسيديم، کفش‌هايت چفت است و بايد بروي. او در ادامه گفت، اتوبوسم را در يک کشور خارجي، به جرم گناه نکرده، از دست دادم. يعني به خاطر کالاي همراه يک نفر ديگر- او هم گير افتاد، من هم. براي آزاديم جريمه‌اي پرداختم که ناچار شدم اتوبوسم را بفروشم و الان با اين پيکان مدل پايين دنبال روزي حلال مي‌گردم. او آنچه برايش اتفاق افتاده بود را تقدير مي‌دانست و پذيرفته بود و حالا هم با پيکانش کرايه کمتر نسبت به ديگران مي‌گرفت و به همين راضي بود و مي‌گفت، لقمه حلال که يک مسلمان با رضايت بدهد، هرچند اندک باشد با برکت‌تر از هزار قلمه شبهه‌ناک و بدون رضايت است. او در نهايت ادب و احترام با مردم رفتار مي‌کرد.
*سوم: سن و سالش نزديک به چهل سال مي‌شد. پخته صحبت مي‌کرد و از اين مي‌گفت که بايد تلاش کرد، اما روزي را نيز مقدر دانست. او بيچارگي جامعه را از آن مي‌دانست که آزمندي، آزاد مردي ما را به اسارت برده است و ما بي‌توکل و بي‌اعتقاد به اينکه خداوند ما را فراموش نمي‌کند، لقمه از دهان هم مي‌رباييم.
*چهارم: راننده در پاسخ به مردي که به مسافر زني که پياده شده بود، گمان بد روا داشت، تذکر داد. اسلام و سنت‌هاي ايراني ما را به گمان نيکو نسبت به هم توصيه کرده است و جامعه با خوش‌بيني به رستگاري مي‌رسد و گمان‌هاي زشت، هم جامعه را زشت مي‌کند، هم خود ما را...
*من در چند دقيقه‌اي که مسافر آنان بودم، احساس کردم در کلاس درس هستم.
خدا کند درس بياموزم و درس بياموزيم همه.